Posts Tagged ‘کرج’

کتک خوردن خبرنگار روزنامه اعتماد از ماموران گشت ارشاد به دلیل کوتاه بودن مانتو

یکشنبه, می 17th, 2009


هفت تیر 7tir.com : به قلم صبا آذرپيک خبرنگار روزنامه اعتماد  :  ونک 17/17 عصر پنجشنبه 24 ارديبهشت؛ وقتي با عجله از تاکسي پياده شدم تا براي عيادت يکي از دوستان به بيمارستان خاتم الانبيا بروم، فکر نمي کردم که تنها نداشتن کارت ملي و موبايل قطع شده بهانه يي شود تا «تذکر لساني» دوستان گشت ارشاد به «برخورد فيزيکي» و … منجر شود. خانم محترم، چند لحظه صبر کنيد. بعداً فهميدم خانم «سميرا ن.» از نيروهاي ارشادي صدايم کرد. مانتوي شما چهار انگشت باز بالاي زانويتان است. گفتم؛ اما جلب توجه نمي کند. توضيح داد که طبق ضوابط مانتو نبايد بالاي زانو باشد. پذيرفتم و گفتم چند قدم ديگر (روبه روي پاساژ ونک) ماشين هاي کرج را سوار مي شوم و مي روم خانه. همکار شما گفت از کجا بداند ساکن مهرشهر هستم و بعد کارت شناسايي خواست تا به گفته خودش آدرسم را ببيند. توضيح دادم که در کارت شناسايي آدرس منزل نمي نويسند. گفت شايد دروغ بگوييد و نمي توانيم پشت سر شما مامور راه بيندازيم تا کرج. کارت شناسايي بدهيد تا استعلام کنيم که ساکن کجا هستيد. گفتم تا جايي که من مي دانم مرکز آمار هنوز اطلاعات کامل ما را ندارد چه برسد به آدرس محل سکونت و چند قدم فاصله نيست. ببينيد که سوار ماشين هاي کرج مي شوم. همکار دوم که باز هم بعداً فهميدم خانم فاطمه م. است به اين جمع اضافه شد که بايد مشخص شود سابقه دار هستم يا نه. به خاطر چهار انگشت باز مانتوي بالاي زانو؟ اسم و فاميلم را گفتم. خانم «م» گفت؛ از کجا معلوم راست بگويي؟
خانم «ن» گفت موبايلت را بده. گفتم موبايلم را وزير مخابرات قطع کرده… اما تا گفتم موبايلم قطع شده، خانم «ن» با لحني تند گفت مسخره مي کني و از پشت سر هل داد و به زمين افتادن و کشيده شدن روي آسفالت پياده رو تا درون ون گشت ارشاد… دست چپ من براي هدايت به راه راست در دستان همکاران شما بود و با تمام قوايشان کشيده مي شد. اميدوارم هيچ وقت چنين دردي را تجربه نکنيد. جناب سردار، درد بالاتر شايد وقتي بود که جلوي چشم ده ها مرد و به قول دوستان شما چشم نامحرم اين طور کشيده مي شدم و مانتوي بالاي زانو که هيچ، روسري هم از سرم افتاد. نمي خواستم وارد ون شوم. دست و پاهايم را گرفتند و داخل ون پرتابم کردند…. نمي دانم سرم به چند جا خورد؟، هنوز پايم را جمع نکرده بودم که در ون بسته شد و وقتي ديدند پاهايم مانع است، پايم را به زور به داخل ون هل دادند و در را بستند… شاهدي براي ضربه هايي که به کتفم وارد شد در داخل ون ندارم. ديگر ده ها چشم شاهد نبود که وقتي مي خواستم در ون را باز کنم و بيرون بيايم، چطور مشت همکاران شما به کمرم مي خورد؛ البته بازوهايم کبود شده، به کبودي همين خط هايي که مي نويسم؛ جاي چند ناخن هم هست هم بر روي گلويم، هم روي بغض گلويم. شايد تنها خدا شاهد بود؛ شاهد صحنه هاي ضرب و شتم و هم شاهد لحظه يي که شما در مجلس روبه روي من ايستاديد و گفتيد هيچ نيرويي برخورد فيزيکي نمي کند فقط ارشاد و تذکر، گفتم چنين صحنه هايي را مردم ديدند. گفتيد اگر شما برخورد فيزيکي ديديد، دست مامور من را قلم کنيد و من خوشحال شدم که سردار احمدي مقدم اينقدر مطمئن تضمين مي دهد هيچ کس نگران «شايعات» نباشد.

خلاصه مي کنم جناب  سردار، پرسيدم من را کجا مي برند و به چه اتهامي؟ حکم جلب يک شهروند را دارند؟ همان خانم «ن» که ديگر مي دانستم از همه قوي تر هم هست، گفت لباسش حکم جلب است. شرمنده آقاي سردار اما من ترسيده بودم. و ترسم وقتي بيشتر شد که خانم «ن» مدام تهديدهاي عجيب و غريب مي کرد؛ از اينکه مرا کجا مي برد و با من چه مي کند. فکر اينکه حتي يکي از اين تهديدها راست باشد، آنقدر هراس انگيز بود که بي اختيار انگشتم روي دکمه ضبط رفت تا اگر چشمي شاهد نبود، شايد گوشي شنوا باشد… نمي نويسم چه تهديدهايي، که تصور امنيت در خاطر ديگران خراش نبيند و خداي ناکرده به قول شما «شايعه» نشود. اين صدا اگر تا امروز صبح پاک نشود، اميدوارم امروز و فردا بشنويد. شايد در هراس آن لحظه حداقل شريک شويد.

وزرا، هنوز هم نمي دانم ساعت چند است؟، فکر کنم حياط معروف به وزرا بود. ون جلوي پله هاي سنگي نگه داشت. پياده نشدم. دوستان ديگرتان هم آمدند. دوستان سروان يا نمي دانم سرگرد يا سرهنگ مي پرسيدند چرا پياده نمي شوي. گفتم با پاي خودم سوار نشدم که با پاي خودم پياده شوم. اگر جلوي چشم ده ها مرد رهگذر ميدان ونک مباح است که آن طور سوار ون شوم، جلوي چشم چند مامور شما هم حرام نيست که همان طور پياده شوم. دوست سرهنگ شما آمد و خواهش کرد آرام شوم و پياده تا رسيدگي کند. يک ربع گذشت. سرهنگ آمد. پرسيد چه کار کرده؟

مانتو کوتاه.

-چقدر؟

-چهار انگشت باز بالاي زانو…

- آرايش؟

- نه نداشت…

- با پسري بود؟

- نه…

- توي پارتي گرفتيد؟

- نه… ميدان ونک.

-پر رويي کرد کارت شناسايي و موبايل نداد آورديم اينجا…

گفتم؛ «نيامدم به زور آوردند.» گفت؛ «يک مدرک بده که بدانم که هستي؟» گفتم؛ «به خدا ندارم. فقط کارت محل کارم است به دردتان نمي خورد…» نمي خواستم از موقعيتم سوء استفاده کنم؛ کارت خبرنگاري حوزه مجلس روزنامه «اعتماد»…

کارت را دادم و سرهنگ رفت. چند دقيقه بعد خانم «م» گفت بايد بروي زيرزمين… براي بازجويي… نه قاتل بودم و نه دزد.

- … بازجويي نمي روم.

- … به هر قيمتي؟

باز هم هلم دادند. اما اين بار انگار من قوي تر شده بودم. صندلي هاي سالن اجتماعات ضريح نجات از من و از دوستان شما کشيدن و هل دادن. کوتاه آمدند اما خانمي آمد با يک دوربين… مي خواست از من عکس بگيرد… برادر محترم جناب سردار، اينجا چه خبر است؟ دستم را جلوي صورتم گرفتم تا عکسي گرفته نشود… سرهنگ آمد و گفت بازجويي لازم نيست.

روبه رويم نشست و از من پرسيد چه چيزي را ضبط کردي؟

- «تهديد مامورهاي شما را.»

-«چرا؟»

- «چون ترسيده بودم. چون مي گفت مي خواهم تو را…»

ضبط را خواست… صدا پخش شد. چند مامور ديگر هم بودند. سرهنگ شما گفت نيروي من تازه کار بوده و اشتباه کرده. … رفت. وقتي برگشت گفت به بالا گفتم شما را گرفتند. گفتند ضبط و کارت را بگيريم تا شنبه جناب سردار با حضور شما آن را بشنوند. مطمئن باشيد دروغ نمي گويم… اما اگر صدا را پاک کنند؟ گفت داخل گاوصندوقم مي گذارم… نيروي ما هم اشتباه کرده… براي چي پاک کنم… شنبه هشت صبح سردار رسيدگي مي کند… با خنده گفت مي گويند تو هم مامور من را سيلي زدي؟…

جناب سردار، گفتند حق نداري به کسي زنگ بزني. يک برگه پر کردم به اسم متهم خوانده و نوشتم شرح ماوقع و ماجراي ضبط و گرفتن آن را تا صبح شنبه. اميدوارم صدا بماند تا شما بشنويد… کبودي ها بماند براي من.

و سرانجام ساعت 9 شب ميدان ونک، آزاد شدم…

سردار احمدي مقدم، آنجا به من انگ زدند که مي خواهم دم انتخابات کار سياسي کرده و جو درست کنم؛ جو سياسي وقتي نه دوربيني دستم بود، نه همراهي. تنها سندم چند دقيقه کوتاه داخل ون هاي سبزرنگ… که آخرين بار مامور شما داخل گاوصندوقي در يکي از اتاق هاي وزرا گذاشت. نمي دانم شايد امروز آن صدا پاک شده باشد اما کبودي هاي تنم شايد چند روزي بماند. اما سوالم از شما به يقين اگر پاسخي نداشته باشد، روي دل خبرنگاري مي ماند که فرمانده نيروي انتظامي سرزمينش چشم در چشمش دوخت و گفت هر جا ديديد ماموري ضرب و شتم مي کند، دستش را قلم کنيد. امروز از آن جمله شما از «قلم کردن» تنها قلمي در دستم مانده که وقتي براي نوشتن همين چند خط روي کاغذ مي فرسايم مثل دستم، گردنم و شانه ام درد مي کند.

حکایت یک دختر کرجی از استقبال خودجوش از احمدی نژاد در کرج

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

هفت تیر 7tir.com به نقل از وبلاگ زیتون : ( این مطلب قبل از سفر احمدی نژاد نوشته شد ) :  درست چهار ساعت ديگه احمدي‌نژاد مياد كرج…مسير استقبال از ميدون شهدا تا ميدون شهيد آجرلو يا همون ميدون سپاهه.

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

كلي اونورا كار داشتم، همه رو همين‌امروز رفتم انجام دادم تا به فردا نكشه… و عصر خسته با اتوبوس داشتم برمي‌گشتم. اونقدر احساس تنهايي مي‌كردم كه دوست نداشتم سوار تاكسي شم.
از پنجره اتوبوس به پلاكارهاي خوش‌آمدگويي كه قدم به قدم به درخت‌ها و تيرها نصب كرده بودند، نگاه مي‌كردم. در عين حال صداي خنده‌هاي ريز و نخودي دو دختر دبيرستاني كه جلوي من نشسته بودند به گوشم مي‌رسيد. احساس سرخوشي اونا داشت بهم منتقل مي‌شد. وقتي نگام به قسمت آقايون افتاد خنده‌م گرفت. تقريبا تموم آقايون قسمت جلوي اتوبوس برگشته بودن و اين دو رو تماشا مي‌كردن. دعا مي‌كردم دخترا متوجه نشن و صداي خنده‌شون همينطور بياد.
نه تنها متوجه نشدن، كه صداشون بلندتر هم شده بود. صحبت از اجبارشون براي شركت در مراسم استقبال احمدي‌نژاد بود و هيجان از جالبي كارايي كه بايد بكنن. اتوبوس رو سكوت فرا گرفته بود و تقريبا همه به صحبت اين دو گوش مي‌دادن.

اولي- اومدن از دانش‌آموزان مدرسه ما ليست گرفتن به مدير گفتن بايد 800 نفر از مدرسه شما(آينده‌ساز يا آينده‌سازان واقع در ميدون شهدا) حتما در مراسم شركت كنن. جايي هم كه بايد وايسيم خودشون تعيين كردن.

دومي- مدرسه ما هم همينطور(اين يكي دبيرستان حجاب مي‌رفت) ناظم گفته هيچكس حق نداره فردا مريض شه. بگو آخه مگه ما با ميكروب‌ و ويروس قرارداد داريم؟ گفتن هر كي نياد نمره‌ش كم مي‌شه(نفهميدم نمره‌ي چيشون) دوساعت قبلش هم بايد مدرسه باشيم براي آمادگي.
اولي با هرهر- مامانم مي‌گه يه گيره لباس بزن رو دماغت بوي جورابش اذيتت نكنه.
دومي با كركر- مامان من برام يه شيشه گلاب گذاشته تا بزارم تو جيبم هر وقت حالم به‌هم خورد بگيرم زير دماغم.
اولي- لابد پرچم هم مي‌دن دستمون تكون تكون بديم؟
دومي- تو مي‌گي از نزديك مي‌بينيمش؟
اولي- آره ديوونه رو ماشين سرباز وايميسه. شايد هم چهارپايه گذاشتن زير پاش(هر هر)
دومي- نامه براش بنويسيم بهش بديم؟ يه نامه عاشقانه! وقتي بازش مي‌كنه چه حالي مي‌شه(كركر)
اولي – من مي‌خوام براش بنويسم يه چيزي به اين مامانا بگه.(صداشو آروم مي‌كنه) نمي‌ذارن با دوست پسرامون بريم بيرون.
هر دو باهم هر هر كر كر…

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اتوبوس بغل يك پلاكارد خير مقدم زرد گنده تو ترافيك مونده بود. مردي از جلوي اتوبوس داد زد:
- ببين از پول ماليات‌هاي ما چقدر از اينا زدن تو خيابون. بگيد آخه اگه از طرف مردمه چرا همه‌ش يه رنگ و يه شكله!
مرد ديگري گفت بابا مرد خوبيه طفلك، اطرافيانش بدن! خودش خيلي كار مي‌كنه اما يه عده مي‌خوان بزنن زمين. اين‌بار كه راي بياره ديگه اعتماد به نفس پيدا مي‌كنه و كارا رو درست مي‌كنه. مي‌گن حتي نمي‌ذاره يه سوزن از بيت‌المال هدر بره.

زني كه چادرش رو با دندون نگه‌داشته بود و كلي نايلون ميوه دست راستش بود و دستگيره را با دست چپ گرفته بود از لاي دندون فحشي نثار مردي كه قرار بود اعتماد به نفس پيدا كنه كرد.
تازه متوجه او شديم. دختري جاشو به اون داد كه بنشينه.زن تعارف كرد كه نه. دختر گفت ايستگاه بعدي پياده مي‌شه.

پسر ي كه روزنامه لوله شده دستش بود گفت آره طفلكي! نمي‌ذاره يه سوزن هدر بره اونوقت براي رئيس‌جمهور كومور هواپيماي اختصاصي مي‌فرسته بيارنش خدمتش. همه با آمريكا و فرانسه و انگليس و كانادا و آلمان و… رابطه برقرار مي‌كنن ما با كومور و بوكينا فاسو و ونزوئلا و بوليوي. تازه همه‌ش هي بايد كمكشون كنيم. عجب بدبختي.

دختري كه به دانشجو مي‌زد از قسمت زنانه گفت: من عيد رفته بودم روستاهاي كرمان، بيچاره‌ها نون ندارن بخورن. اونوقت آقا فكر مردم غزه‌ست.
زن ميوه به دست كه حالا نشسته بود گفت: پيغمبر هم گفته چراغي كه به خونه رواست به مسجد حرومه!
همين سيب‌زميني‌هايي كه دارن براي راي گرفتن مجاني بهمون مي‌دن، فرستاده بودن غزه. قبول نكردن، گفتن شما شيعه هستين خون‌تون كثيفه. لابد سيب‌زميني‌هاتون هم كثيفه. حالا ما بايد سيب‌زميني دست دوم بخوريم.

مردي از قسمت مردونه با خنده گفت: خواهر من ، به مردم خودمون هم تازگي‌ها چك‌پول دست اول مي‌دن. منتها آقا دير يادش افتاده. آخه بگو ارث پدرته كه بذل و بخشش مي‌كني؟ پول خودمونو به خودمون مي‌دي؟
بگو در دوره‌ي كدوم رئيس‌جمهور اينقدر گروني و بدبختي بود؟
زني از عقب اتوبوس:
_ تو اين چهار سال بيشتر چيزا 400 درصد گرون شده. دم انتخاباتي، جون خودشون اومدن ارزون كنن، زور زدن 10 درصد ارزون كردن! حالا بعد از انتخابات براتون مي‌گم…

هر از گاهي از جلوي ماشيني مي‌گذشتيم كه مامورا نگهش داشته بودن و صندوق عقبشو باز كرده بود و زير و روش مي‌كردن . هر شيشه مايعي رو بو مي‌كردن. حتي مي‌خوابيدن زير بعضي ماشين‌ها رو نگاه مي‌كردن.

مردي گفت براي همين من امروز ماشين نياوردم. سه چهار روزه همين خبراست. ديروز نگهم داشتن . كار فوري داشتم مضطرب بودم. لابد پيش خودشون گفتن حتما بمب‌گذارم كه عجله دارم. نشون به اون نشون كه سه ساعت تموم ماشينمو حتي لاي درهاشون و جيبامو گشتن و كلي سين‌جيمم كردن كه چيكاره‌اي و كجا بودي و داري كجا مي‌ري؟
مي‌دونيد چقدر براي هر سفرش بودجه براي همين كارا مصرف مي‌شه؟ آخه بگو مرد حسابي چيه دوره راه افتادي؟ تو همون راديو تلويزيون نطق كن.

مرد ديگري گفت: ما خونه‌مون طرفاي ميدون سپاهه. پريشب نصف شب ناغافل ريختن تو پاركينگ ساختمون. تموم ماشينا رو گشتن. همه‌مونو خواب زده كردن و گفتن سويچ‌هامونو ببريم پايين تا ماشين‌ها رو بگردن. مي‌گن خبراي مردمي بهمون رسيده كه اينجا خبراييه. آخه بگو نيروهاي مردمي كجان؟ اينا همه‌ش بهانه‌ست. مي‌خوان بترسونن مردمو … دختر كوچيكم كه 12 سالشه از ترس پليس تا صبح هي از خواب مي‌پريد و گريه مي‌كرد.
ديگري گفت: به بيشتر مغازه‌هاي بين راه استقبال هم گفتن در اون ساعت‌ها بايد ببندن و وايسن جزء استقبال كننده‌ها… تو بعضي گوني‌ها و قوطي هاي مغازه‌ها هم سيخ كردن كه توش چيزي نباشه.
(صحبتا خيلي زياد بود، مثل خبر الكي استان شدن كرج و انتخابات رياست جمهوري و به زور آوردن كارمندان ادارات براي استقبال ، آوردن بسيجي‌ها از روستاهاي اطراف كرج همراه با چك و چلوكباب و… فحش هم توش زياد بود كه سانسور شد)

(گزارش تصویری سایت قلم)

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

فیلم جشن و پایکوبی هواداران استقلال در سراسر ایران

دوشنبه, آوریل 27th, 2009


هفت تیر 7tir.com  :   هواداران استقلال در بيشتر شهرهاي کشور پس از قهرماني تيم محبوبشان به خيان ها ريختند و به شادماني پرداختند .
شماري از هواداران در کرج پس از قهرماني اين تيم در خيابان هـاي رجـايي شهر ، جهانشهر ، خيابان شهيد بهشتي و برخي از خيابانهاي اصلي کرج با به صدا در آوردن بـوق اتـومبيل هاي خود اين قهرماني را جشن گرفتند .
عده اي نيز با پخش شيريني به جشن و شادماني پرداختند .
اين جشن و پايکوبي باعث ايجاد ترافيک سنگين در بسياري از خيابان هاي اصلي اين شهر شد.
هواداران تيم استقلال که از قهرماني تيمشان در ليگ برتر به وجد آمده اند ، آزاد راه تهران – کرج را هم محل شادماني خود قرار دادند و در اين آزاد راه نيز ترافيک سنگيني ايجاد کردند.
طرفداران تيم استقلال در قم هم پس بعد از پيروزي تيم محبوبشان مقابل پيام مشهد سوار بر موتور در خيابان هاي اين شهر به شادي پرداختند .
اما در اهواز جشن هواداران استقلال رنگ و بوی دیگری داشت . اهوازی ها که با شکست دادن ذوب آهن با 4 گل نقش اصلی در قهرمانی استقلال داشتند و بدون این پیروزی هرگز استقلال قهرمان لیگ نمی شد ،   در اکثر خیابان های اهواز پیاده و سواره به ابراز شادی پرداختند و صدای بوق اتومبیل ها پس از اعلام قهرمانی استقلال از اکثر خیابان ها به گوش می رسید . هواداران استقلال که در استادیوم تختی حضور داشتند پس از پیروزی فولاد در برابر ذوب آهن که حکم قهرمانی استقلال را امضا می کرد ، در جمعیتی بالغ بر 5 هزار نفر به سمت فلکه ساعت و از آنجا به سمت چهار راه نادری حرکت کردند و در مسیر با همراهی سایر مردم به جشن و شادی پرداختند .  در حصیر آباد هواداران  با بستن خیابان به جشن و پایکوبی پرداختند و شعارهای را در حمایت از امیر قلعه نویی و بر علیه پرسپولیس سر دادند   . در پاداد  و گلستان نیز هوادارن سوار بر ماشین در حالی که پرچم های آبی را حمل می کردند قهرمانی استقلال را جشن گرفتند .  در زیتون کارمندی اهواز  نیز عده ای از هواداران استقلال با ماشین خیابان اصلی زیتون را برای دقایقی بستند و با پخش آهنگ به شادی و رقص پرداختند که با حضور ماموران پراکنده شدند .
از ياسوج هم خبر مي رسد هواداران استقلال تهران به خيابانهاي شهر آمدند و با راه انداختن کاروان شادي و با زدن بوق و انفجار ترقه اين پيروزي را جشن گرفتند .
در بروجرد نیز همانطور که در فیلم زیر شاهد خواهید بود هواداران با آمدن به خیابان در حالی که پرچم آبی را حمل می کردند دست زنان تیم استقلال و امیر قلعه نویی سرمبری این تیم  را تشویق  کردند / فیلم جشن قهرمانی هواداران استقلال در بروجرد :

خبر قبلی :

دادستان کرج : جشن عروسی در باغ ممنوع است . باغ محل تفريح است نه عروسی

چهار شنبه, مارس 11th, 2009

هفت تیر 7tir.com: دادستان عمومی و انقلاب کرج گفت: برگزاری جشن و مراسم عزا در باغات خصوصی برای محافل شخصی و اجاره دادن به دیگران ممنوع است.

علی فرهادی اظهار داشت: هیچ یک از باغات کرج مجوز لازم برای برگزاری مراسم جشن و عزا را نداشته و کسی حق ندارد از این باغات برای برگزاری اینگونه مراسم استفاده کند.

وی افزود: درهیچ یک از باغات، زمینه جداسازی زن و مرد به دلیل باز بودن فضا وجود ندارد و چنانچه مراسمی در این باغات برگزار شود، استفاده این باغ برای مالکان نیز ممنوع خواهد شد.

وی یادآور شد: باغ محل تفریح خانواده است تا برای مدتی همچنانکه در منزل خود رفتار می کند، در آنجا نیز رفتار کند و تالارها مجوزدار نیز در شهر برای برگزاری مراسم ها وجود دارد و نیازی نیست از این باغات برای برگزاری جشن و عزا استفاده کرد.

وی ادامه داد: در سال های 86 و 87 نیز این ممنوعیت اعمال شد و امسال تنها 20 درصد تخلفات وجود داشت که در دو مورد، باغ مورد نظر پلمب شده و اجازه ورود به آن از مالک نیز گرفته شد.

دادستان کرج افزود: در هشت مورد نیز پرونده تشکیل شده که در دادسرا تحت پیگیری و تعقیب است و این ممنوعیت در سال آینده به طور جدی تری اعمال خواهد شد.

فرهادی عنوان کرد: کسی که مالک باغ است درصورت دایر کردن مرکز فساد، مجازاتش حبس است و مجازات کسانی نیز که در این فساد شرکت داشته باشند، شلاق یا جزای نقدی است .
گویا جناب دادستان  برگزاری هرگونه جشن عروسی که زیر نظارت حکومت نباشد را مصداق برگزاری مجلس فساد می دانند .

آخرين پيام زنداني به قتل رسيده در زندان رجايي شهر

چهار شنبه, مارس 11th, 2009

هفت تیر 7tir.com: آن‌چه پيش رو داريد، آخرين پيام زنده‌ياد امير حسين حشمت ساران است كه چند روز پيش از مرگ خود در زندان گوهردشت منتشر ساخته است. “فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران” اين پبام را بار ديگر منتشر ساخته‌اند.

متن آخرين پيام امير ساران چنين است:

« بنام آفریدگار آزادی،

با درود بیکران به روان پاک تمامی جانباختگان راه عزت وآزادی ایران و ایرانیان،

یکی دیگر از دست گل‌های دولت مهرپرور که به آب داد.

ما جمعی زندانیان سیاسی محبوس در زندان رجائی شهر کرج، بدینوسیله به اطلاع تمام ملت بزرگ ایران و آزادیخواهان می رسانیم که در روز سه شنبه مورخ 13 اسفند ماه سال یک هزارو سیصدوهشتاد و هفت خورشیدی آقای کرمانی رئیس حفاظت و اطلاعات زندان رجائی شهر به همراه معاون خود آقای نبی الله فرج زاده که بطور غیر باوری سرسپرده حکومت ملایان می‌باشد همراه حدود 30 نفر سرباز کلاه کج رزمی به محل زندگی زندانیان سیاسی فرعی 5 هجوم بردند و با ایجاد رعب و وحشت و ضرب وشتم تمامی وسائل زندانیان این فرعی را به هم ریخته و مقداری را نیز همراه خود به یغما بردند و آنها را تهدید نمودند که اگر دست به اعتصاب غذا یا اعتراض بزنند با آنها با شدت بیشتری برخورد خواهد شد .
لذا ما جمعی زندانیان سیاسی از تمامی مدافعان و دست اندرکاران حقوق بشر تقاضا داریم نسبت به وضعیت موجود عکس العمل لازم را نشان دهند تا جلوی احتمال برخورد شدیدتر منتفی گردد و گرنه جان این زندانیان بی گناه بشدت در تهدید و خطر می باشد.

اتحاد مبارزه پیرزوی
زندانیان سیاسی زندان رجائی شهر کرج(گوهردشت)
13 اسفند 1387»