Posts Tagged ‘شهید’

رئیس جمهور فرانسه و روسیه چقدر با باید بدوند تا به ثروت صادق محصولی برسند؟

دوشنبه, آوریل 27th, 2009
هفت تیر احمدی نژاد محصولی

هفت تیر 7tir.com: تصویری که می بینید نمای بیرونی کلبه درویشی سردار مهندس حاج صادق محصولی است. مردی که به گفته خودش ثروتی بالغ بر 162 میلیارد تومان (درست خواندید 162 میلیارد) دارد. این رقم البته مروبط به ثروت حاج صادق در سال 84 است.

هفت تیر خانه محصولی

برای اینکه تصور روشن تری از میزان دارایی سومین وزیر کشور کابینه نهم داشته باشید مروری گذرا می کنیم بر میزان درآمد برخی از مشهور ترین سیاستمداران جهان.

درآمد ولادیمیر پوتین رییس جمهور پیشین و نخست وزیر کنونی روسیه طی سال 2008 در حدود 4,7 میلیون روبل (هر دلار برابر 33,57 روبل است) بوده است. چیزی حدود 140 هزار دلار یعنی 140 میلیون تومان. در خبری که در این مورد منتشر شده گفته شده: درآمد نخست وزیر روسیه از کار اصلی – 4.6224 ميليون روبل، مستمری بازنشستگی نظامی- 100,6 هزار روبل بوده است.

دارایی های غیر منقول ولادیمیر پوتین هم شامل یک آپارتمان با 77 متر مربع زیر بنا و قطعه زمین جداگانه ای به وسعت 1,5 هزار  است.

نيكولا ساركوزی، رییس جمهور فرانسه ساليانه 168 هزار پوند (246 میلیون تومان) حقوق می گیرد. جورج بوش، رييس‌جمهور پیشین آمریکا اما اوضاع بهتری داشت. او ساليانه 195 هزار پوند (283 میلیون تومان) دريافت می‌كرد.

به این ترتیب آقایان بوش و سارکوزی برای رسیدن به گرد پای حاج صادق باید به ترتیب 658 و 572 سال کار کنند و گرد بخوابند!
حاج صادق البته به گفته خودش همه این ثروت را از سال 67 به این سو اندوخته است.

صادق محصولی کیست؟

صادق محصولی در سال ۱۳۳۸ در شهر ارومیه متولد شد. بعد از قبولی در دانشگاه علم و صنعت به تهران رفت و تا سال ۱۳۵۹ به ارومیه بازنگشت. در سال ۱۳۵۹ به همراه هم‌شاگردی‌ها و دوستان صمیمی‌اش، محمود احمدی‌نژاد و برادران هاشمی ثمره، به شهر زادگاهش، بازگشت.

او در سال ۱۳۶۰ صادق محصولی فرماندار ارومیه شد و هم‌زمان با او نیز محمود احمدی‌نژاد به فرمانداری ماکو و مجتبی ثمره‌هاشمی به معاونت استانداری آذربایجان برگزیده شدند.

صادق محصولی در سال ۱۳۶۱ به عنوان فرمانده سپاه استانهای آذربایجان غربی و شرقی و اردبیل منصوب شد و از همان زمان اختلافات او با برادران باکری آغاز شد.

فاطمه امیرانی، همسر شهید حمید باکری، بعد از شنیدن خبر پیشنهاد پست وزارت کشور برای صادق محصولی، طی نامه‌ای تمامی وقایع آن سالها را برای نمایندگان مجلس شرح داد. او در بخشی از این نامه نوشته‌است: «افرادی همچون محصولی، فتاح و احمدی‌نژاد در سالهای ابتدایی انقلاب، هم‌زمان فرماندار شهرهای استان آذربایجان بودند که تاب تحمل پذیرش افرادی غیر از خودشان را نداشتند».

همسر شهید باکری همچنین سندی را ضمیمه‌ نامه‌ خود کرد که حاوی نامه‌ صادق محصولی بود. او در این نامه مدعی شده بود که «شهید مهدی باکری فرمانده لشگر عاشورا نیست». همچنین به گفته‌ خانم امیرانی، چون پیکر این دو برادر هیچگاه پیدا نشد، محصولی اعلام کرده بود که این ها شهید نشده‌اند!

همسر شهید باکری افزود: «عملکرد خودخواهانه و غیرقابل قبول صادق محصولی در دوران فرمانداری اش در ارومیه سبب شد شهیدان مهدی و حمید باکری از ارومیه فرار کنند.»

او خطاب به نماندگان مجلس گفته بود: «ما باید از تغییر و تجدیدنظر آدم ها در رفتارشان استقبال کنیم ولی آنچه برای ما مشهود شد این بود که این آدم ها و این تیم تغییر چندانی نکرده اند. بنابراین وقتی تغییر در رفتار آنها مشاهده نمی شود چگونه می شود انتظار داشت افرادی که روزی با شهید مهدی و حمید باکری آنگونه برخورد کردند در صورت حضور در وزارت مهم و تاثیرگذاری چون وزارت کشور همان رویکرد حذفی خود را دنبال نکنند و مانع از حضور افراد شایسته در مناسب مهم نشوند؟»

با این همه صادق محصولی در رای گیری پر حرف و حدیث  ۲۸ آبان ۱۳۸۷ از مجموع ۲۷۳ نماینده حاضر در جلسه، ۱۳۸ رای موافق، ۱۱۲ رای مخالف و ۲۰  رای ممتنع گرفت و وزیر کشور شد.

به این ترتیب رییس ستاد انتخاباتی احمدی نژاد در سال 84، اکنون بالاترین مقام اجرایی و نیز نظارتی در دهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری است.

صادق محصولی یک بار در زمان پیشنهاد وی برای پست وزرات نفت در پاسخ به چگونگی انباشت ثروت ۱۶۰ میلیاردی‌اش ظرف ده ‌سال، این ثروت را «متعلق به امام زمان» دانسته و گفته بود: «این امانتی است که پس از ظهور حضرت در اختیار ایشان قرار می‌گیرد».

روح‌الله حسینیان، نماینده اصولگرای حامی دولت در مجلس هشتم نیز در واکنش به انتقادها از ثروت صادق محصولی، گفت: «اجازه دهید یک وزیر پولدار هم در كشور باشد.»

بفرمایید! اجازه ما هم دست شما است.

عکس صادق محصولی واحمدی نژاد در جبهه :

هفت تیر احمدی نژاد محصولی جبهه

روایت عاطفه یوسفی از دفن شهدا در دانشگاه شریف

سه شنبه, مارس 3rd, 2009

عاطفه یوسفی
عاطفه یوسفی اولین زنی بود که دبیر انجمن اسلامی شد. او اکنون در خارج از ایران است  . خاطره ای از او در مورد دفن شهدا در دانشگاه و مفاومت دانشجویان را در زیر میخوانید :

هفت تیر 7tir.com به قلم عاطفه یوسفی  :   اسفند ماه سال ۸۴ اوایل ماه بود که جلسه ی شورای فرهنگی دانشگاه تشکیل شد.آن روز به عنوان دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف می توانستم در جلسات باشم اما نماینده ای هم داشتیم که با رای شورای عمومی انجمن مسئول حضور در جلسات بود. در جلسه صحبت از تدفین شهدا در دانشگاه شده بود. نماینده ما در شورا گمانم آرش صادقی بود می گفت که حتی نماینده بسیج هم در جلسه موافق جدی طرح نبوده و به خواست انجمن مبنی بر نظر سنجی و آماده سازی محیط دانشگاه رای داده است.

گفتند می خواهند شهدا را دفن کنند. محکم ترین “نمی ذاریم” عمرم را جواب دادم. جو دانشگاه ما به قول سهراب پور مثل خیلی دانشگاههای دیگر بی توجه به نظر دانشجو نبود. همیشه اگر مخالفت جدی از سوی دانشجوها بروز داده می شد قبل از هر جار و جنجالی خود سهراب پور مسیر را برای حفظ آرامش دانشگاه تغییر می داد. اما این بار سهراب پور هم دیگر کاره ای نبود میان قدرت نمایی های حکومتیان.

نظر سنجی کردیم. اکثریت دانشجویان نوشته بودند که مخالف تدفین اند. برای بسیج و رئیس توضیح آوردیم که حتی اگر چنین اقدامی ضروری است جو دانشگاه آمادگی چنین چیزی را ندارد. گفتیم که شهید را کرده اند ابزار تبلیغ نگذاریم دانشگاه را هم ابزار تبلیغ بکنند. اما کار از جای دیگر آب می خورد . خبر می رسید که سردار باقرزاده- مسئول اکتشاف اجساد- شهدای دانشگاه ما را آماده کرده است (نعوذ بالله شهید سفارش می دادند انگار). زمزمه هایی بود که فلان هفته تصمیم بر تدفین دارند اما خوابش را نمی دیدیم بی تبلیغ و یکباره چنین کنند. ما همه هنوز به محیط نیمه دموکرات دانشگاهمان مومن بودیم. تجمعی از دانشجوها به جلوی دفتر رئیس رفتند بودند ۵۰۰ نفر. تحصن کردند که رئیس بیاید و قول بدهد چنین نمی کند. رئیس آفتابی نشد در عمر ریاستش چنین تجمعی جلوی دفترش نشده بود. بهانه آوردند که اصلا در دانشگاه نیست. معاون دانشجویی دکتر وثوقی وحدت آمد. درخواست دانشجویان را امضا کرد. بندی بود که قول می داد در تعطیلات عید این کار را نکنند. بند دیگری می گفت برای اجرای طرح نظر سنجی کنند. خلاصه امضا داد که طرح متوقف است. و ما حس می کردیم که خیلی مدنی توانستیم طرح را متوقف کنیم.

همان روز یا فردایش باز خبر آوردند که تدفین شهدا فرداست. بار نمی دانم چندمی بود که در آن هفته به دفتر ریاست می رفتیم. سهراب پور این بار کمی مضطرب بود. مثل همیشه منطقی نمی گفت که خودش هم با اصل آماد ه بودن محیط برای این اقدام موافق است. در پس پرده می گفت از دستش خارج است اما ضمنا به بالا دستی هایش مخالفت دانشجویان را ابراز داشته است. این شاخه به آن شاخه می پرید می گفت پس فلان دسته از دانشجویان که آمدند و گفتند ما خودمان استقبال می کنیم که هستند؟ آنها هم دانشجویند! یا اینکه یک بار گفت مسجد هیأت امنا دارد جزء دانشگاه نیست . دوستان من هم گفته بودند که پس اسمش را نگذارید مسجد دانشگاه شریف و درهایش را هم از سوی آزادی باز کنید نه در دانشگاه.  برایش آمار می دادیم باز گفتیم که ما آنها را هم قانع می کنیم. آخر در شورای مرکزی بسیج هم کمتر کسی موافق دفن شهدا – وقتی این همه مخالفت وجود دارد-  بود. ما ساعت ۷ از دفتر رئیس بیرون آمدیم و دلخوش بودیم که می داند چه می گوییم. روزها بعد معلوم شد که بعد از ما ساعت ۸ گروهی از دوستان من جمله برادر مهرداد بذرپاش به دفتر رئیس رفته اند و کار را یکسره کرده اند.

ساعت ۸ صبح فردا در میانه راه دانشگاه بودم که تلفنم زنگ خورد. یکی از کارمندان دانشگاه که رابط بود گفت درهای مسجد را بسته اند. تزیین می کنند و قبر می کنند. باور نکردم. بی تبلیغ؟ این چه معنی دارد؟ جز اینکه ثابت کنند هر کار بخواهند می کنند؟! از همان جا دفتر انجمن را گرفتم دو نفر رفتند مسجد ببینند چه خبر است خودم فورا آمدم دفتر انجمن. یک ساعت نشد که همه جمع بودیم حالا بسیج اطلاعیه هایی را به ملت می داد در مورد تکریم شهدا ابن سینا ۱۲ ظهر. بین ابن سینا تا مسجد دانشگاه راه زیاد است. فکر کردیم که بدنه بسیج هم بی اطلاع است یا استراتژی جمع کردن بچه ها اینجاست و تمام کردن غائله در مسجد. همه روی ورق های بزرگ شعار می نوشتند. ظرف یک ساعت حوالی ۱۰ صبح بیش از ۲۰۰ نفر آدم اطراف ابن سینا بود. منابع بسیج هم خبر از درگیری می دادند. فقط این طور توافق کرده بودند که حالا شهدا آمده اند و ما باید استقبال شایان کنیم! تئوریسین های ما هم از این سو می گفتند خوب استقبال شایان می کنیم تا پارک طرشت همانجا که سه شهید دیگر مدفونند. همانجا مراسم می گیریم و تشییع می کنیم به با شکوه ترین وضع ممکن.

ساعت ۱۱ که شد ۴۰۰-۵۰۰ نفر جلوی بوفه جمع بودند. با پلاکارد. قول دادید دروغ گفتید! شهادت را دفن می کنند! و … جمعیت بیش از هر چیز برافروخته از قول دروغ وثوقی بود. این اگر چه تنها دلیل نبود ولی ویرانگرترین برای آنها بود. برای من که همه اعتمادم به درایت مسئولین از بین رفته بودفقط یک چیز مهم بود. یک بار جلوی اینها بایستیم تا بفهمند شهید اسباب بازی هایشان نیست. من خواهر شهید بودم می دیدم بازی کثیفشان چه بر سر عزت و احترام شهید در بین مردم آورد. مردم به شهید و خانواده اش هم مثل جیره خواران میثاق کننده با جنایات رژیم برخورد می کردند. شهید سر فراز مقدس جنگ ما نمی توانست بی آبرویی اینها را به دوش نکشد… همه شما در همان جامعه زندگی می کنید. می دانید چه می گویم. می دانید که مخفی کردن فرزند شهید یا خانواده شهید بودن چقدر مرسوم تر است از افتخار نوه های اروپایی کشتگان جنگ جهانی دوم در اینجا آلمان…همه اینها هنوز هم خون آدمیزاد را اگر آدم باشد به جوش می آورد. آنقدر که به دفتر سهراب پور نرسیده بودم که گفتند بچه ها به در مسجد رسیده اند. سهراب پور را رها کردم وفقی رفت دنبال او. من برگشتم طرف جمعیت. می ترسیدم …می ترسیدم اجساد در مسجد باشد و بی حرمتی شود با ۱۷۰۰ نفر آدمی که خدا می دانست کدامشان چقدر کنترل اعصابش دستش است. سکویی را غرب مسجد با پرچم ساخته بودند. فکر کردیم تابوت ها اینجاست. دست به دست دادیم و بچه ها را از آن فاصله دادیم. حلقه انسانی! بچه ها بدون برنامه ریزی با این حلقه ای که ما به دور سکو زده بودیم به طرف قبرها هدایت شدند و بعدش فهمیدیم که موقعیت استراتژیک دست ماست! از آن سو بسیج هم بچه ها را از ابن سینا برده بود مقابل دفتر رئیس. رئیس هم لبخند زده بود بای بای کرده بود و نترسیده بود (بر خلاف تجمع ما). و از در شرقی مسجد وارد شدند و جنوب مسجد را اشغال کردند. اذان گفتند آنها در مسجد و بچه های ما در همان محل تحصن نماز خواندند.قبل و بعد نماز هم شعار می دادند و یار دبستانی می خواندند. عده ای آب معدنی خریدند و بین بقیه تقسیم کردند. پشت بام های مسجد  و صحن پر از چهره های ریشدار نا آشنای سیاه پوشی بود که به من می گفت اینجا نه دانشگاه من است و نه دانشگاه حتی سهراب پور. اینجا ملک پدری اینهاست که با دوربین و بی سیم همه جا هستند.

درهای مسجد ازسمت آزادی باز شد. ملتی از برادران سیاه پوشی که جل الخالق عظیم الجثه هم بودند به متحصنین بخش جنوبی اضافه می شد. چقدر چهره ی نا آشنا می دیدیم.

سخنران و مداح دعوت کرده بودند. سخنران سخنرانی می کرد و بارها کابل بلندگو پاره شد. تریبون لازم بود تا به نتیجه برسیم. بالاخره محیط شریفی شد. بلندگو آمد وسط، یک موافق طرح و یک مخالف طرح صحبت می کردند. شهیدی در مسجد نبود. همه چیز خوب پیش می رفت. همه چیز به نظر همه معقول میامد. پیشنهاد تدفین طرشت در لابی ما و بسیج داشت به ثمر می نشست. همه آرام بودند و منتظر بودند صحبت ها  برای همه به نتیجه برسد. که حدادیان پشت بلندگو رفت. چند جمله ای گفت و یکهو بی امان فریاد حسین حسین زد. به خودم که آمدم ۲۰-۳۰ نفر با تابوتهایی که نفهمیدم کی و از کجا در آمد ظرف چند ثانیه نصف حیاط مسجد را دور زده بودند و ریخته بودند روی بچه های ما که نشسته بودند.از قضا ردیف جلو دختر ها بودند.

معلوم است وقتی با تابوت به جمعی حمله کنید آن وسط حلوا پخش نمی شود. کتک می خورید و تابوت می شود ابزار نفوذ زورکی و حتما که مقدس نبود برایتان…که اگر بود با آن حمله نمی کردید. با تابوت شهید با اسم دین با خیلی چیزها حمله کردید و …نتیجه اش همین است. نه دین ماند و نه شهید و نه همه ارزش هایی که ابزار نفوذ شد. همه آنچه شما از آن آویزان شدید تا بمانید…ندانستید که آنها را هم فرو می برید….

بقیه اش برایم مهم نیست.

اتفاق مشابهی در امیرکبیر رخ داده. شریف که به نوعی آرام ترین دانشگاه تهران است به آن آشوب افتاد . پلی تکنیک که به حق قلب تپنده جنبش دانشجویی است ۷۰ نفر بازداشتی داد. می خواهند قدرت نمایی کنند نه؟ وگرنه از روز روشن واضح تر است که پلی تکنیکی ها کوتاه نمی آیند… گاهی قدرت سعی می کند مسابقه بگذارد تا به دانشجو ثابت کند حرف آخر را که می زند. برایش هزینه هم می دهد. کلی نیروی ضد شورش و تعطیلی چند روزه ی دانشگاه و… ارزش چند شهید…هزینه بازی قدرت اینهاست.
.
قبلی : شعار متفاوت دانشجویان : نهار دیگه تموم شد ، بسیجی برو گم شو

فیلم شعار متفاوت دانشجویان : نهار دیگه تموم شد ، بسیجی برو گم شو

شنبه, فوریه 28th, 2009

هفت تیر 7tir.com :  به دنبال مراسم تدفین شهدای گمنام در دانشگاه امیر کبیر که با کمک بسیجیان خارج از دانشگاه که به این دانشگاه آورده شده بودند انجام گرفت ، مخالفت های گسترده ای را در سطح دانشگاه شاهد بودیم .
در همان روز 70 دانشجو امیر کبیر بازداشت شدند که 25 نفر تا به امروز در بازداشت هستند و چندین نفر از دانشجویان نیز در اثر درگیری با بسیجیها به شدت زخمی شدند . دانشجویان معتقد بودند دفن شهدا در دانشگاه بهانه ای ایست که به وسیله آن پای نیروهای بسیج و نظامیان را به دانشگاه باز کنند .  گزارش کامل آن روز به همراه تصاویر و فیلم درگیری های دانشگاه امیر کبیر امروز در هفت تیر قرار می گیرد .
در این مطلب  فیلم کوتاهی از شعار دانشجویان خطاب به بسیجیان را قرار می دهیم . جایی که دانشجویان بعد از نهار خطاب به بسیجیهایی که با اتوبوس به دانشگاه امیر کبیر آورده شده بودند فریاد می زنند : نهار دیگه تموم شد ، بسیجی برو گم شو .

همچنین دانشجویان در قسمتی که محل غذا خوری خواهران بسیجی بود شعار می دادند : ای خواهر بسیجی دانشگاه رستوران نیست .

فیلم را ببینید :

video