Posts Tagged ‘گفتگو’

مصاحبه با یکی از دانشجویان شکنجه شده امیر کبیر که دیروز آزاد شد

چهار شنبه, می 6th, 2009

هفت تیر مصاحبه با دانشجوی شکنجه شده

“مي گفتند ما منافقيم. ضد شهدا هستيم. مي گفتند سايت امير کبير بر ضد نظام تبليغ مي کند. دنبال اين بودند ‏ببينند سايت ما چگونه اداره مي شود.”‏

هفت تیر 7tir.com: اينها سخنان يکي از 5 دانشجوي اميرکبيري است که ديروز، پس از روزهاي متمادي زندان انفرادي، شکنجه ‏و عدمن ارتباط با جهان خارج، آزاد شده است. او نيز که مانند 4 هم دانشگاهي ديگرش بين 200 تا 300 ‏ميليون تومان وثيقه آزادي داده، در گفت و گوي کوتاهي با ما ، از روزهايي گفته که روزي 2 تا 4 بار ‏‏”بازجويي” شده است. ‏

نريمان مصطفوي، کوروش دانشيار، حسين ترکاشوند، اسماعيل سلمانپور و ياسر ترکمن دو شب پيش از ‏زندان اوين آزاد شدند؛ در حاليکه 5 اميرکبيري ديگر همچنان در سلول و خانواده هاي آنان در بي خبري ‏مطلق به سر مي برند. ‏

اين 5 تن آثار روزهاي سخت زندان را هم بر جسم دارند، مانند کوروش دانشيار که در اثر ضربات وارده، ‏انگشتش شکسته و هم بقيه که “هم روحي و هم فيزيکي” تحت فشار قرار داشته اند که بگويند “منافق” و “ضد ‏شهيد” هستند. ‏

يکي از دانشجويان که به علت شرايط بد روحي و جسمي قادر به صحبت طولاني نيست، همه مدت زندانش ‏را، مانند بقيه، در انفرادي گذرانده است. ‏

از او مي پرسم:‏

‎روزي چند نوبت بازجويي مي شديد؟‎
يادم نيست. اما حداقل دو بار و گاهي تا چهار بار. ‏

شکنجه هم شديد؟‎
زياد. هم روحي و هم فيزيکي. نمي توانم بگويم چقدر. قصد خورد کردنمان را داشتند. ‏

‎توانستند؟‎
اگر توانسته بودند زود تر آزاد مي شديم. ‏

‎چه مي خواستند؟‏‎
مي گفتند ما منافقيم. ضد شهدا هستيم. مي گفتند سايت امير کبير بر ضد نظام تبليغ مي کند. دنبال اين بودند ‏ببينند سايت ما چگونه اداره مي شود. ‏

‎چگونه آزاد شديد؟‎
بگذاريد بقيه را بعدا بگويم. الان حوصله ندارم. ‏

‎اسمتان را بنويسم؟‎
نه ننويسيد. نمي ترسم. اما ننويسيد بهتر است. ‏

اين پنج دانشجو و ديگر دانشجويان زنداني پلي تکنيکي در طول مدت بازداشت از حق ملاقات با خانواده و يا ‏وکيل به طور کلي محروم بودند. ‏

به نوشته سايت اميرکبير دانشجويان آزاد شده گفته اند تيم بازجويي با ندادن اجازه ملاقات به دانشجويان و ‏حبس آنان در سلول هاي انفرادي و آزارهاي جسمي و رواني به شدت آنها را تحت فشار قرار داده است. ‏ارتباط با امريکا، اسرائيل، منافقين و افراد سياسي مختلف همراه با موارد ديگري چون استفاده از مشروب، ‏مواد مخدر و فساد اخلاقي از جمله اتهاماتي بود که به آنان منتسب کرده بودند. ‏

‏ و اينک ۵ دانشجوي ديگر دانشگاه اميرکبير، عباس حکيم زاده، مهدي مشايخي، مجيد توکلي، احمد قصابان و ‏مسعود دهقان همچنان دربندند. ‏

کوروش دانشيار، حسين ترکاشوند و اسماعيل سلمانپور در روز ۱۷ بهمن ماه درمراسم سالگرد درگذشت ‏مهندس بازرگان در مقابل حسينيه ارشاد بازداشت شدند. نريمان مصطفوي در روز ۶ اسفندماه و پس از ‏اعتراض دانشجويان اميرکبير به دفن شهيد در اين دانشگاه بازداشت شدند. ياسر ترکمن نيز روز ۱۹ اسفندماه ‏در مقابل دانشگاه توسط نيروهاي لباس شخصي بازداشت شد.

آزادی کبرا پس از سیزده سال دلهره سنگسار

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر سنگسار

هفت تیر 7tir.com: کبرا نجار زن محکوم به سنگساري است که سه شنبه گذشته پس از تحمل سيزده سال زندان آزاد شد. کبرا لحظه آزادي اش ‏را همراه با ناباوري، بهت زدگي و اين جمله که “هيچ کس نمي تواند مرا درک کند” توصيف مي کند. روز در مصاحبه ‏هايي اختصاصي با وکيل، دختر و خود کبرا، به تحولات منجر به آزادي او پرداخته است.‏

کبرا نجار، بعد از بارها تقاضاي عفو و بخشودگي، بالاخره مشمول عفو 22 بهمن سال گذشته شده و روز سه شنبه گذشته 8 ‏ارديبهشت 88 آزاد شد. مريم کيان ارثي وکيل کبرا با تاييد اين خبر به روز مي گويد: بعد از اينکه آقاي شاهرودي پيشنهاد ‏تبديل شدن حکم سنگسار را به کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه فرستادند، نام کبرا در فهرست عفو شدگان 22 بهمن ‏سال گذشته قرار گرفت. ‏

کيان ارثي ادامه مي دهد: وقتي روز سه شنبه به شعبه ششم اجراي احکام براي بررسي پرونده موکلم مراجعه کردم، در ‏کمال تعجب ديدم که پاسخ مثبت ايشان آمده اما هنوز ابلاغ نشده. بعد از پي گيري و اصرار براي اينکه وقتي حکم آزادي ‏کسي مي آيد حتا يک دقيقه هم برايش يک زندگي است، گفتند براي اطمينان از طي شدن دوران محکوميتش بايد از زندان ‏استعلام کنيم. و من توضيح دادم که کبرا پنج سال هم بيشتر از زمان محکوميتش حبس کشيده است.‏

وکيل کبرا تاکيد مي کند: بعد از استعلام از زندان، خواهش کردم که همان روز حکم را به زندان ابلاغ کنند و اجازه دهند که ‏من حکم را ببرم که گفتند خودشان اين کار را انجام مي دهند. من هم براي اينکه فکر مي کردم ممکن است مراحل اداري ‏چند روز طول بکشد، ترجيح دادم به خانواده اش و بويژه دخترش هيرو که خيلي براي آزادي مادرش زحمت کشيده بود ‏چيزي نگويم که اين مدت را در اضطراب نگذرانند. اما خوشبختانه حکم همان روز به زندان رجايي شهر کرج فاکس شد. ‏

هيرو، دختر بزرگ کبراست. او از پانزده سالگي اش که مادر در بند شد، مسووليت پي گيري پرونده مادرش را به عهده ‏گرفته است. او در حالي که همزمان، بغض و شادي و اندوه در گلو دارد از سه شنبه مي گويد: خانم کيان ارثي به من نگفته ‏بود که نگران نشوم. ترسيده بود مامان را تا دو سه روز به خاطر کارهاي اداري آزاد نکنند و مي دانست من ديوانه مي ‏شوم! اما فرزند يکي از هم بندي هاي مادرم که من به او براي وضعيت مادرش کمک مي کردم، سه شنبه به من زنگ زد و ‏بي مقدمه گفت: به من چه مي دهي اگر خبر خوبي بدهم. از آنجا که براي من هيچ خبري “خيلي خوب” نبود، زياد توجه ‏نکردم. و او ناگهان گفت: ” برو دنبال مادرت!” گفتم چه مي گويي؟! گفت مادرت بيرون زندان نشسته است! باورم که نشد! ‏زنگ زدم به برادرهام. آنها محل کارشان به زندان مادر نزديک تر بود. اما من چنان پر کشيدم که از تهران زودتر رسيدم. ‏هوا تاريک شده بود. مادر با يک ساک نشسته بود بيرون در زندان رجايي شهر. بعد از سيزده سال! ‏

‎‎

کبرا: باور نمي کنم

کبرا زن ستم کشيده اي است. اين را مي تواني از صداي لرزانش هم تشخيص دهي. انگار نياز به پرسش من ندارد. بعد از ‏احوال پرسي و بعد از مکثهاي طولاني مي گويد: انگار روي ابرها راه مي روم. باور نمي کنم پايم روي زمين است. باور ‏نمي کنم پيش بچه هايم هستم. هيچ کس نمي تواند مرا درک کند. و اين جمله را چندبار تکرار مي کند. ‏

کبرا که از 33 سالگي در زندان بوده است و حالا 47 سال دارد، مي گويد: مي داني؟ در اين پنج شب فقط توانستم دو سه ‏ساعت بخوابم. خوابم نمي برد. همه چيز باور نکردني است. بچه هايم، مادرم، همه چيز. خدا را شکر و اين جمله آخر را باز ‏چند بار تکرار مي کند. ‏

کبرا نجار در تاريخ ارديبهشت ماه سال 76 با اتهام معاونت در قتل همسرش بازداشت شد و بعد از بازگويي زندگي اش مبني ‏براينکه به درخواست و اجبار همسرش معتادش تن فروشي مي کرده تا بتواند از فرزندانش مراقبت کند و آنها آسيب نبينند، ‏و بعد از تاکيد بر اينکه اگر به اين کار تن نمي داد هم مورد آزار همسرش قرار مي گرفت و هم فرزندانش در تهديد بودند، ‏به جرم زناي محصنه حکم سنگسار دريافت کرد. يکي از مشترياني که همسرش براي او انتخاب کرده بود با اطلاع کبرا ‏همسر معتادش را کشت و بعد از اعتراف به قتل، کبرا نيز به عنوان شريک جرم هم به دليل معاونت در قتل و هم اختفاي ‏جرم و هم زناي محصنه بازداشت شد و هشت سال حبس و سنگسار نتيجه آن بود. ‏

شريک جرم کبرا پس از بخشودگي اولياء دم از زندان آزاد شد اما حکم سنگسار براي کبرا ماند تا بالاخره توانست با استفاده ‏از عفو، پس از تحمل سيزده سال زندان روز سه شنبه گذشته آزاد شود.

گفتگو با دختر کبرا نجاز چند ماه قبل از آزادی کبرا

سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود.” اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني “سنگ”ين مي خوابند. “كبرا نجار”، ‌يكي از ايشان است.

“فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه… چه مي دونستم که اين تازه اولشه….”

اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.

پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.

آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.

تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.

پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.

مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.

حبيب هم يکي از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما… چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!

مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.

و حبيب؟
24 سال.

با شما مهربان بود؟
بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟

وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.

پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.

چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.

آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.

ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.

مگر آنها مي دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟…

نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟

و ادامه مي دهد:
يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.

از روز حادثه مي گويي؟
من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم….
گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري!
گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.

ناراحت نشدي؟
[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]
نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد…. خودش آنها را مي آورد به خانه….. بايد تمام مي شد… هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!

غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.

گريه نمي کرديد؟
نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده.
رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟
سرم گيج رفت. برگشتم خانه.

در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز.

فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم…
فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند.
آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.

يعني چه تمام؟
يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.

مادرت به چه محکوم شد؟
5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟

شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)

حبيب چه حکمي گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.

چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد.

چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.

حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم!
نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.
يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته… مادرم هيچ راه ديگري نداشت!

مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: “دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود.”

پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.

اولین مصاحبه افشین قطبی در فرودگاه / گزارش تصویری

شنبه, آوریل 25th, 2009

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر 7tir.com: افشين قطبي براي سومين بار به ايران آمد. او كه به نظر مي‌رسد مرد روياهاي فوتبال ايران شده، نخستين بار در تابستان سال 86 به ايران آمد و در بهار سال بعد آرزوي هواداران پرسپوليس را براي قهرماني در ليگ برتر فوتبال ايران تحقق بخشيد تا تبديل به امپراطور سرخ‌ها شود. قطبي اما، پس از مدتي ايران را ترك كرد و در دومين بازگشتش كار به جايي رسيد كه شبانه از ايران خارج شد اما، خاطره‌ي قطبي هيچ گاه از ذهن مردم دور نشد، قطبي و ادبيات مخصوص به او جاي خود را در ميان قرمز و آبي و تمامي فوتبال دوستان باز كرده بود. سايه‌ي نام افشين قطبي چه در زمان انتخاب علي دايي و چه در دوران حضور كوتاه مدت و نافرجام محمد مايلي‌كهن بر تيم ملي سنگيني مي‌كرد و زماني كه افشين قطبي در شامگاه پنج‌شنبه سوم ارديبهشت ماه در همان ماهي كه پرسپوليس را قهرمان كرد، براي سومين بار پاي در فرودگاه امام خميني(ره) گذاشت، او ديگر سرمربي تيم ملي فوتبال ايران بود.

به گزارش هفت تیر افشين قطبي پس از ورود به ايران در ميان استقبال صدها نفر از مردم به خبرنگاران گفت: مي خواهم از صميم قلبم از تمام مردم ايران و هواداران فوتبال تشكر كنم، مردم كشورم واقعا با احساسات، لطف‌شان و پشتيباني كه از من داشتند، انگيزه‌اي فراوان و انرژي مثبت فوق‌العاده‌اي به من دادند و اين يك افتخار بزرگ براي من است كه در تيم ملي ايران خدمت كنم و پاسخ اين محبت‌ها را بدهم.

وي درباره‌ي شانس ايران براي صعود به جام جهاني نيز گفت: واقعا نمي‌دانم، الان زمان بسيار كم است و واقعا كار سختي پيش‌رو داريم اما، با پشتوانه‌ي 70 ميليون نفر ملتي كه هوادار فوتبال هستند و تمامي بازيكنان با كيفيت فوتبال ايران مي‌توانيم كار بسيار بزرگي ا نجام دهيم و من از صميم قلب خود به خانواده فوتبال ايران اين اميد و انگيزه را مي‌دهم كه مي‌توانيم موفق باشيم. البته من به كمك تمامي اين خانواده‌ي فوتبال نياز داريم چرا كه ما بايد به فكر فوتبال ايران باشيم.

سرمربي تيم ملي فوتبال ايران ادامه داد: مهم اين نيست كه چه فردي سرمربي تيم ملي است بلكه مهم اين است كه تيم ايران به جام جهاني برود. من از تمام كساني كه تا به حال براي تيم ملي زحمت كشيده‌اند از جمله علي دايي كه چارچوب اين تيم را ساخته و محمد مايلي‌كهن كه تلاش‌هاي بسياري براي فوتبال ايران انجام داده، تشكر مي‌كنم.

افشين قطبي افزود: به كمك تمامي مربيان ليگ برتر فوتبال احتياج دارم و همين طور تمام بازيكنان بايد به فكر تيم ملي باشند چرا كه تيم ايران يازده نفر نخواهد بود، بلكه 70 ميليون نفر عضو خواهد داشت.

ليست سياه ندارم

سرمربي تيم ملي فوتبال ايران در بخش ديگري از صحبت‌هايش با خبرنگاران درباره اينكه آيا بازيكناني در ليست سياه تيم ملي قرار دارند، نيز گفت: من يك ليست دارم و آن هم ليست تيم ملي ايران است و بازيكنان مي‌توانند با تلاش، انجام وظيفه و سربازي به تيم ملي كمك كنند تا اين تيم راهي جام جهاني شود.

افشين قطبي افزود: اگر بتوانيم به جام جهاني آفريقاي جنوبي صعود كنيم براي تمام خانواده‌ي فوتبال ايران خوب خواهد بود. به خاطر اينكه از اين صعود تمامي بازيكنان، مربيان و رسانه‌هاي فوتبال ايران سود مي‌برند. پس بايد همه‌ي ما تيم ملي را پشتيباني كنيم و با همكاري و همدلي شرايطي را فراهم كنيم كه تيم ايران به جام جهاني برود.

قطبي درباره‌ي اينكه پس از فراز و نشيب‌هاي بسيار و انتخاب دو مربي ديگر سرانجام تيم ملي سهم او شد نيز پاسخ داد: فقط مي‌توانم از مردم ايران به خاطر حمايت‌هايي كه از من انجام دادند، تشكر كنم. بعضي وقت‌ها انرژي وجود دارد كه خدا آن را به انسان مي‌دهد و اتفاقاتي كه در اين مدت افتاده است را تنها خدا مي‌داند و مي‌تواند درباره‌ي آن توضيح دهد.

پيام افشين قطبي به مردم ايران نيز پس از ديدن استقبال آنها در فرودگاه اين بود: من عاشق مردم ايران هستم و قول مي‌دهم تا براي آنها تلاش كنم و با تمام وجود كار مي‌كنم كه تيم ايران بتواند به جام جهاني برود. تمام شيرهاي آفريقاي جنوبي بايد منتظر شيرهاي ايران باشند.

افشين قطبي درباره‌ي انتخاب دستيارانش نيز گفت: اميدوارم كمي به من زمان بدهيد. من تازه ساعت دو بعدازظهر روز دوشنبه بود كه از سوي تاج در جريان قرار گرفتم و ظرف كمتر از دو ساعت براي قرارداد سرمربيگري تيم ملي به نتيجه رسيديم. اين واقعا سريع‌ترين و بهترين زمان در زندگي من بود كه توانستيم به يك قرارداد برسيم.

قطبي افزود: مطمئنم فدراسيون فوتبال و افشين قطبي واقعا مي‌خواهند كه تيم ملي به جام جهاني برود و من بايد از زحمات علي‌آبادي رييس سازمان تربيت بدني و همچنين كفاشيان و تاج در فدراسيون فوتبال و تمامي كساني كه در فوتبال ايران براي موفقيت تيم ايران تلاش مي‌كنند، تشكر بكنم. بعضي وقت‌ها بيان احساسات بسيار سخت است اما، مطمئن باشيد اين احساسات را زماني كه تيم ملي در تمرين‌ها ومسابقات به درون زمين مي‌رود، خواهيد ديد و به اميد خدا تيم ملي ايران با افتخارآفريني و سربلندي از مسابقات پيش‌رو بيرون مي‌آيد.

ايراني‌ها را با فوتبال آشتي مي‌دهم

افشين قطبي در پاسخ به اين سوال كه نتايج ضعيف تيم ملي در بازي‌هاي اخير سبب قهر مردم با اين تيم شده است، اظهار كرد: در هر صورت 70 ميليون نفر ايراني پشت اين تيم خواهند بود و مطمئن باشيد تمام مردم ايران دوباره با تيم ملي خودشان آشتي مي‌كنند.

سرمربي تيم ملي فوتبال ايران درباره‌ي زمان آغاز برنامه‌هايش نيز گفت: من برنامه‌ام از روز چهارشنبه كه با تيم ملي به توافق رسيدم، آغاز شد و من اين تيم را براي ديدارهاي آينده‌ي خود آماده مي‌كنم.

وي درباره‌ي اينكه تا چه اندازه قول صعود به جام جهاني را مي‌دهد، گفت: افشين قطبي تمام تلاشش را خواهد كرد كه ايران امتيازاتش را جمع كند و به جام جهاني برود. البته در اين مسابقات هيچ چيز قابل پيش‌بيني نيست. شايد بازي ما مقابل امارات بسيار دشوارتر از بازي مقابل كره شمالي باشد اما، هر بازي شرايط مخصوص به خود و البته دشواري‌هاي ويژه‌ي خود را دارد. با اين حال احساس بسيار خوبي دارم چرا كه هواداران فوتبال را در كنار خود مي‌بينم.

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

گزارشی از باربران بازار تهران : از رنجي خسته اند که از آن خودشان نيست

شنبه, آوریل 4th, 2009

بار بران بازار تهران

عکس : حامد فرج الله

هفت تیر 7tir.com: صداي چرخ هاي گاري هاي سنگيني که به سختي روي سنگفرش قديمي کشيده مي شوند، در هياهوي جمعيت و شلوغي بازار گم مي شود. بازار تهران هميشه شلوغ است و روزهاي آخر سال شلوغ تر. در اين شلوغي و ازدحام، فقط صداي «بپا، بپا» گفتن هاي باربرهايي که چرخ گاري ها را به سختي به جلو هل مي دهند، خريداران مشتاق ويترين هاي کوچک حجره هاي بزرگ و قديمي بازار را چند ثانيه يي از دنياي خريد و از سر راه گاري ها خارج مي کند. چرخ ها، گاري ها را در شلوغي بازار به سختي جلو مي برند. باري که ميليون ها تومان مي ارزد و در ثانيه يي به زحمت يک تلفن، معامله و جابه جا مي شود؛ چرخ ها به سختي به جلو مي روند، تا شايد چرخ زندگي شان هم بگردد، اما نمي گردد اين چرخ. آنقدر اين چرخ نمي گردد که روزهاي پايان سالي که گذشت و حال و هواي سال نو هم براي بسياري از آنان فرقي با ديگر روزها نمي کند.

در رديف گاري هاي خالي که کنار جوي آب پياده رو پارک شده اند، چندين مرد، بعضي بسيار مسن و بعضي خيلي جوان و بيشتر ميانسال در انتظار بار ايستاده يا خسته از روزي که هنوز به نيمه نرسيده، روي لبه گاري ها نشسته اند. عده يي هم کولي هايشان را در همان رديف گاري ها روي زمين گذاشته اند. همه شان منتظر باري براي حمل هستند. هيچ کدام شان تمايلي به حرف زدن ندارند و با هر کدام که مي خواهيم سر صحبت را باز کنيم، به ديگري پاس مي دهند. سرانجام يکي اعتراض مي کند که آبرو دارند و نمي خواهند عکس شان را همه فاميل و مردم ببينند. مهدي حسني که عکاس گروه است، دوربين اش را خاموش مي کند و يکي دونفري حاضر به صحبت مي شوند.

مرد 78سال دارد. بازنشسته يکي از نهادهاي نظامي است؛ «توي… بودم. 300هزار تومان حقوق بازنشستگي مي گيرم. خرج زندگي ام با حقوق بازنشستگي هماهنگ نبود. پسرهام بيکارند، يکي شون هم جانبازه و نمي تونه کار کنه، خونه هم که ندارم. باز اگه خونه داشتم، خوب بود. کار مي کنم، کار هم که نيست. روزي چهار هزار تومان، پنج هزار تومان کار مي کنم. از ساعت شش صبح تا هفت بعدازظهر هم مي مونم.» سالخورده و فرتوت است و حمل گاري برايش سخت؛ «خب سخته، چه کار کنم، وقتي خرجم نمي رسه چه کار کنم، زنم هم ايلام غرب مونده، خودم هم اينجا. هم اينجا اتاق گرفتم و اجاره ميدم، هم اونجا.» گاري را 30هزار تومان خريده است و 100هزار تومان براي پلاک فلزي کوچکي که به کنار آن نصب شده، هزينه کرده است؛ « شهرداري سالي 100تومان از ما مي گيره، رفتيم پرونده درست کردند و پلاک دادند. اگه اين کارها رو نکنيم گاري هامون رو جمع مي کنند، مي برند. اگه اين لباس رو هم نپوشيم، باز مي گيرند و گاري مون رو مي برند.» مرد، پيراهن روپوش مانند خاکستري رنگي بر تن دارد که روي آن علامت «پيک بادپا» طراحي شده است. به مرد جواني که تا پيش از اين فکر مي کردم پسرش است، اشاره مي کند و مي گويد؛ «از اين بنويس، اين سواد داره و بيکاره. فوق ديپلم داره.» جوان است و خجالتي. متولد سال 1356 است و فوق ديپلم ادبيات دارد؛ «از ايلام اومدم، وقتي نه کشاورزي هست و نه دامداري و نه هيچ جايي براي کارکردن و وقتي سرمايه يي هم نداري، مجبوري اين کار رو بکني براي ماهي 300يا 400هزار تومان.» پدر دو دختر است؛ يکي هشت ساله و ديگري دوساله. مرد شرمنده است از شغل و وضعيتي که دارد؛ «مجبورم اين کار رو بکنم وگرنه همه عقل داريم و تفکر. مي دونيم اين کار، کار آدم نيست، کار چارپا است. روزي چند بار به ما ميگن برو حمال. سکوت مي کنيم. من خجالت مي کشم از شغلي که دارم، وقتي يک خارجي از ما فيلم مي گيرد، خيس عرق مي شم ولي چه کار مي تونم بکنم.» نه بيمه دارد و نه هيچ پس اندازي. برايش فرقي هم نمي کند چه کسي رئيس جمهور آينده باشد؛ «شما به هر خطي که مي خواهيد، نستعليق، شکسته، شکسته نستعليق بگيد که من يک نامه براي مسوولان بنويسم از مشکلات و گرفتاري هايي که داريم، ببينيد يک نفر هم جواب ميده.»

تنومند است و سرزنده. اهل اردبيل است و بزرگ شده دروازه غار. يکي دو سالي درس خوانده و بعد از آن چند سالي در خياطي کار کرده؛ «48ساله هستم، هشت سالش رو ول کن، 40سال بقيه رو کار کردم. توي همين بازار هم کار کردم. از روزي چهار تومان شروع به کار کردم تا الان که ماهي 300هزار تومان درآمد دارم.» مرد، از چهار فرزند پسرش مي گويد و از مشاغل شان. هر کدام در اداره يي دولتي مشغول به کار هستند و البته ناراحت از شغل پدر؛ «بچه ها ناراحتند، مي گن اين کار رو ول کن، من هم مي گم باشه ول مي کنم ولي اگه شماها خرج من رو بديد.» از دخترانش مي پرسم. با خوشحالي مي گويد؛ «الحمدلله ندارم. خدا رو شکر مي کنم که دختر ندارم.» و آنقدر اين ابراز خوشحالي برايمان تعجب برانگيز شده که همه با هم مي پرسيم، چرا؟ مرد توضيح مي دهد؛ «من نظر خودم رو مي گم که خوشحالم دختر ندارم وگرنه دوست داشتم دختر داشته باشم. اولاد يکي است و با هم فرقي نمي کند. يک دختر هم داشتم، تشنج کرد و مرد. آن موقع من 20سالم بود و خيلي جوون. الان که مشکلات رو مي بينم ميگم خدا رو شکر که دختر ندارم. مشکلات زياده ديگه.» به دليل اصرارهاي ما ادامه مي دهد؛ «شما، جاي دختر من. من که نمي دونم پسرها چطوري هستند. فقط به ظاهرش نگاه مي کنم از باطنش که خبر ندارم. من به چه چيز اين پسر مي تونم اميدوار باشم که دخترم رو بهش بدم. شما خودتون الان اين مشکلات و مسائل رو مي بينيد.» از حال و هواي روزهاي آخر سال مي پرسم. مي گويد؛ «دم عيد مي ايستم و خدا رو شکر مي کنم… لباس و آجيل مي خرم. براي عروس و نوه ام هم يک چيزهايي مي خرم. خريد ما، خريد جزيي مي شه ديگه. اينقدرها که فکر کنيد پول ما به خريد نميرسه. يک شلوار و پيراهن و يک خرده آجيل و يک عيدي کوچيک هم براي نوه ام.»

مشغول صحبت هستيم که مرد جواني از راه مي رسد. لگدي نثار گاري مي کند که کنارش ايستاده ايم. با عصبانيت مي گويد اجازه نمي دهد به کارمان ادامه بدهيم و اگر مي خواهيم عکس بگيريم و با بقيه حرف بزنيم، بايد اجازه بگيريم. به مردي باربر اشاره مي کند که در فاصله يي دورتر ايستاده، اعتراض مي کنم نه تنها احتياجي به اجازه گرفتن نيست که او هم حق ندارد چنين برخوردي داشته باشد. تمام اعتراضش را به شرايط موجود در چند جمله مي گويد؛ «تو کارت اينه. کارت اينه که از بدبختي ماها فيلم مي گيري و مي نويسي و پولت رو مي گيري، ولي ما همين طور بدبخت و بيچاره مي مونيم و هيچ کس هم کاري برامون نمي کنه.» مرد سکوت مي کند و حجم بدبختي و استيصالي که با همين جملات ساده بيان شدند، ما را هم وادار به سکوت مي کند.

به پيشنهاد يکي از اعضاي گروه، به حجره بزرگ يکي از دوستان مي رويم تا بتوانيم راحت تر با باربر حجره شان صحبت کنيم. 72ساله است با چشماني به رنگ خاکستري آسمان کدر روزهاي سرد زمستان گذشته. يک لحظه هم اشک چشمانش بند نمي آيد. آب مرواريد سوي چشمانش را کم کرده است، به همان اندازه که کهولت سن، توانايي اش را براي حمل بارهاي سنگين کاسته است. بعد از آنکه ديگر نتوانست در ميدان تره بار کارگري کند، به بازار آمده و حالا ديگر 20سال است که با گاري، باربري مي کند. هر روز ساعت چهار صبح از خانه اش در زيباشهر ورامين راهي تهران مي شود؛ «ساعت چهار صبح که بيرون ميام، ساعت شش مي رسم بازار. از ساعت شش تا هفت توي مسجد بازار، نماز مي خونم و روضه و بعد ميام سرکار. اين ور اون ور بار بخوره، کار مي کنم. بارهاي اين حجره رو هم که هميشه مي برم و ميارم. ظهر هم الله اکبر رو که بگن، ميرم مسجد. هيچ وقت نماز قضا نمي خونم.» به سختي درآمد ماهانه اش به 250هزار تومان مي رسد؛ «گاهي روزي هشت تومان هم کار مي کنم. يک موقع هايي هم هست که دست خالي ميرم خونه. ولي نميشه، ماهي 250 هزار تومان نميشه.» کهولت سنش را که فراموش مي کنم، مي پرسم از اينکه در روزهاي آخر سال و با شلوغي بازار، حتماً درآمد بيشتري کسب مي کند. به همان آرامي پاسخ مي دهد؛ «دم عيد هم اگه کار بيشتر باشه، من که نمي تونم بار سنگين ببرم. هميشه همينه.» و دستش را نشان مان مي دهد که قبلاً شکسته و هنوز به اندازه يي خوب نشده که بتواند بارهاي سنگين را حمل کند و روي گاري بگذارد يا گاري سنگين را جابه جا کند. حاصل سال هاي عمر کارگري اش، آنقدر نبوده که بتواند با آن خانه يي بخرد ولي مستاجر هم نيست. در خانه يي زندگي مي کنند که متعلق به پسر جوانش است که به دليل بيماري اعصاب خانه نشين شده است؛ «پسرم 22 سالشه، سواد هم داره. با ماشين کار مي کرد، ماشين رو که فروخت، اين خونه رو خريد. بعدش هم ديگه بيماري اعصاب، نگذاشت کار کنه. بيمارستان امام حسين هم بستري شده ولي فايده يي نکرد. هميشه مي مونه خونه و مي خوابه. اصلاً نمي تونه کار کنه.» بزرگ خانواده است و شش فرزند دارد؛ «بچه ها رفتند؛ چهار تاشون رفتند و دوتاي ديگه خونه هستند. يک دختر و يکي هم همين پسرم.» بزرگ خانواده است و طبق رسوم سنتي ما ايرانيان، سال نو بايد پذيراي فاميل باشد. بزرگ خانواده است با دستاني خالي؛ «بچه هام، يک موقع هايي دم سال نو ميان خونه و يک موقعي هم نميان. گاهي ميرسه و گاهي هم که نميرسه و نمي تونم پذيرايي کنم، فقط براي گفتن سلام ميان.» همه فرزندانش مستاجر هستند و نمي توانند کمکي به پدر کنند پس ناراحتي هم از شغل پدر ندارند؛ «دخترم که توي خونه است، ناراحته از اينکه اين همه کار مي کنم. اگه بيدار باشه، نميذاره صبح ها زود بيام سرکار. 15سال داره. دوست دارم تا کلاس 12درس بخونه.» و اگر دخترت بخواهد ازدواج کند؛ «نه، نمي تونم براش جهيزيه بخرم.» همسرش هم چندان سالم نيست؛ «اون هم هميشه مريضه. سالم نيست. چشماش رو عمل کرديم، غآبف مرواريد داشت.» از برخورد مغازه دارها مي پرسم؛ «مغازه دارها دم عيد يک خرده بيشتر به ما کمک مي کنند ولي هيچ کس به ما اهميت نميده. اون زمان خيلي مسلموني بود ولي الان گرفتاري ها زياد شده.» و برخورد مردم؛ «طلبکار که نيستم از مردم. هرچي بگن مي گم چشم. حرفي هم که نمي زنيم با هم.» 72ساله است، نحيف و لاغراندام با دستاني کم توان و چشماني کم سوتر. نه پس اندازي دارد و نه هيچ بيمه يي. بايد تا روز آخر زندگي اش کار کند، تا روز آخر آخر؛ «چه کار کنم؟ الان هم چاره يي ندارم که سرکارم.» اگر نتواند يک روز کار کند؟ به همان آرامي مي گويد؛ «از خدا تن سالم مي خوام، فقط تن سالم، هرچقدر بدن سالم بده، عبادتش مي کنم.» و تکرار مي کند؛ «اگه نتونم کار کنم، فقط خدا، فقط خدا…» در هياهوي شلوغي بازار که لحظه به لحظه هم بيشتر مي شود، شنيدن صداي آرام و خسته اش سخت تر مي شود. از اين همه شلوغي خسته نمي شويد؛ «نه. فقط يک وقت هايي شهرداري اذيت مون مي کنه. بعضي وقت ها هم سرم درد مي گيره.» به باربر ديگري اشاره مي کند که در همان لحظه در حال عبور از آنجاست؛ «بايد اين لباس ها رو بگيريم. من نتونستم بگيرم.» باربر، همان لباس روپوش مانند را بر تن دارد که علامت پيک بادپا متعلق به شهرداري تهران روي آن طراحي شده است؛ «بايد بريم شهرداري، براي گاري هامون شماره ميدن و خودمون هم بايد از اين لباس ها بپوشيم. من که نمي تونم برم. بايد ضمانت گير بيارم و برم اين ور و اون ور براي کارهاش.» و باز تکرار مي کند؛ «من که نمي تونم. به اميد خدا. همين طور هم هستم و کار مي کنم.»

ظهر شده و صداي اذان از بلندگوهاي بازار شلوغ تهران به گوش مي رسد و باز در رديف گاري هاي خالي که کنار جوي آب پياده رو پارک شده اند، چندين مرد، بعضي بسيار مسن و بعضي خيلي جوان و بيشتر ميانسال در انتظار بار ايستاده يا خسته از روزي که حالا ديگر به نيمه رسيده، روي لبه گاري ها نشسته اند. سخت است پرسيدن اين سوال که ناهار کجا مي روند و چه مي خورند، وقتي مي بيني همچنان کنار گاري ها ايستاده اند و حالا ديگر مي داني با درآمدي که به زور به ماهي 300 هزار تومان مي رسد و بايد هزينه يک ماه خانواده يي مستاجر را تامين کند، ديگر جايي براي ولخرجي ناهار خوردن در رستوراني هرچند محقر در بازار برايشان باقي نمي ماند. حميد ميرزاده از يکي از آنان مي پرسد کجا براي ناهار خوردن بهتر است. چند نفري سکوت مي کنند و يکي از آنان آدرس رستوران هاي خوب بازار را مي دهد. در پاسخ به اين سوال که خودتان هم ناهار همان جا مي خوريد، با خنده يي تلخ مي گويد؛ «نه بابا، ما که پول مون به اونجاها نمي رسه.» و باز با صداي «بپا، بپا» گفتن هاي باربري که چرخ گاري را به سختي به جلو هل مي دهد، به سوي يکي از پاتوق هاي بازاري ها کوچ مي کنيم.

از زندان تا رهایی، گفتگو با کیانوش سنجری

شنبه, آوریل 4th, 2009

کیانوش سنجری

هفت تیر 7tir.com: کیانوش سنجری، یکی از کسانی است که در تظاهرات دانشجویان در سال‏گرد واقعه‏ی هیجده تیر ۱۳۷۸ در اعتراض به بسته شدن روزنامه‏ی سلام، بازداشت شد و چندین ماه در سلول انفرادی به‏سر برد.

اتهاماتی که طی این سال‏ها به او وارده شده، عبارت است از اقدام علیه امنیت کشور و تبلیغ علیه نظام، به استناد عضویت در گروه دانشجویی غیرقانونی و سکولار، شرکت در تجمعات اعتراضی، مصاحبه با رسانه‏های خارج از کشور، سیاه‏نمایی شرایط زندان‏ها در وبلاگ و مواردی از این دست.

کیانوش سنجری، یک دوره سخن‏گوی جبهه‏ی متحد دانشجویی بوده و اکنون عضو جبهه‏ی دمکراتیک ایران است.

وی هم‏چنین وبلاگ‏نویس و عضو کانون وبلاگ‏نویسان ایران نیز هست. او در وبلاگ خود به زبان انگلیسی، اخبار مربوط به زندانیان سیاسی ایران را پوشش می‏دهد. با کیانوش سنجری در مورد خروجش از کشور گفت‏گویی کرده‌ام.

گفتگو:  پژمان اکبر زاده

بعد از نهمین بازداشت و آزادی با وثیقه و کفالت و وقتی فشارها بر من روزافزون شد، در تقابل با این فشارها و زندان رفتن‏ها، شاید بشود‏ گفت شکست خوردم و نتوانستم رفتن دوباره به زندان و سلول انفرادی را تحمل کنم و متاسفانه تصمیم به خروج از کشور گرفتم. تصمیم یک‏شبه دوشبه بود.

به کردستان ایران، به شهر بانه، آمدم. قرار بود یکی از دوستان‏ام که شب پیش از آن با او صحبت کرده بودم، یک نفر را به من معرفی کند که مرا از مرز رد کند. شب را در منزل همان فرد در شهر بانه بودم.

اما او شاید به من اعتماد نکرد و نمی‏دانست که کی هستم، فقط مرا تا جایی رساند که بتوانم از مرز خارج شوم، پشت کوه‏درهای مرزی که متوجه شدم به راحتی شبانه در صبح‏دمان برای کار از مرز رد می‏شوند و برمی‏گردند. پشت سر این کوه‏درها از مرز خارج شدم.

در مرز کردستان عراق که توسط پیش‌مرگه‏های کردستان عراق نگهبانی می‏شود، مرا بازداشت کردند. چون کردی بلد نبودم، سر و لباس‏ام هم به کارگرهای مرزی شباهتی نداشت.

یکی دو ساعت در پاسگاه این ماموران به‏سر بردم تا این‌که با یک سری از دوستان کرد در احزاب کرد کردستان ایران، تماس گرفتم که مرا از طریق مصاحبه‏هایی که با تلویزیون‏های محلی آن‏ها داشتم، می‏شناختند.

این دوستان، به داد من رسیدند. ماشینی آمد و مرا به اردوگاه یکی از این احزاب کرد، به نام کومله، منتقل کرد.

حدود هفت یا هشت ماه در کردستان عراق بودم. طی این مدت، مرتب به بخش پناهندگان دفتر سازمان ملل در شهر اربیل سر می‏زدم. رفتن به آن شهر هم بسیار مصیبت‏بار بود.

چرا که من در نزدیکی‏‏های سلیمانیه بودم و برای رفتن به اربیل باید از کرکوک رد می‏شدم که هنوز بمب‏های کنار جاده‏ای در شهر کرکوک منفجر می‏شد.

در آن زمان هم برخی از مقامات سپاه قدس و سپاه پاسداران را بازداشت کرده بودند و برای پناهندگانی مانند من، شرایط ناامنی در منطقه‏ی کردستان عراق وجود داشت.

سعی می‏کردم همیشه در اتاق خودم در اردوگاه به‏سر ببرم. خاطرات زیادی هم از زندگی هفت هشت ماهه در این اردوگاه دارم که اردوگاهی کاملا نظامی بود و شرایط خاص خود را داشت.

اولین تماس‏تان با کمیساریای عالی سازمان ملل به چه شکل انجام شد؟

به دنبال این بودم که بدانم دفتر سازمان ملل در کردستان عراق کجاست. یکی می‏گفت در کرکوک است و دیگری آدرس سلیمانیه و یا اربیل را می‏داد. به هرحال متوجه شدم که دفتر در اربیل است.

البته کارهای این دفتر را در اردن انجام می‏دهند. چرا که در سال‏های قبل به این دفتر حمله شده بود، به همین دلیل، کارکنان دفتر سازمان ملل در عراق کم شده بودند و کارهای این دفتر در اردن انجام می‏گرفت.

بعد از حدود سه یا چهار هفته، به کمک یکی از دوستان کردی که با من در اردوگاه کومله زندگی می‏کرد، به اربیل رفتم و به این دفتر مراجعه کردم. مسوول آن‏جا، آقای هوه عبدالله مرد بسیار محترمی بود و بسیار محترمانه با من برخورد کرد و به حرف‏های‏ام گوش داد. دوست‏ام که مایل‏ام از او نام ببرم، راشد، حرف‏های مرا ترجمه کرد و کمک کرد که منظور و مقصودم را به این مقام مسئول در کمیساریای عالی پناهندگان برسانم.

وقتی مسایل‏تان را توضیح دادید، چه برخوردی با شما داشتند؟

برخورد با من محترمانه بود. فقط یادم هست که این دفتر روزهای چهارشنبه باز بود و من بار اولی که رفتم پشت دفتر در کوچه‏ای که دفتر در آن واقع شده بود، ساعت‏ها نشستم.

چون دفتر و دستکی نبود، ساختمانی بود که یک آبدارچی در آن‏جا کار می‏کرد. به خاطر جلوگیری از حملات تروریستی، در تمام این کوچه پس کوچه‏ها سربازهای امریکایی و نگهبانی‏های متعدد وجود داشت و وارد شدن به محدوده‏ای که سازمان ملل و دفتر کمیساریای عالی پناهندگی وجود داشت، واقعاً کار مشکلی بود.

این دفتر در محله‏ای مسیحی‌نشین واقع بود. بعد که رفتم، به فردی که مسوول بود تلفن زدم، او آمد و مرا برد. مصاحبه‏ی کوتاهی با من شد و بعد از حدود دو هفته دوباره مرا تلفنی برای مصاحبه‏ی دیگری صدا کردند.

فکر می‏کنم در عرض چند ماهی که آن‏جا بودم، سه مصاحبه با من صورت گرفت که یکی از آن‏ها خیلی طولانی بود.

بعد از یک ماه که رفته بودم، گفتند که قرار است سه چهار ساعتی این‏جا مصاحبه بشوی، اگر می‏خواهی برو نهاری بخور و بعد بیا. که من هم همراه دوستم، راشد، به شهر رفتیم و برگشتیم.

در این مصاحبه از وضعیت‏ام در ایران پرسیدند و این که چرا به زندان رفته‏ام، اتهامات‏ام چه بوده و با من چه برخوردی می‏شده است.

سوال کلیدی برای آن‏ها این بود که در صورت بازگشت من به ایران، چه اتفاقی برای‏ام خواهد افتاد؟ این سوالی است که آن‏ها می‏خواهند بدانند که آیا اگر پناه‏جو به ایران بازگردد، با خطر تعقیب و بازداشت مواجه خواهد شد یا نه؟ فکر می‏کنم این سوال کلیدی‏، سازمان مربوط به پناهندگان در کشورهای مختلف است.

چطور توانستید آن‏ها را متقاعد کنید که اگر به ایران برگردید، از نظر زندان و مسایل دیگر در خطر هستید؟

پیش از این که به کردستان عراق بیایم و در طول سال‏هایی که فعالیت سیاسی می‏کردم و بازداشت شدم، موضوع و کیس‏ام مورد توجه قرار گرفت. به خاطر عضویت‏ام در گروه سیاسی و دوستان‏ام که خبررسانی می‏کردند و سازمان‏هایی مانند عفو بین‏الملل در رابطه با وضعیت زندانیان سیاسی مطلب می‏نویسند و بیانیه‏‏ منتشر می‏کنند، من هم در این بیانیه‏ها، جایی را هرچند کوچک داشتم و این به من در دفتر سازمان ملل خیلی کمک کرد و به گفته‏‏‏های‏ام رسمیت داد.

حتا بیش از این، وقتی که به عراق دادم، مسئول بخش ایران که در دفتر سازمان عفو بین‏الملل در لندن است، با من تماس گرفت و متوجه شد که وضعیت‏ام چگونه است و از ایران خارج شده‏ام. پیش از این که از ایران هم خارج شوم، با ایشان بر سر مساله‏ی زندانیان سیاسی در تماس بودم.

ایشان کمک کرد و نامه‏ای به بخش پناهندگان دفتر سازمان ملل نامه‏ای نوشت و از آن‏ها خواست به دلیل شرایط عراق، کیس مرا فوریت بدهند. که بعد از هشت ماه این اتفاق افتاد و نامه‏ی سازمان عفو بین‏الملل به من کمک کرد که بتوانم از آن شرایط خارج شوم.

متوجه شدم که کشور نروژ مرا به عنوان پناهنده پذیرفته است و یک روز از اربیل عراق مرا سوار هواپیما کردند، با پاسپورت موقت که روی آن علامت صلیب سرخ نقش بسته بود اول به دبی، بعد به وین و از اتریش به پایتخت نروژ، جایی که پناهندگی‏ام را پذیرفته بود، پرواز کردم.

از زمانی که خودتان را به دفتر سازمان ملل در اربیل معرفی کردید تا زمانی که به مقصد نروژ سوار هواپیما شدید، چقدر طول کشید؟

تقریبا هفت ماه، هفت ماه و نیم این پروسه طول کشید. با سه بار مصاحبه. آخرین اقدام هم از سوی سازمان عفو بین‏الملل صورت گرفت. از این بابت شاید شرایط من با دیگران کمی فرق می‏کرد. با مکاتباتی که آن‏ها با دفتر سازمان ملل داشتند، متوجه شدند که پناهندگی من برای نروژ پذیرفته شده است و چهارهفته قبل از پرواز هم خود من متوجه شدم که قرار است به این کشور بروم.

دو هفته پیش از آن هم دفتر سازمان ملل مرا خواست که برای انجام مراحل اداری به این دفتر بروم. آن‏جا برای‏ام مدارک صادر شد، بلیط در اختیارم قرار گرفت و یک شب قبل از پرواز در هتلی در اربیل برای‏ام جا گرفتند و آن‏جا با هزینه‏ی سازمان ملل به‏سر بردم.

صبح فردا مقامات دفتر پناهندگی مرا سوار هواپیما کردند. بقیه‏ی مسیر را تا نروژ تنها طی کردم. البته با ذکر این نکته که در دبی‏، یک نفر که اسم مرا روی کاغذ نوشته بود، به استقبال‏ام آمد و راهنمایی‏ام کرد که چکار باید بکنم.

بعدها از بقیه‏ی پناهنده‏ها هم که پرسیدم، آن‏ها را هم به همین شکل در فرودگاه یک نفر راهنمایی کرده است که از این پرواز به آن پرواز بروند و در نهایت به مقصد برسند.

در طول مدتی که در عراق منتظر پاس پناهندگی‏تان بودید، روزها چه می‏کردید؟

در کمپ کومله بیشتر وقت‏ام را در اتاق‏ام سر می‏کردم. یادم هست طی این مدت بیش از زمانی که در ایران بودم و با محدودیت سانسور مواجه بودم، توانستم مطلب بنویسم. از دوستان‏ام و خاطرات زندان را نوشتم. داستان کوتاهی نوشتم که در کیهان لندن منتشر شد. داستان بلندی راجع به شرایط بازداشتگاه ۲۰۹ نوشتم.

چیزهایی را نوشتم که وقتی ایران بودم، شاید جرأت نوشتن آن را تا آن حد، با آن واژه‏ها و با آن شرح واقعه، نداشتم. نمی‏توانستم یا اجازه‏اش را نداشتم و یا می‏ترسیدم بنویسم.

اما شرایطی که در عراق داشتم این امکان را به من داد که این مقالات و داستان‏ها را در مورد شرایط زندان ۲۰۹ بنویسم.

زمانی که به نروژ رسیدید، از لحظه‏ی رسیدن‏تان، ماجرا به چه شکل پیش رفت؟

در فرودگاه اسلو پیاده شدم و دوستی داشتم به نام فریبرز که از قبل به او خبر داده بودم، به دنبال‏ام آمد و ما در حال گپ و گفت‏گو بودیم که از طریق بلندگوی فرودگاه مرا صدا کردند. گویا فردی که باید دنبال‏ من می‏آمد، مرا ندیده بود. به هرحال ایشان مرا سوار هواپیما کرد و به یکی از شهرهای شمالی نروژ فرستاد.

در آن‏جا هم مقامات شهرداری به دنبال‏ام آمدند و مرا مستقیم به خانه‏ای منتقل کردند که برای‏ام در نظر گرفته شده بود.

برخورد آن‏ها با شما چطور بود؟

بسیار دوستانه. بسیار مهربان. فردای آن روز هم مرا به دفتر پلیس بردند و مراحل بوروکراتیک، کاغذ بازی، امضا و… انجام شد. پولی برای زندگی در اختیارم قرار گرفت و گفتند باید دو سال در این منطقه بمانی و به کلاس زبان بروی.

اما من نتوانستم شرایط سرد و رخوت‏بار آن شهر را تحمل کنم. به اسلو آمدم و فعالیت‏ها و دغدغه‏هایی را که به خاطر آن‏ها از ایران بیرون آمدم، پی‏گیری کردم. وقتی از اسلو به شهر محل اقامت‏ام برگشتم تمام امکانات و منافع‏ام و حتا خانه‏ی کوچکی که برای‏ام در نظر گرفته شده بود، از بین رفت. این بود که بعد از این ماجرا به من در نروژ سخت گذشت.

می‏دانستید اگر به اسلو بیایید، این منافع را از دست می‏دهید و این کار را کردید؟

نه متاسفانه. وقتی با همان زبان دست و پا شکسته‏ی نروژی و انگلیسی با آن‏ها صحبت کردم، به من توضیح ندادند که اگر از منطقه خارج شوم، منافع‏ام را از دست می‏دهم.

ولی بعدها در قوانین‏شان خواندم که باید دو سال در آن شهر بمانم تا به من کمک اجتماعی بدهند و بتوانم به کلاس زبان بروم. نمی‏دانستم که اگر خارج شوم این منافع را از دست می‏دهم.

بعد از این که به آن شهر برگشتید و متوجه این قضیه شدید، چه شد؟

اول فکر می‏کردم بتوانم در اسلو همین شرایط را داشته باشم. اما وقتی به شهرداری اسلو مراجعه کردم، متوجه شدم امکان ندارد.

وقتی به منطقه برگشتم، رفتارشان کمی متفاوت شده بود. آن مهربانی سابق را نداشتند. گفتند که ما نمی‏توانیم برایت کاری بکنیم، تو باید برای خودت خانه پیدا کنی. پرسیدم: با چه زبان، امکانات و هزینه‏ای؟ من که بلد نیستم و با این جامعه آشنایی ندارم.

به هرحال، عصر به اداره‏ی پلیس رفتم و گفتم که جایی را ندارم. آن‏ها گفتند که جایی را ندارند، فقط سلولی دارند و من می‏توانم شب مهمان ‏آن‏ها باشم. سلولی بود مانند سلول‏های انفرادی ایران، اما خیلی مرتب‏تر و من ناچاراً یک شب میهمان پاسگاه پلیس شهر بودم. آن‏جا استراحت کردم.

البته در سلول انفرادی همه‏ی وسایل‏ام را و حتا بند کفش‏ام را از من گرفتند.

فردای آن روز مرا صدا کردند و گفتند با مقامات شهرداری صحبت کرده‏ایم، برو آن‏جا، کمک‏ات می‏کنند.

اما در شهرداری باز هم به من کمک نکردند. گفتند می‏توانی به کلاس برگردی، اما خانه را باید خودت پیدا کنی.

از یک خانواده‏ی ایرانی ساکن شهر، کمک خواستم و برای مدتی ناچاراً در خانه‏ی آن‏ها زندگی کردم.

بعد از چند هفته که شرایط برای‏ام سرسام‏آور شد و سرمای منفی سی درجه‏ی آن‏جا را نتوانستم تحمل کنم، به سفارت امریکا در اسلو رفتم. ویزای امریکا را گرفتم و به این‏جا آمدم و الان هم در امریکا در انتظار دادگاه برای تغییر مکان پناهندگی هستم. این دیگر از آن حرف‏هاست؛ دوبار پناهنده!

چطور سفارت امریکا در اسلو به شما ویزا داد؟

از طرف یکی از دانشگاه‏های این‏جا دعوت‏نامه‏ای داشتم برای سخنرانی در مورد حقوق بشر در ایران و گفت‏گویی با یکی از بنیادهای حقوق بشری در واشنگتن دی سی. این دو نامه کمک کرد که بتوانم خیلی زود از سفارت امریکا ویزا بگیرم.

از سیر تا پیاز مهران مدیری

چهار شنبه, آوریل 1st, 2009

هفت تیر 7tir.com

مهران مدیری

آقای مدیری توی یک جمع می توانید جوک تعریف کنید؟

شوخی می کنید؟ جوک تعریف کنم ؟! محال است بتوانم چنین کاری انجام دهم. اصلا تا دوره نوجوانی فکر میکردم ٬ شاد بودن ٬ آواز خواندن و هر کاری که آدم را سرخوش نشان دهد ٬ کاری است به شدت جلف . به نظرم هیچ چیز بهتر از متانت نبود.

این نظرتان تغییر کرده؟

هنوز تغییر اساسی نکرده است، فقط شکلش عوض شده . حالا به نظرم شادی ٬ جلف بودن و سبک بودن نیست و آدم متین الزاما آدمی نیست که نگوید و نخندد! به این نتیجه رسیده ام که شادی اساسا یک چیز درونی است و میتوان متین بود و در عین حال از درون شاد بود و احساس خوشبختی کرد.

مدیری از نگاهی دیگر

وقتی این روزها مرد دوهزار چهره را مشاهده می کنید و مهران مدیری جدی و تلخ را در نقش خودش ببینید حتما این جملات مهران مدیری را که در ادامه می آید را قبول می کنید: من اصلا آدم اجتماعی نیستم . به شدت درونگرایم و به شدت از جمع ٬ شلوغی و شادی گریزانم. نگاه اغلب مردم به من این طور است که آدم بسیار شاد و شنگول و بذله گو و حاضر جوابی هستم ٬ ولی اصلا این طور نیست . تنهایی را بیشتر دوست دارم و اصلا طاقت هیاهو و شلوغی را ندارم.

متولد سرآسیاب
مهران مدیری در میدان بروجردی، سر آسیاب دولاب متولد شده است . او از دوران کودکی آن چیزهایی که در ذهنش به صورت یک لکه مانده، یک خانه دو طبقه کوچولو و معمولی است . آنها درطبقه پایین زندگی میکردند و طبقه بالا میهمانخانه بود . مهمترین وسیله در آن اتاق ٬ یک پیانو بود ٬ تعداد زیادی صفحه کلاسیک و مقدار زیادی هم کتاب.

خب وجود یک پیانو در آن محله بسیار عجیب بود و اتفاقا صدای همسایه ها در آمده بود که این چه سر و صدایی است که صبح تا شب از خانه شما بیرون می آید. مخصوصا اینکه برادرش که صاحب پیانو بود همیشه یا شوپن میزد یا باخ و یا راخمانینف . برای همین مهران مدیری هم وقتی توی کوچه با بچه ها تیله بازی و لاستیک بازی میکرد مثل بقیه بود اما وقتی به میهمانخانه میامد و وارد دنیای دوست داشتنی خودش می شد، احساس تنهایی میکرد ٬ چون هیچکدام از آن دوست ها آن چیزها را نمی فهمیدند .

فلسفه هگل

کودکی مدیری اصلا شبیه بچه های دیگر نبود . دوستان زیادی نداشت و احساس تنهایی میکرد . دوست داشت توی آن اتاق نشسته و کتاب ها را ورق بزند ٬ اسم هایشان را حفظ کرده و عکس هایشان را نگاه کند . یک روز یکی از دوستان برادرش به شوخی از او می پرسد آیا این کتاب را خوانده ای ٬ این اسمش چیست ؟ مدیری بلافاصله می گوید : فلسفه هگل . او تعجب می کند که مهران چطور اسم جنین کتابی را توانسته است ادا کند . مدیری در ادامه به او می گوید این که چیزی نیست ٬ تازه من میدانم که چه چیزی توی آن نوشته شده وشروع می کند به صورت طوطی وار چیزهایی که در ذهنش ماند بود را برایش تعریف کردن .

خواب سالوادور دالی

برادر مهران مدیری رشته اش زیست شناسی بود و همین باعث شد که او به زیست شناسی هم علاقمند شود و کتاب های زیادی در این زمینه بخواند. بخصوص در زمینه زندگی حیوانات و کتاب های داروین و…این علاقه هنوز هم در زندگی اش مانده و یکی از بهترین ساعات زندگی او ساعت هایی است که فیلم های مستند حیوانات را می بیند! البته شیطنت های مهران مدیری پایانی نداشت . او پنهان از برادرش میرفت سر کتاب هایش ٬ چندتایی کتاب داشت از سالوادور دالی که او آنها را خیلی دوست داشت و شب خوابشان را میدید.

بیهوده ترین و پوچ ترین

در ریاضیات همیشه خنگ بود . مدیری هنوز که هنوز است علت ریاضیات در جهان را نمیداند .یعنی بنظرش بیهوده ترین و پوچ ترین درس است و هیچ وقت نمره ای بالاتر از 2 در این درس نگرفت! در درسهایی هم که به ریاضی مربوط است مثل جبر ، فیزیک و غیره ، هیچ وقت موفق نبود .مدیری از ریاضی متنفر بود . به عقیده او فقط در حد جمع و تفریق مفید فایده است. بیشتر از جمع و تفریق ، نه اینکه به درد نمیخورد ، استاد! آن را درک نمیکند .

علاقه به نوری
مدیری در سالهای اخیر در عرصه موسیقی فعالیت قابل توجهی داشته است او چند سال پیش که کاستی را بیرون داده بود بدلیل علاقه ای که به صدای محمد نوری داشت آن را به نوری تقدیم کرده بود .البته او به استاد شجریان هم علاقه بسیاری دارد وزمانی گفته بود :حاضر است به خاطر شجریان خودکشی کند!
مدیری تحصیلات آکادمیک درموسیقی نداشته، سلفژ را به صورت علمی نخوانده ، اما به واسطه برادر پیانیستش می داند چایکوفسکی در شنبه سال فلان از کنسرواتور که بیرون آمد کجا رفت و به مادام فون مک چی گفت و باعث خلق چه اثری شد. همیشه موسیقی کلاسیک در خانه آنها شنیده میشد به همین خاطر شاید تاریخ موسیقی کلاسیک را به خوبی بداند. شروع هر اثری را که برایش بگذارند می داند مال کیست ، چه سالی است ، چه سبک و چه دورانی است و تحلیلش چیست.

مهران مدیری

جدی‌تر از طنز
کسی که برخی اورا سلطان کمدی در تلویزیون می نامند از همان ابتدا به کار جدی بیشتر از طنز علاقه داشت ولی به گفته خودش اصلا اتفاقی وارد کار طنز شد. طی یک اتفاق علی عمرانی پیشنهاد همکاری را در نوروز 72 به او می دهد و اینطوری کار طنز شروع می شود او با داریوش کاردان و مرحوم خسروی ارتباط داشت و قرار بود با یک مجموعه طنز برای شروع سال 72 همکاری کند. از آنجا قضیه طنزپردازی او شروع شد. قبل از آن هم دوتا کار تئاتر داشت که طنز بود. یکی از آنها پانسیون بود که در تالار مولوی سال 66 اجرا شد.
مدیری تقریبا در 18 – 19 نمایش حضور داشت که به غیر از یکی که به عنوان آهنگساز در آن بود ، در بقیه نمایشها بازیگر بود. مثل سیمرغ و هملت با دکتر صادقی، کیسه بوکس کار علی مؤذنی و … .
بعد چند کار تلویزیونی انجام می دهد ، یکی با ثریا قاسمی و چند کار مذهبی با مجتبی یاسینی، قبل تر از آن هم در رادیو کار میکرد.

صورت تلخ

حتما به تو گفته اند که صورت تلخی داری؟

بله، خیلیها از این هم فراتر می روند و می گویند آدم غمگینی هستی. خیلی وقتها درست است. در طول روز غمگینیم به شادیهایم میچربد. زود هم خودش را نشان میدهد. به قول یکی از دوستان غم اگر به جاهای ناجور نکشه، چیز خیلی بدی نیست. میتواند منشا خلاقیت هم باشد. ظاهرا در شرق برای غم اصالت بیشتری نسبت به شادی قائلند.

سالهای ممنوع الکاری

مدیری در دورانی ساعت خوش را ساخت که جای این نوع کار بسیار خالی بود. شاید یک بخش از موفقیت آن به خلاقیت فردی و همکاری خوب گروهی برمیگشت.اما بخش دیگر موفقیت آن به خاطر خلا این نوع کارها و این شکل از شادی در آن دوران بود. بعد مساله ساعت خوش آنقدر درشت شد که خیلی از مسائل جامعه را مثل آموزش وپرورش و جوانها را تحت تاثیر قرار داد. شنیده می شد آموزش و پرورش رسما از صدا و سیما شکایت کرد، چون آن سال افت تحصیلی وحشتناکی بروز کرد و آنها علتش را ساعت خوش میدانستند. حتما همه بچه ها سر کلاس از برنامه دیشب حرف میزدند. به جایی رسید که عکس مدیری و یارانش پشت تی شرت و آدامس چاپ شد. تلویزیون وقتی این وضعیت را دید ترجیح داد اول جلوی برنامه را بگیرد. چرا که میزان عواقب آن راحدس نمیزد. در آن دوران تا چند ماه روزی نبود که نشریات زرد به آدمهای گروه ساعت خوش به سخیف ترین شکل ممکن نپردازند. بعد هم تصمیم گرفته شد ساعت خوشیها هیچ کاری نکنند و این تصمیم به درازا کشید. در آن زمان به مدیران شبکه گفتند این آدمها دیده نشوند تا خود ما اعلام کنیم کی وقتش است. تا اینکه از اواخر 76 مدیری کاری را با محمد صالح علاء شروع می کند که تازه گفتند فقط میتواند بسازد و نه بازیگری.. تا 6 ماه گذشت و به برنامهء 77 رسید.

مهران مدیری

فلانی در فیلم کیمیایی نباشد

بعد از ساعت خوش و بعد از کنار رفتن از تلویزیون چندین کار خوب سینمایی به مدیری پیشنهاد می شود. قرار بود ضیافت را مدیری بازی کند تا پای کلید زدن هم رفتند. روز آغاز آمدند و گفتند فلانی نباشد. سر فیلم سلطان هم عین همین اتفاق افتاد. خیلی کارهای خوب سینمایی و تاتر را در آن سه سال و نیم از دست می دهد و این برایش ضربه بزرگی بود.

۷۷
مهران مدیری در دوران بیکاری بیشتر به طراحی نوع کار فکر می کرد تا کار به شکل آیتم نباشد. در واقع در دوران بیکاری به طراحی و فرم جدید یک برنامه طنز فکر میکرد که این اتفاق در 77 افتاد. البته پس از سه ماه اول پخش، یعنی دقیقا از شهریور سال 77 کار اصلا عوض شد. در 77 مدیری سعی کرد فاصله را با بیننده کم کرده و حتی از روبرو با او صحبت کند این بزرگترین ویژگی آن برنامه بود. در آن زمان به مدیری می گفتند ما می دانیم شما برشت و فاصله گذاری و… می شناسید. اما مدیری معتقد است نمیتوان به برشت چسباند. او فکر می کرد بهتر است بیننده هر آنچه را روبرو و پشت صحنه اتفاق میفتد ببیند.

اتفاق خودش می افتد

مدیری همیشه دنبال آدم هایی میگرددکه میخواهد، کاری هم نداردکه بازیگرند یا نه؟ مهم این است که خودشان را جلوی دوربین بیاورند. این تاکید همیشگی او به بازیگرانش بوده است . بازیگرانی که با خیلی از آنها هم به صورت اتفاقی آشنا شده است.
مردم درگیری را دوست دارند

مردم گفت و گوها و درگیریهای زن و شوهرها را خیلی دوست دارند. این رامدیری زمانی درباره موفقیت برنامه ای مثل 77 گفته بود چون هر کس خودش راجای آن کاراکترها میگذارد و همذات پنداری میکند. به قول سروش صحت هیچ کس باور نمیکرد که برنامه 77 همین جوری 10 ماه روی آنتن برود، برنامه 77
برنامه جالبی در نوع خود بود گروه این مجموعه شب وقتی خداحافظی میکردند برای فردا صبح، هیچ چیز وجود نداشت. نه قصه، نه طرح؛ نه متن. بااین حال77 در زمان خود پر بیننده ترین برنامه تاریخ تلویزیون شناخته شد البته استاد مدیری الان دیگر آن نوع طنز را دوست ندارد.

ببخشید شما؟

ببخشید شما از برنامه های بعدی مدیری بود این برنامه نیز برنامه جالبی بود که به مسئله مشاغل می پرداخت. البته مدیری برخورد صریحی بابرخی آدمها دراین برنامه داشت مثلا آدمی که از شغلش دو میلیون در می آورد. وقتی میگفت من آب باریکه دارم مدیری باصراحت به او میگفت که او دروغ میگوید و البته گویا به طرف برنمیخورد. ببخشید شما به گفته خود مدیری به دلیل همین برخورد واقعی و صمیمی قضیه برایشان دوست داشتنی شده بود. مدیری د راین سالها همیشه اعتقاد داشته که معمولا کسی که حقیقت را می گویدخوشبخت می شود. این رک گوییها باعث شیرینی شد که در بطنش خیلی تلخ بود.

چرا مدیری همیشه خودش بازی می کند؟

اما واقعا چرا؟ دو دلیل داشت که باعث شد این وضعیت ادامه داشته باشد و شدیدتر شود. یکی اعتقاد خود مدیران شبکه ها بود و هست. مدیری بارها می خواهد بازی نکرده و فقط کارگردانی کند ولی به شدت مخالفت شد. به نظر مدیران شبکه ها بازی مهران مدیری برای مردم مهم است . دلیل دیگرش این است که نویسنده ها این کار را نمی کنند. بارها مدیرانی از نویسندگانش خواسته بنویسید فلانی رفته مسافرت. در برنامه نود شب آنقدر التماس کرد که چندبار این کار را کردند. اما نویسنده ها هم میگفتند نمیشود، چی بنویسیم !

مهران مدیری

خود محوری کسب وکار من است

در زندگی آدم خود محوری هستی یا نه ؟!

بله ، ولی سعی میکنم منعطف باشم. تصمیمی که میگیرم معمولا درست است ، مگر اینکه قانع شوم که اشتباه کرده ام . این را البته خیلی نمی شود به برنامه سازی ربط داد . دلیل خودمحوری من در زندگی ، خود محوریم در برنامه نیست . چرا که اصلا خود محوری نیست و ما گروهی کار می کنیم.

تنهایی شخصی

مدیری زمانی در یک مصاحبه ای یکی از دلایل گرفتن برنامه هایش را ٬ تنهایی و خود محوری خوددانسته بود! او گفته بود : من تفکرات خودم را می سازم . منظورم محتوای برنامه نیست . ساختار برنامه و جنس بازی خودم . خیلی وقت ها ٬ در طول تاریخ آدم هایی که تنهایی شخصی شان بیشتر است ٬ توانسته اند آثار اجتماعی بهتری خلق کنند. از او پرسیده بودند این موضوع (خودمحوری ) شما را به عنوان یک آدم خودستا یا خودشیفته به دیگران معرفی نمی کند؟ مدیری در جواب گفته بود : نه٬ چون به شدت همراه با فروتنی و خواستن نظر دیگران است. من نظرم را خیلی محترمانه میگویم و دیگران به دو دلیل آن را قبول می کنند . یا اینکه درست می گویم و یا اینکه می خواهند دل من را نشکنند. من در کار مشورت می کنم اما به قول اطرافیانم تهش کار خودم را می کنم . شاید اسم این کار خودشیفتگی نباشد ٬ اما من دوست دارم تصمیم نهایی را خودم بگیرم.

مهران مدیری

دردسر والدین

مدیری پس از این همه کار طنزدر مجموعه جدی دردسر والدین بازی می کند او این کار را به خاطر علاقه اش به کار جدی انجام می دهد . او از مسئولیت خسته شده بود. دوست داشت در یک کار جدی بازیگر باشد که بعد از انجام کار به او بگویند خداحافظ . در حالیکه اشتباه می کرد .چون سنگینی این مجموعه به قدری بود که مثلا خودش 2 تا کار بسازد .

آرامش با رانندگی با سرعت زیاد

اما چه چیزهایی مدیری را عصبانی می کند؟ خودش زمانی به این سوال اینجوری جواب داده بود : دو مقوله است که من را خیلی عصبانی می کند و در واقع به سرحد جنون میرساند ، یکی آدمهایی که به کاری که به آنها مربوط نیست دخالت کنند و خارج از حیطه خودشان قدم بگذارند ، هرکسی آن کاری را که « باید » انجام ندهد و « نباید » انجام بدهد . به تعبیر برنارد شاو ، 80% آدمها ، انرژیشان صرف کارهایی می شود که به آنها مربوط نیست. دومین مقوله خیلی شخصی است ، اینکه من راجع به یک مساله جدی و مهم که ناراحتم کرده حرف بزنم و بعد ببینم که طرفم باور نکرده و لبخند بزند ، یعنی پوزخند بزند . این می تواند من را بکشد . دیوانه می شوم . موقعیت را ترک میکنم . عکس العمل بدی نشان نمی دهم . آن محیط را ترک می کنم . سوار ماشین می شوم و رانندگی می کنم . رانندگی با سرعت زیاد در اتوبانهای تهران آرامم می کند.

کتابخوار
طی سالهایی مدیری به قول خودش به شدت کتاب می خورده است ! بیشتر از همه نمایشنامه و رمان میخوانده . نویسندگان محبوبش مارکز ، تولستوی و تورگنیف بودند . به شعر هم علاقه خیلی زیادی دارد . شاعر اولش لورکا است، بعد شاملوست ، بعد مارگوت بیکل ، بعد حافظ … در موسیقی هم کنسرتهای ابوای ویوالدی مدیری را به حالت جنون ، به حالت پوچی میرساند .خیلی از آثار باخ هم روی او چنین تاثیری دارند . چیزی که بیشتر غمگینش میکند شعر است .اما سلیقه سینمایی مهران مدیری چگونه است ؟ او زمانی دراین زمینه مثال جالبی زده بود البته نه به خاطر شکل ایده آل سینما، بلکه بعنوان سینمایی که او دوست داشت . مثال او کارهای هال اشبی در اروپابود یا فیلمهایی مثل کراسینگار یا در ایران فیلم هامون .علاقهء شخصی مدیری ، سینمایی است که به روابط انسانی میپردازد، به طراحی آدمها، به عشق، به احترام و به خیلی چیزهای دیگر میپردازد.

بوگارت را دوست ندارم

چه بازیگرانی را دوست داری؟

نمی شود بین دنیرو و دوپاردیو یکی را انتخاب کرد . بازیگران مورد علاقه ام یک لیست بیست نفره درجه یک را شامل می شود .

5 تا از این بیست تا را بگو .
رابرت دنیرو ، ژرار دوپاردیو ، آنتونی کوئین ، مریل استریپ … کلارک گیبل را دوست ندارم ، همفری بوگارت را دوست ندارم …

فیلمهایی که دوست داری کدامها هستند ؟

« هملت » کوزینتسف را چهل دفعه دیدم و ممکن است هشتاد دفعه دیگر هم ببینم . « باراباس » یکی از فیلمهای محبوب من است ، « پاپیون » ، « فیلم کوتاهی درباره عشق » و … .

طنز مل بروکس

طنز صددرصد شخصی مدیری ، با کارهایی که تا بحال انجام داده است خیلی متفاوت است. این طنز شخصی مدیری اولا قصه هایش هیچ منطق و اصول خاصی نخواهد داشت. به گفته خود مدیری شاید بتوان کارهای مل بروکس را دراین زمینه مثال زد . حتما آن مدلی خواهد شد. یک جور طنز عجیب و غریب که بیشتر تماشاگر را حیرت زده می کند تا بخنداند و خیلی هم به اینکه این کار خواهد گرفت یا نه فکر نمی کند . کار شخصی یعنی همین که شخصا تصمیمی می گیرید ، آن را انجام می دهید و پای همه چیزش هم می ایستید.

مهران مدیری فمینیست

مهران مدیری همیشه درسالهای اخیر خودرا یک کار گردان مدافع زنان تصور کرده است .او همیشه سعی كرده به رغم آنچه در سریال و كارهای طنز ما دیده می شود، حضور خانم ها و عملكردشان و همچنین نوع شخصیت پردازی شان متفاوت باشد. معمولاً خانم ها در این نوع سرالچ ها یا در آشپزخانه دیده می شوند یا در حال بافتنی بافتن هستند. مدیری همیشه از این مورد پرهیز كرده . یعنی اگر مثلا شخصیتهای زن مجموعه هایش در خانه نشسته باشند كتاب می خوانند. شیشه پاك نمی کنند میوه می خوردند ولی میوه نمی شستند . مدیری همیشه مدعی بوده که اتفاقاً در كارهای ما شخصیت های مثبت همیشه خانم ها بوده اند و آقایان در قطب منفی قرار داشته اند.

آنها نابغه نیستند!
علی رغم این كه مردم فكر می كنند مدیری و دارودسته اش خیلی نابغه هستند، اما 80 درصد ماجراهایی كه می بینند، اتفاقی به ذهن او و یارانش می رسد. مدیری دراین باره می گوید : این اتفاقات با یك كلمه و یا دیدن یك چیز شروع می شود و بعد طراحی آن را انجام می شود . در پاورچین اسم شخصیت اصلی مجموعه فرهاد بود و یك روز می خواستم برای كار به اداره ای بروم و گفتم من فرهاد فلانی هستم. هنوز فامیلی نداشتم. نشستیم و درباره فامیلی ام فكر كردیم. من همین جوری به ذهنم رسید و گفتم برره، چون دیدم خود كلمه بامزه است و بی ربط. آن صحنه را با اسم فرهاد برره گرفتیم و تمام شد. بعد از 10 قسمت به این نتیجه رسیدیم كه این شخصیت ها باید از جایی آمده باشند. پیمان قاسم خانی و محسن چگینی گفتند خب از برره. چون نام خانوادگی شان برره است. بعد این سؤال پیش آمد كه برره كجاست؟ گفتیم به اسمش می آید كه روستا باشد. چه جور روستایی؟ روستایی بی هویت بی جا و مكان كه شاید خیلی آدم دارد و یكی شان كه مهندس شان باشد، فرهاد است.
اگر بیننده احساس كند كه طبیعت زندگی خودش را نمی بیند، دافعه پیدا می كند. مدیری همیشه به این موضوع اعتقادداشته.اتفاقی كه در مورد تله تئاترهایمان هم افتاده است به نظر او به همین خاطر است .او می گفت : دلیلش هم به خاطر نوع دكور، نوع لباس و نوع بازی بازیگران است كه نمی دانم چرا دوست دارند خارجی بازی كنند. چه جوری می شود خارجی بازی كرد و خارجی حرف زد و در عین حال ایرانی بود؟ برای همین است كه تله تئاتر مخاطب ندارد. در حالی كه سوژه ها به شدت جذاب است. هرچه كه از طبیعت زندگی دور باشد، بیننده را جذب نمی كند. بیننده نباید حس كند كه چیزی برایش ساخته شده است

سیستم مدیری

این روزها در سریال مرد دوهزار چهره ، مسعود شصتچی در نقش مهران مدیری با استانیسلاوسكی شوخی های جالبی کرده است .جالب است بدانید مدیری زمانی در گفت وگویی به قول خودش حرف بزرگی زده بود .او گفته بود :ما دو سبك بازی در دنیا داریم. یكی سبك استانیسلاوسكی است و دیگری فاصله گذاری برشتی. در مورد اول بازی باید دیده شود و در مورد دوم باید گفته شود كه من مهران هستم كه هملت را بازی می كنم. اما یك چیز دیگری هست میان این دو تا كه شاید سیستم مدیری باشد. خیلی حرف گنده ای زدم نه! به انتخاب برمی گردد. ما اصلاً چرا انتخاب بازیگر داریم؟ چرا براندو برای پدرخوانده انتخاب می شود و اسكوتنفسكی برای هملت؟ این به خاطر شباهت آن آدم ها به این شخصیت هاست. اسكوتنفسكی می تواند پدرخوانده بازی كند ولی هرگز نمی تواند مثل براندو باشد. براندو هم نمی تواند هملت باشد. اصلاً خصوصیات شخصیتی براندو هیچ ربطی به هملت ندارد. براندو در آمریكا متولد شده و مسائل و مشكلات و ضعف ها و فسادهای شخصیتی خودش را داشته است. یك جورهایی خودش در هالیوود، زندگی شخصی اش و… پدرخوانده بوده است. اسكوتنفسكی هم در زندگی خودش در روسیه، هملت به حساب می آمده است.

مهران مدیری

شکستن استانداردهای تلویزیون

بازیگر و کار گردان مجموعه مرد دوهزار چهره از معدود هنرمندان بوده که به قول خودش یكسری استانداردهای موجود در تلویزیون را شكسته است . مثلا اگر اتفاقی در صحنه بیفتد كات می دهند و دوباره می گیرند. اما مدیری و یارانش این كار را نكردند. آنها این کارراز زمان مجموعه ساعت خوش آغاز کردندمدیری از همن ابتدا به یک نکته فوق العاده جالب اعتقاد داشته و آن این بوده که هر چیزی كه جدی تر است و مورد شوخی قرار گیرد، جذاب تر می شود. به خصوص در مورد خبر كه اشاره كردید. به همین خاطر درهمان برنامه ساعت خوش با برنامه های جدی چون مسابقه هفته (با اجرای مرحوم نوذری) ُتقویم تاریخ و اخبار سراسری شوخی می کرده است . ازنظر مدیری مثلاً اگر آدمی در حال سوت زدن است و به هوا نگاه می كند، ناگهان داخل جویی بیفتد، كمتر خنده دار است به نسبت آدمی كه خیلی حرف های قلمبه سلمبه می زند و مدرك پرفسور را هم دارد و در حین صحبت در مورد موضوعی بسیار جدی، داخل جویی می افتد، هر چه جدی تر، خنده دارتر. شوخی با اخبار چون موضوعی بسیار جدی و بدون شوخی است، بسیار مورد توجه قرار گرفت. هنر هفتم و مسابقه هفته هم همین طور بود.

چهار از بیست

از بیست به خودم چهار می‌دهم. مدیری این جمله را هنگامی گفته بود که به او گفته بودند تو که بازیگر کارهای قطب‌الدین صادقی در تئاتر بوده‌ای، به این برنامه هایی که خودت می سازی به خودِ هنرمندت چند می‌دهی؟و مدیری به خود چهار ازبیست داده بود و گفته بود : چیزهایی که در ذهن دارم تا آنها را که روزی بسازم خیلی متفاوتند . منتها مدام از من این طور کار خواسته‌اند. دیگر افتاده‌ام در این ورطه. هر بار که خواسته‌ام وقفه‌ای بیاندازم نشده،

غریزه مدیری

مدیری هر وقت با نویسندگان برنامه هایش صحبت می کند همیشه این را به آنها گفته است به طور غریزی می فهمد که فلان متن می گیرد یا نه و این برنامه یا قسمت از قسمت های خوب است یا نه. و واقعا همه می گویند که هر بار مهران مدیری چنین چیزی گفته . مدیری معتقد است این واقعا غریزی است .

کارهای هر شبی

تلویزیون ایران در سالهای اخیر توجه بسیاری به مجموعه هایی داشته که هرشب پخش می شود این مجموعه ها گاه طنز بوده اند و گاه جدی . مهران مدیری موفق ترین آدم در زمینه برنامه های هرشبی بوده است .او درباره راز موفقیتهای کار هر شب زمانی گفته بود :کار هر شب بازیگر خودش را می خواهد .یعنی بهترین بازیگران ایران را هم در کار هر شب دور هم جمع کنید ، مطمئن نباشید که کار بیننده داشته باشد. کار هر شب خصوصیات خودش را دارد . یک سری بچه های با استعداد و پر انرژی و شیطان! می خواهد که بداهه گو باشند . اعتماد به کارگردان داشته باشند .انعطاف داشته باشند و آدم های اهل شوخی باشند .فکر می کنم گروهی که ما الان داریم در حدخودشان شناخته شده اند . مدیری بازتابهای کارهایی که هرشب کرده است دراین سالها از کوچه و خیابان،روابط عمومی سازمان، از بچه های گروه،از فامیل هایشان و از اصطلاحاتی که بین مردم رایج می شود متوجه شده است .

گریه کردن از خنده

در سالهای اخیر برخی از هنرمندان سینما وتلویزیون به این متهم شده اند که به هر قیمتی می خواهند مردم را بخندانند . مدیری یکی از این متهمان بوده ولی او در مصاحبه ای دراین باره گفته است :ما در طول این سال ها نشان داده ایم به هر قیمتی نمی خواهیم مردم را بخندانیم. کارهای ما این را می گویند . سعی کردیم فکر در باشد و کمدی لودگی نباشد. فکر می کنم این طور بوده . در کمدی خیلی کار ها می شود کرد که بیننده از خنده گریه اش بگیرد .

بحث مهم سطح سلیقه

آیا می توان گفت که سطح سلیقه مردم پایین آمده .یک بحثی هست سر بحث سلیقه مردم که بالا و پایین می شود. کارگردان مرد دوهزار چهره همیشه جواب جالبی برای این سوال داشته : سطح سلیقه خیلی بالا پایین نمی شود. مردم ما به نظرم با هوش اند و شکل ایرانی کمدی در کشور ما شکل خاصی است که یک سری حدود را برایش باید رعایت کرد، خصوصا اینکه از تلویزیون پخش می شود. مردم از خیلی وقت پیش عادت کرده اند که آسان نخندند و این کار ما را مشکل تر کرده . الان دیگر کسی نمی تواند بسازد و برود ، مردم یقه اش را می گیرند.

سرنوشت تلخ دختر زيباي ايراني در اروپا

شنبه, مارس 28th, 2009

گفتگو با دختر تن فروش

خودش میگوید:ایرانی ام دیگه، پوستم کلفته! هر کی دیگه جای من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!

هفت تیر 7tir.com: مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، کار یا … توسط خانواده هایشان به فروش میرسند و یا بوسیله باندهای کودک ربا به خارج از کشور آورده میشوند را افزود. بدشانس ترینشان پس از تجاوزهای مکرر، زنده زنده به قاچاقچیان اعضای بدن فروخته میشوند و آنها که زنده میمانند سرنوشت چندان بهتری ندارند.

بسیاری از بازارهای برده فروشی پاکستان و امارات مستقیما به حرمسراها فرستاده میشوند تا به ازدواج با مردانی که جای پدربزرگ آنها را دارند درآیند یا بدست قوادان میافتند و تا زمان زیبایی و جوانی مورد بهره کشی جنسی قرار میگیرند و پس از آن به کلفتی گمارده میشوند.

در این میان آنها که به کشورهای پیشرفته میآیند اگرچه به دلیل رعایت حقوق انسانی از شرایط ظاهرا بهتری برخوردارند ولی به دلیل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهایی سرگردان می مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند.

چه بازارهای برده فروشی پاکستان، افغانستان یا امارات باشد و چه آژانس های مدرن اینترنتی سرویس های سکسی در کشورهای پیشرفته، همه جا جهانی بی تفاوت است که درآن پا اندازان بین المللی، گروههای خلاف کار و افراد بیرحم در سکوتی همدستانه در کمین نشسته اند. حکایت این دختران، داستان آشنایی است که همه کس میداند، با اینحال ناگفته ها بسیار است. با مارال به گفتگو می نشینیم.

مارال دوست داری داستان زندگی ات رو از کجا شروع کنیم؟ از وقتی ایران بودی؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا که دلم هم خیلی تنگ شده.، این هفته دوبار خواب ایران رو دیدم. زیباترین خاطراتی که از زندگی ام دارم مال موقعی است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتی یادم میاد با بابام بودم. وقتی از مادرم جدا شد دیگه بخاطر من ازدواج نکرد. میترسید دختر عزیز دردونه ش یه وقت اذیت بشه! ولی مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. اونو کم میدیدم. همیشه گرفتار زندگی و بچه هاش بود.

بابام آدم آرومیه. از اونا که از اداره میآد خونه و شام و چایی و تلویزیون! ماهی یه بارهم با دوستاش دور هم جمع میشدند حرف میزدند، تخته بازی میکردند. تنها کار بدی که در زندگیش انجام میداد فقط سیگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بیارم! درسم رو میخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولی بقیه اوقات همه ش با دخترهای فامیل و دوستام بودم. پارتی، مهمانی دخترونه، رقص، موزیک، از درودیوار بالا میرفتیم.

ولی بعد که دیپلمم رو گرفتم خونه نشین شدم. یعنی دانشگاه آزاد قبول شدم ولی نتونستم برم. خرجش زیاد میشد و دیگه سالهای آخرحقوق بابام برای خرج خونه کم می اومد چه برسه شهریه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر میرفت. من شرایط رو درک میکردم. توقع مالی چندانی نداشتم ولی عوضش تشنه آزادی بودم. دوست داشتم هرچی دلم میخواد بخندم! باورتون میشه یه دفعه منو به همین جرم تو خیابون گرفتند!

بعدش بردند منکرات خیابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام میخواستیم بریم مسافرت، تو خیابون آهنگ گوش بدیم، حرف بزنیم… نمیشد. همه چیز یواشکی بود. خسته شده بودم.

یعنی دلیل خروجت از ایران بخاطر نداشتن آزادیهای اجتماعی بود؟
هم اون هم بیکاری. تا دیپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولی کار کجا بود؟ برای تحصیل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ریخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چی؟ تعریف کن.
اولش که تازه دیپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق میزدم دیدم یه دکتر آگهی داده برای منشی مطب. مال محل خودمون هم بود. فوری تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردایش رفتم دیدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر میکنند!

یکی هم دادند دست من. غیر از سوالات مربوط به سن و تحصیلات و وضعیت خانوادگی بعضی سوالهای دیگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسی میپوشید یا چه هنرهایی دارید! من هم نوشتم فقط یه کمی ملودیکا میزنم! بعد آقای دکتر آمد برگه های همه را گرفت و گفت بروید بعدا به شما خبر میدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش میون اینهمه زنها و دخترها که دیدی من از تو بیشتر از همه خوشم اومده و میخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتوانی از پس همه کارها بر بیایی! گفتم من دختر باهوشی هستم.

از دهسالگی دارم خانه مان را اداره میکنم! هر کاری را برایم توضیح دهید میتونم. گفت وظیفه تو اینجا یکی کارهای مطبه به اضافه کارهای شخصی من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وایسا تا نشونت بدم کجاهام بیشتر درد میگیره! منم بلند شدم و گفتم آقا من برای این کارا اینجا نیومدم! عصبانی اومدم خونه ولی ناامید نشدم و به بابام هم هیچی نگفتم. این بار برای کار به دوست و آشناهام سپردم. یکی یه شرکت خصوصی رو معرفی کرد که منشی میخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ایندفعه خیالم راحت بود که طرف آشناست و رعایت بعضی مسائل را میکند. در زدم و خود آقای رییس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلانی برای کار آمده ام گفت شما از همین حالا با حداکثر حقوق استخدام هستید!

گفتم میشه لطفا بگین کار من اینجا چی هست؟ گفت هیچی! شما فقط تو این شرکت راه برین یا پشت میز بنشینید و جواب تلفن بدهید. من خودم همه کارها رو میکنم!
نیم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار دیگه بسه، الان موقع استراحته! وقتی داشتیم غذا میخوردیم برایم شروع به تعریف کرد که با وجود وضعیت خوب مالی و زن و بچه، زندگی اش غم انگیز و خالی است و او نیاز به دختر جوانی دارد که براش درددل کند. بعد یکدفعه گریه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سینه من بذاره خودشو میکشه! من هم جیغ زدم و فرار کردم. شب همه رو برای بابام تعریف کردم. گفت دخترم فعلا بشین خونه یه لقمه نون هست با هم میخوریم تا بعد ببینیم چی میشه. یکی دوسال خونه نشین بودم تا برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بیست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نمیخواستند اون بره سربازی. یکبار گفت: مارال میخوان منو بفرستند آلمان پیش خاله ام تو هم با من بیا! بیشتر به خاطر اون بود که از ایران اومدم. اون سردنیا هم میخواست باهاش میرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه که نه! بابام خیلی دوستم داشت. همه زندگیش بودم. از صبح که بیدار میشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من میرفت. هر چی شعر بود که توش اسم آهو بود برام میخوند! وقتی گفتم میخوام برم خارج رنگش پرید! گفت نه، اینهمه برات زحمت کشیدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نیست چی به سرت بیاد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتیم، نصیحت کرد، دعوا کرد، فامیلها و دوستهامو واسطه کرد ولی من پامو کردم توی یک کفش که اینجا آینده ای نیست و باید برم. میدونستم تحمل اشکهای مرا ندارد هر شب با چشمهای قرمز می نشستم جلوش. آخرش یک شب راضی شد و اجازه داد. یه تیکه زمین داشت که برای پیری کوری اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاق چی که قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالای سرم نشست و منو نگاه کرد. هیچوقت مثل موقع خداحافظی نفهمیده بودم چقدر دوستم داره. یک لحظه دست منو ول نمیکرد. داشت می مرد!میگفت دخترم جونم بودی و انگار حالا داری از تنم بیرون میری.
برایت بهترین آرزوها را داشتم ولی زمونه یاری نکرد. از این به بعد هم دیگه من نیستم تو خودت باید مواظب باشی، تو آهوی کوچکم را به خودت و خدا می سپارم. بعد هم که آمدم.

از سفرت بگو.
آخ که چه سفری. من که اولش از خوشحالی هیچی نمی فهمیدم. فکرش رو بکن برای اولین بار با پسری که عاشقش هستی مسافرت کنی! اصلا سختی کوههایی را که باید از آنها بالا و پایین میرفتیم، تاولهای پا، گرسنگی و تشنگی هیچی حالیم نبود. به همین راضی بودم که کنار هم راه میریم. با هم غذا میخوریم. حرف میزنیم…

البته پدرم موقع خداحافظی او را دیده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من میرسید. نمیگذاشت سختی بکشم. تا با هم بودیم همه چی خوب بود. خطرات رو باهم رد کردیم. اگرچه خیلی بدبختی کشیدیم، فکر کنید پنج شش تا کشورو قاچاقی، نصف راه قایم شده تو ماشین و جاده و نصف راه پیاده و یواشکی از کوه و جنگل و دشت بیایید! تو صربستان که اصلا قاچاقچیه مارو یک هفته تو جنگل زیر بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نمیدونم رفتند کجا!

البته بعدش با آب وغذای حسابی اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه ای که ازش میگذشتیم غرق میشدند. سرعت آب خیلی زیاد بود بردشون! بعدا فهمیدیم که هر هفته یکی دو تا مسافر همونجا غرق میشند! تو بوسنی هم سه روز آب و غذا گیرمون نیومد داشتیم از گرسنگی و تشنگی میمردیم. رسیدیم به یک مزرعه بلال و افتادیم توی بلال ها به گاز زدن و مکیدن شیر بلال ها به جای آب!

سفر زمینی اونهم غیرقانونی خیلی خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همین داستان سفر ما خودش یه کتابه! ولی ایتالیا دیگه همه از هم جداشدیم.

چرا؟ دعوایتان شد؟
نه بابا. ایتالیا گیر یه گروه گانگستر افتادیم. قبلا هم در راه چند بار گیر آدمای عوضی افتاده بودیم. ولی قاچاقچی مان با پول یا نمیدانم چه کلکی شرشان را کنده بود. تو ایتالیا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدایمان کردند. نمیدونم دیگه چی به سرش اومد. منو بردند یک خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زندانی بودم. رییسشون منو برای خودش نگهداشته بود. نمیتونستم با کسی تماس بگیرم . جایی رو بلد نبودم. زبان نمیدانستم. پول نداشتم، هیچ مدرک شناسایی نداشتم. اگر هم فرار میکردم جایی نبود که برم. پلیس منو بلافاصله دستگیر میکرد و دوباره همون کشوهایی رو که اومده بودم زندان به زندان پس می فرستادند تا به ایران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم برای یکی از دوستان پدرم که میدونستم تو ایتالیاست تلفن بزنم و آدرس جایی را که بودم بدهم. او همیشه به خانه ما می آمد. میدانستم که گلویش پیش من گیر است. وقتی ازش کمک خواستم میآد و اومد. منو با ماشین سوار کرد وبه یک هتل برد!

البته بعدش با من خیلی دعوا کرد که چرا همینطوری و حساب نشده از ایران راه افتادم اومدم. یکماه بعد خودش مرا قاچاقی به اتریش آورد و توانستم اعلام پناهندگی کنم. بعدش هم مرابه یکی از کمپ های پناهندگی نزدیک وین بردند. یکسال آنجا بودم تا اومدم بیرون.

چرا با پاسپورت و قانونی از کشور خارج نشدی؟ پدرت که اجازه میداد.
آره ولی دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقیه هم به همچنین چون ما حدود 5 تا مسافر بودیم. البته بابام بیچاره هی میگفت پاسپورت بگیرم ولی اون آقایی که مارو می آورد گفت لازم نیست! پاسپورت ایرانی به درد نمیخوره، جایی که باهاش ویزا نمیدند هیچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پلیس بگیره میفهمه از کجا اومدین و دوباره میفرسته همونجا!

آلمان هم که رسیدید پناهنده می شید دیگه پاس لازم ندارین! بعد هم دولت اونجا خودش همه چی بهتون میده!

از اون پسر دیگه خبر نداری؟ میدونی زنده است یا مرده؟
زنده است. اونا که منو دزدیدند اونو همونوقت ول کردند. یکی از هم سفرهامونو همین جادیدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ایتالیا رفت. دنبال من هم گشته بود ولی آخه حیوونکی خودش هم غیر قانونی اونجا بود! کاری از دستش برنمی اومد.

میتونم بپرسم اولین بار کی رابطه جنسی داشتی؟
وقتی در ترکیه بودیم. اولین شبی که با هم در اتاق هتل خوابیدیم چون قبل از آن همه اش تو کوه و دره بودیم و چند نفردیگه هم باهامون بودند! من با اینکه عاشق دوستم بودم ولی ترجیح میدادم بازم صبر کنیم. میخواستم اول به آلمان برسیم عروسی کنیم.

ولی او میگفت عزیزم آخه چه فرقی میکند! فکر کن ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل!من اول یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی تو ایتالیا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زیاد! مگه تجاوز چیه؟ وقتیه که باهات کاری رو میکنند که نمیخوای تجاوزه دیگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولی بهرحال نتونی از خودت دفاع بکنی! میشه دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنیم؟

آره ولی میدونی که به عنوان انسان این حق را داری که اجازه ندهی به تو دست بزنند. زن باید با کسی رابطه داشته باشد که خودش میخواهد نه اینکه مجبور باشد.
این قشنگ ترین حرفیه که تو زندگیم شنیدم. اگر اینجور میشد خیلی خوب بود ولی حیف! برای من که فعلا عملی نیست. شاید برای اون دخترایی است که وضعشون خوبه ، نه ما فقیر بیچاره ها! اگرچه اونها رو هم فکر نکنم!

بعد که به اتریش آمدی چکار کردی؟
اول که فرستادنم توی کمپ پناهنده ها. میگفتند این همون کمپیه که زمان نازیها، اسرای یهودی رو توش نگه داری میکردند تا بعد دسته جمعی بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختمونی بودم که مال ایرانیها، هندیها و افغانیها بود. بین پناهنده های ایرانی همه جور آدمی بود.

از مهندس و دکتر با خانواده هایشان گرفته تا آدمای خلاف. زن با بچه یا زن تنها هم زیاد بود ولی دختر تنها به سن من نبود. اوایل اونجا هرکس به آلمان میرفت مشخصات دوستم را میگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر میکردم که اون میآد و منو از آن جای کثیف وحشتناک نجات میده. اوایل با یکی دو خانواده ایرانی بودم.

ولی بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گیر بچه های ایرانی که هر دقیقه مزاحمم میشدند، شب بالای تختم میآمدند و یا داخل حمامم میشدند. هر چه بهشان میگفتم شما را بخدا من دوست پسر نمیخواهم. ولم کنید! توی سرشان نمیرفت. میان آنها یکی بود که از بقیه بهتر به نظر میرسید. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقیه راحتم میگذارند.

همینطور هم شد ولی بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اینبار وضع بدتر بود چون میگفتند پس اهلش بودی و نمیگفتی! خلاصه مجبور شدم دومی را هم انتخاب کردم و بعد سومی… ولی در عوض دیگر راحتم گذاشتند. بهم کمک میکردند، نوار موسیقی، بلیط قطار یا گاهی حتی پول میدادند.

بقیه زنها و دخترها ی ایرانی هم همین مسائل تو رو داشتند؟
نمیدونم. اگه تنها بودند که حتما داشتند. البته در اتریش دختر و زن تنها زیاد است. آنها که اقامت قانونی دارند یا دانشجویند و …بهرحال یکجوری با این مسائل برخورد میکنند.

ولی من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختی که هم ایران و هم اینجا بلای جانم بود اینکه خوشگل بودم! برای همین بیشتر بهم گیر میدادند. حالا موهایم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود همیشه دورم میریختم.

پدرم هیچوقت نمیگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاری میکردم باز از زیر روسری یک کمی اش می اومد بیرون. سرهمون یکذره مو، یک عالمه دردسر داشتیم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نمیدونستم اینجا هم اسیریه!

تمام مدت در کمپ بودی؟
نه، چند بار که بلیط قطار گیرم اومد رفتم وین را دیدم. فکر میکردم اگر پناهندگی ام قبول شد میرم اونجا کار پیدا می کنم. همونوقت دولت اتریش تصمیم گرفت کمپ ما رو خالی کنه. سیل پناهنده ها به اروپا سرازیر بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفی همه رو دادند دستشون و پناهنده های قبلی را مثل زباله ریختند کنار خیابان.

همه شوکه شده بودند و توی سرخودشون میزدند! فکر کن خارجی هستی، اقامت نداری در نتیجه اجازه کار نداری، پول هم نداری، آقازاده هم نیستی که با چمدان پر از اسکناس آمده باشی.
تو کمپ هر کی رو میدیدی صد دلار دویست دلار یا حداکثر هزار دلار ته کیفش قایم کرده بود برای روز مبادا و روزا رو با جیره غذایی همونجا سرمیکرد تا جواب پناهندگیش رو بگیره یا براش پول بفرستند و بره یه جای دیگه.

نمیدانم بقیه با چه معجزه ای خودشون را نجات دادند ولی من نتونستم. فکرم کار نمیکرد. تمام زندگی ام یک کوله پشتی بود با یک برگه پناهندگی که روی آن مهر رد خورده بود.
همونجا چند ساعت بهت زده ایستادم تا یکی از مامورها آمد و مرا از کمپ بیرون کرد. یکی دلش برایم سوخت و یک بلیط بهم داد.

سوار قطار شدم و به وین آمدم. شب شده بود و نمیدانستم کجا برم، حتی یک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همینطور بی هدف راه میرفتم. حالا اون وسط مریض هم شده بودم. 40 درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط یه فکر بود: برگردم ایران! همه نیرویم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه ای که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گریه افتادم.

بیچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چی شده فقط گفتم میخواهم بیام.

گفت دخترم میدونی که من یک موی تنم راضی به رفتن تو نیود، خودت رفتی. حالا هم هروقت خواستی برگرد.
گوشی را قطع کردم. فکر کردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بلیط. بعد هم ایران چکار میتونم بکنم؟ صدای پدرم خسته و ناامید بود. بعدا فهمیدم که همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب کرده بود! دیدم راهی پشت سرم نیست. همانجا بلند شدم و برای اولین بار شروع به کار کردم.

با تب و مریضی؟
آره داشتم از تب میسوختم. تمام پوست بدنم از درد تیر میکشید! مردی که مرا به خانه اش برد بعدش خیلی ناراحت شد. منو برد دکتر و داروهامو خرید. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را دیدم.

با او نماندی؟
نه. خودش هم نمیخواست. بازرگان بود و دائم میرفت سفر. گفت اگر برای خودت خانه بگیری هر وقت اینجا باشم همدیگرو می بینیم و بهت کمک میکنم. گفتم من مدرک شناسایی ندارم، نمیدونم چطور باید خونه پیدا یا اجاره کنم. همه کارها رو برایم کرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم کس دیگری را پیدا کردم. این تنها راهی بود که برای پول درآوردن داشتم.

برای آینده خودت چه فکری میکنی؟ میدانی که هر مهاجر سه گنجینه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زیبایی، نیروی کار و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زیبایی است که پول در میآوری. نیروهای دیگر هم داری که باید از آنها استفاده کنی.
آره میدونم. یکی دیگر هم بهم گفت همیشه جوون و خوشگل نیستی و این پولها هم همیشه نیست! خودم هم دوست ندارم این کارو بکنم. هیچوقت دوست نداشتم. من همیشه دختر کاری بوده ام، آرزوم این بود که یک کاری داشته باشم که هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش میگه درس بخون. ولی آخه چه جوری؟ با هزار بدبختی رفتم کلاس زبان. اگه بدونین چه جوری و درچه شرایطی زبان خواندم باورتان نمیشود.

با اینحال از کلاس یک بار هم غیبت نکردم. الان آلمانی میفهمم و حرف میزنم! ولی حالا چه درس و چه کار اول باید اقامت اینجا را بگیرم. اقامت هم یا پول حسابی میخواد و یا ازدواج. بخاطر همین دارم قبول میکنم با یک اتریشی ازدواج کنم. ماه دیگه قرار است برویم ثبت کنیم. بعد هم میخوام برم دوره یکی دوساله یک رشته ای رو ببینم و بعد برم سرکار.

دوستش داری؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوری باهاش زندگی کنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوی هم که راه میرویم به هم نمی آییم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا میشویم. گفت برای من فرق نمیکند.

مهم این است که چند سال پیش من هستی! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم این سه سال رو هم تحمل میکنم در عوض مادرم و بچه هایش را یکی یکی می آرم. البته اینجا هم آش دهن سوزی نیست ولی اقلا دیگر کتک نمیخورند!

اینجا تو را میشناسند؟ میدانند چکار میکنی؟
کی ها؟ ایرانی ها که نه زیاد. اوایل که خانه گرفته بودم بچه های ایرانی میآمدند. اینجا اکثرا آواره هستند، جایی رو ندارند برند! من درک میکردم.

می اومدند اولش کلی نصیحت میکردند که ناموست رو حفظ کن و … بعد چند روز میماندند و هرچی توی خانه بود میخوردند و میرفتند. حالا اینا مهم نبود. همه بدبخت شده ایم دیگه! ولی خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم دیگه ندیدمشان!
الان هیچ دوستی ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ میشه براش تلفن میزنم، ولی اون بیشتر برام نامه میده. مینویسه دخترم، مراقب خودت باش، سعی کن اصالتت را فراموش نکنی. به جایی برسی و مثل همیشه باعث افتخار من باشی.
همه نامه هایش را دارم… بخدا اینجا همون جهنمه، اتریش خوبه برای خود اتریشی ها، آلمان بهشته ولی برای آلمانی ها نه برای ما.

وقتی مردانی که با آنها رابطه داری در مورد ملیت ات سوال میکنند چه میگویی؟
نمیدونم هرچی به فکرم برسد میگویم غیر از اینکه ایرانی هستم! دلم نمیخواهد برای آنها اسم کشورم را بیارم آبروش بره. دلیل نمی شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چیزای دیگرش رو هم بفروشه ! من یه کم سبزه هستم. بیشتر میگویم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم. ولی بعضی هاشون شروع میکنند ایتالیایی حرف زدن و اونوقت تق اش در میآید!
نمی ترسی از اینکه پدرو مادرت بفهمند چکار میکنی؟
نه. پدرم که امکان ندارد بفهمد. تمام دنیا هم برایش قسم بخورند او باور نمیکند، میگوید من دخترخودم را میشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درک می کند!

اگر خواهرهای کوچکترت بخواهند وارد حرفه سکس شوند به آنها چه میگویی؟
هیچوقت نمیگذارم. از یک خانواده یک نفر فدا بشه بسه!

برای خودت هم چنین آرزویی داری؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .کنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم میآمدیم، عین یک کارت پستال عاشقانه بودیم. حیف تو ایتالیا کیفم رو دزدیدند اگرنه عکس هامونو بهتون نشون میدادم! میخوام بعد که کارم درست شد یه سفر برم آلمان شاید پیداش کنم. به دلم برات شده که یه روزی دوباره نگاهمون به هم میافته.

نمیدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارین یا نه. بابام خوب حافظ بلده یه دفعه گفتم تلفنی برام فال گرفت و یه شعرش اومد که دقیقا همینو میگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم یک کتاب حافظ برایم فرستاد.

برای آخرین سوال بگو آیا از اینکه از ایران خارج شدی پشیمان هستی؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همینجوری عشقی راه افتادم غیر قانونی آمدم. برای همین خیلی سختی کشیدم. میدانید در این مدت چقدر لحظات وحشتناک داشته ام که حاضر بودم نصف عمرم را میدادم در عوض ایران بودم. ولی… .

خواهر امید رضا میر صیافی سناریو خودکشی برادرش را مردود دانست

یکشنبه, مارس 22nd, 2009

هفت تیر 7tir.com: گفت و گوی رادیو فردا با معصومه میر صیافی، خواهر امیدرضا میرصیافی ( امید رضا میرصیافی وبلاگ نویسی بود که به دلیل انتقاد به آیت الله خامنه ای در وبلاگش به دو سال زندان محکوم شد و در زندان درگذشت )

دانلود

خواهر امید رضا : برادر من چطور می توانسته با قرص خودکشی کند در صورتی که اصلن قرصی در اختیار او نبوده است. تنها دارویی که امید مصرف می کرده قرصهای اعصابی بوده که پزشک زندان برای  او تجویز کرده بود که آن هم به صورت روزانه (یک عدد صبح و یک عدد شب) از سوی بهداری زندان در اختیار او قرار می گرفته!
برادر من گناهی نداشت.
تنها جرم او داشتن یک وبلاگ ساده بود.

گفتگو با پسر ده ساله در محل نگهداری زنان بی سرپرست

سه شنبه, مارس 17th, 2009

http://tinypic.info/files/zqyi9vtpy8t9lqnfy2h1.jpg
گزارشی از گرماخانه زنان جایی که زنان بی سرپرست نگهداری می شوند .


هفت تیر 7tir.com : بنفشه سام گیس – چند روز گذشته؟ يک هفته؟ سه روز؟ زمان اهميتي دارد؟ يک دستمال کهنه کافي است که غبار از خاطره ام پاک کند. از خاطره «حسين». پسر کوچکي که مهم نيست کي و چطور او را ديدم. واقعاً مهم نيست که کي و چطور. حسين، با آن گونه هاي گلرنگ و نگاهي پر از کودکي، در آن نيمه شبي که در گرمخانه زنان- کوچه مرغي هاي خيابان مولوي – به من مجال هم صحبتي داد، برايم شد خاطره. يادي همراه با اشک و لبخند. يادي همراه با بغضي خفته و فريادي سرگردان. يادي زنده و پرجان. مقدمه ها گاه، بي سبب زبان بازي و زبان درازي مي کنند. براي حسين هيچ مقدمه يي لازم نبود. و هم هيچ موخره يي… حسين را باور کن…

-حسين جان، چند سال داري؟

19 اسفند، 10ساله مي شم.

http://tinypic.info/files/wf4j0qlh78ogv3ltbduv.jpg

-شنيدم مواد مخدر مصرف مي کردي. براي من تعريف مي کني؟

چهار سالم بود. مهدکودک بودم که دلم درد گرفت. به بابام تلفن کردن و گفتن بيا بچه ات مريض شده. بابا اومد منو برد خونه. گفتم بابا، دلم درد مي کنه. گفت من حوصله ندارم تورو دکتر ببرم. دوتا دود ترياک بهت ميدم حالت خوب مي شه. نشستم و دوتا دود ترياک گرفتم. حالم خوب شد. خيلي آروم شدم. ترياک منو تسکين داد. يکي دو ماه بعد، باز هم مصرف کردم. کم کم به ترياک عادت کردم. اوايل ترياک بود. بعد، شيره مصرف کردم که عصاره ترياکه. حشيش هم مي کشيدم. اين طوري بود که معتاد شدم.

-مادر مي دونست که معتاد شدي؟

تا شش ماه نمي دونست. بعضي وقتا شک مي کرد. خودش هم معتاد بود و علائم اعتياد رو مي شناخت. از وقتي مطمئن شد که من خيلي دماغمو مي خاروندم و زياد حرف مي زدم و نشئه مي شدم.

- و ياد گرفته بودي که مواد رو چطور مصرف کني؟

شيره رو مي خوردم. داداشم که معتاد بود بهم ياد داد که چطوري حشيش بکشم. از بابام هم ترياک کشيدنو ياد گرفته بودم.

-الان به خاطرت مونده که اگر مصرف نمي کردي يا بعد از مصرف چه حالي داشتي؟

وقتي خمار مي شدم، الان حتي دوست ندارم اسمشو بيارم، يک زجري بود. انگار توي دستگاه پرس بودم. استخونام له مي شد. انگار استخونامو له مي کردن و دوباره جمع مي شد. وقتي مصرف مي کردم خيلي به هم حال مي داد. بدنم آروم مي شد، پرحرفي مي کردم، دوست داشتم خيلي زياد شکلات بخورم. دروغ هم زياد مي گفتم.

-خب اون وقتي که خمار بودي اگر مثلاً يک مسابقه فوتبال مي ديدي حالت خوب نمي شد؟

موقع خماري هيچ چيزي رو دوست نداشتم. توي مدرسه که دوستام بازي مي کردن، من توان راه رفتن هم نداشتم. اصلاً دوستي نداشتم. سر امتحان خوابم مي برد. نمره هام همه صفر و چهار و پنج بود. وقتي مصرف مي کردم انرژي مي گرفتم. انرژي کاذب. اما اواخر، ديگه داغون شدم. ديگه نمي تونستم راه برم. خاطرات خيلي تلخي از اعتيادم دارم با اين سن و سالم.

-روزي چقدر مصرف مي کردي؟

اوايل خيلي کم بود. اما آخرا ديگه زدم توي جاده خاکي. روزي يک گرم ترياک. مقدار شيره کمتر بود چون نشئگي اش زيادتر بود.

-چطور ترک کردي؟

چهار سال معتاد بودم. مامان و خواهرم براي ترک رفتن کمپ تولد دوباره. يک روز بابام منو برد کمپ. فرار کردم. دوباره منو برد و اين بار موندم تا ترک کردم. مامان و خواهرم هم ترک کردن. بعد، هر سه اومديم اينجا. گرمخونه زن ها.

-الان از پاک بودنت چه حسي داري؟

معجزه هاي پاک بودنمو کم کم مي بينم.

-از معتاد بودن توي اون سن کم چه حسي داشتي؟

باورتون ميشه الان مي فهمم که اون موقع داشتم توي مرداب غرق مي شدم.

-برادرت هم معتاد بود. هنوز ترک نکرده ؟

اون هنوز عاجز نشده تا براي ترک بره. معتاد بايد عاجز بشه. تا وقتي که پول داره، به فکر ترک نيست. اون زماني که گوشه خيابونا به گدايي مي افته يا حتي حس گدايي رو هم از دست مي ده، اون موقعي که حتي نا نداره دنبال مواد بره، اون زمانه که عاجز شده و هر کسي که دست کمک به طرفش دراز کنه، با جون و دل مي ره براي ترک کردن.

-ولي تو هم عاجز نشده بودي. دوست نداشتي ترک کني. از کمپ فرار کردي.

فرار کردم ولي ديگه کم آورده بودم.

-خودت رو، اين حسين رو براي من چطور تعريف مي کني؟

من، آدم ساده يي هستم که از سنم خيلي بيشتر مي دونم. بچه هاي هم سن من بازي مي کنن و درس مي خونن و مدرسه مي رن. منم درس و مدرسه رو خيلي دوست دارم اما اينجا شرايط مدرسه رفتن نيست. مامانم مي گه بايد پرونده ام بياد. مواد، عقده ايم کرده. وقتي اون خاطرات تلخ خماري ها و زجر هاي زندگيم به يادم مياد تمام تنم مي لرزه.

-دوست داري از اون خاطره هاي تلخ براي من تعريف کني؟

براي اينکه ازش رها بشم آره، تعريف مي کنم. اون موقع بندرعباس بوديم. مدرسه که مي رفتم و برمي گشتم خونه، خوب قدم نمي رسيد در رو باز کنم. همسايه مي اومد و برام در رو باز مي کرد. هيچ وقت هيچ کس خونه نبود. مامانم که معلم بود و مي رفت درس مي داد، خواهرم مدرسه مي رفت، بابام سر کار بود. فوراً مي رفتم سر ترياک بابام که زير فرش قايم مي کرد. يک روز، توفان شن بود. از مدرسه برگشتم. همسايه نبود. نتونستم در رو باز کنم. خمار بودم. آنقدر گريه کردم تا خوابم برد. وقتي بيدار شدم زير شن بودم. الان که تعريف مي کنم مي خوام گريه کنم. من نبايد اين همه زجر مي کشيدم. بچه هاي هم سن من، دستشون توي دست پدر و مادرشون بود. يک زندگي راحت داشتن. ولي من، نه. عين يک مترسک بودم که از وقتي دست راست و چپم رو شناختم يک روز خوش نديدم. خيلي خسته ام.

-از پدرت بدت مياد؟

نه. بابام فقط منو معتاد کرد. باباي خيلي خوبي دارم. دوستش دارم… نمي شه بگم باباي خيلي خوبيه. وقتي براي غريبه ها از بابام حرف مي زنم همه از اون بدشون مياد. حقيقت هم هست. ولي من نمي تونم بگم که ازش متنفرم.

-پدرتو بخشيدي؟

آره، ولي نمي تونم باهاش زندگي کنم. هيچ وقت.

-براي اون برادرت که اعتياد داره، براي اون چه حرفي داري ؟

دوست دارم فقط يک لحظه ببينمش و ازش بخوام که به حرفم گوش بده. بهش بگم پاک شو، ترک کن، يک زندگي دوباره رو شروع کن، يک تولد دوباره.

-حسين، بزرگ بشي چکار مي کني؟

دوست دارم دکتر بشم و به آدما کمک کنم. فوتبال رو هم خيلي دوست دارم. مي خوام فوتباليست بشم. اگه بشه.

-دوست داري چي داشته باشي؟

يک زندگي خوب. يک زندگي بدون مواد. وقتي توي کوچه مي بينم مامان و باباها دست بچه شونو گرفتن و راه ميرن هزار بار گريه مي کنم که چرا باباي من، چرا مامان من نبايد اين طوري باشن؟ چرا مجبور باشم توي گرمخونه زندگي کنم و مامانم براي زن هاي معتاد کلفتي کنه و بهش دستور بدن فقط به خاطر يک غذاي گرم و يک جايي براي خوابيدن و يک خونه براي خودش نداشته باشه؟

-ولي تو هم يک روزي مثل بقيه معتادا بودي.

مي دونم. من خيلي کوچک تر از اونم که بخوام براي بزرگ ترا حرفي داشته باشم. ولي وقتي يکي از همين زن هاي گرمخونه چرت مي زنه بهش مي گم خاله، پاشو. به خودت بيا. پاک شو. ولي اينا گوش نمي دن چون من خيلي بچه ام.

-چه آرزويي داري؟

هميشه پيش مامانم باشم. هيچ وقت از مامانم جدا نشم. يک زندگي خوب داشته باشم.

-چه چيزهايي نداري؟

يک پدر خوب. محبت پدر. يک مادر خوب. مامانم خيلي خوبه. خيلي دوستش دارم. خودتون مي فهمين منظورم چيه. يک زندگي عادي نه پر از درد. بقيه بچه ها درس مي خونن و من نمي خونم. خيلي چيزا که اونا دارن من ندارم. زندگي اونا با من خيلي فرق داره. اونا بازي مي کنن، مامانشون اسم اونا رو هر باشگاهي که دوست دارن مي نويسه. ولي مامان من اينجا از يک نفر دستور مي گيره و تازه، بقيه به منم دستور ميدن و هر کاري ميگن بايد انجام بدم. بچه هاي مردم توي ناز و نعمتن….

-پول توجيبي مي گيري ؟

پول توجيبي… دارم. همه چيز که پول نيست.

-مثل بقيه بچه ها؟

- نه… نمي گيرم.

-کتاب قصه داري؟

- نه. من هيچ کدوم از اون امکاناتي رو که بچه هاي ديگه دارن، که بچه هاي ديگه دوست دارن، ندارم.

-دوچرخه؟

دوست دارم. ندارم. کامپيوتر دوست دارم. بچه هاي مردم دارن. من ندارم.

- فوتبال بازي مي کني؟

اينجا بچه يي نيست که با من بازي کنه. وقتي از در اينجا مي رم بيرون انقدر خجالت مي کشم که سرمو مي ندازم پايين و با هيچ کس حرف نمي زنم. اصلاً روم نميشه با کسي دوست بشم. نميشه. نمي تونم…

خاطره هاي ناگفته احمد شاملو از زبان آيدا شاملو

سه شنبه, مارس 17th, 2009

http://tinypic.info/files/guuo5nf8cgag6bq20q2i.jpg

هفت تیر 7tir.com: در ميان 10 سالي که از مرگ احمد شاملو مي گذرد، سالي که گذشت پرحادثه ترين سال براي خانه سفيد دهکده بود. اتفاق هايي در سال 87 پيرامون شاملو، خانه و اموالش افتاد که شايد اگر خود شاملو هم مي بود اظهار شگفتي مي کرد. در آخرين اتفاقي که در ماه هاي پاياني سال افتاد، سياوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو بخشي از وسايل خانه شاملو را با خود برد. البته او آنها را در يک مزايده خريده بود. اما ماجرا از کجا شروع شد؟آيدا شرح مي دهد؛ «در خرداد 1380 فهرست کاملي از وسايل خانه به تفکيک هديه ها، امانت ها و شخصي ها تهيه کردم و به سياوش شاملو دادم تا براي آنها از مراجع رسمي شماره ثبت بگيرد.»آيدا پرهيز دارد از بيان ماجراهاي مزايده و بردن پيپ، آخرين سيگار، موهاي چيده شده، کراوات ها، خودکار و مداد، زيرسيگاري و… اما در ميان هياهوي بادي که در نيمروز دهکده در شومينه مي پيچد گفت وگو از شعر آغاز مي شود و هر بار به خلوت خانه مي رسد تا اينکه آيدا زبان باز کند که؛ «نمي توانم خوشحال نباشم که سياوش لوازم را خريده چون ممکن بود به دست غريبه بيفتد. چه خوب که پسر شاملو آنها را خريد. مهم تشکيل موزه است. حالا چه من تاسيس کنم چه او.» به گفته وکلاي آيدا سال 84 طي اقامه دعوي مبني بر تقسيم ترکه بين وراث، خواهان سياوش شاملو اصالتاً و وکالتاً از سوي سامان و ساقي و خوانده خانم آيدا و سيروس شاملو پرونده گشوده شد. اين دعوي در پاييز همان سال به ثبت رسيد و دادنامه صادر شد. آيدا سرکيسيان در دادگاه حاضر نشد اما از آنجايي که اخطاريه ها به شخص ايشان ابلاغ شده بود، راي حضوري صادر شد. پيش از صدور راي، طبق رويه کارشناسان دادگستري آمدند و براي لوازم قيمت سمساري تعيين کردند. پس از صدور دادنامه، اجرائيه صادر و ابلاغ و آگهي مزايده هم صادر شد. برنامه مزايده لوازم شخصي شاملو در اجراي احکام دادگستري کرج توسط دادورز شماره پنج با حضور دادستان برگزار شد تا سياوش شاملو (فرزند ارشد شاملو) تمامي اجناس را با قيمت 550 ميليون تومان بخرد. در اين مزايده سياوش شاملو، مصطفي ظهوري (به وکالت از سوي آيدا) و شخصي ديگر حضور داشتند. مبلغ پايه براي کل لوازم توسط کارشناسان دادگستري 52 ميليون تومان تعيين شده بود. اين مزايده با اعتراض وکلاي آيدا باطل شد و کار به مزايده هاي دوم و سوم کشيده شد و در نهايت در مزايده سوم بار ديگر سياوش شاملو بود که اموال پدرش را اين بار با قيمت 326 ميليون تومان خريد. سياوش در واپسين روزهاي دي ماه سال گذشته تمام اموالي را که خريده بود از خانه شاملو در کرج خارج کرد.حالا خانه شاملو از درخت و خنجر و خاطره خالي است. سرديس شاملو در گوشه اتاق نشيمن ديگر به چشم نمي خورد. تابلوي نقاشي ايران درودي. برخي کتاب ها و عکس ها. اين خانه هرچند آيدا انکار کند اما شباهتي به آن خانه که سرتاسرش بوي شاملو را مي داد، ندارد. پنداري تنها چيزي که از بامداد شعر ايران در اين خانه باقي مانده، صداي جاودانه اوست. آيدا هنوز به خانه جديد عادت نکرده است. اين را مي شد از لابه لاي حرف هايش به راحتي فهميد. اما به گفته خودش او با چيزهاي ديگري هم خانه و هم خون است؛ «موطن آدمي در قلب کساني است که دوستش مي دارند.» به بهانه همين اتفاق هاست که در خانه شاملو نشسته ام تا با ريتا سرکيسيان (آيدا شاملو) گفت وگو کنم. آيدا مي گويد؛«حرف هاي مهم تري براي گفتن هست.» او خاطراتي را مرور مي کند که تاکنون بر زبان نياورده است. باد در دستگاه ضبط صدا هم زوزه مي کشد و کار را براي پياده کردن و تنظيم گفت وگو سخت مي کند. آيدا حرف مي زند؛چيزهايي هست که گفته نمي شود مگر آنگاه که اشاره يي به آن شود و بازگويي اش لازم شود. هيچ ديالوگي بين من و سياوش رد و بدل نشد. همه چيزهايي را که به مزايده گذاشته و در مزايده خريده بود، برد. هنوز نمي دانم کي هستم و کجايم. بنابراين هيچ کاري نمي کنم. فعلاً شاملو را گم کرده ام و دارم سعي مي کنم پيدايش کنم.

http://tinypic.info/files/quib2lgywc4sjmkv37mw.jpg

-بين اشيايي که اينجا بود به کدام يک دلبستگي بيشتري داشتيد که ديگر الان اينجا نيست؟

چيزهايي که سال هاست در سينه دارم جابه جا نمي شود، کرد. پي خودم مي گردم. شايد نوعي رهايي است، معلق، بي انتها.

-چرا؟

دريچه يي در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان مي برد. ارتباطم با همه چيز قطع شده اما سعي دارم دوباره برقرار شود.

-چه برنامه يي براي موزه شاملو در خانه شاملو داريد؟

تا به حال دوستداران شاملو که مي آمدند فضاي زندگي و خانه يي را که در آن مي زيست و مي نوشت مي ديدند البته آن موقع چيزهايي که براي موزه ضروري نيست فضا را تنگ کرده بود، حالا فضاي بيشتري در اختيار داريم. روزي شاملو گفت همه چيز را رها کن يک کاروان بخر بزن بريم هر جا که شد.

-شاملو تعلق خاطري به نگهداري اشيا نداشته است؟

(  انگار آيدا اين موضوع را به خود يادآوري مي کند)

مدام اين اواخر اين را مي گفت. به ويژه از سال هاي 72 و 73. هرگز مقصدي تعيين نکرد. برايش مهم نبود. مي گفت برويم بالاخره به جايي مي رسيم. هر جا که باشد. دوست داشت جاهاي حيرت انگيز و ديدني ايران را کشف کنيم.

-آخرين سفري که رفتيد کي بود؟

سال 1993 که به سوئد دعوت شد. البته احمد ايران را خيلي دوست داشت. از بم حيرت زده شده بود. مي خواست سمت خاش و زاهدان و جاهايي که بزرگ شده بود برود. جنوب را ديده بوديم اما سمت سيستان و بلوچستان نرفتيم. ترکمن ها را هم خيلي دوست داشت. اشتياق سفر داشت. مي گفت در ايران در مناطقي درياچه هايي هست که فکرش را هم نمي توان کرد. حيرت مي کني. ناگهان در ماهان گنبد عظيم فيروزه يي شاه نعمت الله ولي و گنبد عظيم فيروزه يي سلطانيه را در دل کوير مي بيني که عظمت و وحدت و آرامش عجيبي به آدم مي دهد.

http://tinypic.info/files/jruejtjygzmk3nfyv3ky.jpg
-حال شاملو براي سفر مساعد بود؟

من از خدا مي خواستم مدام در سفر باشيم. اما شرايط مناسب نبود و چيزهايي بود که مانع مي شد.

-چه چيزهايي؟

دارو، درمانش، نياز به مراقبت هاي بيمارستاني، گرفتگي عروق گردن، گرفتگي عروق پا، ديابت و فشار خون سخت نگران کننده بود. البته اينها را به خود احمد نمي گفتم. فيش هاي کتاب کوچه و کارهاي مانده اش را بهانه مي کردم. نمي توانستم  بيماري اش را ناديده بگيرم. از سال 1374 خواب راحت نداشتيم. چندبار حال او سخت وخيم شد. پزشکان گرامي با تلاش زياد به دشواري توانستند او را به شرايط بهتري بازگردانند. طاقت فرسا بود. بيشتر تحت فشار سخت روحي قرار داشتيم.

-«کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود/ انسان با نخستين درد/ – در من زنداني ستمگري بود که به آواز زنجيرش خو نمي کرد- / من با نخستين نگاهً تو آغاز شدم.» عاشقانه يي به نام «آيدا در آينه». نخستين باري که شاملو اين شعر را برايتان خواند به ياد مي آوريد؟

امکان دارد به ياد نداشته باشم؟ «آيدا در آينه» را که نوشت در خانه خيابان ويلا با مادر و خواهرهايش زندگي مي کرد. يک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن ميزي گذاشته بود. روي تخت نشستم و آيدا در آينه را روي ديوار ديدم، با خطي زيبا، با مداد و بدون قلم خوردگي، مرتب روي گچ ديوار سپيد نوشته شده بود. حيران شده بودم. ناگهان آمد تو ديد دارم شعرش را مي خوانم.

-واکنش شاملو در آن لحظه چه بود؟

(آيدا با حرارت به اين سوال پاسخ مي دهد)

گفت ديشب يکهو بيدار شدم و خواستم شعر بنويسم کاغذ دم دستم نبود روي ديوار نوشتم.

-بعد از آن روز هيچ وقت به آن خانه رفته ايد؟ آيا آن شعر هنوز هم روي ديوار است؟

بعد از آنکه ازدواج کرديم و مادرشان هم از آنجا رفتند، ديگر توي آن خانه نرفته ام. فقط از جلوش رد شده ام. از سرنوشت آن ديوار هم خبري ندارم. اما افسوس مي خورم که چرا آن تکه از گچ ديوار را برنداشتم. مي شد ديوار را با کاه گلش کند و جايش را به سادگي پر کرد. اتفاق عجيبي بود که هنوز ذهنم را درگير مي کند. کل ماجراي «آيدا در آينه» غريب بود. اول از من خواست بخوانم اما خودش با آن صداي بي نظيرش برايم خواند؛ لبانت به ظرافت شعر… چاپ که شد يک کلمه هم از شعر عوض نشد. بعد، از من مي پرسند شاملو را چگونه دوست داشتي.

-شاملو را چگونه دوست داشتيد؟

(مي خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمي داد. فرصت نفس کشيدن… 40 سال زندگي در فضايي معلق. پاهايم در تمام مدت زندگي با او روي زمين نبود. مدام در ميدان مغناطيسي جاذبه او به اين سو و آن سو کشيده مي شدم. پس از رفتنش يکهو خودم را روي زمين يافتم، رهاشده؛ تجربه يي نو، زندگي جديد و سخت بدون شاملو.

-شاعر همه آن شعرهايي را که براي آيدا مي سرود در دفتر جداگانه مي نوشت ؟

فکرش را هم نمي توانم بکنم. با آن همه کار و دغدغه و مجله و… شعرهايش را دفتر به دفتر با آن خط زيبايش برايم مي نوشت. به او مي گفتم اينها که چاپ خواهد شد. اما با تمام شوق آنها را مي نوشت. با تنظيم و دقت ويژه خودش.

-آن دست نوشته ها را هنوز هم داريد؟

البته. تصميم به چاپشان هم دارم. اما نياز به دقت فراوان دارد. شاملو يا کاري را نمي کرد يا با نهايت دقت و درستي انجام مي داد. اين روزها من در مرحله اول به سر مي برم.

-«آخرين عيد نوروز با شاملو» را به خاطر مي آوريد؟

دي ماه 78 که رعد ساعت سه نيمه شب سر درخت صنوبر ما را از هم پاشاند، اثر بدي روي شاملو گذاشت. چيزي نگفت و منتظر ماند. شب عيد بود که داشتم سبزي پلو با ماهي، يکي از غذاهاي مورد علاقه شاملو را درست مي کردم. برنج را آبکش کرده بودم و سبزي هم آماده بود. ماهي را هم آماده کرده بودم لاي کاغذ فويل گذاشته بودم. ناگهان سر از بيمارستان درآورديم. چند روز بعد که شاملو حالش کمي بهتر شد آمدم سري به خانه بزنم. در را که باز کردم بوي وحشتناکي خانه را پر کرده بود. ماهي و برنج را توي يخچال گذاشته بودم اما يادم رفته بود در يخچال را ببندم. همه چيز فاسد شده بود.

-و نخستين عيد؟

ما 14 فروردين 41 همديگر را براي اولين بار ديديم. پس تا عيد بعدي يک سال مانده بود. البته مناسبت ها زياد مهم نيست. لحظه ها و حس ها در هر موقعيتي مهم تر است.

غاز او مي خواهم از نخستين گفت وگوي خود با شاملو بگويد؛ف هنوز هم به آن بالکن فکر مي کنيد؟ بالکني که به حياط خانه شاملو مشرف بود؟

دو سه ماه اول فقط همديگر را نگاه مي کرديم. روزي در حياط خانه بود و من در بالکن.آمد جلو پرسيد؛ «اسمت آيداست؟» هيچ وقت يادم نمي رود. يک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم مي آورد که فکر کردم دارم از پشت مي افتم.

-جواب شما چه بود؟

شوکه شدم. کمي خودم را گرفتم و گفتم «شايد،». دوست نداشتم حرفي رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه هاي خاموشً آکنده از حس بودم.

(پيش از آنکه بخواهم پرسش بعدي را طرح کنم، آيدا شاملو از شب هاي شعر شاملو مي گويد.)

روزي شاملو براي شب شعري به انجمن ايران و امريکا که در خيابان پارک بود و حالا به کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان تبديل شده، دعوت شد. در حياط انجمن نيمکت هاي چوبي به تعداد خيلي زياد چيده بودند. پشت تريبون هم قاليچه زيبايي آويخته بودند. گرم ترين و عجيب ترين شب شعر شاملو بود.

-چرا؟

چون حس شاملو و حاضران يکي شده بود. گاه باهم يک صدا مي شدند و شعرهايش را مي خواندند. فضاي گرمي بود و هر کسي از هر گوشه شعري درخواست مي کرد. ارتباط خوبي ميان شاملو و حضار برقرار شده بود. شاملو هم خيلي سر شوق آمده بود.

-شب شعر لس آنجلس پس از آن سخنراني تاريخي چطور؟

سال 1990 بود. البته فضاي شب شعر دانشگاه يو سي ال اي لس آنجلس هم عجيب بود. آن شب خيلي ها در مراسم گريستند. آن شب شعر مدتي پس از سخنراني معروف «نگراني هاي من» (که نام اصلي اش است؛ حقيقت چقدر آسيب پذير است،) برگزار مي شد. پس از آن سخنراني کساني به عمد منظور شاملو را ديگرگونه نقل کردند و آن سخنراني را توهين به فردوسي دانستند تا حقيقت سخن شاملو لوث شود، شايع شد که شعبان جعفري دستور دارد شاملو را در لس آنجلس با کارد بزند. بعضي از دوستان تماس گرفتند و گفتند جو خراب است، مبادا بياييد، مي خواهند شاملو را کارد بزنند.

-واکنش شما و شاملو چگونه بود؟

شاملو نظاره مي کرد. اما من در پاسخ آنها گفتم هيچ کس در دنيا نيست که شاملو را کارد بزند. لجباز هم که بودم و اصرار داشتم که برويم. خلاصه با ماشين آمدند ما را تا سالن دانشگاه ببرند. شاملو هم که لجبازتر از من بود. نزديک دانشگاه که شديم راننده به اصرار شاملو توقف کرد و شاملو براي چاق سلامتي با مردم ميان جمعيت رفت. اما چون راه زيادي تا سالن باقي بود و شاملو به خاطر درد پا نمي توانست زياد راه برود، دوباره سوار ماشين شديم و به سمت سالن رفتيم.

(نيازي به پرسش نيست، آيدا با اشتياق به حرف زدن درباره شاعر عاشقانه ها و شبانه ها ادامه مي دهد.)

پر از انرژي بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش مي گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع مي کرد. گاه احساس مي کردم مقابل اين همه انرژي و حرارت دارم مي سوزم. گاه ازش دور مي شدم. انرژي اش را به اطرافيان نيز منتقل مي کرد. هنوز که هنوز است اين انرژي در سرتاسر خانه سيلان دارد.

-و ارتباط شاملو با ديگر شاعرها ؟

کتاب شعرهاي لورکا در تمام اين سال ها، در بدترين و بهترين حالت هاي روحي، در عاشقانه ترين لحظه ها همدم او بود.

-شاعرهاي ايراني؟ با کدام يک عجين تر بود؟

ارتباط عجيب تري با حافظ داشت. حافظ و لورکا ياران و همدمان هميشگي شاملو بودند.

http://tinypic.info/files/nrimjoah2m9jbs87mb71.jpg

-به خلوت خانه شاملو برگرديم، چرا واکنشي نشان نداديد؟ مگر وسايلي که از خانه برده شد، ميراث شاملو نبودند؟

به عمد هيچ کاري نکرديم. بگذاريد مردم قضاوت کنند. قصد داريم همه اتفاق هايي را که افتاده در دوسيه هايي جمع آوري کنيم تا براي آيندگان بماند. آنها هم تقصيري ندارند. وقتي کينه در دل آدم جا خوش کند نمي توان کاري کرد. « در حيرتم از گفت وگويي عبث با باد، که همه چيز را در هم آشفته است و سخني بي حاصل با خاک، که پيوسته مي پايد و واژه هاي خود را مي خورد.» اين را از قول پاز گفتم. البته نبايد يک طرفه قضاوت کنيم. بالاخره هر کس دليل هاي خاص خودش را دارد. هميشه بايد به تمام شرايط که ماجرا را به جاهاي ناخوشايند مي کشاند، توجه کرد. ما که نمي دانيم چه اتفاق هايي افتاده است. اگر سياوش احساس مي کند با احداث موزه احساس بهتري خواهد داشت من نيز خوشحال خواهم شد. من از روز اول هم همين را گفتم. به هر حال مهم اين است که يادگارها حفظ شود. چه اينجا چه جاي ديگر. تازه اگر دو جا يادگارهايي از شاملو باشد که چه بهتر.

(و گفت وگو ها با نقل قولي از يک نويسنده و متفکر به آخر مي رسد.)

اميلي ديکنسون گفته؛

بهاي هر لحظه وجد را بايد با رنج درون پرداخت

به نسبتي سخت و لرزآور به ميزان آن وجد

بهاي هر ساعت د لپذير را با سختي دلگزاي سال ها…

انسان بدون رنج انسان نمي تواند باشد. راستي، هرگز هيچ کس نتوانست رنجي را که در عمق جان شاملو بود بيرون بکشد. همواره آن را در سکوت با خود داشت…

(مي رود و پشت کامپيوترش مي نشيند. يکي از شعرهاي شاملو را دم دست گذاشته است. صداي بامداد در خانه مي پيچد. اين بار رساتر از هميشه ها. باد ميانه به هم زن و پرهياهو دست از تلاش مي کشد ، شايد آهنگ خانه يي ديگر کرده است. پيش از آنکه به تنهايي خود پناه برم از ديگران شکوه آغاز مي کنم…)