Posts Tagged ‘قوه قضاییه’

آقای احمدی نژاد ما هم شناسنامه آمریکایی می خواهیم

سه شنبه, می 12th, 2009

   اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری

هفت تیر 7tir.com:  ایرج جمشیدی- آیا اگر بعد از ماجرای رکسانا صابری کسی بگوید ما هم شناسنامه آمریکایی می خواهیم، باید متعجب شد؟
رکسانا صابری با شناسنامه آمریکایی، پدری ایرانی و مادری ژاپنی بهمن ماه ٨٧ به جرم خرید مشروبات الکلی بازداشت شد، در زندان به فعالیت خبرنگاری بدون مجوز متهم شد و در نهایت به جرم جاسوسی برای دولت متخاصم آمریکا به ٨ سال زندان محکوم گردید.

اما به همگان آشکار بود او نه تنها ٨ سال بلکه حتی یکسال یا چند ماه هم در زندان باقی نخواهد ماند و عن قریب آزاد خواهد شد و البته همین پیش بینی هم درست از آب درآمد. چراکه رکسانا شهروند آمریکایی بود و بلافاصله دولت جدید آمریکا و در راس آن باراک اوباما رئیس جمهور و هیلاری کلینتون وزیر خارجه آمریکا واکنش شدید نشان دادند و خواستار آزادی رکسانا صابری شدند.

از آنجا که مادر رکسانا از تبار ژاپنی ها بود، چشم بادامی ها هم وارد عرصه شدند تا آنجا که وزیر خارجه ژاپن برای پیگیری پرونده به ایران آمد و در سخنانی عتاب آلود و آمرانه و دور از شئون دیپلماتیک خطاب به منوچهر متکی نارضایتی ژاپن و ژاپنی ها را به اطلاع ایران رساند. دعوای وزیر خارجه ژاپن با متکی تا آن حد بالا گرفت که ناچار کنفرانس مطبوعاتی مشترک وزارت خارجه دو کشور لغو گردید و وزیر خارجه ژاپن با حالت خشم تهران را ترک کرد. و البته وزارت خارجه هم ترجیح داد رفتار ناپسند و مغرورانه ژاپنی ها را آشکار نکند و از آن چشم پوشی کند!

در این میان رسانه های بین المللی واکنش گسترده یی به ماجرای رکسانا نشان دادند و به نوعی آنرا وارد کردن خبرنگاران به بازی سیاسی تهران- واشنگتن تفسیر کردند. و البته ایران زیر بار نرفت و رکسانا صابری را به جرم جاسوسی به ٨ سال زندان محکوم کرد. اما فقط یکی دو هفته زمان نیاز بود تا فشارهای سیاسی و بین المللی تاثیر گذار شود و در عین حال نامه محبت آمیز محمود احمدی نژاد – پیش از سفر به سوئیس برای سخنرانی در اجلاس ضد نژاد پرستی دوربان- درباره رکسانا صابری به رئیس قوه قضاییه منتشر شودکه در آن احمدی نژاد خواستار رسیدگی دقیق به پرونده و رعایت حقوق شهروندی رکسانا صابری شد!

و البته دادگاه تجدید نظر هم با سرعتی باور نکردنی به پیش بینی هایی موجود جامه عمل پوشاند و رکسانا را با استناد به رافت اسلامی و نیز ابراز ندامت از عمل مجرمانه اش « یعنی جاسوسی » تبرئه کرد و بلافاصله به او اعلام شد که می تواند از کشور خارج شود! و رکسانا هم از مقابل چشمان برخی دانشجویان فعالان زن و برخی کارگران که در بازداشت و در انتظار تشکیل دادگاه به سر می برند، وسایلش را جمع آوری کند و از زندان خارج شود! سئوال این است :در چنین وضعیتی به هفتاد میلیون نفر که فقط شناسنامه پر افتخار ایرانی دارند، چه احساسی دست می دهد؟ و آیا شایسته است با احساسات هفتاد میلیون ایرانی این چنین بازی کنیم.

به این ترتیب دوباره سوال ابتدای مطلب مطرح می شود: آیا اگر کسی بگوید شناسنامه آمریکایی می خواهد، باید تعجب کرد؟ نباید تعجب کرد: چون ما در ماجراهای مختلف از قبیل پرونده ملوانان انگلیسی که به تجاوز به خاک ایران متهم شدند، هاله اسفندیاری، کیان تاجبخش و جدیداً رکسانا صابری نشان داده ایم که با چه احترام و موشکافی عجیب و سرعت باور نکردنی به خواسته های طرف مقابل توجه می کنیم. ظاهرا فقط به این دلیل که (البته امیدواریم این گونه نباشد) شناسنامه طرف مقابل یا تماماً آمریکایی و انگلیسی و یا نیمه ایرانی- نیمه آمریکایی است! البته اشکالی ندارد که به پرونده چنین افرادی زود رسیدگی شود. ولی سوال این است که چرا فقط درباره چنین پرونده هایی برخی مقامات کشور وارد عمل می شوند تا به نوعی پرونده را ختم به خیر کنند و در مقابل هم اوباما و کلینتون پیام بفرستند که عمل شما بشردوستانه بود و دلگرم شدیم!

اکنون محمود احمدی نژاد باید پاسخ بدهد که چرا این چنین برای اتباع انگلیسی و آمریکایی نامه های محبت آمیز منتشر می کند، خواستار رسیدگی دقیق به پرونده آنان می شود اما در مقابل به درخواست ایرانیانی که یا در زندان هستند یا با مشکلات مشابهی مواجه هستند، نه تنها پاسخی داده نمی شود بلکه حتی خود را ملزم نمی داند به شهروندان ایرانی درباره ایفای وظایف قانونی اش از جمله این سوال ساده که در چهار سال گذشته با ٣٠٠ میلیارد دلار پول نفت چه کرده است، پاسخ بدهد. و وقتی هم مجلس در صدد ارسال گزارش تخلف یک میلیارد دلاری نفتی دولت به دادگاه برمی آید، مقامات دولتی از جمله رئیس جمهور سخت برآشفته می شود. آیا این همان موضوعی است که محمود احمدی نژاد از آن به عنوان افزایش شان ایران در داخل کشور و نظام بین الملل یاد می کند؟

آیا توجه نداریم با چنین پرونده سازی های سنگین از قبیل جاسوسی و سپس منتفی دانستن موضوع جاسوسی، بر وجهه بین المللی کشور و نیز نظام اطلاعاتی- امنیتی و قضایی ایران تأثیر منفی می گذاریم؟
مسئله بعدی این است در هر کشوری که بحث جاسوسی پیش بیاید، پیش از آنکه گیرنده اطلاعات محرمانه مورد مواخذه قرار بگیرد- که البته او هم مجرم است- دهنده اطلاعات که لابد از مقامات رسمی کشور است مورد محاکمه شدید قرار می گیرد.و فرد خاطی به افکار عمومی معرفی می شود ، چراکه به لحاظ قانونی اطلاعات محرمانه و طبقه بندی شده دراختیار مقامات رسمی است و یکی از وظایف و مسئولیت های مسئولان رسمی حفاظت از اطلاعات و اسناد محرمانه و طبقه بندی شده است. سوال این است که چه کسی به رکسانا صابری اطلاعات محرمانه داده است؟ اگر در هر کشوری که حداقل قانون در آن رعایت می شود، چنین اتفاقی رخ بدهد، نتایج آن می تواند تا سقوط دولت حاکم را در بر گیرد چرا که چنین دولتی در یکی از اصلیترین وظایفش یعنی حفظ اسرار و دور نگه داشتن اطلاعات محرمانه از دسترسی بیگانگان به آن ناتوان نشان داده است. اما ظاهراً در ایران مثل همیشه استثنا از بقیه جهان هستیم و آب از آب هم تکان نمی خورد و خود به دست خود شرایطی را پیش آورده ایم که اگر روزگاری واقعاً جاسوسی را دستگیر کردیم به این راحتی ها نتوانیم افکار عمومی داخل و خارج را قانع کنیم.

قبلی: رکسانا صابری از در پشتی زندان اوین آزاد شد
دختر شایسته آمریکا ، در تهران بازداشت شد

دکتر سروش : میرحسین هیچ فرقی نکرده / از کروبی حمایت می کنم

یکشنبه, می 10th, 2009

هفت تیر7tir.com: مصاحبه  با دکتر سروش
“”عبدالکریم سروش :   من در سخنان مير حسين موسوي نكته تازه اي نمي بينم. در عملكردش هم كار دلچسبي مشاهده نمي كنم. گمان مي كنم با افكار پيشين خود وداع نكرده است.”"
“”سروش : حکومت اسلامی به معنی  حکومت  فقها ،  غیر اخلاقی ترین حکومت جهان است “”

به نظر مي رسد اين روزها غرب، توجه زيادي به حرکتي مي کند که شما از آن به عنوان “نوانديشي ديني” ياد مي کنيد. آِيا چنين است؟ چرا؟

بله چنين است اما متاسفانه امروزه جلب توجه غرب به مسئله اسلام و يا نوانديشي ديني، ريشه خوبي ندارد؛يعني از جاي خوبي آغاز نشده. از جايي آغاز شده که ما خودمان آن جا را نمي پسنديم؛ و آن عبارت است از حرکت طالبان. يعني هويت غرب، با هويت تازه اي روبه رو شده که عبارتست از هويت ستيزه جوي طالبان.امروز جهان اسلام دوران عجيبي را مي گذراند و با هر محاسبه اي، انقلاب ايران در اين وضعيت پديد آمده، مدخليت داشته و دارد.نمي گويم همه بدي ها يا تباهي را بايد به پاي اين انقلاب نوشت، مي گويم در اينکه اين انقلاب به مسلمانان، احساس هويت و جرئت ابراز هويت داد، شکي نيست. اصلا هر انقلابي، انقلاب در هويت است؛ يعني قومي هويت پيشين اش رافرومي نهد و هويت تازه اي تحصيل مي کند؛ اما جاي دريغ آنجاست که اين ابراز هويت از طريق ستيزه جويي شده؛درست شبيه کسي که مي خواهدشخصيت خود را به ديگران نشان بدهد، اما علم را به رخ نمي کشد، چون علمي ندارد، ثروت را به رخ نمي کشد، چون ثروتي ندارد، فضيلتي را به رخ نمي کشد، چون ندارد، فقط زور بازوي خود را نشان مي دهد؛ چون تنها همان را دارد. من نمي گويم عالم اسلام، معرفت ندارد، فضيلت ندارد، ولي آنچه که در حرکت طالبان به چشم جهانيان رسيد، همين زور بازو بود يعني آنچه که ما خشونت مي ناميم.متاسفانه اين زور بازو، امروزه باعث توجه به عالم اسلام شده است. با همه اين احوال بايد از اين فرصت استفاده کرد و به جهان غرب نشان داد که اسلام فقط هويت نيست، معرفت هم هست.اسلام فقط خشونت ندارد، بلکه تاريخي دارد که در اين تاريخ، فضيلت پروري هم شده است…

يعني هر دوطرف را دارد…

بله؛هر دو طرف را دارد. همه اديان هم هر دو طرف را داشته اند.به قول مولانا: “رگ رگ است اين آب شيرين، آب شور/ درخلايق مي رود تا نفخ صور”.خود قران هم مي گويد آب که از آسمان نازل ودر رودخانه ها جاري مي شود، کف بلندي روي آن را مي گيرد.همه تمدن ها، آب پاکي در زير دارند و کف بلندي در رو. کف را ديدن، شرط خرد نيست.بايد آب را هم ديد و تا اندازه مقدور، اين کف ها را برطرف و در آب صاف و زلال شنا کرد.

وضعيت شما پيچيده و دشوار است.از يک طرف بايد به غربي ها بگوييداسلام فقط کف نيست، آب هم هست. از طرف ديگر بايد با کساني که خودشان “کف” هستندو کم هم نيستند، از آب سخن بگوييد.

دقيقا همين طور است؛يعني توضيح اين نکته در برخورد بامخالفان مسلمان، مشکل تر است. چون آنها فکر مي کنند همه چيز را مي دانند؛ تصور مي کنند مالک اين ملک اند و ديگران مي خواهند اين مالکيت را از آنان بستانند و مقاومت بيشتري مي کنند.با اين احوال بايد کاري کرد. و روشنفکري ديني به نظر من توانسته در اين ميانه صداي تازه اي باشد.اين صداي تازه اکنون نيرومندشده است و توجهات را به خودش جلب کرده و اهل انصاف پذيرفته اند که نوع ديگري از مسلماني هم وجود دارد و امکان دارد؛ همين کافيست براي گستردن فضاي تفاهم وتعامل و به گفته آقاي خاتمي گفت و گوي تمدن ها.

افرادي مانند شما که سخنگويان چنين تفکري هستيد، در واقع مي خواهيد چکار بکنيد؟با اين چهره اي که از دين عرضه مي کنيد مي خواهيد به چه هدفي دست يابيد؟

ببينيد ما نمي توانيم دين را از جامعه مان بگيريم و نمي خواهيم هم بگيريم.دين، هويت ماست؛ فرهنگ ماست؛ اعتقاد ماست؛ آرمان ماست.البته اگر وقتي کل جامعه يا اکثريت جامعه به اين نتيجه برسد که دين را پس بزند، حکايت ديگري ست، اما ما اکنون در آن فضا صحبت نمي کنيم.ما در فضايي صحبت مي کنيم که انقلابي به نام دين رخ داده، و مردم عليرغم تفاوت هايشان نشان داده اند که تعلق باطني و قلبي به اين آيين دارند.اما اين آيين، همان آب کف آلودست که جاريست و بايد آن را تصفيه کرد.اين تصفيه کردن هم کار دشواريست که ما بايد انجام بدهيم. اين کف هم با ارتفاع بلندي روي اين آب نشسته است، و چيزي نيست که بشود هوس زدودن يک شبه و يک ساله آن را کرد.اين کف، گاهي عين آب شمرده مي شود. برخي مي گويند اصلا حقيقت، چيزي جز اين کف نيست؛خدا رحمت کند مولانا را که مي گفت: “چشم دريا ديگرست و کف دگر/ کف بنه وزديده و دريا نگر”.

فاصله و فرق نهادن بين اينها بسيار مشکل است.ما مي خواهيم اين کار را بکنيم. پس نوانديشي ديني يا روشنفکري ديني به دنبال اين است که توضيح بدهد اقوام در دوره هاي تاريخي خود، صورت هايي از ديانت را ساخته اند؛ هيچ وقت ديانت در آن کنارنايستاده تا مردم بروند و آن را کشف کنند. در واقع ما دائما بازسازي کرده ايم؛ امروز هم بايد بازسازي کنيم. همان طور که فلسفه را ساختيم؛همان طور که عرفان را ساخته ايم.، دين هم بايد بازسازي شود….

چرا؟

براي اينکه خيرات و برکاتي دارد.اگر اين خيرات و برکات را نداشت اين کار را نمي کرديم.حداقل از ديد انسان دين داري مانند من اين چنين است؛من اگر باور نداشتم که نيکي هاي دين بر بدي هاي آن مي چربد، هيچ وقت به دنبال آن نمي رفتم.نمي گويم که دين داري آفاتي ندارد؛ حتما دارد.هيچ چيز بي آفتي در اين عالم پيدا نمي شود.علم هم آفاتي دارد، فلسفه هم آفاتي دارد، هنر هم دارد. خود بشر هم دارد، مگر بشرکم آفات و بلا در اين دنيا آفريده؟ ولي ما از بشريت قطع اميد نکرده ايم.يعني مجموعا معتقديم که نيکي هايشان بر بدي هايشان مي چربد ولي اگر واقعا قطع اميد کرده باشيم، آن وقت بايد آرزو کنيم که چند بمب اتم، تکليف همه جهان را روشن کند و ريشه همه را بکند.

جمله خوبي از رابيندرانات تاگور، شاعر بزرگ هندي به خاطر مي آورم. مي گويد:تا وقتي طفلي به دنيا مي آيد نشانه آن است که خداوند از بشريت قطع اميد نکرده است.حالا، من هم اگر بخواهم از چشم خدا به اين عالم نگاه کنم بايد بگويم ما هم از بشريت قطع اميد نکرده ايم.از ديانت هم قطع اميد نکرده ايم. من هنوز هم فکر مي کنم که چهره ها و جلوه هاي انساني دوست داشتني بسياري از سوي دينداران آفريده مي شود. شما اگر به همين “چاريتي” ـ خيرات ـ و خدماتي که به نام دين مي شود نگاه کنيد متوجه مي شويد که اين چيزها هنوزکم نيست. من در جامعه آمريکا زندگي مي کنم.واقعا دينداراني که کارهاي نيک مي کنند، زيادند. هنوز هم خانم هايي که پرستاري جذاميان را مي کنند، راهبه هاي مسيحي هستند که طبق اعتقاد ديني شان اين کار را مي کنند. هنوز جان هاي پاک وپارسا يافت مي شود. شما صدها نمونه اخلاقي از اين دست مي توانيد پيدا کنيد. البته به نام دين کارهاي بسيار خطرناکي هم کرده و مي کنند….

دوستي دارم که مي گويد دين براي من حکم يک روانشناس شخصي را دارد.ديگران مي روند پيش روانپزشک و من به دين خود پناه مي برم. اصولا بدون اعتقاد هم نمي شود زندگي کرد.ولي يک وقتي شما مي گوييد خيرات و مبرات و داشتن اخلاق واين مي شود زمينه يک دنياي شخصي، اما يک موقعي دين وسيله اي مي شود براي طرح يک ترم سياسي و کساني پشت آن قرار مي گيرند که…

ببينيد من به آفات دينداري کاملا واقفم، ولي معتقدم تمام اين خطرات بالقوه و بالفعل که در دين وجود دارد در هر نظام سياسي ديگري هم وجود دارد، منتها به شيوه خودش. يعني در سکولاريسم هم، کم بلا پديد نيامده. اگر شما توجه کنيد مي بينيد که بالاخره دو جنگ جهاني اول و دوم را سکولارها راه انداختند نه دين دارها؛ و به اندازه همه جنگ هاي تاريخ هم در آنها آدم کشته شد.بسياري از ديکتاتوري هاي جهان، ديکتاتوري هاي غيرديني بودند….

تفاوت بر سر اين است که صندلي بي خدايي، صندلي خطرناکي است.اينجا مي گويند توضد کمونيستي، براندازي… توده ها را برضد تو نمي شورانند که خونت را حلال بدانند.اين صندلي ترسناکي نيست ولي وقتي مي گويند تو ضد خدايي، چهار ستون آدم مي لرزد چون توده ها و حکومت را همزمان در برابر آدم مي گذارد.

نه، شما اگر در روسيه استاليني هم بوديد و به شما مي گفتند ضد کمونيسم يا ضد خلقيد، شما بايد مي رفتيد آنجا که عرب ني مي اندازد.مي خواهم بگويم انسان را بايد مقدم بر اين وضع ديد. اونامونو، فيلسوف مشهور اسپانيايي که کتاب مشهور” سرشت سوگناک زندگي” را نوشته، در اين کتاب بسيار لطيف و پرمغز مي گويد :”خدا آدميان بافضيلت را نمي جويد، بلکه آدميان با فضيلت، خدارا مي جويند”. يعني نيکي از اين طرف شروع مي شود، ولي چون خدا را نماد و خالق نيکي ها مي دانند، مجذوب او مي شوند. مي خواهم بگويم فضيلت در آدمي مقدم است بردين داري. رذيلت هم مقدم است بر دين داري.اما آدم خوب، با دين، خوبي اش افزون مي شود و آدم بد، بدي اش.اين نکته مهمي است. مثل شراب مي ماند.من اين تشبيه را گاه کرده ام. دين مثل شراب مي ماند؛مولوي مي گويد که شراب آدم هاي عاقل را عاقل تر و آدم هاي جاهل راجاهل تر مي کند:”گر بود ديوانه، بدتر مي شود/ گر بود عاقل، نکوتر مي شود”.

يعني شراب آدم را برهنه مي کند.اگر عاقل است، عاقلي اش آشکار تر مي شود.اگر رذل است، رذالتش آشکارتر مي شود.اين سخن مهمي است که پشتوانه علمي هم دارد.اين روزها ما کم و بيش مي دانيم که الکل با مغز چه مي کند. پرده اي را که ما در اجتماع به روي خود برهنه مان مي کشيم، پاره مي کند، کنار مي زند و خود واقعي ما آشکار مي شود….

مستي و راستي

احسنت؛.هنرها هم تا حدودي همين کار را مي کنند. حالابه شما بگويم که از نظر پاره اي از حکيمان، زن با مردها همين کار را مي کند. مردرا روحا برهنه مي کند؛خودش مي کند.

قدرت هم ظاهرا همين کار را مي کند

قدرت همين کار را مي کند ولي به نظر من قدرت بيشتر رذالت ها را آشکار مي کند تا فضيلت ها را.حالا مي خواهم بگويم دين هم همين طورست؛آدم خوب را خوب تر مي کند، آدم بد را بدتر.آدم بد، بدترين سلاح را در دين پيدا مي کند تا بدترين رذالت ها رابه نام دين انجام دهد؛آدم کشي بکند، شکنجه بدهد، قلدري بکند به نام خدا. آدم خوب هم هر چه نيکي و هنر است نثار خدا و براي رضاي او مي کند. بهترين هنرها در طول تاريخ در معبدها ظاهر شده.يعني يک عشق بي امان به پاي خدا ريخته شده؛ دانه دانه اين آجرهارا که نهاده اند، با عشق نهاده اند؛ با آهنگ ها و سرودهاي ديني ساخته اند.اين در معابد هندويان هم هست، در مساجد مسلمانان هم هست؛ يعني نشان مي دهد انسان دوست دارد در پاي معبود خود، بهترين چيزها را نثار کند. لذا دين هم مارا برهنه مي کند، مثل شراب، مثل زن. البته اگر دينداران از اين تمثيل ها نرنجند. حقيقت اين است که بالاخره در بهشت هم شراب هست، يعني شراب در فضاي واقعي خود، نقش خوبي اجرا مي کند. يک بار در يک توضيحي اين را آوردم. کسي از من پرسيد چرا در بهشت شراب هست ولي در اينجا شراب حرام است؟گفتم اتفاقا نکته اش در همين است. براي اينکه در بهشت فقط خوبان هستند( بنا بر تعريف) لذا شراب، خوبي هايشان را آشکار تر مي کند ولي چون در اين دنيا خوب و بد مخلوط اند، خداوند آن را منع کرده است.

يعني به خاطر يک مشت بد، خوب ها هم بايد بسوزند!

بله، هميشه خوب ها به پاي بدها سوخته اند.کدام آدم خوبي، ديگران را شکنجه کرده؛بدها هميشه خوب هارا شکنجه کرده اند.باري ماجرا به اين ترتيب است که دين داري مي تواند در دست انسان هاي خوب بهترين وسيله باشد براي محقق کردن نيکي هايي که مي شناسند. ما خودمان رابا آب مي شوييم، ولي آب را هم بايد پاکيزه نگاهداشت؛ ما خودمان را با دين مي شوييم، اما دين را هم بايد پاکيزه نگاه داريم.دين مي تواند آلوده بشود و با آلوده شدنش، جهاني را به آلودگي بکشاند.

آدم هاي خوب هم وقتي به قدرت برسند ـ با توجه به اينکه به هر حال قدرت باخود تبعات و نتايج ومصالحي دارد، آنها هم مي توانند بعد از مدتي همان آدم بدي بشوند که قدرت مي طلبد.بعد راهي برايشان نمي ماند جز اينکه به نام دين، امکان پالايش دين را از جامعه بگيرند. حالا سئوال اين است که آيا عرصه قدرت مي تواند جاي دين داران واقعي باشد؟ >

ببينيد نکته اي که شما مطرح مي کنيد اين سئوال را پيش رو مي گذارد که آيا ما مي توانيم حق گروه دين داران را نسبت به قدرت وسياست سلب کنيم؟ من که دين دارم و در يک نظام دموکراتيک يا بر ضد يک نظام جبار براي گرفتن قدرت مبارزه مي کنم، آيا کسي حق دارد به من بگويد که چنين حقي ندارم؟مهم اين است که من در مقام عمل چه بکنم. يعني اعتقاد به هيچ آيين و ديني نبايد مانع از رسيدن به قدرت شود.

نه؛ ولي شما مي گوييد در يک نظام دموکراتيک!

بله؛ قدرت نبايد استبدادي باشد؛ کسي نبايد مشروعيت قدرتش رااز آيين اش بگيرد.

از کجا بايد بگيرد؟

از مردم و از سياست عادلانه.ولي کسي به صرف اينکه خود داراي اعتقاديست نبايد از حقي محروم شود. در هر حال حد و حدود قدرت آدميان را بايد با قانون وضوابط بست.

اين قانون بايد با دين آميخته باشد، آن طور که در کشور ماست؟

اين قانون بايد قانوني باشد که دو شرط داشته باشد. يکي اينکه مورد قبول و احترام مردم باشد و دوم اينکه حقوق بشر را نقض نکند.البته ما منشور حقوق بشر را يک وحي منزل آسماني نمي دانيم، بالاخره ساخته بشريست و قابل اصلاح است و مي تواند چيزهايي برآن افزوده يا از آن کم شود؛ ولي به گمان من اگر اين دو شرط، من حيث المجموع در قوانين رعايت شود، هر کس بر صدر بنشيند مي تواند حکومتي انساني و مردم نواز داشته باشد.

اينکه ديگر مي شود حکومت دموکراتيک>

مي شود مديريت علمي و اخلاقي.

امروز وقتي اسم حکومت اسلامي را مي شنويد، چه احساسي پيدا مي کنيد؟

حکومت اسلامي اگر به مفهوم حکومت فقيهان باشد به نظر من غير اخلاقي ترين حکومت جهان خواهد بود.چرا که حکومت فقيهان، استبداد را نه فقط حق فقيه، بل که تکليف فقيه مي داند که مهلک ترين و موحش ترين استبدادست. ابن خلدون هم حکومت فقيهان را نمي پسنديد. اما اگر غرض از حکومت اسلامي، حکومت کساني باشد که به ارزش هاي ديني احترام مي گذارند، من هيچ ايرادي در آن نمي بينم.مي شود مديريت. ما متاسفانه شيپور را ازدهانه گشادش مي نوازيم. اتفاق بدي که در کشور ما افتاد اين بود که اسلام را از دريچه فقه ديدند وفقه را هم از دريچه قوانين جزايي. يعني دو بنيش وارونه و زندگي سوز بر ما حاکم شد. در حاليکه اولا اسلام در فقه خلاصه نمي شود و ثانيافقه در قوانين جزايي خلاصه نمي شود. شيپوررا از دهانه گشاد زدن، نمونه بهتر از اين ندارد.يعني اول بگوييم مي خواهيم حکومت اسلامي داشته باشيم؛ بعد فقه را حاکم کنيم وبعد شروع کنيم به بريدن دست و پا و سنگسار و غيره.اين چيزي بود که در کشور ما اتفاق افتاد. طالبان هم حکومت اسلامي شان را همين طوري معني کردند و جهان هم همين برداشت را کرده است؛ ولي اگر منظور ازحکومت ديني اين باشد که مردم بتوانند تجربه آزادانه مومنانه داشته باشند، يعني فضاي مطبوع و مطلوبي پديد بيايدکه من بتوانم يک تجربه ديني، يک ارتباط آزاد مطلوب با خداي خود داشته باشم و زندگي اخلاقي مختارانه در پيش بگيرم من اين را بهترين فضا مي دانم و فکر مي کنم حکومت ديني بايد در مرحله اول چنين فضايي را براي مومنان فراهم بياورد نه اينکه به بريدن دست و در آوردن چشم بپردازد و اين کارها را غايت حکومت بپندارد.

حالا بعضي ها مي گويند اتفاقا طالباني ها در حرکت خود صادق تر بودند. به هر حال اعتقادي داشتند و سعي کردند آن را پياده کنند.ولي جمهوري اسلامي در اين راستا هم بر اعتقاد خود پاي نفشرده است. اين چه اعتقادي به حکومت اسلامي است که با موج هاي سياسي، بالا و پايين مي رود؟ يا آنچه در مورد دشمنان ما مجاز نيست، در مورد خودي هاي ما مجازست؟ مي شود در ارتباط با يک موضوع واحد عقيدتي، مواضعي اين چنين متناقض داشت؟ فقيهاني که خود آلوده زد و بندهاي اقتصادي و سياسي هستند، مي توانند سخن از حکومت فقيهان بگويند؟

ببينيد من خيلي رک و پوست کنده به شما بگويم که پاره اي از فقيهان ما هيچ فرقي با طالبان ندارند؛ اما خدمتي که نوانديشي يا روشنفکري ديني به ايران کرد اين بود که اين فقيهان را از ابراز نظر و از اجراي نظرشان شرمنده کرد.يعني نگذاشت آن فقاهت سختگيرانه طالباني شان را به منصه عمل بنشانندو اين کم خدمتي نبود. من فکر مي کنم در ميان طالبان، چيزي که غايب است روشنفکري ديني است؛ يعني در جامعه چنين کساني را ندارند، لذا طالبان تنها ايدئولوژي موجود را در جامعه پخش و بر آن تحميل مي کنند. ولي در ايران نه اينکه فقيهان ـ البته نمي گويم همه فقيهان ـ نمي خواستند، بلکه نتوانستنداين وضعيت را بر جامعه تحميل کنند. بخش بزرگي از جامعه در برابرآنان برخاست و جرئت را از آنان ربود و نتوانستند انديشه تنگ خود را به عمل درآورند. در غير اين صورت مطمئن باشيد که شاهد رفتارهاي طالباني بيشتري هم در ايران بوديم.ديديد که براي آقاي آقاجري به خاطر گفتن دو کلام حرف در دانشگاه همدان، فقيهي که رئيس مجلس خبرگان بود در نماز جمعه حکم اعدام داد. اين حکم از يک محکمه هم بيرون مي آمد دل مان مي سوخت، چه رسد که در نماز جمعه حکم مرگ کسي را بدهند که در يک جمع دانشگاهي بحثي را مطرح کرده است. اين اگر طالباني نيست، پس چيست؟ولي اين شيوه طالباني توفيق نيافت چون در برابرش جرياني بود که آن را کنار زد…

براي طالباني فرقي نمي کند که شما عضوشان باشيد يا نباشيد، خطاي ديني بکنيد حکم تان سر بريدن و دست بريدن است.ولي در جمهوري اسلامي اگر اين حرف را شما بزنيد حکم تان، مرگ است. اگر آقاي شريعتمداري همين را بگويد، کسي به او نگاه چپ هم نمي کند.اين حکومت فقيهان است؟

ببينيد ما در اينجا بايد به هويت صنف روحاني برگرديم.من پس از اينکه “حريت و روحانيت” را نوشتم، در قم يکي از فقيهان و مراجع که الان اسمش را نمي آورم خيلي روشن و واضح به من گفت اين حرف ها را در جامعه نزن.بيا به خود ما بگو. به همين روشني و صراحتي که من عرض مي کنم.حال بياييم اين حرف را تحليل کنيم؛معناي اين حرف اين است که اين صنف مي خواهد صنفي بسته و راز آلود بماند. مردم، نامحرم هستند. روي آنها نبايد به اينان باز بشود. بگذاريد حکايتي را برايتان نقل کنم که خيلي گوياست. خانمي در زمان معاويه جسورانه در برابر معاويه ايستاد و حرف هايش را زد. معاويه که مرد زيرکي بود ديد از آزردن اين زن و کشتنش، بهره اي نمي برد لذا تحمل کرد اما دردي به دلش آمد. با لحن توهين آميزي گفت خداوند علي را چکار کند که روي شما رابه حکومت باز کرد. حالا اينها هم نمي خواهند روي مردم به حکومت باز بشود. البته عليرغم کوشش آنها، روي مردم باز شده است؛چيزي که آنها نمي خواهند.روزنامه هارا مي بندند، جلوي سخنراني ها را مي گيرند، کمترين انتقاد را بر نمي تابند…. اين سياست، سياست معاويه اي است و ما نبايد از آن غافل بشويم. حالا برگردم به حرف خودم و آن اينکه روشنفکري ديني، يکي ازکارهايش باز کردن روي مردم به حکومت بود و اين گناه کبيره يست که قابل بخشش نيست، ولي به قول مولانا “اين خطا از صد صواب اوليترست”.

و به نظر مي رسد اين باز کردن روي مردم به روي حکومت اسلامي فقط از نوانديشان ديني، يعني کساني که خود از دل دين برخاسته اند، و زبان حکومت را مي دانند، ساخته بود.

بله؛ اين را حکومت هم خوب مي داند که اگر قومي بتوانند روي مردم را به حکومت باز کنند وزبان نقدرا به روي آن بگشايند همين نوانديشان ديني هستند.البته براي اين کار، هزينه هم پرداخته اند؛ بالاخره در اينجا عرق ديني هم دخالت دارد. وقتي من مي بينم به نام اين ديني که من به آن اعتقاد دارم کساني حکومت جايره بپا کرده اند، صداي من در مي آيد:” آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت”.

انتخابات و انتخاب

حالا برسيم به انتخابات که مي تواند مثالي باشد از ايستادن علي ها در برابر معاويه ها. به نظر شما بايد چه کرد؟

ببينيد من در ايران با دوستاني رو به رو بودم که معتقد بودند در انتخابات نبايد شرکت کرد. من با دلايل آنها حقيقتا قانع نشدم.مي دانم که چه مي گويند و از چه زاويه اي به مسائل نگاه مي کنند. زاويه ديدآنها اين است که انتخابات به هر حال بساطي است که حکومت بر پا مي کند و بازي کردن در اين بساط، نهايتا سودش به نظام مي رسد….

مشروعيت مي بخشد به نظام.

بله؛ منتها وقتي از آنها مي پرسيدم پس بايد چکار کرد، جوابي نداشتند؛ يعني راه ديگري نمي ماند، لابد بايد انقلاب کرد، کارهاي براندازي کرد… در اينجا من به آنها قصه چاه کني را گفتم که چاهي کنده بود و نمي دانست خاک آن را کجا بريزد.دخو به او گفت يک چاه ديگر بکن، اين خاک ها را در آن بريز.بقيه داستان معلوم است. اين آدم تا آخرعمرش چاه مي کند.خاک اولي را مي ريخت در دومي، دومي را در سومي… گفتم ما يک انقلاب کرديم، يک عالم خاک از چاه جامعه آورديم بيرون. حالا مانده ايم که اين خاک ها راکجا بريزيم. شما مي گوييد يک چاه ديگر بکنيد؛ ولي باز همان سئوال مطرح مي شود. خاک چاه دوم را کجا بريزيم؟ما نمي توانيم عمري را به چاه کني سپري بکنيم.

البته مي گويند اين چاه کني ها ممکن است براي مردمان آب نشود، اما براي برخي نان مي شود

ولي صورت بدتري هم دارد و ممکن است براي هيچکس نه آب بشود نه نان و همه در آن چاه نفله بشوند. ما ديگر نمي توانيم چاه کني را ادامه بدهيم.واقعش اين است که ما بايد وارد همين بازي بشويم و اين بازي را آن قدر تقويت کنيم که به جايي برسد که نتايج واقعي داشته باشد.ممکن است ابتدا نتايجي بدهد نيمه مطلوب، اما به تدريج انشالله مطلوب خواهد شد. يعني به مطلوبيت نسبي مي رسد، مطلوبيت ايده آل که هيچ وقت وجود ندارد. دموکراسي ايده ال در هيچ جا وجود ندارد. در اين جهان دنبال چيزهاي خالص خالص نبايد گشت؛به همين دليل در ايران که بودم و همين طور در خارج ايران، متوجه شدم نداهاي تحريم، بسيار آهسته و يا به کل خاموش شده.حتي بسياري از دوستان که تحريميان بلند بانگ بودند، مي گفتند ما راي نمي دهيم اماديگران را به راي ندادن دعوت نمي کنيم.به هر حال اين يک قدم به پيش است؛ علي ايحال افراد آزادندکه به هر کسي مي پسندند راي بدهند. من اما معتقدم که بازي انتخابات، بازي دموکراسي است و دموکراسي هم، هميشه از نقطه ضعيفي آغاز وبه تدريج تقويت مي شود. انتظاردموکراسي کامل را هم در ابتداي مسير نبايد داشت؛ به همين سبب من فعاليت کساني را که الان در اين حوزه فعاليت مي کنند، گرامي مي دارم و گمان مي کنم کار نيکويي مي کنند؛ چه کانديداها و چه کساني که براي کانديداها فعاليت مي کنند و مي خواهند در نهايت کسي را بر کرسي بنشانند.البته حرف من اين نيست که آمدن هر کسي باآمدن کس ديگري مساويست. نه؛ اينها نابرابرند. من از ته دل آرزومندم که آقاي احمدي نژاد بر سر کار نيايد.يک سال و نيم پيش من در دانشگاه جرج واشنگتن، در سميناري در پاسخ به سئوالي گفتم که آقاي احمدي نژاد ديگر نمي تواند و نبايدرئيس جمهور بشود.خيلي هاي ديگر هم به اين نتيجه رسيده اند و اميدوارم که در عمل هم چنين چيزي تحقق پيدا کند. کم نبود آن آبرويي که ايشان از ايران برد، کم نبود آن همه دروغي که به مردم گفت. کم نبود آن همه خرافه پروري و سفاهت گستري که کرد؛ کم نبود آن همه پولي که از چاه هاي نفت بر داشت ودر چاه هاي جمکران ريخت. کافيست آن همه خوني که به جگرها کرد.

و براي اينکه چنين شود، بگوييد از ميان کانديداها نظرتان بر کيست؟

من 4 سال پيش حرفي به شما زدم و حالا هم کم و بيش بر همان نظرم.

يعني آقاي کروبي؟

بله؛ علي الخصوص که من در سخنان آقاي موسوي، نکته تازه اي نمي بينم. در عملکردش هم کار دلچسبي مشاهده نمي کنم. گمان مي کنم با افکار پيشين اش وداع نکرده است و عليرغم اينکه گاهي در سخنراني ها، اشارات تازه اي دارد، اما ريشه ها، همان ريشه هاي پيشين است و رگه هاي نگران کننده اي در سخنان ايشان وجود دارد.در عمل هم بيست سال نشست و ظلم ها را تماشا کرد و لب از لب نگشود: “قربان تمکينت شوم مي بين و سر بالا مکن”.

پس چرا آقاي خاتمي از ايشان حمايت کردند؟

اين همان چيزي است که موضع آقاي خاتمي را براي من سئوال انگيز کرده است. من رفتن پاره اي از دوستان پشت آقاي موسوي را هم اصلا درک نمي کنم.يعني از ديد سياسي که نگاه مي کنم کاملا برايم مبهم است. به صراحت براي شما بگويم اينکه کسي دو باره بيايد و در کسوت سياسي ادعاي رسالت روشنفکري داشته باشد نمي پسندم.بايد کسي بيايد که مرد عمل باشد.

ولي اشکال اينجاست که در پاسخ به اين سئوال بعضي مي گويند کروبي هم بيايد فرقي نمي کند

بستگي دارد که توقع شما از رياست جمهوري در ايران چه باشد.من توقعم از رياست جمهوري اين است که فضا اندکي باز بشودکه اهل انديشه و اصلاح بتوانند در جامعه مدني، کاري بکنند.مطبوعات قدري آزاد تر باشند؛مردم کمي آزاد تر باشند و سايه ترس، از روي سر مردم کنار برود.قوه قضاييه قدري پاکيزه تر بشود. مثلا من در شعارهاي آقاي موسوي کمترين چيزي نديدم که نسبت به قوه قضاييه حساسيتي نشان بدهند؛ در حاليکه قلب طپنده دموکراسي و عدالت ـ حالا نام دموکراسي را هم نبريم، بگوييم عدالت ـ در قوه قضاييه است؛ قوه قضاييه اي که همه ما مي دانيم آلوده به انواع مفاسد است.اگر چنين شجاعتي و چنين اراده اي وجود نداشته باشد بقيه دستگاه ها نمي توانند کاري بکنند.

ولي انتصاب رئيس قوه قضاييه در اختيار رئيس جمهور نيست.

ولي رئيس جمهور بايد شجاعت داشته باشد که اين را بگويد. من از همين جا به آقاي کروبي ـ حتي به آقاي موسوي، فرقي نمي کند ـ مي گويم که اگر روي کار آمدند اين پيشنهاد را تحت توجه قرار دهند: ما سه قوه در قانون اساسي داريم. قوه مقننه، قوه مجريه و قوه قضاييه.قوه مجريه، انتخابي است. مردم رئيس جمهور را انتخاب مي کنند.نمايندگان مجلس را هم مردم انتخاب مي کنند.ولي قوه قضاييه انتصابي است؛ پيشنهاد من اين است که قوه قضاييه راهم انتخابي کنند.من فکر مي کنم در اين صورت از بسياري جهات مشکلات قوه قضاييه ما رفع خواهد شد و قدرت مطلقه در کشور خواهد شکست. قوه قضاييه به معناي واقعي کلمه بايد از قدرت هاي ديگر مستقل باشد.اگر ولي فقيه رئيس جمهور را نصب کند، اگر مجلس، رئيس جمهور را انتخاب بکند.چندان مشکلي نيست؛ اما قوه قضاييه اگر استقلال نداشته باشد، حقيقتا عدالت نخواهيم داشت و همه چيز بر فنا خواهد رفت.آقاي کروبي گفته است مي خواهم در قانون اساسي تغييراتي بدهم. بنده به ايشان پيشنهاد مي کنم که اين تغيير را مد نظر قرار دهند.آقاي موسوي گفته که مي خواهد اصلاحاتي انجام دهد. من به ايشان پيشنهاد مي کنم که اين اصلاح را عملي بکند. به همه روشنفکران پيشنهاد مي کنم. من اميدوارم که از اين طريق ما قانون اساسي اي بنويسيم که متفاوت با قانون اساسي جهانيان باشد و به يک معنا، عدالت را به جهانيان بشناسانيم.من مطمئنم که از طريق اصلاح قوه قضاييه مي توانيم به يک دموکراسي و يا مردمسالاري راستين برسيم. من براي همه کساني که سرکار مي آيند، خواه احمدي نژاد، خواه کروبي، خواه احمدي نژاد واقعا آرزوي عدالت پروري مي کنم.به آقاي احمدي نژاد هم توصيه مي کنم وعده عدالتي را که در ابتداي رياست جمهوري خودداده بود عملي کند و از ديگران هم بپرسد و بياموزد که عدالت در جهان جديدچگونه است.اين روايت را از پيامبر در نظر داشته باشد که يک روز حکومت بر مسلمانان معادل شصت سال عبادت است؛ منتها به شرط اينکه حکومت، حکومتي عادلانه باشد. بقول حافظ:

شاه را به بود از طاعت صد ساله وزهد قدر يک ساعت عمري که درو داد کند

و در آخر يک سئوالي هم از شما بکنم در مورد نکته اي که پيش تر ها به من گفته بوديد در مورد اينکه حکومت مطلوب شما، ليبرال دموکراسي است. هنوز هم چنين مي انديشيد و اگر چنين است دين در کجاي آن قرار مي گيرد؟

ببيند ليبراليسم يعني نظامي که در آن حقوق بر تکاليف تقدم دارد. ليبراليسم را به معناي اباحه گري نبايد دانست. ليبراليسم يعني پارادايم حق در برابر پارادايم تکليف. ليبرال دموکراسي يعني نظامي که بر اساس حقوق مردم بنا شده ودموکراسي را هم به عنوان شيوه حکومت برگزيده است. يکي از حقوق مردم دين داري است، بنابراين در نظام ليبرالي، حق دين داري کاملا رعايت مي شود. من با سکولاريسم ستيزه گر مخالفم که سکولاريسم را چندان گسترش مي دهد که جا را بر دين داري و دين داران تنگ مي کند. من دو سال پيش در اينجا ـ پاريس ـ يک سخنراني داشتم و گفتم که سکولاريسم کم تحمل شده و همان ايرادي را که به دين مي گيرد، رفته رفته در خودش مي پروراند و اين بايد اصلاح بشود.دين داري به صورت يک حق در نظام ليبرال کاملا محترم است.دين داران بايد بتوانند به ارزش هاي خود عمل کنند.

نوجوان متهم به قتل پس از هشت سال زندان آزاد شد

چهار شنبه, می 6th, 2009

هفت تیر آزادی از زندان پس از 8 سال

هفت تیر 7tir.com:  پسري که متهم بود در نوجواني مرتکب قتل شده است بعد از هشت سال از زندان آزاد شد.

به گزارش هفت تیر متهم که سلمان نام دارد 13 مردادماه سال 80 به اتهام قتل پسري 13 ساله دستگير و زنداني شد و پس از کش و قوس هاي زياد اولياي دم مقتول اعلام کردند از آنجايي که درباره قاتل بودن متهم يقين ندارند شکايت خود را پس مي گيرند. به اين ترتيب سلمان که اکنون 24ساله است پس از هشت سال از زندان آزاد شد.

13 مردادماه سال 80 خانواده نوجواني به نام بهنام که ساکن روستاي قورلو در بخش ارشق استان اردبيل هستند با مراجعه به ماموران اعلام کردند فرزندشان بهنام در بياباني اطراف روستا به قتل رسيده و دوستانش جسد او را پيدا کرده اند. لحظاتي بعد ماموران به سمت محل کشف جسد رفتند و تحقيقات خود را آغاز کردند. آنها متوجه شدند اين نوجوان با ضربات چاقو به قتل رسيده است و از آنجايي که هنوز بدن او گرم است چند دقيقه بيشتر از مرگ وي نمي گذرد. با انتقال جسد به پزشکي قانوني خانواده بهنام مورد بازجويي قرار گرفتند. آنها گفتند يکي از دوستان شان گفته اين قتل به دست نوجوان 16ساله يي به نام سلمان انجام شده است. بنابراين سلمان دستگير شد. پسر نوجوان ادعا کرد در اين قتل هيچ نقشي نداشته و شاهداني دارد که تاييد مي کنند او زمان حادثه با آنها بوده است، اما از آنجايي که ماموران چند زخم روي دستان مقتول پيدا کردند گفته هاي او را نپذيرفتند و به اين ترتيب بازجويي هاي فني پليسي از اين نوجوان ادامه يافت. وي همچنان تاکيد کرد؛ هيچ خصومتي با مقتول نداشته و زخم هايي که روي دست او است حين بازي فوتبال ايجاد شده است. او گفت؛ من شب قتل با دوستانم فوتبال بازي مي کردم و چند بار زمين خوردم به همين خاطر هم دستانم زخم شد.

در اين اثنا اولياي دم شاهداني را به پليس معرفي کردند که گفته هاي آنها به مدرکي عليه سلمان تبديل شد. اين شاهدان گفتند زماني که به سمت جسد بهنام مي دويدند شخصي را در حال فرار ديدند البته چهره او قابل تشخيص نبود اما آنها حدس مي زنند آن فرد سلمان بوده چرا که هيکل او بسيار شبيه متهم بود.

سرانجام بعد از چندين جلسه بازجويي پسر نوجوان به قتل اعتراف کرد. وي گفت؛ با بهنام اختلاف داشتم و براي اينکه از او انتقام بگيرم وي را به بيابان بردم و به قتل رساندم. زخم هايي که روي دستم به وجود آمده به خاطر درگيري با بهنام است.

با اين اعترافات پرونده براي محاکمه به دادگاه فرستاده شد و اين بار پسر نوجوان در دفاع از خود گفت اعترافاتش تحت فشار بوده و مرتکب قتل نشده است. او همه اقرارهايش را پس گرفت و شاهداني را به دادگاه معرفي کرد که شهادت دادند زخم هاي ايجادشده روي دستش به دليل بازي فوتبال بوده است.

با اين حال قاضي دادگاه راي بر قصاص متهم صادر کرد و حکم صادره در ديوان عالي کشور نيز تاييد و براي اجرا نزد آيت الله هاشمي شاهرودي رئيس قوه قضائيه فرستاده شد. کارشناسان دفتر رئيس قوه قضائيه پس از بررسي پرونده اعلام کردند اين حکم ايراد تحقيقاتي دارد چرا که از شاهدان هر دو طرف به يک ميزان تحقيق نشده است و بايد بررسي بيشتري در مورد ادعاي متهم در مورد زخم هاي روي دستش انجام شود؛ بنابراين حکم قصاص نقض و پرونده دوباره به دادگاه بازگردانده شد تا نواقص وارده بر آن برطرف شود. قاضي پرونده بعد از بررسي مجدد يک بار ديگر حکم قصاص را صادر و اين بار در راي خود به علم قاضي استناد کرد و نوشت به اين علم رسيده که سلمان قاتل است اما راي در ديوان عالي کشور نقض و دوباره به دادگاه بازگردانده شد. کش و قوس ها ميان دادگاه عمومي و ديوان عالي کشور سه بار در مورد پرونده اين نوجوان تکرار شد و هر بار ديوان بعد از صدور راي قصاص در دادگاه بدوي آن را نقض کرد تا اينکه آخرين بار قاضي دادگاه عوض شد و قاضي جديد بررسي اين پرونده را برعهده گرفت. زماني که براي بار چهارم پرونده به دادگاه عمومي بازگردانده شد اوليايي فر – وکيل متهم از قاضي افاق خواست يک بار ديگر صحنه قتل بازسازي شود چراکه در اين صورت مي تواند بي گناهي موکلش را ثابت کند. زماني که همه چيز براي بازسازي صحنه قتل آماده بود سلمان تقاضا کرد شاهداني که شهادت دادند او در زمين فوتبال بوده نيز در محل حاضر شوند و آنچه را مي دانند بگويند. قاضي دادگاه با اين خواسته نيز موافقت و دستور احضار شاهدان را صادر کرد. از طرفي شاهداني که اولياي دم مقتول معرفي کرده بودند اين بار اعلام کردند چيز زيادي از حادثه به ياد ندارند و نمي توانند بگويند سلمان قاتل است بنابراين بازسازي صحنه براي چند روز به تعويق افتاد.

در اين مدت اولياي دم با مراجعه به دادگاه اعلام کردند از آنجايي که هشت سال از اين ماجرا گذشته و آنها به يقين نرسيده اند سلمان فرزندشان را کشته و راي قصاص يک بار از سوي رئيس قوه قضائيه نيز نقض شده است، بنابراين شکايت خود را پس مي گيرند.

سرانجام سلمان که هشت سال را در زندان گذرانده بود با پس گرفتن شکايت از سوي اولياي دم در 24 سالگي از زندان آزاد شد.

ضایع شدن سخنگوی قوه قضاییه هنگام صحبت در مورد اعدام دل آرا

چهار شنبه, می 6th, 2009

دل آرا دارابی چادر عکس دل آرا در زندان رشت
هفت تیر 7tir.com : حضور غیر منتظره وكیل مدافع دل آرا دارابی در نشست مطبوعاتی سخنگوی قوه قضاییه تنش آفرید.

امروز در نشست هفتگی علیرضا جمشیدی سخنگوی قوه قضاییه وقتی خبرنگاران از او پرسیدند چرا با وجود نامه رییس قوه قضاییه مبنی بر توقف پرونده ، حكم دل آرا اجرا شده و همچنین او بدون اطلاع وكیل و خانواده اش اعدام شده است جمشیدی گفت:«این موضوع صحت ندارد. برای اعدام ما به وكیل او اطلاع داده بودیم.»

در همین لحظه محمد مصطفایی وکیل دل آرا  كه در هیئت خبرنگار در جلسه حاضر شده بود به جمشیدی اعتراض كرد و گفت:«  دروغ است . من وکیل دل آرا هستم و  ما از این موضوع مطلع نبودیم »

اعتراض مصفایی باعث واكنش تند سخنگوی قوه قضاییه شد و جمشیدی به وكیل دل آرا اعتراض كرد كه به چه حقی وارد سالن شده است.

این موضوع باعث تنش در نشست مطبوعاتی شد و ماموران  وكیل دل آرا را بازداشت كردند.

خبر قبلی : آخرين تماس دل آرا قبل از اعدام با مادرش : من را نجات دهيد . من طناب دار را ميبينم

غیر منتظره : دل آرا دارابی اعدام شد

شنبه, می 2nd, 2009

اخبار داغ هفت تیر دل آرا دارابی

هفت تیر 7tir.com: دل‌آرا دارابی، که در سن ۱۷ سالگی به اتهام قتل بازداشت شده بود صبح امروز جمعه در زندان مرکزی رشت اعدام شد. عبدالصمد خرمشاهی وکيل خانم دارابی در گفت‌وگويی با راديو فردا اين خبر را تأیيد کرد.

محمد مصطفايی، وکيل دادگستری، در وبلاگ شخصی خود با اعلام اين خبر نوشت : «اعدام اين هنرمند در صورتی به وقوع پيوست که هيچ يک از وکلای وی از زمان اجرای حکم اطلاعی نداشتند.»

در روزهای پايانی فروردين ماه آيت‌الله هاشمی شاهرودی رئيس قوه قضائيه حکم اعدام دل‌آرا دارابی را برای مدت محدودی متوقف کرد تا اين دختر ۲۳ ساله و خانواده‌اش فرصت جلب رضايت از اوليای دم را داشته باشد.

دل‌آرا دارابی متهم بود که شش سال قبل زمانی که تنها ۱۷ سال داشت با همدستی پسر مورد علاقه‌اش فردی را به قتل رسانده است.

در همین رابطه:

آیا واقعا دل آرا دارابی بی گناه است ؟ شرح کامل ماجرا به همراه نامه خانواده مقتول

نگاهی به پرونده دل آرا از دید خانواده مقتول / عباس عبدی

صادق زيبا کلام : اگر رکسانا جاسوس است من هم شريک جرمم

چهار شنبه, آوریل 22nd, 2009

 هفت تیر نامه زیبا کلام به شاهرودی درباره رکسانا صابری

هفت تیر 7tir.com: نامه صادق زیبا کلام به آیت الله شاهرودی درباره رکسانا صابری

صادق زیبا کلام : داستان این مرقومه همچون سرنوشت موضوع آن، خانم رکسانا صابری، بسیار پر فراز و نشیب گردید. در ابتدا آنرا به صورت یادداشت برای یکی از روزنامه‌های مدافع جامعه مدنی، حقوق شهروندی، قانون و قانون گرایی ارسال داشتم. بالطبع به دلیل حساسیت موضوع، یادداشت مدتی سرگردان بود تا النهایه تصمیم به درج آن گرفته می‌شود. اما پس از حروفچینی مطلب و درست اندکی قبل از به زیر چاپ رفتن، سر دبیر محترم روزنامه عاقبت اندیشی کرده و یادداشت را برداشتند.

به ناچار آنرا اندکی تغییر داده و در قالب یک نامه سرگشاده به محضر حضرتعالی درآوردم. اما درست در هنگام ارسال نامه به محضرتان که روز شنبه29 فروردین بود، رای دادگاه خانم رکسانا صابری اعلام گردید و معلوم شد مشارالیها به 8 سال زندان به جرم جاسوسی محکوم شده‌اند. به ناچار باز مجبور شدم که متن نامه را مجدداً تغییر دهم.

جالب است که همان روزنامه که هر روزه به مناسبت انتخابات پیرامون الزام به آزادی، ضرورت قانون و قانون گرایی، احترام به دگراندیشی و … کلی یادداشت و تحلیل چاپ می‌کند، حتی از درج خبر ارسال نامه سرگشاده به محضر جنابعالی در مورد خانم رکسانا صابری خودداری کردند بدون آنکه در خبر ذره‌ایی اشاره به موضوع و کم و کیف نامه سرگشاده شده باشد.

البته مباحثی همچون دفاع از حقوق بشر، حق برخورداری از آزادی بیان و گردش سیال اطلاعات، حقوق شهروندان، دفاع از اصحاب قلم، رسانه، مطبوعات و سایر مطالبی از این دست البته که از نظر سر دبیر محترم آن روزنامه لازم، بلکه برای روزنامه‌ای دگر اندیش واجب است. منتهی مادام که این بحث‌ها صرفاً در چارچوبهای نظری، تحلیلی، گفتمانی و از سوی دوستان، نزدیکان و چهره‌های اصلاح‌طلب، آنهم جهت زینت بخشی در صفحات روزنامه و منور ساختن سیمای نامزد مورد نظرمان باشد. و الا در عمل، آنقدر محتاط و دست به عصا هستیم که حتی در درج خبری کوتاه پیرامون ارسال یک نامه سرگشاده به رئیس قوه قضائیه پیرامون رکسانا صابری هم خودداری می کنیم.

حضرت آیت الله، بازداشت رکسانا صابری و سپس کشیده شدن پای اتهام جاسوسی واقعاً نگران کننده بود اما محکومیت مشارالیه به 8 سال زندان واقعاً به دور از انتظار بود. در اینکه مخالفین، دشمنان و رقبای هر کشوری از جمله ایران، همواره درصدد هستند که اخبار، اطلاعات و مطالب محرمانه و طبقه بندی شده را از کشور رقیب یا دشمن به دست آورند تردیدی نیست. اما متاسفانه ظرف سالهای اخیر سنت مذمومی در جامعه ما رواج یافته که عبارتست از وارد نمودن اتهاماتی همچون «جاسوسی»، «همکاری با بیگانگان»، «تلاش در جهت براندازی نظام»، «ایجاد انقلاب مخملی» و نظائر اینها به افراد همچون آب خوردن، و در مواردی راحت تر از صدور یک برگ جریمه. بدون آنکه مبانی حقوقی جدی چندانی برای این اتهامات سنگین وجود داشته باشد.

پرونده مرحومه زهرا کاظمی، حسین موسویان، هاله اسفندیاری، رامین جهانبگلو و هم پرونده‌هایشان از جمله مثال‌های بیّن می‌باشند. در جملگی این موارد، اتهامات خیلی جدی به متهمین این پرونده‌ها وارد گردید که بعدا معلوم شد واقعیت‌ها خیلی هم آنگونه نبوده. آن همه جارو جنجال پیرامون خانم هاله اسفندیاری و همکارانشان وارد شد، حتی متهمین پشت صفحه تلویزیون به ارتکاب “جرم” هایشان “اقرار” و “اعتراف” نمودند بعد هم که آبها از آسیاب ریخت، متهمین ساکت، آرام و بی سروصدا آزاد شده و به کشورشان بازگشتند.

حاصل آن همه سرو صدا و آن همه تبلیغات در عرصه بین‌المللی بجز بدنامی و آب به آسیاب مخالفین نظام ریختن آیا سود دیگری برای ما در برداشت؟ یا مورد مرحومه زهرا کاظمی که آنقدر در حرفه اش ناشی و ناوارد بود که در روز روشن آن هم در سالروز 18 تیر در جلوی زندان اوین مشغول عکس گرفتن بوده، چگونه می‌توانسته جاسوسه باشد؟ یا حسین موسویان که ریاست محترم جمهوری وسخنگوی دولت که مع الاسف حقوقدان هم هستند، مُصِر بودند که جاسوسی می‌کرده و بعد هم معلوم شد که چنین نبوده. تا برسیم به مورد اخیر، خانم رکسانا صابری.

من باور دارم که پرونده ایشان هم خیلی متفاوت از پرونده‌های امثال زهرا کاظمی، هاله اسفندیاری، رامین جهانبگلو و حسین موسویان نمی‌تواند باشد. چرا که مشارالیها را قریب به دو سال است که می‌شناسم و از دور و نزدیک شاهد فعالیت‌های ایشان بوده‌ام. فی الواقع اگر رکسانا صابری واقعاً جاسوس باشد، بنده هم در همان دادگاه و به عنوان شریک جرم می‌بایستی محاکمه شوم. چرا که بارها و بارها ایشان با بنده مصاحبه کرده‌اند، بارها و بارها سر مقاله‌ها و یادداشت‌های حقیر در مطبوعات یا رسانه‌های دیگر را ترجمه کرده و به سایت‌های خارجی ارسال داشته بودند.

آشنایی‌ام با ایشان زمانی بود که مشارالیه برای دفتر بی‌بی‌سی در تهران کار می‌کردند. مدتی هم به عنوان خبرنگار آزاد کار می‌کردند. یکبار که جهت گرفتن مصاحبه برای یکی از روزنامه‌های آمریکایی به دفترم در دانشگاه آمده بودند گفتند که نگران ادامه فعالیتشان در ایران هستند چون وزارت ارشاد کارت خبرنگاری‌شان را تمدید نکرده است. بنده هم گفتم که اگر از مسیر معمولی نشد، من سعی می‌کنم ببنیم کسی را می‌توانم در ارشاد واسطه قرار دهم.

من نمی‌دانم خانم رکسانا صابری به کدامین اطلاعات، اسناد محرمانه، طبقه بندی شده و پنهانی دسترسی داشته که برای دشمنان ایران (فی المثل آمریکا یا دیگران) با اهمیت بوده؟ خبرنگاری که حتی قادر نبود کارت خبرنگاری‌اش را تمدید کند، یا مدتها با بی‌بی‌سی در تهران کار می‌کرده، نمی‌دانم چقدر برای دستگاه‌های اطلاعاتی غربی و یا آمریکایی‌ها می‌توانسته عنصری مطلوب و با ارزش باشد که از طریق وی به اطلاعات محرمانه دست یابند. احتیاجی نیست که انسان شم اطلاعاتی و امنیتی داشته باشد یا سالها دوره‌های ویژه جاسوسی و ضد جاسوسی را گذرانده باشد تا بتواند تشخیص دهد که فردی همچون رکسانا صابری یقیناً آخرین کسی می‌بوده که امریکایی‌ها یا دیگران برای جاسوسی در ایران به سر وقتش ممکن است رفته باشند. مگر اینکه بپذیریم عقل و درک مقامات امنیتی، اطلاعاتی و جاسوسی آمریکا از درک این نکته بیّن هم عاجز است.

حضرت آیت الله شاهرودی، اتفاقاً مشارالیها مجرم هستند، اما جرم‌شان نه جاسوسی که امر دیگری است. رکسانا صابری تنها جرمی که دارد عشق و علاقه بیش از حد به ایران است. همان عاطفه‌ای که سرانجام کار دستش داد و گرفتارش کرد. او از پدری ایرانی و مادری ژاپنی قریب به سی سال قبل و هم زمان با پیروزی انقلاب اسلامی در آمریکا متولد شد. در همانجا به مدرسه، کالج و دانشگاه می‌رود. او خیلی راحت می‌توانست با بی‌بی‌سی جهانی، CNN، CBS و سایر غولهای رسانه‌ای دنیا کار کند و خیال پدر و مادرش هم آسوده باشد. اما عشق او به ایران مانع می‌شد. همان عشق و علاقه‌ای که آخر هم کار دستش داد.

می رسیم به “اعترافات” و “اقرارهای” وی که ممکن است یکی از این شب‌ها زینت بخش تلویزیون‌هایمان هم شود. همانطور که اعترافات هاله اسفندیاری، رامین جهانبگلو و… را شاهد بودیم. زندان اوین چنان عظمت و شکوهی دارد که خیلی از غولها را به آسانی تشویق و ترغیب به اقرار و اعتراف می‌نماید. چه رسد به رکسانا صابری که شخصیتی بسیار معمولی دارد و در مملکتی غریب زندگی می‌کرد. اوین که جای خود دارد، رکسانا صابری که بنده می‌شناسم اگر حتی یک شب در کلانتری نزدیک منزلشان هم به سر می‌برد، احتمالاً صبح به بسیاری از جرم‌ها و گناهانش اعتراف می‌کرد.

من نمی‌دانم نظام ما تا به کی می‌بایستی برای این دست پرونده‌ها از محل منافع ملی‌مان هزینه نماید؟ کمترین هزینه پرونده زهرا کاظمی آن بود که کشور کانادا را که اگر همراه ما نبود دست کم مخالف ما هم در عرصه بین‌المللی نبود را بدل ساخت به یک دشمنی که در بسیاری از مراکز بین‌المللی بغض و کینه‌اش علیه ایران حتی بعضاً از آمریکا هم بیشتر است.

مطلب زیاد شد. جده‌ای داشتم که خداوند رحتمتش کند، همیشه به ما یاد می‌داد که تفاوت دوست و دشمن آن است که دشمن می‌گوید “می‌خواستم بگویم”، اما دوست می‌گوید “گفتم”. انشاءالله که خداوند سبحان به همه ما افتخار دوستی این نظام را اعطا فرماید.

ارادتمند صادق زیبا کلام
استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
سه شنبه اول اردیبهشت 1388

نامه آیت الله بروجردی به ریاست قوه قضائیه

یکشنبه, آوریل 12th, 2009

کاظمینی بروجردی

هفت تیر 7tir.com: نامه آیت الله بروجردی به ریاست قوه قضائیه

قال العظیم فی محکم کتابه الکریم “و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطانا”.

ریاست زندان مرکزی یزد، آقای قاسم علیزاده:

طبق وظیفه وجدانی و قانونی و انسانی و اسلامی خود این عریضه را در اسرع وقت و به تعجیل به رییس و مسئول تشکیلات زندان، آقای سید محمود هاشمی شاهرودی ، حاکم قوه قضاییه برسانید.

خدمت إبن عم مقتدر؛ سلام علیکم

گرچه شما چند سال قبل به من گفتید که پا در کفش وزارت اطلاعات نمی کنم و خود را از استمداد یکی از فرزندان رسول الله که لباس خدمت گزاری به آستان غدیر خم بر تن کرده بود و یک قرن اصغر سوابق ایثار در مکتب اجدادی داشت کنار کشیدید، اما به لحاظ آنکه زندان زیر مجموعه شماست به ناچارعرض حالم را به سویتان معطوف داشتم تا در روزگار “یوم لا ینفع مال و لا بنون” و “یوم الحسرة” و “یوم التغابن” و “یوم یفر المرء من اخیه و امه و ابیه و صاحبته و بنیه” خلع عذر باشید. در اینکه رژیم سیاسی ایران را دموکراسی می دانید شکی نیست و اینکه کشورهای عضو سازمان ملل متحد تماماً منشور آن سازمان را پذیرفته اند نیز انکاری ندارید . من یک زندانی سیاسی اعتقادی هستم که معتقدم این نظام فاقد اعتبار است و شرعاً و قانوناً نمی تواند ادامه وضع کنونی داشته باشد. با مستنداتی که دارم و توسط وکلایم به دادگاه عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد ارائه شده و ثبت گردیده و در انتظار نوبت محکمه است آیا به صرف اینکه اعلام کرده اید که در ایران زندانی سیاسی ندارید می توانید از زیر بار وظایف حقوقی و بین المللی آن شانه خالی کنید؟ حتماً این موارد و مسایل در آن محاکم جهانی مورد حل وفصل کارشناسان وحقوق دانان حاذق و کاردان قرار خواهد گرفت و حالا موارد نقض آشکار و علنی حقوق بشر را در مورد خودم معروض می دارم:

مدت 30 ماه است که زندان به زندان و بند به بند در تهران و یزد گشته ام و به تمامی معنا ناخوش و ناسالم گردیده ام. 6 ماه در انفرادی 209 بوده ام با اعمال شاقه و ایذاء روح و آزار جسم. همواره به درخواستم برای اعاده دادرسی در فضای باز با حضور خبرنگاران بدون مرز و وکلای مستقل و انساندوست بی اعتنا بوده اند و در برابر استمدادم برای آوردن پزشکان ناپیوسته به حکومت سکوت کرده اند . اموال مختصرم را مصادره کرده اند و سبب انقراض خانواده ام و فروپاشی خاندانم شده اند. شنیده ام هر که را می خواهند به تدریج بکشند به یزد می فرستند که معروف به زندان سکندر است . در این مکان برایم انفرادی ساخته اند و تلفن مرا قطع کرده اند . شما با اینهمه ظلم و استبداد چگونه می توانید از عدالت علی سخن بگویید؟ طبق منشور سازمان ملل متحد که حکومت شما یکی از امضا کنندگان آن است جایگاه زندانی سیاسی اعتقادی جدای از دیگر محبوسین است. آنها از یک سری امکانات و امتیازات خاصی برخوردارند از جمله نگهداری ایشان در محبس خاص سیاسیون و ارتباط دائمی و روزانه با خانواده و وکلای خود و حق ملاقات با وکلای خویش و باز بودن دیدار آنها با فرستادگان نهادهای حقوقی و قانونی سازمان ملل متحد. اینک با شما اتمام حجت می کنم که در این 3 سال که گروگان رژیم دیانت و جمهوریت بوده ام پیر و علیل و ناتوان و مریض شده ام و مرگ را بطور روزانه احساس می کنم.

پالیزدار : در قوه قضاییه همه یا فاسدند و رشوه خوار یا ترسو و فرمانبردار

چهار شنبه, مارس 18th, 2009


هفت تیر 7tir.com  به نقل از دکتر مهدی خزعلی فرزند آیت الله خزعلی عضو سابق شورای نگهبان : با پالیزدار صحبت می کردم، حکایت حمام جنی  را می گفت، نیمه های شب حمام در قرق جن هاست، بخت برگشته ای به حمام می رود، می بیند یکی خوابیده و دلاکی او را می شوید، ناگهان چشمش به پاهای او می افتد، می بیند که سُم دارد، می خواهد به دلاک بگوید که آنکه می شویی سم دارد، می بیند که دلاک هم سم دارد ، آرام آرام عقب می رود ، صدایی از اطاق نظافت می آید، کسی آنجاست، باید او را نجات داد، از زیر در سرک می کشد، تا مچ پاها دیده می شود، وای، او هم سم دارد، یک نفر در خزینه است از او کمک می خواهد، یواشکی به او می گوید: آقا اینها همه سم دارند! بیا برویم.  و او در حالی که یک پایش را از آب خارج می کند می گوید: سم چیست؟ این را می فرمایید!؟  دیگر کم مانده قالب تهی کند، بسم الله گویان از حمام فرار می کند و نفس نفس زنان خود را به حمامی می رساند، او پشت میز خود نشسته است، با دلهره می گوید : آقا همه مشتریان شما سم دارند! و حمامی آرام پای خود را از پشت میز بیرون می آورد و مرد غش می کند !

او می گفت: در سخنرانی ها من و خانم آجرلو گفته ایم که در قوه قضاییه همه سم دارند!  به این معنا که یا فاسدند و رشوه خوار  یا ترسو و فرمانبردار ! مثل حکایت حمام جنی هاست، شکایت به نزد دلاک بری، سم دارد! به حمامی پناه می بری ، سم دارد! پس فقط به خدا پناه می برم تا مرا از گزند طائفه سم داران محفوظ بدارد!

به او گفتم: وکیل تو مدیر خراسانی را قاضی مستقل و آزادی می داند، من پایش را ندیده ام اما مطمئنم دوبار شکستن حکم آزادی تو با اکراه و اجبار بوده است و امیدی به صدور رای مستقل ندارم، او حتی در صدور یک قرار وثیقه اختیار ندارد، بخواهد یا نخواهد از ما بهتران برایش رای را انشاء می کنند، اگر مرد باشد یکبار با خدای خود معامله کند و از استقلال قضایی دفاع کند، بسم الله گوید و خود را به خدا بسپارد و کفی بالله حسیبا، با این کار دین خود را به ملت ادا کرده و در حافظه ملت جاودان خواهد شد، اگر پالیزدار را تقدیر نمی کنند لااقل این است که حکم برات از همه اتهامات واهی صادر کرده و بابت 10 ماه حبس از او عذرخواهی شود .
.
مطلب قبلی :  از چه می ترسند که دادگاه امروز پالیزدار را علنی نمی کنند ؟