Posts Tagged ‘کرمان’

ميرحسين : وقتي شعار توپ تانک بسیجی مي دهید به من بر می خورد

پنجشنبه, می 7th, 2009


هفت تیر 7tir.com: مهندس میرحسین موسوی موسوی در جواب دانشجویانی که علیه بسیج شعار می‌دادند با گفتن : “من به بسیج علاقه‌ دارم” موجب رنجش این دانشجویان شد . 
سفر میرحسین موسوی به کرمان و دیدار با مردم این دیار حاشیه‌هایی به همراه داشت.

به گزارش هفت تیر، میرحسین موسوی ساعت 9.40 دقیقه صبح چهارشنبه وارد کرمان شد و مورد استقبال جمعی از مردم کرمان قرار گرفت.

مهندس میرحسین موسوی نخست به گلزار شهدا رفت و بر سر مزار شهدا و مزار آیت‌الله حقیقی، از روحانیون بزرگ کرمان فاتحه خواند. سپس گلزار شهدا را به قصد دانشگاه شهید باهنر ترک کرد.

هفت تیر میر حسین موسوی کرمان

پس از خوش‌ آمدگویی مجری مراسم در سالن وحدت دانشگاه شهید باهنر که مهندس موسوی در ساخت آن مقام مشاور را داشته است،  مهندس میرحسین موسوی  به ایراد سخنرانی پرداخت.

در میان سخنرانی موسوی عده‌ای از اعضای بسیج شروع به اعتراض کردند که عده‌ای از دانشجویان با شعار “توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد ”  به آنها پاسخ دادند.

مهندس میرحسین موسوی  در جواب دانشجویانی که علیه بسیج شعار می‌دادند گفت: «وقتی شما این شعارها را می دهید  به من بر می‌خورد ، من به بسیج علاقه‌ دارم، من به بسیجی اعتقاد دارم که وقتی صندوق رای را به او می‌سپارند او مانند ناموسش از آن حفاظت کند».

دانشجویان همچنان شعار «نصرمن الهه و فتح قریب وای بر این دولت مردم فریب» را در اعتراض به سیاست‌های اقتصادی دولت نهم فریاد می‌زدند.

تجاوز دسته جمعی ماموران کلانتری سیرجان به دختر 16 ساله

شنبه, فوریه 28th, 2009


هفت تیر 7tir.com قلم مرتضی .ب  در وبلاگ به سوی آزادی   :  از شهر كرمان تصميم به رفتن به دانشگاه به مقصد شهر ديگري داشتم يك ساعت به حركت اتوبوس مانده بود تصميم گرفتم تلفني به يكي از دوستان كرماني ام بزنم, در گوشه اي كيوسك تلفن شهري يافتم مشغول تلفن زدن بودم كه دختري حدود 16 ساله را ديدم به من خطاب كرد: از اينجا ميشه زنگ بزنم بندرعباس

به دختر نگاهي كردم در چهره اش مظلوميت خاصي را مشاهده كردم  با دست مخابرات را نشان دادم و گفتم از انجا مي تواني زنگ بزني, زد زير گريه, پول ندارم, از زبانم در رفت گفتم فراري هستي , دختر بينوا گريه اش بيشتر شد گفت اره ,من از خانه فرار كرده ام ,من اهل حاجي اباد بندرعباسم . دلم برایش سوخت . گفتم هر كمكي بخواهي برايت انجام ميدهم
همراه با دختر به باجه مخابراتي كنار ترمينال رفتم و گفتم هر كجا دوست داري زنگ بزن, دختر وارد باجه شد بعد از دقايقي بيرون امد گفت, زنگ زدم به پسري كه من را بي ابرو كرده و باعث شد من از خانه فرار كنم جواب نمي دهد. به دختر گفتم من اينجا مسافرم بايد بروم ميخواهي برايت بليط بخرم برگردي خانه, دختر بينوا گفت برگردم من را مي كشند و گفت جايي برايم پيدا كن امشب بخوابم. دختر به دو پسر كه در كمينش بودند اشاره كرد گفت اين دو نفر فهميده اند فراري هستم دارند دنبالم مي كنند, گفتم بيا معرفيت كنم كلانتري انها تو را تحويل بهزيستي ميدهند دخترك باز شروع به گريه كرد, گفت نه انها از همه بدترند, تعريف كرد شب قبل در كلانتري شهر سيرجان بودم شب در بازداشتگاه همه  ماموران شیفت شب به من تجاوز كردند و صبح گفتند برو .

خيلي جا خوردم دليلي نداشت دخترك بينوا در اين شرايط بخواهد دروغ بگويد از يك طرف دو جوان كه طعمه خود را يافته بودند و من كه مسافر بودم و بايد مي رفتم

با دختر بينوا حرف زدم, گفتم: من بايد بروم و اين دو پسر اذيتت مي كنند بهترين راه اينه ببرمت كلانتري دختر بينوا با اكراه راضي شد. كلانتري(كرمان) روبروي باجه مخابراتي و كنار ترمينال بود با هم به كلانتري رفتيم در دفتر افسر نگهبان يك سرهنگ ديدم سلام كردم گفتم :شما فرمانده كلانتري هستيد گفت :نه من خادم ملتم, دختر بينوا را تحويل كلانتري كرمان دادم تا شايد كمكش كنند و رفتم .شايد كار عاقلانه اي كردم كه موضوع تجاوز گروهي به دختر بينوا را در كلانتري شهر سيرجان مطرح نكردم چون احتمالا به جرم توهين و تهمت به خادمان ملت بايد جوابگو مي شدم

هنوز افسوس مي خورم بيشتر افسوس به حال خودم كه نتوانستم كمكي انجام دهم براي ان دختر بي پناه فراري از دست خانواده اي كه او را باعث بي ابرويي و جامعه اي كه او را طعمه خوبي براي لذت خود ميداند