هفت تیر 7tir.com: مسیح مهاجری در یکی از بی سابقه ترین سخنرانی های انتقادی خود خواستار رد صلاحیت محمود احمدی نژاد از سوی شورای نگهبان شد ودلیل ان را هم دروغگویی های شخص رییس دولت نهم دانست. مسیح مهاجری سخنان تند و بی سابقه خود راعصر روز چهارشنبه در دیدار باهسته مرکزی نسیم ٨٨ بیان کرد.
این مشاور رییس جمهور سابق با طرح این سوال که “چرا احمدی نژاد نه؟” گفت: مسائل اقتصادی که در صحبت های دوستان هم به آن اشاره شد، مهم است اما زیربنا نیست. آن چه زیربناست و به ارزش ها برمی گردد، “صداقت” است و در مکتب دولت فعلی دروغ گفتن مستحب مؤکد و واجب است؛ یعنی به شدت و بدون هیچ ابایی دروغ میگویند. ما تا قبل از این دولت در سطح ریاست جمهور دروغ نداشتیم.
البته یک سری دروغ ها واجب بود آن هم مختص دوران جنگ بود، به این معنا که برای جنگ روانی تعداد کشته ها و اسیران دشمن را بیشتر می گفتند و از این دست مسائل، غیر از این چیز دیگری نبود چراکه آنها در مکتب امام پرورش یافته بودند و صداقت داشتند. مثلا شهید بهشتی مجسمه صداقت و پاکی بودند. اما این دولت با دروغ و فریب تا این جا مانده است و این برای ملت ما که انقلاب اش یک انقلاب فرهنگی و ارزشی بود و همه چیز در آن باید برحسب ارزش ها و معنویت باشد، بزرگ ترین خسران است.
مهاجری با برشمردن دروغ هایی که این دولتیان فعلی گفته است اظهار داشت: یکی از دروغ هایی که شاید عوام متوجه نشوند اما خواص می فهمند “ادعای پیروی از ولایت فقیه” است. ما در طول این سی سال دولتی نداشتیم که تا این حد نسبت به رهبری و مراجع تقلید بی اعتقاد باشد و البته از آن طرف سنگ آن را هم به سینه بزند.
مدیر مسئول روزنامه جمهوری اسلامی با اشاره به تخریب های صورت گرفته علیه شخصیت های نظام گفت: یکی از کارهای خلافی که توسط این دولت و یا عوامل اش صورت گرفت، تخریب چهره های خدمتگزار این نظام بوده است. این ها قلم دادند دست یک عده افراد فحاش که هرچه می خواهند بگویند و بنویسند و هر دورغ و تهمتی را بگویند.
اینها می گویند اصلا کسی حق ندارد در مقابل ما بایستد و هرکس چنین کند باید او را نابود کرد. حرف اینها یک چیز است: من، من و نه هیچ کس دیگر.
وی در ادامه به انحلال سازمان برنامه و بودجه اشاره کرد و افزود: این باعث شد یک سری از درآمدها و ارز دولت در برخی جاهای نامعلوم هزینه شود و می بینیم که دیوان محاسبات هم در حال فاش کردن این مسائل است اما رییس دولت مصاحبه می کند و می گوید دولت پاک است و این مسائل دروغ است. مرتب هم مجلس و رییس مجلس مصاحبه می کنند و پاسخ او را می دهند و گزارش ارائه می کنند. خب این نشان می دهد که دولت دروغ می گوید و این تخلفات قابل انکار نیست.
مهاجری در ادامه گفت: این ها مسائلی به وجود آورده است که به نظر من شورای نگهبان در روز قیامت هیچ جوابی ندارد بدهد که چگونه این فرد را جزء رجال سیاسی کشور اعلام کرد یا اگر بخواهد برای این دوره هم این کار را تکرار کند. من اگر در شورای نگهبان بودم بدون هیچ تردیدی و با توجه به عملکرد و بیصداقتی اش اعلام می کردم احمدی نژاد به هیچ وجه شایستگی کاندیداتوری برای ریاست جمهوری آینده را ندارد.
مشاور آیت الله هاشمی رفسنجانی افزود: متاسفانه جوی را ایجاد کرده اند که همه از ترس آبروی خود نتوانند حرف بزنند. با یکی از دوستان که دکترای اقتصاد دارد درباره سرمقاله ای که پیرامون نقد همایش ایرانیان خارج از کشور بود صحبت می کردم، به من گفت فقط شمایید که گویا جرات دارید و از این گونه مقالات انتقادی بنویسید. معنای حرف این است که این ها یک حالت وحشت در کشور ایجاد کردند و اگر کسی بخواهد حرفی علیه اینها بزند، بیآبروی اش می کنند. بالاخره روزنامه دارند مثل کیهان و ایران و … و از آن طرف هم ٢٠:٣٠، این ها را دارند.
وی در ادامه با اشاره به علاقه شدید مهندس موسوی به روحانیت و مرجعیت شیعه و اظهارات علی مطهری درباره این که موسوی ضدروحانی است، گفت: این بزرگترین جفا به موسوی است. من نمدانم چرا این فرد این حرف را زده است، چون آقای موسوی واقعا عاشق امام بود، فانی در شهید بهشتی بود. من به عنوان یک روحانی ٣٠ سال است با ایشان رفاقت دارم و شهادت می دهم ایشان به اندازه سر سوزنی نسبت به روحانیت ضدیت ندارد. یک انسان به تمام معنا مذهبی است، از یک خانواده کاملا مذهبی و معتقد به نظام و جمهوری اسلامی است. به هر حال با توجه به این ویژگیها که در مهندس موسوی می بینم، ایشان شایسته ریاست جمهوری است.
هفت تیر 7tir.com: فیلم مربوط به یکی از سفرهای تبلیغاتی احمدی نژاد است . احمدی نژاد که در این فیلم جرات نزدیک شدن به مردم را ندارد مردم را پشت میله ها قرار داده است و خودش آن طرف میله ها روی ماشین ایستاده و دارد برای مردم سخنرانی می کند.
مردم بارها به سخنان احمدی نژاد اعتراض می کنند و وقتی می بینند باز احمدی نزاد حرف خودش را می زند شعار می دهند دروغه دروغه! احمدی نژاد هم در جواب میگوید : چی چی دروغه ؟ گذشته ها گذشته . پس من برم دیگه ؟
هفت تیر 7tir.com: تازه دامادي که چند روز پس از عروسي متوجه شده بود همسرش طاس است با مراجعه به دادگاهخانواده خواستار جدايي از او شد.به گزارش خبرنگار ما اين مرد که سياوش نام دارد و يک سال قبل دختر مورد علاقه اش به نام نازنين را به عقد خود درآورده بود در طول اين مدت تصور مي کرد همسرش مو دارد ولي چند روز بعد از برپايي جشن عروسي اش با ديدن يک کلاه گيس در خانه پي برد زنش او را فريب داده و طاس است. سياوش پس از فهميدن اين موضوع صبح ديروز به دادگاه خانواده رفت تا زن فريبکارش را طلاق دهد. وي به قاضي رسيدگي کننده به اين پرونده گفت؛ يک سال قبل به پيشنهاد يکي از دوستان مادرم به خواستگاري نازنين رفتم. ظاهر زيباي او از يک سو و تعريف و تمجيدهاي مادرم از سوي ديگر باعث شد به او دلبسته شوم، به همين علت پس از چند ماه او را به عقد خود درآوردم. در طول اين يک سال من و نازنين مدام با هم در تماس بوديم و حداقل هفته يي يک بار همديگر را مي ديديم. حتي چندين مرتبه هم مسافرت رفتيم و من جز خوبي چيزي از همسرم نديدم. بالاخره زمينه هاي برگزاري جشن عروسي مان فراهم شد و هفته گذشته مراسم باشکوهي برگزار کرديم و از فرداي آن به خانه خودمان رفتيم. از آن روز به بعد متوجه تغيير رفتار نازنين شدم. او کمي مضطرب به نظر مي رسيد اما در اين باره حرفي نمي زد. چندين بار هم در اين باره با او صحبت کردم اما وي گفت چيز مهمي نيست و فقط دلتنگ خانواده اش شده است. اين حالت همسرم ادامه داشت تا اينکه يک روز که زودتر از هميشه به خانه برگشتم صحنه عجيبي را ديدم. همسرم داخل حمام بود و يک گلاه گيس روي ميز آشپزخانه قرار داشت. چند دقيقه منتظر شدم تا نازنين بيرون آمد آنگاه ناباورانه ديدم او طاس است. او که از ديدن من شوکه شده بود شروع به گريه و زاري کرد اما گريه هايش برايم هيچ ارزشي نداشت. او يک سال با يک کلاه گيس من را فريب داده و با زندگي ام بازي کرده بود. پس از آن به خانه پدرزنم رفتم و ماجرا را برايش تعريف کردم. او که از اين ماجرا شرمنده شده بود، گفت نازنين به خاطر ابتلا به يک بيماري پوستي مدتي است موهاي سرش ريخته است. من که از اين ماجرا به شدت عصباني شده بودم با خانواده ام مشورت کردم و با وجود اينکه بيش از يک هفته از آغاز زندگي مشترک مان نمي گذرد، تصميم گرفتم نازنين را طلاق بدهم.در پي اظهارات اين مرد رئيس دادگاه رسيدگي به اين پرونده را به جلسه ديگري موکول کرد تا با حضور نازنين اين ماجرا بررسي شود.
امامی کاشانی : راست راست می ایستند و حرف های دروغ دروغ می زنند! به قلم مهدی خزعلی : خطیب جمعه این هفته تهران آیت الله امامی کاشانی بود، جمله قصار فوق راجع به احمدی نژاد یا دولت نهم نیست، ایشان راجع به امریکا این کلام نغز را فرمودند، به هر حال استاد اخلاق هستند و من بدم نیامد این جمله را آویزه گوش تمامی مسئولین دولت نهم نمایم، که راست راست نایستند و حرف های دروغ دروغ به خورد مردم ندهند! نمی دانم چرا هر وقت آقای امامی کاشانی را می بینم و یاپشت سرایشان نماز می خوانم، حضور قلب من بهم می خورد و یاد پالیزدار و حرف های او می افتم! اگر خدا و مرتضوی هم از سر تقصیرات پالیزدار بگذرند من یکی نمی گذرم!همیشه وقتی آیت الله امامی کاشانی در خطبه های نماز، آیات و روایاتی قرائت میکرد، در معادن رحمت و خزائن حکمت الهی سیر می کردیم اما از وقتی پالیزدار پیدا شد فکرمان به سمت معادن سنگ و خزائن بیت المال میرود!وقتی حضرت آیت الله در نماز“ ایاک نستعین“ را قرائت می فرمود، توجه مان بسوی یاری خواستن از خدا بود و ترک یاری غیر او . امروز استعانت به معادن و ذخائر خدادادی در نظرمان می آید، و این فکر که چرا مانه؟ چه می شد من نیز توان بخشی راه می انداختم و الان چند معدن سنگ داشتم و توان بخشی می کردم! گاهی رکعت های نماز را فراموش می کنم و در رویای توان بخشی خود سیر می کنم ، می بینم که افکار بلندی دارم و اسلام و مسلمین و نظام اسلامی نیازمند این افکار است فقط توان ندارم! اگر معدن داشتم و توان بخشی میکردم چه می شد! در این اندیشه ها سیر می کنم تا صدای سلام امام مرا از رویاهای شیرین توان بخشی خارج کند!
22 خرداد 87 پالیزدار بازداشت می شودو 24 خرداد 87 آقای امامی کاشانی در نماز جمعه می فرمایند: ((کسانی که علیه دین، مسلمین و نظام اسلامی طراحی می کنند، اینها دلیل ندارند، و سخنانی را به بهتان و کذب میگویند و یک موج موقتی هم ایجاد میکنند.))
ایکاش همان روز آقای امامی کاشانی یا ماجرای معادن سنگ و توان بخشی را تکذیب می فرمود و یا حداقل کذب آقای پالیزدار را برملا و راست و صدق آنرا منتشر می فرمود، ایکاش اسناد مزایده را منتشر می فرمودند تا حداقل حضور قلب نمازگزاران از دست نرود، امروز تا آیت الله امامی کاشانی خطبه ها را بخواند و نماز را تمام کند، نمازگزاران هزار بار معادن سنگ دهبید را کاویده اند و کامیون،کامیون سنگ است که از فراز سر نمازگزاران جمعه عبور میکند، اگرمی شد اندیشه نمازگزاران را به تصویر کشید، می دیدید چه ترافیک سنگینی از ماشین های سنگین بر فراز سر نمازگزاران در حرکت است، بهترین راه حل، پاسخ مستدل و منطقی است ، اینکه موج موقت است و تمام میشودو موج سازان را زندانی کنیم، راه حل نیست، چگونه میتوانید افکار نماز گزاران را حبس کنید؟ در خاتمه باید گفت ما به عنوان خانواده روحانیت قبل از انقلاب ارج و قرب بیشتری داشتیم هرچند درم و دینار نداشتیم که فرمود:
“زاهد که درم گرفت و دینار زاهد تر از او برو بدست آر”
سایت هفت تیر 7tir.com به قلم سید شهاب الدین طباطبایی : توي راه حرف هاي پيرمرد را به ياد آورد، شبي که پيرمرد سراغش آمده بود و نصيحتش کرده بود. خيرخواهانه به او گفته بود دست از اين کار بردارد، به او هشدار داده بود ممکن است تکرار چندباره اين کار برايش گران تمام شود. او هم گفته بود قصدي نداشته و انگيزه اش از اين کار کمي تفريح بوده تا ضمناً حوصله اش هم سر نرود، تازه دوستانش هم از اين کار لذت مي بردند. به پيرمرد گفته بود از اينکه با فريادهايش مردم را بالاي تپه مي کشانده جز تفريح و خنده هدف ديگري نداشته. البته بار اول وقتي فرياد «گرگ آمد گرگ آمد» سر داده به اين علت بوده که مطمئن شود مردم به موقع به کمکش مي آيند.خيلي صادقانه به پيرمرد گفته بود از اينکه دروغ کم ضرري را فقط براي تفريح مي گويد احساس بدي ندارد، و او اگر براي لحظه يي خنده دروغ مي گويد، خيلي ها را مي شناسد که هر روز براي حفظ منفعت شان و ضربه زدن به ديگران به دروغ متوسل مي شوند. دروغ او مردم را براي چند لحظه بالاي تپه مي کشاند و برمي گرداند، ضرري براي کسي ندارد.و پيرمرد هم به او گفته بود مردم از اينکه او دروغ گفته، ناراحت نيستند، بيشتر از اينکه او هربار همان دروغ را تکرار کرده، ناراحت شده اند. همه هر روز به هم دروغ مي گويند اما مواظبند يک دروغ را فقط يک بار بگويند، اين يک اصل است و کسي که اين اصل را رعايت نکند در حقيقت به ديگران بي احترامي کرده. همه مي دانند دروغ مي گويند و دروغ مي شنوند اما اگر کسي بخواهد دروغي را تکرار کند به شعور همه توهين کرده است.و او دوباره فرداي شبي که پيرمرد نصيحتش کرده و هشدار داده بود که دست از اين کار بردارد، دروغ بي ضرر هميشگي اش را تکرار کرده بود، دوباره سر ظهر فرياد گرگ آمد گرگ آمد سر داده بود و اين بار مردم هم او را از ده بيرون کرده بودند. همان طور که پيرمرد هشدار داده بود.او به شعور مردمي که عادت کرده بودند دروغ بگويند و بشنوند اما نه تکراري، توهين کرده بود. او با تکرارً يک دروغً بي مزه بي ضرر به همه بي احترامي کرده بود، کاسه صبر همه آنهايي را که به دروغ عادت داشتند اما نه تکراري لبريز کرده بود و حالا تاوانش را پس مي داد، نمي دانست کجا مي رود، فقط گفته بودند ديگر حق ندارد به ده برگردد. مي دانست که بايد برود اما نمي دانست کجا.هوا تاريک شده بود و او همچنان مي رفت. نوري از دور سوسو مي زد، بالاي تپه يي کوچک نور ضعيفي را ديد. حالا حداقل مي دانست مي خواهد به جايي برسد، به جايي که نور کمرنگي سوسو مي زد.و بالاخره بالاي تپه رسيد، امامزاده يي کوچک بود با نرده هاي فلزي پهن و نقره يي رنگ، به نرده ها صدها پارچه آويخته بود و روي سکويي کنارً ديوار صدها شمع کوچک و بزرگ مي سوختند. کمي پايين تر، در حاشيه تپه نور چراغ هايي را ديد، مطمئن شد به روستاي امامزاده رسيده.تصميم گرفت شب را همان جا داخل امام زاده بخوابد و صبح به روستا برود بلکه آنجا آشنايي يا کاري پيدا کند و فعلاً ماندگار شود. حالا کمي خيالش راحت تر شده بود.داخلً امامزاده چراغ نفتي بزرگي روشن بود که نفس هاي آخرش را مي کشيد،
سرش را که روي زمين گذاشت چراغ هم خاموش شد.کم کم خواب داشت به سراغش مي آمد که صدايي از بيرون، هوش و حواسش را جمع کرد و خواب را بيرون زد. زني نيمه هاي شب به امامزاده آمده بود و ناله و شکوه مي کرد که با وجود جواني اش حالا که شوهرش را از دست داده ترس آن دارد که به گناه بيفتد، از ضعف و ناتواني اش در مقابلً قدرتً هوس هاي نفساني مي گفت و از امامزاده طلبً کمک مي کرد.آسمان صاف بود و قرصً ماه کامل، آنچنان که چوپانً جوان توانست از پنجره هاي چهارگوشً امامزاده که محبوس نرده هاي فلزي شده بودند، صورتً زيباي زن را ببيند.نگاهش روي آن صورتً ماه رو بي حرکت مانده بود و چشم هايش مبهوت و مسحور چشم هاي زيباي زن جوان شده بودند. کمي که گريه و زاري زن آرام گرفت، از داخل امامزاده صدايي آمد، صدايي که زن را ترساند. با وجود آنکه انتظار داشت جوابي بشنود، ترسيد. شايد هم واقعاً منتظرً شنيدن جواب نبود، شايد فقط آمده بود تا حرف هايش را بزند، خودش را آرام کند، به عذابً وجدانش يا احساسً وفاداري به شوهرً مرده اش خاتمه دهد و برود.نمي دانست از سرماي نيمه شب زمستان مي لرزد يا از شنيدن آن صدا که انتظارش را نداشت.«اي زن صبر داشته باش، به خدا توکل کن، نشاني ات را بده و با خيالي آسوده برو، تنهايت نمي گذاريم، حاجتت را چون خيلي دردمندي برآورده مي کنيم. از اين قصه هم چيزي با کسي نگو.»
—
زن جوان تا صبح نخوابيد، همچنان به فکرً آن صدا بود، باور نمي کرد آنچه را شنيده، واقعيت دارد، با خودش مي گفت خيالاتي شده. با اين وجود نگران بود مبادا در آن لحظات که ترسيده بود، نشاني را دقيق و کامل نداده باشد.اول وقت، چوپان به روستا آمد، اول با نشاني که داشت، خانه زن را نشان کرد و بعد رفت که کاري دست و پا کند يا آشنايي بيابد.نيمه هاي شب، چند ساعتي به صبح مانده بود که زنً جوان از شنيدن صداي در از خواب بيدار شد، در را باز کرد، ماه چنان خودش را پشت ابرها پوشانده بود و تاريکي چنان مطلق حکم مي راند که چهره آن که جلوي در ايستاده بود را نديد، اما شنيد مردي مي گويد دعايش پيشً امامزاده کارساز شده. در تاريکي مطلق مرد بي آنکه منتظر اجازه باشد داخلً خانه شد، زن هم گويا غير از اين انتظاري نداشت.«نمي دانم جايگاهت نزد خدا چه بوده که در اين ساعت مرا فرستاده اند، من بيشتر وقتم را با فرشتگان سپري مي کنم، قدر خودت را بدان به خاطر رنج ها و مصيبت ها که کشيده يي اينک مزه آرامش را که هديه خداست با تمام وجودت درک کن. فقط بدان چون به هيئت آدميان درآمده ام و ممکن است چهره ام به صورتً انساني درآمده باشد که برايت آشنا بنمايد، از ديدن آن محرومي.»در همان تاريکي مطلق، دور از چشمً ماه که آن شب خودش را پشت ابرها پوشانده بود، و به هيچ قيمتي بيرون نمي آمد، زنً جوان خود را تسليمً مردي کرد که صورتش را نمي ديد. صبحً کاذب که خودش را نشان داد چوپان به آرامي دست هايش را از زير سر زن که حالا آسوده و راحت به خواب رفته بود، بيرون کشيد، سري به صندوقچه کنار اتاق زد، داخل صندوق کيسه يي پر از پول يافت، آن را برداشت و در جيب لباسش گذاشت. براي احتياط بيشتر، صورتش را هم با پارچه يي پوشاند و آرام و بي صدا روي پنجه پا از خانه بيرون آمد، ترسيد در را برهم زند و کسي را با صداي در بيدار کند. در را نيمه باز گذاشت و با سرعت راهش را گرفت و رفت.حالا خورشيد واقعاً خودش را آفتابي کرده بود و چوپان بيرون ده کنارً قبرستان کوچکي تصميم گرفت کمي استراحت کند. کفش هايش را لاي پارچه يي که بر صورت بسته بود، پيچيد و زير سرش گذاشت و زير سايه ديوار قبرستان لحظه يي رو به آسمان دراز کشيد.هرچه با خود کلنجار مي رفت که تصويرً زنً جوان را از فکر و ذهنش پاک کند، گويا وضوحً آن تصوير بيشتر و بيشتر مي شد.بالاخره افکارش تسليمً تصويرً معصوم و ساده زن شد، به همان سرعتي که زنً جوان خود را تسليمً او کرده بود، به همان سرعتي که خواسته زن جوان اجابت شده بود.و در لحظه يي همه ذهن و فکرش را همان تصوير پر کرد، به همان سرعتي که تسليمً تصويرً زنً جوان شده بود.اولين بار بود که احساس گناه مي کرد؛ احساس مبهمي که فکر مي کرد احساس گناه است، و بعد احساس ساده تري که همه چيز را توجيه مي کرد و آن احساس قبلي را کنار مي زد.حالا از خودش و کارهاي خودش متنفر بود، از مردمي که او را از ميان خود رانده بودند تنها به دليل آنکه دروغ بي ضرري را چندبار تکرار کرده بود، از خودش که دروغً بي ضرري را تکرار کرده بود، از دوستان نادان تر از خودش که او را تشويق مي کردند و دوباره از خودش که از تشويق هاي آن دوستان نادان لذت مي برد. از همه متنفر بود، اما هرچه فکر مي کرد تنفرش شامل حال زن جوان نمي شد، به جاي تنفر حس عجيبً دوست داشتن نشسته بود؛ حسي که هيچ وقت تجربه نکرده بود، حسي که سرماي اول صبح آن روز زمستاني را هم برايش بي معني کرده بود.هميشه عادت کرده بود به يک جريانً هماهنگ درونً خودش که هيچ وقت تناقض و تضادي نداشت. هرچه تا به حال بود از يک جنس بود، اگر احساس بدي داشت همه چيز بد بود و اگر خوب، همه چيز خوب بود، اما حالا قضيه فرق کرده بود، تنفر در کنار دوست داشتن نشسته بود، اولين بار بود که بدي را مي فهميد و نمي خواست بد باشد، اولين بار بود که احساسات و افکارً متفاوت و مختلفي در ذهنش مي گذشتند. او حالا خودش را تسليمً اين احساسات و افکار و صداها کرده بود، درست مثلً زن جوان که خود را تسليمً او کرده بود.مي خواست راستش را بگويد، مي ترسيد از اينکه راستش را بگويد، در همان حال داشت بر ترسش غلبه مي کرد تا راستش را بگويد، و لحظه يي ديگر که انگار وصل به لحظه قبل بود يا اصلاً همان لحظه قبل بود دليلي براي فکر کردن به اين موضوع نمي ديد و لحظه يي ديگر که انگار همان لحظه بي تفاوتي اش بود احساسً گناه همه وجودش را فرامي گرفت.درگيري اين لحظات و افکار برايش عجيب بود، عجيب تر آنکه از چنين حالتي لذت مي برد. و در همان حال که احساسً لذت مي کرد، و پس از آن چهره زيبا و معصومً زن جوان که مي رسيد، همه آن لذت به دردي غيرقابل تحمل بدل مي شد. آنچنان غرقً افکارً پريشانش بود و آنچنان درگيرً خودش که وقتي ضربه چوبدستي بر سرش خورد فقط فرصت کرد فريادي بکشد. همانجا که خوابيده بود از هوش رفت.
—
وقتي به هوش آمد و چشم هايش را باز کرد، چشم هايي را ديد که برايش آشنا بودند. باور نمي کرد، چند باري چشم هايش را برهم زد و دوباره همان چشمان زيباي کنار پنجره هاي چهارگوش امامزاده را ديد. اشتباه نمي کرد، خودش بود با همان زيبايي خيره کننده يي که آن شب ديده بود، همان شبي که قرص کامل ماه بر او تابيده بود، همان زيبايي که شبً بعد نديده بود، همان شبي که ماه خودش را پشتً ابرها پنهان کرده بود و اجازه داده بود تاريکي حکم براند. همان تاريکي مطلقي که به او اجازه داده بود کارش را پيش ببرد.فکر مي کنم ديشب، دزدان به خانه زده اند، و کيسه پول داخل صندوقچه را ربوده اند. بيرون که مي آمدم در باز بود، شکم برد که کسي وارد شده باشد. ديشب خدا حاجتم را برآورده ساخت، ديگر متوجه چيزي نشدم.من هم آمده بودم تا با شوهر تازه مرده ام حرف بزنم. نزديک غروب مي خواهم دوباره از امامزاده حاجتي بخواهم، بايد از او براي اين کار اجازه مي گرفتم.
—
خورشيد آماده رفتن بود که زن جوان با ناله و شکوه سخنش را با امامزاده آغاز کرد، از صحبتش با شوهر تازه مرده اش گفت و اينکه به او قول داده با آرامش و شادي خود روحً او را در آن دنيا شاد کند… خورشيد آنقدر نماند که حرف هاي زن را کامل بشنود. چوپان اما حرف هاي زن را شنيد و با خودش فکر کرد امشب را در اجابت حاجت تاخير نکند. هنوز شب به نيمه نرسيده بود، جلوي در خانه زن جوان بود و منتظر که زن در را باز کند. صورتش را با پارچه يي پوشانده بود.چوپان وقتي مطمئن شد که زن اسير خواب شده، آرام و بي صدا از جا بلند شد، لباس هايش را پوشيد و راهش را گرفت که برود. دم در اتاق که رسيد صداي زن جوان را شنيد که مي گفت؛ لطفاً در خانه را پشت سرت ببند، اگر چيزي هم بر مي داري حداقل از راهزنان و دزدان حفظش کن. ضمناً بدان رسم ما اين است که دروغي را بيش از دو بار تکرار نکنيم. براي شب هاي بعد به فکر فريبي ديگر باش تا عيش مان ناقص نشود.