Posts Tagged ‘پول’

ستاد احمدي نژاد در پلدختر خانه به خانه پول مي دهد

سه شنبه, می 19th, 2009


هفت تیر 7tir.com  : گزارش رسیده از پلدختر حاکیست  ” اعضاي ستاد احمدي نژاد، در اين شهر خانه به خانه مي روند و به ساكنين آن مي گويند كه شما نامه به آقاي احمدي نژاد  داده بوديد؟  ‌سپس تراول چک ٥٠ هزار توماني به آنها تحويل مي دهند”.

اين منبع آگاه مي افزايد:” خانواده هايي كه هيچ نامه اي هم به دفتر آقاي احمدي نژاد نداده اند، اين پول را دريافت مي كنند”.

گفته مي شود اعضاي ستاد احمدي نژاد، ضمن تحويل تراول چك ٥٠ هزار توماني، به خانواده هاي پل دختر مي گويند: ” ‌٨٠ هزار تومان هم بعد از انتخابات به در خانه آنها آورده مي شود”.

حکایت یک دختر کرجی از استقبال خودجوش از احمدی نژاد در کرج

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

هفت تیر 7tir.com به نقل از وبلاگ زیتون : ( این مطلب قبل از سفر احمدی نژاد نوشته شد ) :  درست چهار ساعت ديگه احمدي‌نژاد مياد كرج…مسير استقبال از ميدون شهدا تا ميدون شهيد آجرلو يا همون ميدون سپاهه.

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

كلي اونورا كار داشتم، همه رو همين‌امروز رفتم انجام دادم تا به فردا نكشه… و عصر خسته با اتوبوس داشتم برمي‌گشتم. اونقدر احساس تنهايي مي‌كردم كه دوست نداشتم سوار تاكسي شم.
از پنجره اتوبوس به پلاكارهاي خوش‌آمدگويي كه قدم به قدم به درخت‌ها و تيرها نصب كرده بودند، نگاه مي‌كردم. در عين حال صداي خنده‌هاي ريز و نخودي دو دختر دبيرستاني كه جلوي من نشسته بودند به گوشم مي‌رسيد. احساس سرخوشي اونا داشت بهم منتقل مي‌شد. وقتي نگام به قسمت آقايون افتاد خنده‌م گرفت. تقريبا تموم آقايون قسمت جلوي اتوبوس برگشته بودن و اين دو رو تماشا مي‌كردن. دعا مي‌كردم دخترا متوجه نشن و صداي خنده‌شون همينطور بياد.
نه تنها متوجه نشدن، كه صداشون بلندتر هم شده بود. صحبت از اجبارشون براي شركت در مراسم استقبال احمدي‌نژاد بود و هيجان از جالبي كارايي كه بايد بكنن. اتوبوس رو سكوت فرا گرفته بود و تقريبا همه به صحبت اين دو گوش مي‌دادن.

اولي- اومدن از دانش‌آموزان مدرسه ما ليست گرفتن به مدير گفتن بايد 800 نفر از مدرسه شما(آينده‌ساز يا آينده‌سازان واقع در ميدون شهدا) حتما در مراسم شركت كنن. جايي هم كه بايد وايسيم خودشون تعيين كردن.

دومي- مدرسه ما هم همينطور(اين يكي دبيرستان حجاب مي‌رفت) ناظم گفته هيچكس حق نداره فردا مريض شه. بگو آخه مگه ما با ميكروب‌ و ويروس قرارداد داريم؟ گفتن هر كي نياد نمره‌ش كم مي‌شه(نفهميدم نمره‌ي چيشون) دوساعت قبلش هم بايد مدرسه باشيم براي آمادگي.
اولي با هرهر- مامانم مي‌گه يه گيره لباس بزن رو دماغت بوي جورابش اذيتت نكنه.
دومي با كركر- مامان من برام يه شيشه گلاب گذاشته تا بزارم تو جيبم هر وقت حالم به‌هم خورد بگيرم زير دماغم.
اولي- لابد پرچم هم مي‌دن دستمون تكون تكون بديم؟
دومي- تو مي‌گي از نزديك مي‌بينيمش؟
اولي- آره ديوونه رو ماشين سرباز وايميسه. شايد هم چهارپايه گذاشتن زير پاش(هر هر)
دومي- نامه براش بنويسيم بهش بديم؟ يه نامه عاشقانه! وقتي بازش مي‌كنه چه حالي مي‌شه(كركر)
اولي – من مي‌خوام براش بنويسم يه چيزي به اين مامانا بگه.(صداشو آروم مي‌كنه) نمي‌ذارن با دوست پسرامون بريم بيرون.
هر دو باهم هر هر كر كر…

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اتوبوس بغل يك پلاكارد خير مقدم زرد گنده تو ترافيك مونده بود. مردي از جلوي اتوبوس داد زد:
- ببين از پول ماليات‌هاي ما چقدر از اينا زدن تو خيابون. بگيد آخه اگه از طرف مردمه چرا همه‌ش يه رنگ و يه شكله!
مرد ديگري گفت بابا مرد خوبيه طفلك، اطرافيانش بدن! خودش خيلي كار مي‌كنه اما يه عده مي‌خوان بزنن زمين. اين‌بار كه راي بياره ديگه اعتماد به نفس پيدا مي‌كنه و كارا رو درست مي‌كنه. مي‌گن حتي نمي‌ذاره يه سوزن از بيت‌المال هدر بره.

زني كه چادرش رو با دندون نگه‌داشته بود و كلي نايلون ميوه دست راستش بود و دستگيره را با دست چپ گرفته بود از لاي دندون فحشي نثار مردي كه قرار بود اعتماد به نفس پيدا كنه كرد.
تازه متوجه او شديم. دختري جاشو به اون داد كه بنشينه.زن تعارف كرد كه نه. دختر گفت ايستگاه بعدي پياده مي‌شه.

پسر ي كه روزنامه لوله شده دستش بود گفت آره طفلكي! نمي‌ذاره يه سوزن هدر بره اونوقت براي رئيس‌جمهور كومور هواپيماي اختصاصي مي‌فرسته بيارنش خدمتش. همه با آمريكا و فرانسه و انگليس و كانادا و آلمان و… رابطه برقرار مي‌كنن ما با كومور و بوكينا فاسو و ونزوئلا و بوليوي. تازه همه‌ش هي بايد كمكشون كنيم. عجب بدبختي.

دختري كه به دانشجو مي‌زد از قسمت زنانه گفت: من عيد رفته بودم روستاهاي كرمان، بيچاره‌ها نون ندارن بخورن. اونوقت آقا فكر مردم غزه‌ست.
زن ميوه به دست كه حالا نشسته بود گفت: پيغمبر هم گفته چراغي كه به خونه رواست به مسجد حرومه!
همين سيب‌زميني‌هايي كه دارن براي راي گرفتن مجاني بهمون مي‌دن، فرستاده بودن غزه. قبول نكردن، گفتن شما شيعه هستين خون‌تون كثيفه. لابد سيب‌زميني‌هاتون هم كثيفه. حالا ما بايد سيب‌زميني دست دوم بخوريم.

مردي از قسمت مردونه با خنده گفت: خواهر من ، به مردم خودمون هم تازگي‌ها چك‌پول دست اول مي‌دن. منتها آقا دير يادش افتاده. آخه بگو ارث پدرته كه بذل و بخشش مي‌كني؟ پول خودمونو به خودمون مي‌دي؟
بگو در دوره‌ي كدوم رئيس‌جمهور اينقدر گروني و بدبختي بود؟
زني از عقب اتوبوس:
_ تو اين چهار سال بيشتر چيزا 400 درصد گرون شده. دم انتخاباتي، جون خودشون اومدن ارزون كنن، زور زدن 10 درصد ارزون كردن! حالا بعد از انتخابات براتون مي‌گم…

هر از گاهي از جلوي ماشيني مي‌گذشتيم كه مامورا نگهش داشته بودن و صندوق عقبشو باز كرده بود و زير و روش مي‌كردن . هر شيشه مايعي رو بو مي‌كردن. حتي مي‌خوابيدن زير بعضي ماشين‌ها رو نگاه مي‌كردن.

مردي گفت براي همين من امروز ماشين نياوردم. سه چهار روزه همين خبراست. ديروز نگهم داشتن . كار فوري داشتم مضطرب بودم. لابد پيش خودشون گفتن حتما بمب‌گذارم كه عجله دارم. نشون به اون نشون كه سه ساعت تموم ماشينمو حتي لاي درهاشون و جيبامو گشتن و كلي سين‌جيمم كردن كه چيكاره‌اي و كجا بودي و داري كجا مي‌ري؟
مي‌دونيد چقدر براي هر سفرش بودجه براي همين كارا مصرف مي‌شه؟ آخه بگو مرد حسابي چيه دوره راه افتادي؟ تو همون راديو تلويزيون نطق كن.

مرد ديگري گفت: ما خونه‌مون طرفاي ميدون سپاهه. پريشب نصف شب ناغافل ريختن تو پاركينگ ساختمون. تموم ماشينا رو گشتن. همه‌مونو خواب زده كردن و گفتن سويچ‌هامونو ببريم پايين تا ماشين‌ها رو بگردن. مي‌گن خبراي مردمي بهمون رسيده كه اينجا خبراييه. آخه بگو نيروهاي مردمي كجان؟ اينا همه‌ش بهانه‌ست. مي‌خوان بترسونن مردمو … دختر كوچيكم كه 12 سالشه از ترس پليس تا صبح هي از خواب مي‌پريد و گريه مي‌كرد.
ديگري گفت: به بيشتر مغازه‌هاي بين راه استقبال هم گفتن در اون ساعت‌ها بايد ببندن و وايسن جزء استقبال كننده‌ها… تو بعضي گوني‌ها و قوطي هاي مغازه‌ها هم سيخ كردن كه توش چيزي نباشه.
(صحبتا خيلي زياد بود، مثل خبر الكي استان شدن كرج و انتخابات رياست جمهوري و به زور آوردن كارمندان ادارات براي استقبال ، آوردن بسيجي‌ها از روستاهاي اطراف كرج همراه با چك و چلوكباب و… فحش هم توش زياد بود كه سانسور شد)

(گزارش تصویری سایت قلم)

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

قتل در حمایت از دستفروش افغان

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر قتل در حمایت از دستفروش افغان

هفت تیر 7tir.com:  مردي که در حمايت از يک فروشنده افغان مرتکب قتل شده با نقض حکم قصاصش از سوي رئيس قوه قضائيه يک بار ديگر در دادگاه کيفري استان تهران محاکمه شد.

به گزارش  هفت تیر  اين مرد که حسين نام دارد، دو سال پيش ابتدا در شعبه 71 دادگاه کيفري استان تهران به اتهام قتل جواني به نام حميد محاکمه و به قصاص محکوم شد اما زماني که پرونده براي استيذان نزد آيت الله هاشمي شاهرودي فرستاده شد وي با اين اعتقاد که متهم از خود دفاع کرده است راي صادره را نقض کرد و پرونده را براي رسيدگي مجدد به شعبه 74 دادگاه کيفري استان تهران فرستاد.

مطابق اوراق پرونده 16 اسفند ماه سال 84 ماموران پليس شهر ري با خبر شدند درگيري ميان دو جوان در خيابان باعث زخمي شدن هر دو آنها شده است. دقايقي بعد پليس در محل حاضر و تحقيقات در اين زمينه آغاز شد. ماموران در يافتند حميد و حسين بر سر مساله يي با هم اختلاف پيدا کرده و بعد از اينکه به روي هم چاقو کشيده اند، همديگر را زده و زخمي شده اند. در حالي که تحقيقات ادامه داشت خبر رسيد حميد در بيمارستان جان باخته است. پس از آن پرونده با اتهام قتل عليه حسين به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد.

متهم در دفاع از خود گفت؛ من در خيابان در حال پياده روي بودم که يکدفعه چند جوان به سمت يک مرد افغان که اسباب بازي آهن ربايي مي فروخت، رفتند. پسران جوان از فروشنده آهن ربا خواستند اما حين بازي با آنها يکي از دو آهن ربا را به هوا پرت کردند که به زمين افتاد و شکست. مرد افغان از آنها خواست پول آهن ربا را بدهند اما پسران جوان به سرش ريختند تا او را بزنند. آنها گفتند نمي خواهند پول بدهند. در اين لحظه من در حمايت از مرد افغان وارد دعوا شدم و به پسر جواني که آهن ربا را شکسته بود، گفتم بايد پول اسباب بازي را بپردازد البته تا آن زمان هيچ کدام از آنها را نمي شناختم و بعدها فهميدم نام مقتول حميد است. به هر حال هر چه به او گفتم پول مرد افغان را بدهد و او را اذيت نکند، توجهي نکرد و درگيري بين ما آغاز شد و وي براي من چاقو کشيد.متهم ادامه داد؛ من هم برايش چاقو کشيدم. زماني که به سمتم حمله کرد و به من ضربه زد، من هم او را زدم البته قصدم اين نبود که او را بکشم و فقط مي خواستم از خودم دفاع کنم. متاسفانه ضربه يي که من زدم باعث مرگش شد.

دفاعيات متهم و وکيل مدافعش کارساز نبود و هيات قضات وي را با تقاضاي اولياي دم حميد به قصاص محکوم کردند. با اعتراض متهم پرونده به ديوان عالي کشور رفت و حکم در اين مرحله نيز تاييد شد اما زماني که پرونده براي استيذان به دفتر رئيس قوه قضائيه فرستاده شد، وي با اين استدلال که به نظر مي رسد حسين در مقام دفاع از خود مرتکب قتل شده است راي را نقض کرد.

با ارسال پرونده به شعبه 74 دادگاه کيفري استان تهران اين متهم يک بار ديگر محاکمه شد و ادعاي خود را مبني بر اينکه قصد قتل نداشته و در مقام دفاع از خود مرتکب قتل شده است، دوباره مطرح کرد.در پايان جلسه دادگاه هيات قضات به رياست قاضي تردست براي صدور راي پرونده وارد شور شدند.

دزدان دریایی پا برهنه سومالی و ناتوانی همه ارتش های دنیا

سه شنبه, آوریل 28th, 2009

هفت تیر دزدان دریایی پابرهنه سومالی

هفت تیر 7tir.com: يک ساک محتوي يک ميليون دلار پول نزديک به 15 کيلوگرم وزن دارد و گاه پيش مي آيد که در ازاي آزادي يک کشتي باري و خدمه آن مبلغي بالغ بر سه ميليون دلار به کشتي ربايان پرداخت مي شود که چنين محموله يي 45 کيلوگرم وزن دارد. به گفته «جک کلونان» کارشناس امنيتي اهل نيويورک، ارسال و تحويل چنين پولي به کشتي ربايان کاري بس دشوار است؛ «فکرش را بکنيد در آنجا با مردان جواني روبه رو مي شويد که تا بن دندان مسلح هستند و شما به همراه چند ساک پول در يک قايق لاستيکي نشسته ايد و بايد به آنها بگوييد اين پول ها مال شما است.»

کلونان مدت هاست با آدم هاي شرور زيادي سروکار داشته و دارد. او به عنوان مامور ويژه اف بي آي به شکار گانگسترها مي رفت و جاسوسان بلوک شرق را تعقيب مي کرد و پس از رخداد يازدهم سپتامبر 2001 به تعقيب تروريست هاي القاعده مي پرداخت. اما به گفته خودش تحويل پول به دزدان دريايي سومالي مانوري بي نهايت دشوار است.

کلونان شغل دولتي خود را البته رها کرد و گام در عرصه يي گذاشت که روز به روز بر گستره آن افزوده مي شود. هنگامي که دزدان دريايي شاخ آفريقا يکي از کشتي هاي شرکت «ريدر» را ربودند، مسوولان اين شرکت از اين مامور اف بي آي تقاضاي کمک کردند.

به اين ترتيب کلونان و مردانش مسووليت سازماندهي مذاکرات با کشتي ربايان را بر عهده دارند و از آنجايي که با تله ها و حقه ها به خوبي آشنا هستند مي توانند پول هايي را که در ازاي آزادي کشتي ها و خدمه آنان پرداخت مي شود از راه هايي خطرناک به آفريقا برسانند و همه تلاش خود را به کار گيرند تا کشتي و خدمه آن به سلامت به وطن بازگردند. کلونان در ماه هاي اخير چندين کشتي را از چنگ دزدان دريايي آزاد کرده و البته اين مساله همچنان ادامه دارد.

هفت تیر کشتی دزدان دریایی
از آغاز ماه مارس و همزمان با بهتر شدن هوا هفت فروند کشتي توسط دزدان دريايي پابرهنه سومالي ربوده شده است و کشتي باري آلماني «هانزا اشتاوانگر» با پنج افسر آلماني و 19 ملوان يکي از آنها بود. اين دزدان دريايي با همان قايق هاي کوچک لاستيکي در واقع قدرت هاي بزرگ جهان را شرمنده کرده اند. در حال حاضر چهار ناوگان بين المللي با ناوهاي جنگي فوق پيشرفته در سواحل سومالي به گشت زني مشغول هستند و البته چندين قايق توپدار و شکاري روسي و چيني هم در منطقه به صورت مستقل حضور دارند. همه اين کشتي ها مجهز به انواع توپ و موشک و هلي کوپتر بوده و از پشتيباني هاي ماهواره يي برخوردارند و بعضي از آنها توانايي نابودي يک شهر کامل را دارند. اما اين دزدان دريايي که تجهيزاتشان در همان قايق هاي لاستيکي و قراضه و چند قبضه کلاشينکف خلاصه مي شود هيچ وحشتي از اين ناوگان هاي مجهز ندارند و اين جنگ به عبارتي شبيه به نبرد داود و جالوت است با اين تفاوت که در اينجا نقش ها عوض شده و طرف شرور داستان از امکاناتي ناچيز برخوردار است.

با اين حال روزبه روز وضعيت وخيم تر مي شود. نظاميان راه حلي ندارند و دولت هاي آنها هم جز پرداخت باج کار ديگري نمي کنند و هر پولي که به دزدان دريايي پرداخت مي شود آنها را قوي تر مي کند و اين وضعيت به شدت پيچيده تر مي شود زيرا هر کشوري که پولي به دزدان دريايي پرداخت مي کند پس از مدتي مجبور است اين کار را تکرار کند.

امريکايي ها و فرانسوي ها خواهان شدت عمل هستند و آلماني ها هم در روزهايي که کشتي هانزا اشتاوانگر در اختيار دزدان دريايي بود در فکر به کارگيري خشونت بودند. کارشناسان در واشنگتن و لندن و برلين استراتژي هايي را طرح کرده اند که بعضي از آنها يک جنگ و خونريزي تمام عيار را به همراه دارد؛ جنگي که در صورت وقوع در کشوري از هم گسيخته مانند سومالي اتفاق خواهد افتاد؛ همان کشوري که در سال هاي گذشته شاهد خونريزي هاي بسيار بوده و اين بار هم مردم فقير آن کشور قرباني اين جنگ خواهند بود. «هيلاري کلينتون» وزير خارجه امريکا مي گويد؛ «اين پديده و جرمي قرن هفدهمي است که ما بايد با ابزار قرن بيست و يکم به جنگ آن برويم.»

ظاهراً در اين کار بايد عجله به خرج داد زيرا خطر جديدي آشکار شده است.کارشناسان امنيتي در اين ميان به محافل داخلي قبيله هاي کشتي ربايان نفوذ کرده اند و با روسا و زرادخانه ها و متحدان و قراردادهاي آنان به خوبي آشنايي دارند. آنها مدارکي در اختيار دارند که حاکي از روابط تنگاتنگ ميان اين دزدان دريايي با پيکارجويان به اصطلاح اسلامگرا است و نشان مي دهد آنها روابطي تنگاتنگ با سازمان القاعده «اسامه بن لادن» دارند و اين به اصطلاح يک اتحاد وحشت به حساب مي آيد زيرا دزدان دريايي وظيفه تهيه پول و سلاح را دارند و پيکارجويان هم نيروهاي خود را وارد سومالي کرده و بر قدرت خود مي افزايند.

البته اين هم پيماني از نظر برخي کارشناسان بعيد به نظر مي آيد زيرا دزدان دريايي و اسلامگرايان تروريست تا به اينجاي کار دشمن خوني يکديگر بوده اند. هنگامي که پيکارجويان راديکال «شوراي دادگاه هاي اسلامي» در سال 2006 در سومالي به قدرت رسيدند مبارزه يي همه جانبه را عليه دزدان دريايي آغاز کردند و کشتي ربايان هم مخالف سرسخت اجراي قوانين شريعت بودند. اما شش ماه بعد که ارتش کشور همسايه يعني اتيوپي با پشتيباني هاي ايالات متحده به خاک سومالي حمله کرد و اسلامگرايان را کنار زد چيزي نگذشت که دزدان دريايي بار ديگر سر برآوردند.

هفت تیر دزدان دریایی پابرهنه سومالی

با وجود آنکه ارتش اتيوپي در اين ميان از بخش هاي وسيعي از سومالي خارج شده است اما تنها بخشي از خاک اين کشور تحت کنترل دولت موگاديشو که در ماه ژانويه آغاز به کار کرد، قرار دارد. بقيه خاک سومالي بار ديگر تحت تسلط گروه هاي اسلامگرايي چون شبه نظاميان «شباب» و «حزب الاسلام» است.

در ماه نوامبر سال پيش هنوز هم ميان اين دو گروه برخوردهايي وجود داشت و اين مساله زماني تشديد شد که دزدان دريايي کشتي «سيروس استار» را ربودند. اين عمل کاري نابخردانه بود زيرا اين کشتي نفت کش به عربستان سعودي تعلق داشت و اسلامگرايان چنين چيزي را تحمل نمي کردند و به همين خاطر درگيري هايي ميان دو طرف به وقوع پيوست.

اما چنين درگيري هايي نتوانست آن رابطه اصلي ميان آنان را قطع کند. اين دشمن خارجي اين دو دشمن قديمي را با يکديگر متحد کرد.

از آن يکشنبه عيد پاک که تک تيراندازان امريکايي ناخداي کشتي باري امريکايي «مارسک آلاباما» را آزاد کردند و طي آن عمليات سه کشتي ربا را از پاي درآوردند، دزدان دريايي اعلام کرده اند انتقام خواهند گرفت .

«جاماک هابب» يکي از روساي دزدان دريايي گفت؛ «حال ديگر امريکا دشمن شماره يک ما به حساب مي آيد.» يکي ديگر از دزدان دريايي به نام اسماعيل هم اضافه کرد؛ «حال ديگر ما به صورت هدفمند به امريکايي ها حمله مي کنيم و هر کدام از آنها را که در اختيار داشته باشيم، خواهيم کشت.»

در يکي از بولتن هاي امنيتي امريکا آمده است؛ «در صورتي که اين اتحاد شکننده ميان دزدان دريايي با اسلامگرايان تقويت شود، خطر فعلي تشديد خواهد شد.» بر پايه يکي از تحليل هاي کارشناسان در حال حاضر شبکه دزدان دريايي به مراتب بهتر از گذشته شده است. شبکه دزدان دريايي در «حراردره» که چند مايل دريايي در شمال از محلي که کشتي آلماني ربوده شد فاصله دارد، فعاليت داشته و اين گروه کنترل همه امور را در آنجا در اختيار خود دارند. رهبري اين گروه با رئيس قبيله «سليمان» است که شغل اصلي او فروش زغال سنگ بوده اما در حال حاضر فرماندهي کل عمليات حراردره را بر عهده دارد. اين گروه دو پايگاه اصلي در سواحل دارند و از همان محل يگان هاي عملياتي خود را که به چهار گروه تقسيم شده اند به عمليات اعزام مي کنند. و اما وظايف اين چهار گروه؛ گروه اول طراحان حمله هستند که در ميان آنها اتباع سودان و پاکستان هم ديده مي شود. گروه دوم ماهيگيران سابق هستند که به دليل برخورداري از تجارب دريانوردي همکاري مي کنند. گروه سوم جنگجويان جواني هستند که به داخل کشتي ها مي روند و بالاخره گروه چهارم همان افرادي هستند که با دشمناني چون جک کلونان بر سر پول به چانه زني مي پردازند.

دزدان دريايي حراردره براي غنائم به اصطلاح باارزش تر با تيمي از دزدان ديگر مناطق بخصوص با همکاران شان از «کسيماجو» همکاري مي کنند. کسيماجو در 800 کيلومتري اين محل و در جنوب سومالي واقع است. به احتمال قوي عاملان ربايش کشتي سعودي سيروس استار هم همين دزدان دريايي کسيماجو بودند اما مذاکرات براي دريافت پول و تحويل کشتي را مردان حراردره انجام دادند. کلونان مي گويد؛ «اين يک شرکت تمام عيار متشکل از دزدان دريايي است که عمليات ربايش در دريا را سازماندهي مي کند.» مذاکرات مسوولان شرکت ريدر با کشتي ربايان غالباً با نوعي جنگ اعصاب همراه بود زيرا دزدان دريايي خواهان 15 ميليون دلار بودند اما شرکت ريدر تنها آمادگي پرداخت يک ميليون دلار را داشت.

روش تماس به اين صورت بود که دزدان دريايي از طريق تلفن ماهواره يي کشتي با بستگان خدمه تماس برقرار کرده و تهديد کرده بودند آنها را اعدام مي کنند. کلونان مي گويد؛ «در خلال مکالمه تلفني صداي شليک گلوله مي آمد و آنها ادعا مي کردند يک نفر را به جوخه آتش سپرده اند. اين وضعيت فشارها بر مذاکرات را تشديد مي کرد.» گاه تهديد مي کردند کشتي را با آخرين سرعت به طرف ساحل برده و آن را از بين مي برند يا مي گفتند به دليل تمام شدن ذخيره غذايي ملوانان را گرسنگي مي دهند. يا يک روز تمام اصلاً تماسي نمي گرفتند و به گفته کلونان؛ «اين حالت مسوولان ريدر را به آستانه جنون مي کشاند.»

اينکه کلونان معمولاً به چه صورت پس از هفته ها و ماه ها روي مبلغ با دزدان دريايي به توافق مي رسد، مساله يي است که اين مامور سابق اف بي آي بايد خودش روشن کند و در مورد آن توضيح دهد. اما در اوايل کار او يک يدک کش در مومباسا اجاره مي کرد تا به وسيله آن پول را به دزدان دريايي برساند. وقتي کشتي ربوده شده رويت مي شد يکي از مردان غيرمسلح کلونان روي عرشه کشتي مي رفت و پول را تحويل مي داد؛ «در اين لحظات هميشه دعا مي کنيم دزدان دريايي دست به کار غيرمعمولي نزنند.» اما در حال حاضر غالباً پول با چتر نجات از هواپيما پرتاب مي شود زيرا اين نگراني وجود دارد که چه بسا آن يدک کش هم توسط دزدان دريايي ربوده شود.

گاه پيش مي آيد کلونان و مردانش بايد قبل از پرداخت پول از سلامت خدمه ربوده شده در عرشه کشتي مطمئن شوند. در يک مورد آنها مي دانستند يکي از ملوانان به سختي بيمار است و قبل از پرداخت پول به دنبال وي مي گشتند تا اينکه ملوان بيمار را در سردخانه کشتي پيدا کردند. علت مرگ وي سقوط از عرشه کشتي به داخل آب بود. کلونان مي گويد؛ «اين دزدان دريايي احمق نيستند و بسيار اعتماد به نفس دارند. آنها مي دانند به تجارتي موفق مشغول بوده و تقريباً بدون هيچ خطري مي توانند دست به عمليات بزنند.» مراکز پشتيباني اکثر اين گروه ها در «گارو» و «گالاکايو» واقع در منطقه ويران شده «پانتلند» قرار دارد. بسته هاي بزرگ دلار امريکايي در سيستم حواله يي اسلامي آنجا ناپديد مي شود؛ سيستمي که بر پايه ارتباطات شخصي بنا شده است. اما در آوريل 2008 بود که دزدان دريايي با ناباوري متوجه اين مساله شدند که آنها با وجود سازماندهي خوب در دريا، براي جنگ زميني از امکانات بسيار ناچيزي برخوردارند. اين زماني بود که آنها کشتي لوکس و فرانسوي «لوپونان» را ربوده و مي خواستند آن را در قبال دريافت دو ميليون دلار در نزديکي شهر و به عبارتي دژ «ايل» تحويل دهند که ناگهان سر و کله هلي کوپترهاي جنگي فرانسوي از مناطق استپي پيدا شد و نيروهاي ويژه فرانسوي به سوي آنها آتش گشودند. شش نفر از کشتي ربايان دستگير شدند و از آن زمان در زندان هاي فرانسه به سر مي برند و علاوه بر آن نيروهاي فرانسوي توانستند حداقل بخشي از آن پول را از کشتـي ربايان پس بگيرند.

برخي از گروه هاي کشتي ربا توافق کرده اند در قبال برخورداري از عمليات حفاظتي از سوي بنيادگرايان 9 تا 10 درصد از پول هاي دريافتي را به آنها بپردازند. مجموع مبالغ دريافتي البته براي همه کفايت مي کند زيرا دزدان دريايي تنها در سال گذشته بين 30 تا يکصد ميليون دلار براي آزادي کشتي هاي ربوده شده پول گرفته اند.

البته برخي از دزدان دريايي ترجيح مي دهند امنيت ارضي کشور را نيز خود تامين کنند و به همين خاطر طي قراردادي با شبه نظاميان شباب در جولاي گذشته تحت آموزش هاي ويژه اين گروه در شهر «هوبويو» قرار گرفتند. کارشناسان امنيتي مبلغ اين قرارداد را بالغ بر يک ميليون دلار تخمين مي زنند.

اما اسلامگرايان از دزدان دريايي تنها پول دريافت نمي کنند بلکه کشتي ربايان براي آنها به قاچاق سلاح نيز مي پردازند و پيکارجويان از اين طريق غالباً تجهيزات سودمندي را صاحب مي شوند. دزدان دريايي طي يک عمليات در اکتبر گذشته چهار توپ ضدهوايي از نوع «زو-23» براي پيکارجويان به ارمغان آوردند و حال وجود همين سلاح ضدهوايي کار را براي خلبانان هلي کوپترهاي نيروهاي متحد غرب مشکل کرده است.

کشتي هاي باري هم که اصولاً از هيچ وسيله دفاعي در برابر دزدان دريايي مسلح برخوردار نيستند تنها کاري که مي توانند انجام دهند گاز دادن و از مهلکه گريختن است. يکي از افسران يک کشتي باري آلماني مي گويد؛ «اما قايق هاي کوچک و تندرو آنها بسيار سريع تر از ما حرکت مي کنند.» مشکل ديگر در اين مورد مشکل مخابراتي است به اين صورت که از سال 2004 سيستمي به نام «اي اي اس» براي کشتي ها در نظر گرفته شده است که به وسيله آن مي توان به مکالمات راديويي ديگر کشتي ها در منطقه گوش کرد و به اين ترتيب دزدان دريايي به راحتي و با خريد يک دستگاه گيرنده از اين نوع که به قيمت 360 يورو به فروش مي رسد، مي توانند مکالمات راديويي همه کشتي ها را دريافت کنند و اين مساله وضعيت بغرنجي را پديد آورده است.

با اين حال از آغاز سال جاري کشتي هاي جنگي اين اجازه را دارند که از کشتي هايي که از دالاني واقع در خليج عدن مي گذرند حفاظت کنند. اما دزدان دريايي بلافاصله به اين مساله واکنش نشان دادند و به وسيله کشتي هاي مادر قايق هاي مهاجم کوچک خود را در مناطق وسيعي از اقيانوس هند پخش کردند و هيچ نيروي دريايي در جهان کشتي کافي براي پوشش دادن اين منطقه ندارد.

با اين حال به تازگي هيلاري کلينتون طرحي چهارمرحله يي را براي متوقف کردن عمليات کشتي ربايان ارائه داده است. اگرچه چهار مرحله اين طرح در کنفرانس ها و گفت وگوها خلاصه مي شود اما هسته اصلي آن را حمله به پايگاه هاي زميني (و دريايي) اين گروه ها تشکيل داده است. جانشين فرمانده نيروي دريايي ايالات متحده يعني درياسالار «کوين کاسگريف» که تا يک سال پيش فرمانده کل نيروي دريايي امريکا در خاورميانه بود اين طرح را به دو بخش بزرگ و کوچک تقسيم مي کند. در بخش کوچک اين طرح واحدهاي نيروي دريايي تنها به قايق ها، مخازن سوخت و پايگاه هاي دزدان دريايي حمله مي کنند اما در بخش بزرگ اين طرح مي توان به شبکه دزدان دريايي حمله و فرماندهان آنها را دستگير کرد. البته اين فرمانده امريکايي توضيح مي دهد اين تاکتيک يعني تقسيم بندي استراتژي مورد نظر وزير خارجه با هدف کاهش خطر و تلفات صورت گرفته است.

با اين حال بسياري از کارشناسان عقيده دارند کارآمد ترين تاکتيک همان استقرار کشتي هاي جنگي در بنادر سومالي است زيرا در اين بنادر به راحتي مي توان عمليات دزدان دريايي را در نطفه خفه کرد و اصولاً حفاظت از چند بندر بسيار آسان تر از حفاظت از يک اقيانوس است.

رئیس جمهور فرانسه و روسیه چقدر با باید بدوند تا به ثروت صادق محصولی برسند؟

دوشنبه, آوریل 27th, 2009
هفت تیر احمدی نژاد محصولی

هفت تیر 7tir.com: تصویری که می بینید نمای بیرونی کلبه درویشی سردار مهندس حاج صادق محصولی است. مردی که به گفته خودش ثروتی بالغ بر 162 میلیارد تومان (درست خواندید 162 میلیارد) دارد. این رقم البته مروبط به ثروت حاج صادق در سال 84 است.

هفت تیر خانه محصولی

برای اینکه تصور روشن تری از میزان دارایی سومین وزیر کشور کابینه نهم داشته باشید مروری گذرا می کنیم بر میزان درآمد برخی از مشهور ترین سیاستمداران جهان.

درآمد ولادیمیر پوتین رییس جمهور پیشین و نخست وزیر کنونی روسیه طی سال 2008 در حدود 4,7 میلیون روبل (هر دلار برابر 33,57 روبل است) بوده است. چیزی حدود 140 هزار دلار یعنی 140 میلیون تومان. در خبری که در این مورد منتشر شده گفته شده: درآمد نخست وزیر روسیه از کار اصلی – 4.6224 ميليون روبل، مستمری بازنشستگی نظامی- 100,6 هزار روبل بوده است.

دارایی های غیر منقول ولادیمیر پوتین هم شامل یک آپارتمان با 77 متر مربع زیر بنا و قطعه زمین جداگانه ای به وسعت 1,5 هزار  است.

نيكولا ساركوزی، رییس جمهور فرانسه ساليانه 168 هزار پوند (246 میلیون تومان) حقوق می گیرد. جورج بوش، رييس‌جمهور پیشین آمریکا اما اوضاع بهتری داشت. او ساليانه 195 هزار پوند (283 میلیون تومان) دريافت می‌كرد.

به این ترتیب آقایان بوش و سارکوزی برای رسیدن به گرد پای حاج صادق باید به ترتیب 658 و 572 سال کار کنند و گرد بخوابند!
حاج صادق البته به گفته خودش همه این ثروت را از سال 67 به این سو اندوخته است.

صادق محصولی کیست؟

صادق محصولی در سال ۱۳۳۸ در شهر ارومیه متولد شد. بعد از قبولی در دانشگاه علم و صنعت به تهران رفت و تا سال ۱۳۵۹ به ارومیه بازنگشت. در سال ۱۳۵۹ به همراه هم‌شاگردی‌ها و دوستان صمیمی‌اش، محمود احمدی‌نژاد و برادران هاشمی ثمره، به شهر زادگاهش، بازگشت.

او در سال ۱۳۶۰ صادق محصولی فرماندار ارومیه شد و هم‌زمان با او نیز محمود احمدی‌نژاد به فرمانداری ماکو و مجتبی ثمره‌هاشمی به معاونت استانداری آذربایجان برگزیده شدند.

صادق محصولی در سال ۱۳۶۱ به عنوان فرمانده سپاه استانهای آذربایجان غربی و شرقی و اردبیل منصوب شد و از همان زمان اختلافات او با برادران باکری آغاز شد.

فاطمه امیرانی، همسر شهید حمید باکری، بعد از شنیدن خبر پیشنهاد پست وزارت کشور برای صادق محصولی، طی نامه‌ای تمامی وقایع آن سالها را برای نمایندگان مجلس شرح داد. او در بخشی از این نامه نوشته‌است: «افرادی همچون محصولی، فتاح و احمدی‌نژاد در سالهای ابتدایی انقلاب، هم‌زمان فرماندار شهرهای استان آذربایجان بودند که تاب تحمل پذیرش افرادی غیر از خودشان را نداشتند».

همسر شهید باکری همچنین سندی را ضمیمه‌ نامه‌ خود کرد که حاوی نامه‌ صادق محصولی بود. او در این نامه مدعی شده بود که «شهید مهدی باکری فرمانده لشگر عاشورا نیست». همچنین به گفته‌ خانم امیرانی، چون پیکر این دو برادر هیچگاه پیدا نشد، محصولی اعلام کرده بود که این ها شهید نشده‌اند!

همسر شهید باکری افزود: «عملکرد خودخواهانه و غیرقابل قبول صادق محصولی در دوران فرمانداری اش در ارومیه سبب شد شهیدان مهدی و حمید باکری از ارومیه فرار کنند.»

او خطاب به نماندگان مجلس گفته بود: «ما باید از تغییر و تجدیدنظر آدم ها در رفتارشان استقبال کنیم ولی آنچه برای ما مشهود شد این بود که این آدم ها و این تیم تغییر چندانی نکرده اند. بنابراین وقتی تغییر در رفتار آنها مشاهده نمی شود چگونه می شود انتظار داشت افرادی که روزی با شهید مهدی و حمید باکری آنگونه برخورد کردند در صورت حضور در وزارت مهم و تاثیرگذاری چون وزارت کشور همان رویکرد حذفی خود را دنبال نکنند و مانع از حضور افراد شایسته در مناسب مهم نشوند؟»

با این همه صادق محصولی در رای گیری پر حرف و حدیث  ۲۸ آبان ۱۳۸۷ از مجموع ۲۷۳ نماینده حاضر در جلسه، ۱۳۸ رای موافق، ۱۱۲ رای مخالف و ۲۰  رای ممتنع گرفت و وزیر کشور شد.

به این ترتیب رییس ستاد انتخاباتی احمدی نژاد در سال 84، اکنون بالاترین مقام اجرایی و نیز نظارتی در دهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری است.

صادق محصولی یک بار در زمان پیشنهاد وی برای پست وزرات نفت در پاسخ به چگونگی انباشت ثروت ۱۶۰ میلیاردی‌اش ظرف ده ‌سال، این ثروت را «متعلق به امام زمان» دانسته و گفته بود: «این امانتی است که پس از ظهور حضرت در اختیار ایشان قرار می‌گیرد».

روح‌الله حسینیان، نماینده اصولگرای حامی دولت در مجلس هشتم نیز در واکنش به انتقادها از ثروت صادق محصولی، گفت: «اجازه دهید یک وزیر پولدار هم در كشور باشد.»

بفرمایید! اجازه ما هم دست شما است.

عکس صادق محصولی واحمدی نژاد در جبهه :

هفت تیر احمدی نژاد محصولی جبهه

سرنوشت تلخ دختر زيباي ايراني در اروپا

شنبه, مارس 28th, 2009

گفتگو با دختر تن فروش

خودش میگوید:ایرانی ام دیگه، پوستم کلفته! هر کی دیگه جای من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!

هفت تیر 7tir.com: مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، کار یا … توسط خانواده هایشان به فروش میرسند و یا بوسیله باندهای کودک ربا به خارج از کشور آورده میشوند را افزود. بدشانس ترینشان پس از تجاوزهای مکرر، زنده زنده به قاچاقچیان اعضای بدن فروخته میشوند و آنها که زنده میمانند سرنوشت چندان بهتری ندارند.

بسیاری از بازارهای برده فروشی پاکستان و امارات مستقیما به حرمسراها فرستاده میشوند تا به ازدواج با مردانی که جای پدربزرگ آنها را دارند درآیند یا بدست قوادان میافتند و تا زمان زیبایی و جوانی مورد بهره کشی جنسی قرار میگیرند و پس از آن به کلفتی گمارده میشوند.

در این میان آنها که به کشورهای پیشرفته میآیند اگرچه به دلیل رعایت حقوق انسانی از شرایط ظاهرا بهتری برخوردارند ولی به دلیل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهایی سرگردان می مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند.

چه بازارهای برده فروشی پاکستان، افغانستان یا امارات باشد و چه آژانس های مدرن اینترنتی سرویس های سکسی در کشورهای پیشرفته، همه جا جهانی بی تفاوت است که درآن پا اندازان بین المللی، گروههای خلاف کار و افراد بیرحم در سکوتی همدستانه در کمین نشسته اند. حکایت این دختران، داستان آشنایی است که همه کس میداند، با اینحال ناگفته ها بسیار است. با مارال به گفتگو می نشینیم.

مارال دوست داری داستان زندگی ات رو از کجا شروع کنیم؟ از وقتی ایران بودی؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا که دلم هم خیلی تنگ شده.، این هفته دوبار خواب ایران رو دیدم. زیباترین خاطراتی که از زندگی ام دارم مال موقعی است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتی یادم میاد با بابام بودم. وقتی از مادرم جدا شد دیگه بخاطر من ازدواج نکرد. میترسید دختر عزیز دردونه ش یه وقت اذیت بشه! ولی مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. اونو کم میدیدم. همیشه گرفتار زندگی و بچه هاش بود.

بابام آدم آرومیه. از اونا که از اداره میآد خونه و شام و چایی و تلویزیون! ماهی یه بارهم با دوستاش دور هم جمع میشدند حرف میزدند، تخته بازی میکردند. تنها کار بدی که در زندگیش انجام میداد فقط سیگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بیارم! درسم رو میخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولی بقیه اوقات همه ش با دخترهای فامیل و دوستام بودم. پارتی، مهمانی دخترونه، رقص، موزیک، از درودیوار بالا میرفتیم.

ولی بعد که دیپلمم رو گرفتم خونه نشین شدم. یعنی دانشگاه آزاد قبول شدم ولی نتونستم برم. خرجش زیاد میشد و دیگه سالهای آخرحقوق بابام برای خرج خونه کم می اومد چه برسه شهریه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر میرفت. من شرایط رو درک میکردم. توقع مالی چندانی نداشتم ولی عوضش تشنه آزادی بودم. دوست داشتم هرچی دلم میخواد بخندم! باورتون میشه یه دفعه منو به همین جرم تو خیابون گرفتند!

بعدش بردند منکرات خیابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام میخواستیم بریم مسافرت، تو خیابون آهنگ گوش بدیم، حرف بزنیم… نمیشد. همه چیز یواشکی بود. خسته شده بودم.

یعنی دلیل خروجت از ایران بخاطر نداشتن آزادیهای اجتماعی بود؟
هم اون هم بیکاری. تا دیپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولی کار کجا بود؟ برای تحصیل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ریخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چی؟ تعریف کن.
اولش که تازه دیپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق میزدم دیدم یه دکتر آگهی داده برای منشی مطب. مال محل خودمون هم بود. فوری تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردایش رفتم دیدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر میکنند!

یکی هم دادند دست من. غیر از سوالات مربوط به سن و تحصیلات و وضعیت خانوادگی بعضی سوالهای دیگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسی میپوشید یا چه هنرهایی دارید! من هم نوشتم فقط یه کمی ملودیکا میزنم! بعد آقای دکتر آمد برگه های همه را گرفت و گفت بروید بعدا به شما خبر میدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش میون اینهمه زنها و دخترها که دیدی من از تو بیشتر از همه خوشم اومده و میخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتوانی از پس همه کارها بر بیایی! گفتم من دختر باهوشی هستم.

از دهسالگی دارم خانه مان را اداره میکنم! هر کاری را برایم توضیح دهید میتونم. گفت وظیفه تو اینجا یکی کارهای مطبه به اضافه کارهای شخصی من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وایسا تا نشونت بدم کجاهام بیشتر درد میگیره! منم بلند شدم و گفتم آقا من برای این کارا اینجا نیومدم! عصبانی اومدم خونه ولی ناامید نشدم و به بابام هم هیچی نگفتم. این بار برای کار به دوست و آشناهام سپردم. یکی یه شرکت خصوصی رو معرفی کرد که منشی میخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ایندفعه خیالم راحت بود که طرف آشناست و رعایت بعضی مسائل را میکند. در زدم و خود آقای رییس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلانی برای کار آمده ام گفت شما از همین حالا با حداکثر حقوق استخدام هستید!

گفتم میشه لطفا بگین کار من اینجا چی هست؟ گفت هیچی! شما فقط تو این شرکت راه برین یا پشت میز بنشینید و جواب تلفن بدهید. من خودم همه کارها رو میکنم!
نیم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار دیگه بسه، الان موقع استراحته! وقتی داشتیم غذا میخوردیم برایم شروع به تعریف کرد که با وجود وضعیت خوب مالی و زن و بچه، زندگی اش غم انگیز و خالی است و او نیاز به دختر جوانی دارد که براش درددل کند. بعد یکدفعه گریه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سینه من بذاره خودشو میکشه! من هم جیغ زدم و فرار کردم. شب همه رو برای بابام تعریف کردم. گفت دخترم فعلا بشین خونه یه لقمه نون هست با هم میخوریم تا بعد ببینیم چی میشه. یکی دوسال خونه نشین بودم تا برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بیست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نمیخواستند اون بره سربازی. یکبار گفت: مارال میخوان منو بفرستند آلمان پیش خاله ام تو هم با من بیا! بیشتر به خاطر اون بود که از ایران اومدم. اون سردنیا هم میخواست باهاش میرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه که نه! بابام خیلی دوستم داشت. همه زندگیش بودم. از صبح که بیدار میشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من میرفت. هر چی شعر بود که توش اسم آهو بود برام میخوند! وقتی گفتم میخوام برم خارج رنگش پرید! گفت نه، اینهمه برات زحمت کشیدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نیست چی به سرت بیاد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتیم، نصیحت کرد، دعوا کرد، فامیلها و دوستهامو واسطه کرد ولی من پامو کردم توی یک کفش که اینجا آینده ای نیست و باید برم. میدونستم تحمل اشکهای مرا ندارد هر شب با چشمهای قرمز می نشستم جلوش. آخرش یک شب راضی شد و اجازه داد. یه تیکه زمین داشت که برای پیری کوری اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاق چی که قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالای سرم نشست و منو نگاه کرد. هیچوقت مثل موقع خداحافظی نفهمیده بودم چقدر دوستم داره. یک لحظه دست منو ول نمیکرد. داشت می مرد!میگفت دخترم جونم بودی و انگار حالا داری از تنم بیرون میری.
برایت بهترین آرزوها را داشتم ولی زمونه یاری نکرد. از این به بعد هم دیگه من نیستم تو خودت باید مواظب باشی، تو آهوی کوچکم را به خودت و خدا می سپارم. بعد هم که آمدم.

از سفرت بگو.
آخ که چه سفری. من که اولش از خوشحالی هیچی نمی فهمیدم. فکرش رو بکن برای اولین بار با پسری که عاشقش هستی مسافرت کنی! اصلا سختی کوههایی را که باید از آنها بالا و پایین میرفتیم، تاولهای پا، گرسنگی و تشنگی هیچی حالیم نبود. به همین راضی بودم که کنار هم راه میریم. با هم غذا میخوریم. حرف میزنیم…

البته پدرم موقع خداحافظی او را دیده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من میرسید. نمیگذاشت سختی بکشم. تا با هم بودیم همه چی خوب بود. خطرات رو باهم رد کردیم. اگرچه خیلی بدبختی کشیدیم، فکر کنید پنج شش تا کشورو قاچاقی، نصف راه قایم شده تو ماشین و جاده و نصف راه پیاده و یواشکی از کوه و جنگل و دشت بیایید! تو صربستان که اصلا قاچاقچیه مارو یک هفته تو جنگل زیر بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نمیدونم رفتند کجا!

البته بعدش با آب وغذای حسابی اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه ای که ازش میگذشتیم غرق میشدند. سرعت آب خیلی زیاد بود بردشون! بعدا فهمیدیم که هر هفته یکی دو تا مسافر همونجا غرق میشند! تو بوسنی هم سه روز آب و غذا گیرمون نیومد داشتیم از گرسنگی و تشنگی میمردیم. رسیدیم به یک مزرعه بلال و افتادیم توی بلال ها به گاز زدن و مکیدن شیر بلال ها به جای آب!

سفر زمینی اونهم غیرقانونی خیلی خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همین داستان سفر ما خودش یه کتابه! ولی ایتالیا دیگه همه از هم جداشدیم.

چرا؟ دعوایتان شد؟
نه بابا. ایتالیا گیر یه گروه گانگستر افتادیم. قبلا هم در راه چند بار گیر آدمای عوضی افتاده بودیم. ولی قاچاقچی مان با پول یا نمیدانم چه کلکی شرشان را کنده بود. تو ایتالیا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدایمان کردند. نمیدونم دیگه چی به سرش اومد. منو بردند یک خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زندانی بودم. رییسشون منو برای خودش نگهداشته بود. نمیتونستم با کسی تماس بگیرم . جایی رو بلد نبودم. زبان نمیدانستم. پول نداشتم، هیچ مدرک شناسایی نداشتم. اگر هم فرار میکردم جایی نبود که برم. پلیس منو بلافاصله دستگیر میکرد و دوباره همون کشوهایی رو که اومده بودم زندان به زندان پس می فرستادند تا به ایران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم برای یکی از دوستان پدرم که میدونستم تو ایتالیاست تلفن بزنم و آدرس جایی را که بودم بدهم. او همیشه به خانه ما می آمد. میدانستم که گلویش پیش من گیر است. وقتی ازش کمک خواستم میآد و اومد. منو با ماشین سوار کرد وبه یک هتل برد!

البته بعدش با من خیلی دعوا کرد که چرا همینطوری و حساب نشده از ایران راه افتادم اومدم. یکماه بعد خودش مرا قاچاقی به اتریش آورد و توانستم اعلام پناهندگی کنم. بعدش هم مرابه یکی از کمپ های پناهندگی نزدیک وین بردند. یکسال آنجا بودم تا اومدم بیرون.

چرا با پاسپورت و قانونی از کشور خارج نشدی؟ پدرت که اجازه میداد.
آره ولی دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقیه هم به همچنین چون ما حدود 5 تا مسافر بودیم. البته بابام بیچاره هی میگفت پاسپورت بگیرم ولی اون آقایی که مارو می آورد گفت لازم نیست! پاسپورت ایرانی به درد نمیخوره، جایی که باهاش ویزا نمیدند هیچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پلیس بگیره میفهمه از کجا اومدین و دوباره میفرسته همونجا!

آلمان هم که رسیدید پناهنده می شید دیگه پاس لازم ندارین! بعد هم دولت اونجا خودش همه چی بهتون میده!

از اون پسر دیگه خبر نداری؟ میدونی زنده است یا مرده؟
زنده است. اونا که منو دزدیدند اونو همونوقت ول کردند. یکی از هم سفرهامونو همین جادیدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ایتالیا رفت. دنبال من هم گشته بود ولی آخه حیوونکی خودش هم غیر قانونی اونجا بود! کاری از دستش برنمی اومد.

میتونم بپرسم اولین بار کی رابطه جنسی داشتی؟
وقتی در ترکیه بودیم. اولین شبی که با هم در اتاق هتل خوابیدیم چون قبل از آن همه اش تو کوه و دره بودیم و چند نفردیگه هم باهامون بودند! من با اینکه عاشق دوستم بودم ولی ترجیح میدادم بازم صبر کنیم. میخواستم اول به آلمان برسیم عروسی کنیم.

ولی او میگفت عزیزم آخه چه فرقی میکند! فکر کن ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل!من اول یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی تو ایتالیا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زیاد! مگه تجاوز چیه؟ وقتیه که باهات کاری رو میکنند که نمیخوای تجاوزه دیگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولی بهرحال نتونی از خودت دفاع بکنی! میشه دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنیم؟

آره ولی میدونی که به عنوان انسان این حق را داری که اجازه ندهی به تو دست بزنند. زن باید با کسی رابطه داشته باشد که خودش میخواهد نه اینکه مجبور باشد.
این قشنگ ترین حرفیه که تو زندگیم شنیدم. اگر اینجور میشد خیلی خوب بود ولی حیف! برای من که فعلا عملی نیست. شاید برای اون دخترایی است که وضعشون خوبه ، نه ما فقیر بیچاره ها! اگرچه اونها رو هم فکر نکنم!

بعد که به اتریش آمدی چکار کردی؟
اول که فرستادنم توی کمپ پناهنده ها. میگفتند این همون کمپیه که زمان نازیها، اسرای یهودی رو توش نگه داری میکردند تا بعد دسته جمعی بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختمونی بودم که مال ایرانیها، هندیها و افغانیها بود. بین پناهنده های ایرانی همه جور آدمی بود.

از مهندس و دکتر با خانواده هایشان گرفته تا آدمای خلاف. زن با بچه یا زن تنها هم زیاد بود ولی دختر تنها به سن من نبود. اوایل اونجا هرکس به آلمان میرفت مشخصات دوستم را میگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر میکردم که اون میآد و منو از آن جای کثیف وحشتناک نجات میده. اوایل با یکی دو خانواده ایرانی بودم.

ولی بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گیر بچه های ایرانی که هر دقیقه مزاحمم میشدند، شب بالای تختم میآمدند و یا داخل حمامم میشدند. هر چه بهشان میگفتم شما را بخدا من دوست پسر نمیخواهم. ولم کنید! توی سرشان نمیرفت. میان آنها یکی بود که از بقیه بهتر به نظر میرسید. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقیه راحتم میگذارند.

همینطور هم شد ولی بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اینبار وضع بدتر بود چون میگفتند پس اهلش بودی و نمیگفتی! خلاصه مجبور شدم دومی را هم انتخاب کردم و بعد سومی… ولی در عوض دیگر راحتم گذاشتند. بهم کمک میکردند، نوار موسیقی، بلیط قطار یا گاهی حتی پول میدادند.

بقیه زنها و دخترها ی ایرانی هم همین مسائل تو رو داشتند؟
نمیدونم. اگه تنها بودند که حتما داشتند. البته در اتریش دختر و زن تنها زیاد است. آنها که اقامت قانونی دارند یا دانشجویند و …بهرحال یکجوری با این مسائل برخورد میکنند.

ولی من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختی که هم ایران و هم اینجا بلای جانم بود اینکه خوشگل بودم! برای همین بیشتر بهم گیر میدادند. حالا موهایم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود همیشه دورم میریختم.

پدرم هیچوقت نمیگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاری میکردم باز از زیر روسری یک کمی اش می اومد بیرون. سرهمون یکذره مو، یک عالمه دردسر داشتیم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نمیدونستم اینجا هم اسیریه!

تمام مدت در کمپ بودی؟
نه، چند بار که بلیط قطار گیرم اومد رفتم وین را دیدم. فکر میکردم اگر پناهندگی ام قبول شد میرم اونجا کار پیدا می کنم. همونوقت دولت اتریش تصمیم گرفت کمپ ما رو خالی کنه. سیل پناهنده ها به اروپا سرازیر بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفی همه رو دادند دستشون و پناهنده های قبلی را مثل زباله ریختند کنار خیابان.

همه شوکه شده بودند و توی سرخودشون میزدند! فکر کن خارجی هستی، اقامت نداری در نتیجه اجازه کار نداری، پول هم نداری، آقازاده هم نیستی که با چمدان پر از اسکناس آمده باشی.
تو کمپ هر کی رو میدیدی صد دلار دویست دلار یا حداکثر هزار دلار ته کیفش قایم کرده بود برای روز مبادا و روزا رو با جیره غذایی همونجا سرمیکرد تا جواب پناهندگیش رو بگیره یا براش پول بفرستند و بره یه جای دیگه.

نمیدانم بقیه با چه معجزه ای خودشون را نجات دادند ولی من نتونستم. فکرم کار نمیکرد. تمام زندگی ام یک کوله پشتی بود با یک برگه پناهندگی که روی آن مهر رد خورده بود.
همونجا چند ساعت بهت زده ایستادم تا یکی از مامورها آمد و مرا از کمپ بیرون کرد. یکی دلش برایم سوخت و یک بلیط بهم داد.

سوار قطار شدم و به وین آمدم. شب شده بود و نمیدانستم کجا برم، حتی یک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همینطور بی هدف راه میرفتم. حالا اون وسط مریض هم شده بودم. 40 درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط یه فکر بود: برگردم ایران! همه نیرویم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه ای که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گریه افتادم.

بیچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چی شده فقط گفتم میخواهم بیام.

گفت دخترم میدونی که من یک موی تنم راضی به رفتن تو نیود، خودت رفتی. حالا هم هروقت خواستی برگرد.
گوشی را قطع کردم. فکر کردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بلیط. بعد هم ایران چکار میتونم بکنم؟ صدای پدرم خسته و ناامید بود. بعدا فهمیدم که همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب کرده بود! دیدم راهی پشت سرم نیست. همانجا بلند شدم و برای اولین بار شروع به کار کردم.

با تب و مریضی؟
آره داشتم از تب میسوختم. تمام پوست بدنم از درد تیر میکشید! مردی که مرا به خانه اش برد بعدش خیلی ناراحت شد. منو برد دکتر و داروهامو خرید. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را دیدم.

با او نماندی؟
نه. خودش هم نمیخواست. بازرگان بود و دائم میرفت سفر. گفت اگر برای خودت خانه بگیری هر وقت اینجا باشم همدیگرو می بینیم و بهت کمک میکنم. گفتم من مدرک شناسایی ندارم، نمیدونم چطور باید خونه پیدا یا اجاره کنم. همه کارها رو برایم کرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم کس دیگری را پیدا کردم. این تنها راهی بود که برای پول درآوردن داشتم.

برای آینده خودت چه فکری میکنی؟ میدانی که هر مهاجر سه گنجینه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زیبایی، نیروی کار و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زیبایی است که پول در میآوری. نیروهای دیگر هم داری که باید از آنها استفاده کنی.
آره میدونم. یکی دیگر هم بهم گفت همیشه جوون و خوشگل نیستی و این پولها هم همیشه نیست! خودم هم دوست ندارم این کارو بکنم. هیچوقت دوست نداشتم. من همیشه دختر کاری بوده ام، آرزوم این بود که یک کاری داشته باشم که هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش میگه درس بخون. ولی آخه چه جوری؟ با هزار بدبختی رفتم کلاس زبان. اگه بدونین چه جوری و درچه شرایطی زبان خواندم باورتان نمیشود.

با اینحال از کلاس یک بار هم غیبت نکردم. الان آلمانی میفهمم و حرف میزنم! ولی حالا چه درس و چه کار اول باید اقامت اینجا را بگیرم. اقامت هم یا پول حسابی میخواد و یا ازدواج. بخاطر همین دارم قبول میکنم با یک اتریشی ازدواج کنم. ماه دیگه قرار است برویم ثبت کنیم. بعد هم میخوام برم دوره یکی دوساله یک رشته ای رو ببینم و بعد برم سرکار.

دوستش داری؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوری باهاش زندگی کنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوی هم که راه میرویم به هم نمی آییم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا میشویم. گفت برای من فرق نمیکند.

مهم این است که چند سال پیش من هستی! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم این سه سال رو هم تحمل میکنم در عوض مادرم و بچه هایش را یکی یکی می آرم. البته اینجا هم آش دهن سوزی نیست ولی اقلا دیگر کتک نمیخورند!

اینجا تو را میشناسند؟ میدانند چکار میکنی؟
کی ها؟ ایرانی ها که نه زیاد. اوایل که خانه گرفته بودم بچه های ایرانی میآمدند. اینجا اکثرا آواره هستند، جایی رو ندارند برند! من درک میکردم.

می اومدند اولش کلی نصیحت میکردند که ناموست رو حفظ کن و … بعد چند روز میماندند و هرچی توی خانه بود میخوردند و میرفتند. حالا اینا مهم نبود. همه بدبخت شده ایم دیگه! ولی خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم دیگه ندیدمشان!
الان هیچ دوستی ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ میشه براش تلفن میزنم، ولی اون بیشتر برام نامه میده. مینویسه دخترم، مراقب خودت باش، سعی کن اصالتت را فراموش نکنی. به جایی برسی و مثل همیشه باعث افتخار من باشی.
همه نامه هایش را دارم… بخدا اینجا همون جهنمه، اتریش خوبه برای خود اتریشی ها، آلمان بهشته ولی برای آلمانی ها نه برای ما.

وقتی مردانی که با آنها رابطه داری در مورد ملیت ات سوال میکنند چه میگویی؟
نمیدونم هرچی به فکرم برسد میگویم غیر از اینکه ایرانی هستم! دلم نمیخواهد برای آنها اسم کشورم را بیارم آبروش بره. دلیل نمی شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چیزای دیگرش رو هم بفروشه ! من یه کم سبزه هستم. بیشتر میگویم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم. ولی بعضی هاشون شروع میکنند ایتالیایی حرف زدن و اونوقت تق اش در میآید!
نمی ترسی از اینکه پدرو مادرت بفهمند چکار میکنی؟
نه. پدرم که امکان ندارد بفهمد. تمام دنیا هم برایش قسم بخورند او باور نمیکند، میگوید من دخترخودم را میشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درک می کند!

اگر خواهرهای کوچکترت بخواهند وارد حرفه سکس شوند به آنها چه میگویی؟
هیچوقت نمیگذارم. از یک خانواده یک نفر فدا بشه بسه!

برای خودت هم چنین آرزویی داری؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .کنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم میآمدیم، عین یک کارت پستال عاشقانه بودیم. حیف تو ایتالیا کیفم رو دزدیدند اگرنه عکس هامونو بهتون نشون میدادم! میخوام بعد که کارم درست شد یه سفر برم آلمان شاید پیداش کنم. به دلم برات شده که یه روزی دوباره نگاهمون به هم میافته.

نمیدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارین یا نه. بابام خوب حافظ بلده یه دفعه گفتم تلفنی برام فال گرفت و یه شعرش اومد که دقیقا همینو میگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم یک کتاب حافظ برایم فرستاد.

برای آخرین سوال بگو آیا از اینکه از ایران خارج شدی پشیمان هستی؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همینجوری عشقی راه افتادم غیر قانونی آمدم. برای همین خیلی سختی کشیدم. میدانید در این مدت چقدر لحظات وحشتناک داشته ام که حاضر بودم نصف عمرم را میدادم در عوض ایران بودم. ولی… .