Posts Tagged ‘دانشجو’

جان بهروز جاوید تهرانی ( زندانی سیاسی ) در معرض خطر جدی

سه شنبه, می 26th, 2009

اخبار داغ هفت تیر بهروز جاوید تهرانی

هفت تیر 7tir.com: بهروز جاوید تهرانی در سلول انفرادی زندان رجایی شهر  در حالی که به او دستبند و پابند زده شده است در اعتصاب غذا بسر می برد

به قلم کیانوش سنجری :  دوست قدیمی ام بهروز جاوید تهرانی که نزدیک به یک سوم از بهترین سال های جوانی اش را در زندان های مختلفی همچون اوین، توحید و رجایی شهر کرج گذرانده، این روزها دارد در تبعیدگاه رجایی شهر به طور پیاپی مورد آزار و اذیت و شکنجه های روحی و روانی و جسمی قرار می گیرد. اخبار مربوط به اعتصاب غذای او در بحبوحه ماجرای بازداشت و آزادی رکسانا صابری رنگ باخت و اخبار مربوط به کتک خوردن اش توسط مقامات زندان رجایی شهر نیز در لابلای ماجراهای انتخابات ریاست جمهوری  دارد مورد بی توجهی فعالان و سازمان های مدافع حقوق بشر قرار می گیرد.

آری ای انسان ها!  این روزها بهروز در بخشی از کاریدورهای تنگ و تاریک رجایی شهر که به بند آخر خطی ها و سگ دونی معروف است کتک می خورد و صدایش بجایی نمی رسد؛ چون او نه پاسپورت آمریکایی دارد و نه زندانی خودی محسوب می شود!

دوستان بهروز تلفنی خبر داده اند که جان بهروز در خطر است، کاری کنید! آنها اطلاع داده اند  بهروز را در حالی که دست و پا و چشمانش  بسته شده بود، کتک زده اند و شکنجه کرده اند به طوری که آثار زخم و کبودی بر اندامش دیده می شود! نام برخی از آمران و ماموران زندان که در این قضیه نقش داشته اند نیز ذکر شده است: علی محمدی معاون رئیس زندان، کرمانی رئیس حفاظت و اطلاعات، نبی الله فرج نژاد معاون حفاظت اطلاعات و ماموری به نام خادم! این آخری را خوب می شناسیم؛ دست بزن دارد، فحش خواهر و مادر می دهد و عربده می کشد و برای ایجاد رعب و وحشت در بین ده ها زندانی سیاسی ای که از زندان های مختلف به رجایی شهر تبعید شده اند ادعا می کند که در سال های نه چندان دور هم ردیف افرادی همچون لاجوردی آدم ها را معدوم و سربه نیست کرده است!

دارم فکر می کنم  آیا به این خاطر که هر روز  داریم اخبار مربوط به بازداشت مخالفان و معترضان حکومت و شکنجه این یا آن زندانی سیاسی را می خوانیم و می شنویم، دیگر رغبتی برای پیگیری و واکنش جدی به وضعیت این قبیل از زندانیان غیرخودی نداریم یا به راستی دیگر سرنوشت آنها برایمان بی اهمیت شده و فراموششان کرده ایم؟

دوستی به طعنه می گفت کاش بهروز هم پاسپورت امریکایی داشت تا رسانه ها برایش جنجال به راه می انداختند، گزارشگران بدون مرز برایش اعتصاب غذا برپا می کرد و رئیس جمهور از قوه قضاییه درخواست می کرد تا حقوق اش رعایت شود، من در پاسخ گفتم کاش لااقل بهروز زندانی غیرخودی محسوب نمی شد تا یک وکیلی چیزی  پیدا می شد و می رفت به او کمک می کرد تا شاید می توانست پس از ۴ سال برای چند روزی هم که شده، مانند بسیاری از زندانیان سیاسی به مرخصی بیاید؛ آخر این جوان الان نه- ده سالی شده که در زندان جا مانده است و کسی به دادش نمی رسد و وزارت اطلاعات و مخصوصا بازجویی به نام “شیخان” دارد مستقیما روی پرونده وی اثر منفی می گذارد! این آقای شیخان را من خوب به یاد دارم. او در سال ۱۳۸۴ بازجوی من هم بود. من را شکنجه نکرد اما بهروز را آنطور که خودش می گفت بسیار آزار داده بود. آنطور که شنیده ام و برخی از زندانیان قدیمی تر در زندان اوین برایم تعریف می کردند، شیخان بازجوی قدیمی مربوط به پرونده های مجاهدین بوده و اکنون که دادستانی تهران سعی دارد هر کسی که بازداشت می کند را به ارتباط با این سازمان ربط بدهد و برایش پرونده جعلی ساخته و پرداخته کند، از این بازجو استفاده می برد. پس از آزادی ام از زندان، بهروز که پس از یک دوره سخت بازجویی همراه با شکنجه توسط شیخان به زندان رجایی شهر منتقل شده بود، تلفنی برایم تعریف کرد که بر اثر شکنجه ها در بازداشتگاه از هوش رفته و دچار بیماری شده و حتا کارش به پزشکی قانونی کشیده بود و می گفت که پزشکی قانونی هم شکنجه شدن اش را تایید کرده بود اما با این حال قاضی حداد که با بهروز از زمان ریاستش در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب آشنا بود، این بار در جایگاه معاون امنیتی دادستان تهران، او را به ادامه سپری کردن زندان مربوط به پرونده کوی دانشگاه – که بهروز در آن پرونده به ۸ سال زندان محکوم شده بود اما در پی فوت تنها غمخوارش، مادرش، پس ازسپری کردن بیش از ۴ سال زندان آزاد شد – و نیز شلاق محکوم کرد.

اتهامی که حداد بر اساس آن برای بهروز حکم شلاق صادر کرد، توهین به رهبران نظام در سلول انفرادی بازداشتگاه ۲۰۹ بود. به خاطر می آورم آن روزهای سخت تابستان سال ۱۳۸۴ را که احمدی نژاد تازه به قدرت رسیده بود و بازجوهای بازداشتگاه ۲۰۹ دیگر به جای سیلی، مشت بر صورت متهمان می کوفتند! در آن روزها بهروز که توسط شیخان شکنجه شده بود (و آنطور که متوجه شدم گویا شیخان او را فریب داده  اما از آزادی اش جلوگیری کرده بود) در سلول انفرادی کاریدور کناری سلول من، معترضانه هر روز ساعت ها با مشت به در می  کوفت و به عوض شکنجه هایی که شده بود، سرتا پای حکومت و رهبرانش را …

وقتی می اندیشم که بهروز که بازمانده ی پرونده کوی دانشگاه در زندان است، به راستی بدون دلیل و اتهام، نزدیک به یک سوم از بهترین سال های شادابی و جوانی اش را در زندان گذرانده و حتی از ابتدایی ترین حقوق مربوط به زندانیان مانند مرخصی بی بهره بوده، غمگین می شوم و به خاطر می آورم اکبر محمدی و امیر ساران و ابراهیم لطف اللهی و ولی الله فیض مهدوی و امید رضا میرصیافی را که پس از آنکه جانشان را در زندان گرفتند، در بیرون از زندان شروع کردیم به نالیدن و مداحه سرایی! و اینگونه است که احساس خطر می کنم نسبت به سلامت جان بهروز و زندانیانی همانند او که اکنون نیازمند توجه و پیگیری و حمایت هستند و نه فردایی دیرتر از امروز!

زندانیان در رجایی شهر در بی قانونی مطلق بسر می برند. در آنجا امنیت وجود ندارد، بهداشت نیست، درمان معنا ندارد. مواد مخدر بی داد می کند. زندانی های خطرناک همدیگر را با چاقو زخمی می کنند، در گذشته نیز مواردی بود که زندانیان سیاسی به دست زندانیان خطرناک مجروح شده بودند. پیشانی دکتر فرزاد حمیدی را با فلاسک چای شکافته بودند. از مهرداد لهراسبی باجگیری کرده بودند. ارژنگ داوودی را به مرگ تهدید کرده بودند. امیر ساران و ولی الله فیض مهدوی در همین زندان به طرزی مشکوک جان دادند. کاش یک دانشجویی پیدا شود که در جلسات کاندیداهای انتخابات در مورد وضعیت بهروز و سایر زندانیان سیاسی غیر خودی و گمنام حرفی بزند. کاش یک خبرنگاری پیدا شود که در جلسات هفتگی سخنگوی قوه قضاییه در این باره از او سوالی بپرسد؛ از او بپرسد با جوانی ۱۹ ساله در اوج آرزوهایش چه کرده اند که اینگونه به فغان آمده است:

“در تیرماه ۱۳۷۸ من یک نوجوان ۱۹ ساله بودم که مانند همه دانشجویان دیگر آرزویی جز بهترینها را برای وطن عزیزم و مردمانش نداشتم. دوست داشتم همه مردم دنیا ایرانی را به چشم بهترین نگاه کنند. همه ما جوانان آرزو داشتیم آزاد باشیم و بر سرنوشت خودمان حاکم شویم و این را حق مسلم هر انسانی میدانستیم . در آن سن و سال فکر میکردم مملکتی که پدرانمان تحویلمان داده اند با همه مشکلاتش به ما تعلق دارد و ما میتوانیم آن را بازسازی کنیم. اما در شب ۱۸ تیر همه این تصورات از بین رفت. در آن شب کوچکترین تجمع و اعتراض دوستانم در کوی دانشگاه را با گلوله، چماق، زنجیر و گاز اشک آور پاسخ دادند. همکلاسی هایم را از پشت بام به پائین پرتاب کردند و دوستانم را با گلوله پرپر کردند. وقتی که ما در اعتراض به این جنایت رژیم که آن را به غلط منتخب خود میدانستیم، دست به تظاهرات آرام زدیم، بسیجی ها و انصار حزب الله به وحشیانه ترین روشها ما را سرکوب نمودند. هنوز هم چهره معصوم دختر دانشجویی را که به ضربات چاقوی سه بسیجی بشدت مجروح شده بود، همچنین تصویر دانشجوی دیگری که چشمانش توسط بسیجی ها از حدقه درآمده بود، بخاطر دارم. هنوز هم شبها خواب آن زنی را میبینم که با زنجیر کتک میخورد و از صورتش خون فواره میزد. هنوز هم طعم گاز اشک آور، باتوم، مشت و لگد را خوب به خاطر دارم. زمانی که من را دستگیر کردند رکیکترین فحشها را به من دادند و وقتی که اعتراض نمودم توسط ده بسیجی به مدت پانزده دقیقه به وحشیانه ترین شکل ممکن کتک میخوردم. طعمش را خوب به خاطر دارم. وقتی که برای اولین بار در سن ۱۹ سالگی من را به بازداشتگاه مخوف اطلاعات (۲۰۹) بردند و با چشمبند موقع رفتن زانوانم از ترس میلرزید. هر ماموری که میرسید مشتی، لگدی، سیلی و یا حداقل فحشی میداد و میرفت. طعمش را خوب به خاطر دارم. آری بازجویی های همراه با سیلی، لگد و فحش را، حتی آن موقعی که بازجو اسلحه کمری خود را در دهان من فرو کرده بود و میخواست به زور من را وادار کند تا اقرار به ناکرده ها نمایم خوب به خاطر می آورم. ماهها سلول انفرادی و بعد یک جلسه چند دقیقه ای دادگاه بدون حق داشتن وکیل، در نهایت حبسی که حتی تصورش را هم نمیکردم. مادر بیرون دادگاه گریه میکرد و بازهم زانوانم میلرزید. خودم نیز وقتی اشکهای مادر را دیدم گریه ام گرفت . آری خوب به خاطر دارم… چهار سال را در زندان در بین قاتلین و اشرار و زندانبانان قواد سپری کردم بدون آنکه مسئولین زندان اجازه یک روز مرخصی را به من بدهند. تا اینکه روزی خواهرم با گریه خبر فوت مادر را از پشت تلفن به من داد. باز هم گریه کردم و زانوانم لرزید، آری خوب به خاطر دارم. مسئولین زندان حتی حاضر نشدند برای تشیع جنازه مادرم چند ساعتی به من مرخصی بدهند.” (بخشی از رنجنامه ی بهروز جاوید تهرانی)

به راستی آیا این همه آزار و اذیت و غم و غصه و محرومیت حق بهروز جاوید تهرانی است؟

فیلم بیرون کردن عوامل صدا و سیما از دانشگاه علم و صنعت توسط دانشجویان

سه شنبه, می 19th, 2009


به گزارش هفت تیر 7tir.com  به نقل از آینده نیوز :  گروه کثیری از دانشجویان دانشگاه علم و صنعت، امروز در اقدامی اعتراض گونه به روند عدول رسانه ملی از بیطرفی و جانبداری آشکار این سازمان از نامزدی خاص، با سردادن شعارهای کوبنده، از ضبط برنامه توسط گروه اعزامی برنامه منطقه آزاد شبکه سوم سیما به شدت ممانعت کردند.

خبرنگار آینده که دانشجوی رشته مهندسی برق این دانشگاه است و از نزدیک شاهد این رویداد بوده، در گزارش خود آورده است: بر اساس اعلام قبلی برنامه منطقه آزاد که دیشب نیز تبلیغ برگزاری آن از شبکه سوم سیما به صورت زیرنویس پخش شد، قرار بود تریبون آزاد این شبکه ساعت 11 امروز دوشنبه 28/2/88 برنامه خود را در دانشگاه علم و صنعت ضبط کند .

راس ساعت مقرر این گروه تجهیزات و نفرات اعزامی خود را مقابل مسجد دانشگاه مستقر کرد. اما هنوز وسایل گروه به طور کامل مستقر نشده بود که دانشجویان با سر دادن شعارهای مختلف از انجام کار آنها ممانعت به عمل آوردند. گروهی از بسیجیان دانشگاه نیز از طریق آمپلی فایر مقابل مسجد در صدد کنترل فضا و ایجاد آرامش بر آمدند که به علت گستردگی دامنه مخالفت دانشجویان، موفق به این کار نشدند و در واکنش به اقدامات تحریک آمیز برخی دانشجویان بسیجی، دانشجویان مخالف نه تنها آمپلی فایر را شکستند بلکه تریبون گروه صدا و سیما را نیز سرنگون کردند.

در ادامه این گزارش آمده است : متعاقب این اقدامات، گروه دانشجویان مخالف که حدود 200 نفر بودند، با گروه دانشجویان بسیجی که حدود 50 نفر بودند به تبادل شعار علیه یکدیگر پرداختند. دانشجویان مخالف شعارهایی از قبیل نصرمن الله و فتح قریب مرگ بر این دولت مردم فریب/ دولت سیب زمینی، نمی خوایم نمی خوایم و در مقابل دانشجویان بسیجی نیز با سر دادن شعارهایی از قبیل مرگ بر منافق، آزادی اندیشه دروغه دروغه و سردادن شعارهایی دیگر به سمت دانشجویان مخالف حمله ور شدند و اندک زد و خوردی نیز رخ داد.

خبرنگار ما در ادامه گزارش خود آورده است: در دست یکی از دانشجویان معترض تراکتی وجود داشت که بر روی آن نوشته شده بود: صدا وسیما= کیهان تصویری.اعتراض دانشجویان دانشگاه علم و صنعت به روند جانبداری از آقای احمدی نژاد در برنامه های صداو سیما بود و دانشجویان می گفتند، چرا صدا و سیما که با بودجه ایرانیان اداره می شود، در خدمت گروهی خاص در آمده و برنامه منطقه آزاد شبکه سوم سیما نیز شب های قبل برنامه ضبط شده در چند دانشگاه کشور را با سانسور شدید و به نفع آقای احمدی نژاد پخش کرده است.

در پایان این گزارش آمده است: گروه اعزامی صداوسیما از سرناچاری و عدم امکان ادامه فعالیت، وسایل خود را جمع آوری کرده  و ساعت 13به بیرون از دانشگاه رفت. دانشجویان در هنگام بیرون رفتن عوامل صدا و سیما همانطور که در فیلم زیر می بینید شعار ” برون بیرون ” را سر می دادند :
.
فیلم بیرون کردن عوامل صدا و سیما از دانشگاه علم و صنعت

.
قبلی : فیلم قسمت های سانسور شده برنامه منطقه   آزاد انتخابات شبکه 3

ميرحسين : وقتي شعار توپ تانک بسیجی مي دهید به من بر می خورد

پنجشنبه, می 7th, 2009


هفت تیر 7tir.com: مهندس میرحسین موسوی موسوی در جواب دانشجویانی که علیه بسیج شعار می‌دادند با گفتن : “من به بسیج علاقه‌ دارم” موجب رنجش این دانشجویان شد . 
سفر میرحسین موسوی به کرمان و دیدار با مردم این دیار حاشیه‌هایی به همراه داشت.

به گزارش هفت تیر، میرحسین موسوی ساعت 9.40 دقیقه صبح چهارشنبه وارد کرمان شد و مورد استقبال جمعی از مردم کرمان قرار گرفت.

مهندس میرحسین موسوی نخست به گلزار شهدا رفت و بر سر مزار شهدا و مزار آیت‌الله حقیقی، از روحانیون بزرگ کرمان فاتحه خواند. سپس گلزار شهدا را به قصد دانشگاه شهید باهنر ترک کرد.

هفت تیر میر حسین موسوی کرمان

پس از خوش‌ آمدگویی مجری مراسم در سالن وحدت دانشگاه شهید باهنر که مهندس موسوی در ساخت آن مقام مشاور را داشته است،  مهندس میرحسین موسوی  به ایراد سخنرانی پرداخت.

در میان سخنرانی موسوی عده‌ای از اعضای بسیج شروع به اعتراض کردند که عده‌ای از دانشجویان با شعار “توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد ”  به آنها پاسخ دادند.

مهندس میرحسین موسوی  در جواب دانشجویانی که علیه بسیج شعار می‌دادند گفت: «وقتی شما این شعارها را می دهید  به من بر می‌خورد ، من به بسیج علاقه‌ دارم، من به بسیجی اعتقاد دارم که وقتی صندوق رای را به او می‌سپارند او مانند ناموسش از آن حفاظت کند».

دانشجویان همچنان شعار «نصرمن الهه و فتح قریب وای بر این دولت مردم فریب» را در اعتراض به سیاست‌های اقتصادی دولت نهم فریاد می‌زدند.

مصاحبه با یکی از دانشجویان شکنجه شده امیر کبیر که دیروز آزاد شد

چهار شنبه, می 6th, 2009

هفت تیر مصاحبه با دانشجوی شکنجه شده

“مي گفتند ما منافقيم. ضد شهدا هستيم. مي گفتند سايت امير کبير بر ضد نظام تبليغ مي کند. دنبال اين بودند ‏ببينند سايت ما چگونه اداره مي شود.”‏

هفت تیر 7tir.com: اينها سخنان يکي از 5 دانشجوي اميرکبيري است که ديروز، پس از روزهاي متمادي زندان انفرادي، شکنجه ‏و عدمن ارتباط با جهان خارج، آزاد شده است. او نيز که مانند 4 هم دانشگاهي ديگرش بين 200 تا 300 ‏ميليون تومان وثيقه آزادي داده، در گفت و گوي کوتاهي با ما ، از روزهايي گفته که روزي 2 تا 4 بار ‏‏”بازجويي” شده است. ‏

نريمان مصطفوي، کوروش دانشيار، حسين ترکاشوند، اسماعيل سلمانپور و ياسر ترکمن دو شب پيش از ‏زندان اوين آزاد شدند؛ در حاليکه 5 اميرکبيري ديگر همچنان در سلول و خانواده هاي آنان در بي خبري ‏مطلق به سر مي برند. ‏

اين 5 تن آثار روزهاي سخت زندان را هم بر جسم دارند، مانند کوروش دانشيار که در اثر ضربات وارده، ‏انگشتش شکسته و هم بقيه که “هم روحي و هم فيزيکي” تحت فشار قرار داشته اند که بگويند “منافق” و “ضد ‏شهيد” هستند. ‏

يکي از دانشجويان که به علت شرايط بد روحي و جسمي قادر به صحبت طولاني نيست، همه مدت زندانش ‏را، مانند بقيه، در انفرادي گذرانده است. ‏

از او مي پرسم:‏

‎روزي چند نوبت بازجويي مي شديد؟‎
يادم نيست. اما حداقل دو بار و گاهي تا چهار بار. ‏

شکنجه هم شديد؟‎
زياد. هم روحي و هم فيزيکي. نمي توانم بگويم چقدر. قصد خورد کردنمان را داشتند. ‏

‎توانستند؟‎
اگر توانسته بودند زود تر آزاد مي شديم. ‏

‎چه مي خواستند؟‏‎
مي گفتند ما منافقيم. ضد شهدا هستيم. مي گفتند سايت امير کبير بر ضد نظام تبليغ مي کند. دنبال اين بودند ‏ببينند سايت ما چگونه اداره مي شود. ‏

‎چگونه آزاد شديد؟‎
بگذاريد بقيه را بعدا بگويم. الان حوصله ندارم. ‏

‎اسمتان را بنويسم؟‎
نه ننويسيد. نمي ترسم. اما ننويسيد بهتر است. ‏

اين پنج دانشجو و ديگر دانشجويان زنداني پلي تکنيکي در طول مدت بازداشت از حق ملاقات با خانواده و يا ‏وکيل به طور کلي محروم بودند. ‏

به نوشته سايت اميرکبير دانشجويان آزاد شده گفته اند تيم بازجويي با ندادن اجازه ملاقات به دانشجويان و ‏حبس آنان در سلول هاي انفرادي و آزارهاي جسمي و رواني به شدت آنها را تحت فشار قرار داده است. ‏ارتباط با امريکا، اسرائيل، منافقين و افراد سياسي مختلف همراه با موارد ديگري چون استفاده از مشروب، ‏مواد مخدر و فساد اخلاقي از جمله اتهاماتي بود که به آنان منتسب کرده بودند. ‏

‏ و اينک ۵ دانشجوي ديگر دانشگاه اميرکبير، عباس حکيم زاده، مهدي مشايخي، مجيد توکلي، احمد قصابان و ‏مسعود دهقان همچنان دربندند. ‏

کوروش دانشيار، حسين ترکاشوند و اسماعيل سلمانپور در روز ۱۷ بهمن ماه درمراسم سالگرد درگذشت ‏مهندس بازرگان در مقابل حسينيه ارشاد بازداشت شدند. نريمان مصطفوي در روز ۶ اسفندماه و پس از ‏اعتراض دانشجويان اميرکبير به دفن شهيد در اين دانشگاه بازداشت شدند. ياسر ترکمن نيز روز ۱۹ اسفندماه ‏در مقابل دانشگاه توسط نيروهاي لباس شخصي بازداشت شد.

خوابگاه یا زندان دختران ؟

دوشنبه, می 4th, 2009

هفت تیر 7tir.com: عکسهایی که می بینید، نیاز به شرح ندارد. این عکسها، از نمای بیرونی یک خوابگاه دانشجویی دخترانه در شهر همدان گرفته شده اند. در این عکسها، تمامی پنجره ها با ایرانیت ضخیم پوشانده شده اند مبادا آفتاب و مهتاب، دانشجویان دختر را ببینند و یا آنها بتوانند نگاهی به بیرون بیندازند یا از نور روز و خورشید استفاده کنند!

اخیرا، دفتر تحکیم وحدت، در بیانیه ای که برای طرح مطالبات دانشجویان از کاندیداهای ریاست جمهوری منتشر کرده به این وضوع اشاره کرده است که در خوابگاههای دختران دانشجو، علاوه بر توهینهای فراوانی که به آنها می شود، نظارتهای شدیدی چون محدودیت ساعت ورود دختران به خوابگاه، منع استفاده از روسری و شال و لوازم آرایش در خوابگاه ها ، تماس با خانواده ها برای استفاده از اهرم فشار و تهدید علیه آنان و … اعمال می شود. این سیاستهای کنترلی علیه دختران دانشجو در خوابگاه ها در سالهای اخیر شدت زیادی پیدا کرده است، به شکلی که خوابگاه های دانشجویی برای دختران تفاوت چندانی با زندان ندارد.

عکس: از  مهوش مهاجر

اخبار داغ هفت تیر خوابگاه یا زندان دختران

اخبار داغ هفت تیر خوابگاه یا زندان دختران

کروبی: در نظام فاسد گذشته برخلاف حالا پس از زندان حق تحصیل داشتیم

یکشنبه, آوریل 26th, 2009

هفت تیر کروبی در جمع دانشجویان

هفت تیر 7tir.com: مهدی کروبی نامزد انتخابات ریاست جمهوری  در جمع دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی  دانشگاه تهران  در پاسخ به انتقادات دانشجویی درباره تحدید آزادی‌ها در فضای دانشگاه برای اساتید و دانشجویان اظهار كرد: «یادتان باشد كه چانه‌زنی و ریش‌سفیدی در این موارد مساله‌ای فرعی است. من بر این مساله پافشاری دارم كه همه چیز در چارچوب قانون و اختیارات عمل شود. ما می‌گوییم كه در دانشگاه، دانشجو هم باید درس بخواند و هم فعالیت سیاسی كند. كمیته‌های انضباطی هم مسوولیت دارند تا برای بچه‌ها ایجاد آرامش كنند. من با این تفكر است كه پی‌گیر مسائل دانشجویان بودم اما در روزگاری كه چیزی در اختیار ما نیست وزارتخانه‌ای كه ارتباطی با آن‌ها نداریم و چهره‌هایی كه آشنایی چندانی با آن‌ها نداریم، جز گفت‌وگو، رایزنی و ریش‌سفیدی نمی‌توان انجام داد اما آن‌چه مسلم است ما به هیچ وجه از وضع موجود راضی نیستیم؛ گرچه در عین حال باید چارچوب‌های قانون را رعایت كنیم».

وی تصریح كرد: «من همیشه گفته‌ام كه دانشجو حتی اگر موضع‌گیری سیاسی خلاف قانونی هم انجام داد و قانون‌گذار ناگزیر از برخورد با او بود – البته برخی بازداشت‌ها، تعلیق‌ها و اخراج‌ها اساسا جرم نبوده و بازداشت نداشته است – اما فرض می‌كنیم دانشجو سخنی گفت كه با قانون منافات داشت و بازداشت شد اما حالا كه آزاد شده نباید از تحصیل محروم شود. ما در نظام فاسد گذشته دانشجو بودیم، تبعید شدیم، با پخش اعلامیه‌های حضرت امام(ره) بازداشت و محكوم شدیم و زندان هم كشیدیم. اما وقتی از زندان بیرون آمدیم تحصیل‌مان را ادامه دادیم».

كروبی خاطرنشان كرد: «من بارها گفته‌ام كه اگر دولت به دست من باشد حتما وزیری خواهم گذاشت كه دانشجوی ستاره‌دار نداشته باشد. در دولت اصلاحات و مجلس ششم این مساله‌ای این‌چنین به وجود می‌آمد، گلایه‌ها از دستگاه قضایی بود، اما در این 3-4 سال وضع ما به جایی رسیده كه فرشته‌ نجات و رحمت ما دستگاه قضایی است. اگر روزنامه‌ای تعطیل می‌شود قوه‌ قضاییه با آن اعلام مخالفت می‌كند و هیارت نظارت بر مطبوعات راسا اقدام به تعطیلی روزنامه می‌كند. ما خودمان وضع را به این‌جا كشانده‌ایم و تنها راه برون‌رفت از آن حضور جدی در انتخابات و تغییر وضع موجود در قوه‌ مجریه است».

وی در بخش دیگری از سخنان خود درباره دانشجویان بازداشتی، گفت: «در رابطه با این عزیزان متاسفم. امیدوارم با یاری خداوند و تدبیر مسوولان امنیتی و قضایی، این دانشجویان آزاد شوند و بتوانند به تحصیل‌شان ادامه دهند».

وی در ادامه خطاب به دانشجویان گفت: «سعی كنید سوالاتتان را صریح و شفاف ولو تیغ‌دار و تلخ بیان كنید».

وی در پاسخ به سوال یكی از دانشجویان درباره موضعش برای فدرالیسم در ایران گفت: «اول بگویم كه این‌كه شما می‌گویید كردها در مرحله‌ اول انتخابات به آقای معین رای دادند شاید درست نباشد؛ چراكه در انتخابات گذشته من رای اول را در كردستان داشتم. علتش هم حمایت و طرفداری خانواده شهدا و امام جمعه اسبق استان از من بود. در كرمانشاه هم من اول و آقای هاشمی نفر دوم شده بودم. صبح 22 خرداد هم كه پای صندوق‌های رای می‌روید حقیر را فراموش نكنید».

دبیركل حزب اعتماد ملی همچنین در واكنش به درخواست دانشجویان مبنی بر اینكه سیاست شما برای آزادی دانشجویانی كه عنوان می‌كردند در بازداشت هستند، چیست، اظهار كرد: «بنده برای این دانشجویان همواره دعا كرده و اعتراض و تذكر خود را به مسئولان انتقال داده‌ام بنده هر كاری كه تاكنون از دستم برآید را انجام داده‌ام و پیگیر مسائل آن‌ها بودم بر این اساس خواسته شما برای آزادی دانشجویان باید بر مبنای این موضوع نباشد كه دانشجوی زندانی باید آزاد شود بلكه باید درخواست كنید كه نسبت به این قضیه بی‌تفاوت نباشیم؛ چرا كه در این زمینه «باید» معنایی ندارد؛ از این رو با قبول سخنان شما و در نظر گرفتن احساسات و عواطف‌تان اعتراض‌ها و حرف‌های شما را به مسئولان مربوطه انعكاس می‌دهم».

كروبی ادامه داد: «یكی دیگر از سیاست‌هایم در این زمینه آن است كه وزارت علوم در زمان ریاست جمهوری بنده تلاش كند كه هیچ دانشجویی در زندان نیفتد و یا برای آزادیش تلاش كنم».

دبیركل حزب اعتماد ملی در واكنش به این پرسش كه موضع شما در رابطه با سهمیه‌بندی جنسیتی و بومی‌گزینی چیست، گفت: «بنده بومی‌گزینی و سهمیه‌بندی جنسیتی را قبول ندارم چرا كه بر این باورم هر فرد باید بر اساس استعدادهایش و نمره‌ی كسب شده‌اش به دانشگاه برود».

وی افزود: «در مورد حق تحصیل دانشجویان نیز بر این باورم كه اگر حتی دانشجویی مجرم بود و خلافی را مرتكب شده و بر اساس آن به زندان رفت باید پس از دوره محكومیتش به تحصیل خود ادامه دهد و از تحصیل محروم نشود».

كروبی همچنین در پاسخ به این پرسش كه برنامه شما در رابطه با اصول 19 و 15 قانون اساسی در مورد حق تحصیل به زبان مادری چیست، اظهار كرد: «از جمله اختیارات رییس‌جمهور اجرای اصول قانونی است. از این رو تلاش می‌كنم همه اصول قانون اساسی از جمله اصول 19 و 15 را عملی كنم البته اگر روزی موانعی در این زمینه وجود داشت و نتوانستم آن‌ها را به سرانجام برسانم صادقانه این موارد را با مردم در میان می‌گذارم».

وی همچنین در رابطه با راهكارهایش برای آن‌چه رفع تبعیض بین قومیت‌ها عنوان شد، نیز گفت: «در صورتی كه ریاست دولت را به عهده گرفتم تلاش می‌كنم كابینه‌ای تشكیل دهم تا همه اقوام احساس كنند كه در این كابینه نماینده‌ای دارند به عبارت دیگر كابینه‌ی 70 میلیونی تشكیل می‌دهم به گونه‌ای كه مردم احساس كنند دولت برای خودشان است و در آن حضور دارند. البته در این زمینه از حضور نیروهای متخصص و باتجربه نیز بهره خواهم برد».

كروبی در رابطه با بحث گشت ارشاد نیز گفت: «به مجرد رای‌ آوردن گشت ارشاد را جمع می‌كنم؛ چرا كه این موضوع جزو روحیات و ادبیات بنده قرار نمی‌گیرد. راهكارم نیز این است كه نیروی اصلاح‌طلبی را به عنوان وزیر كشور انتخاب كنم تا مقام معظم رهبری پس از آنكه آن فرد را به عنوان جانشین فرمانده كل قوا در نیروی انتظامی انتخاب كردند آن فرد پس از مخالفت با این اعمال گشت ارشاد را جمع كند».

وی در ادامه تاكید كرد: «بنده در تلاشم كارهای زیربنایی را به گونه‌ای انجام دهم تا وضع موجود حتی اگر بهتر نشود بدتر نیز نشود. البته در این زمینه رویكردهایی را در نظر گرفته كه بعدها برخی بهانه نیاورند كه ولنگاری را در جامعه ترویج دادم. بنده كارهایم را با خشونت انجام نمی‌دهم بلكه با منطق و سلسله برنامه‌ریزی‌هایی فعالیت می‌كنم».

وی در واكنش به صحبت یكی از دانشجویان مبنی بر اینكه تضمین‌تان برای اجرایی كردن سخنان خود چیست، گفت: «شما می‌توانید به پرونده این چند سال من مراجعه كنید بنده همواره حرف‌هایی را زدم كه تا آخر پای آن ایستاده‌ام مثل بعضی‌ها حرف‌های بزرگی نمی‌زنم كه نتوانم آن را انجام دهم».

كروبی در توصیه به دانشجویان گفت: «اگر می‌خواهید از اطرافیان بنده و یا از ناحیه‌ی مهندس موسوی كسانی را دعوت كنید فضا را به گونه‌ای ایجاد كنید كه آن‌ها حاضر شوند در بین شما بیایند و سخنانش را به صورت شفاف بزنند همان گونه كه شما از ما انتظار بیان شفاف را دارید ما هم می‌خواهیم كه شفاف سخنانتان را بگویید شما مسائل ابهام‌آمیزی را مطرح می‌كنید كه ما نمی‌دانیم كدام درست و كدام نادرست است».

دبیركل حزب اعتماد ملی در پاسخ به پرسش دانشجوی دیگری در رابطه با نظارت استصوابی نیز گفت: «بنده همواره گفته‌ام كه با نظارت استصوابی مخالفم البته در حال حاضر همه چیز دست شورای نگهبان است و ناظرین بر اجرا غلبه دارند».

كروبی ادامه داد: «بنده تداركات‌چی نیستم بلكه رییس‌جمهوری هستم كه از اختیارات خود به نحو احسن استفاده می‌كنم آنجا كه در حوزه‌ی اختیاراتم نیز نباشد تلاش می‌كنم با رایزنی و گفتگو آن مسائل را رفع كنم».

وی همچنین اظهار كرد: «در این جلسه نامی از دكتر سروش برده شد آقای سروش به بنده محبت دارند و من نیز به ایشان علاقمندم البته این بدان معنا نیست كه ما همه‌ی حرف‌های یكدیگر را قبول داشته باشیم؛ بلكه من احترام خاصی برایشان قائل هستم ایشان شخصیت علمی است كه برخی از نظراتشان را قبول دارم و برخی را نیز قبول ندارم و این در مورد موضع ایشان نسبت به بنده نیز صدق می‌كند».

وی اظهار كرد: «تصور كنید دو كاندیدا هستند كه هردو سابقه و خدماتی دارند و شما باید بین اینها تبلیغات یک نفر را انجام دهید. این كار اولا موجب ایجاد شور انتخاباتی می‌شود و دیگر این‌كه هركدام از این افراد مخاطب‌هایی دارند و افرادی را جذب خود می‌كنند».

رییس مجلس ششم یادآور شد: «وقتی شور انتخاباتی وجود داشته باشد و نفرات بیشتری در انتخابات شركت كنند مثلا 32 میلیون واجد شرایط، سخت است كه رقیب بتواند بیش از نیمی از آرا را به دست گیرد. اما اگر میزان شركت كننده به 26 میلیون رسید، آنها می‌توانند همان اول رای بیاورند. عقیده‌ی ما این است كه تعدد كاندیدا در این حد جمعیت شركت كننده را بالا خواهد برد و باعث می‌شود انتخابات در مرحله‌ی اول به نفع رقیب پایان نپذیرد».

كروبی در پاسخ به پرسشی درخصوص انتقاد از وضعیت زنان در جامعه اظهار كرد: «توجه داشته باشید كه بیشتر مشكلات ما در این زمینه مشكلات فرهنگی و آداب و رسوم است و مسائل شرعی نیست كه محل اشكال است؛ هم‌چنان كه شاهد هستیم فقهای ما نظرات خوبی در مورد ارث و دیه ارایه می‌دهند».

وی اضافه كرد: «من تا كنون به‌ویژه زمانی كه در قدرت بودم آن‌چه توانسته‌ام را عمل كرده‌ام و اگر هم نتوانسته‌ام حداقل آن را بیان كرده‌ام».

دبیركل حزب اعتماد ملی درباره‌ی لزوم رسیدگی به مناطق جنگی در دوره‌ی فعلی گفت: «من این برنامه را دارم كه به مناطق جنگی عقب‌افتاده اولویت خاص جهشی بدهیم تا بتوانند پیشرفت كنند. معتقد هستم در این مناطق باید كار تند و سریعی انجام شود و حتی ممكن است افراد خاصی را زیر نظر خودم برای این كار انتخاب كنم».

كروبی در پایان در پاسخ به دانشجویی كه از وی می‌خواست برای دانشجویان بازداشتی هم مثل حسین لقمانیان روزه سیاسی بگیرد، گفت: «من در آن موقع قدرت و امكانات داشتم اما اكنون اگر از شدت گرسنگی روزه بمیرم هم كسی اعتنایی نمی‌كند. اما به هر حال ما پی‌گیر وضعیت دانشجویان هستیم».

چه می گذرد بر دانشجویان زندانی

شنبه, آوریل 25th, 2009

 هفت تیر دانشجویان زندانی

هفت تیر7tir.com: به قلم مجتبی سمیع نژاد-سلول انفرادی؛ چه آن را دریچه‌یی باشد به نزدیک سقف و چه آن‌که دریچه‌یی کوچک به پایین در داشته باشد، تا غذایت را از آن بدهند، چه در آن شیر آب دست‌شویی باشد و چه نباشد، چه هر چند ساعت یک‌بار بیایند و از سوراخ بالای در نگاه‌ات کنند که در چه حالی و بلایی بر سر خودت نیاورده‌یی، چه لامپی در آن باشد که همیشه روشن باشد و یا گه‌گاهی خاموش‌اش کنند… هر چه و هر چه که باشد، مصداق بارز شکنجه است…

در سلول انفرادی با جهان واقعی بی‌ارتباطی خاصی وجود دارد، هیچ خبری به زندانی نمی‌رسد، هیچ ارتباطی با دنیای بیرون وجود ندارد، هیچ وسیله‌یی برای حتا سرگرمی در آن نیست، هیچ نوشته‌یی نیست که بخوانی، اگر باشد قرآنی است و مفاتیحی که اگر روزی فرصت کنی هفت‌بار جوشن‌کبیرش را برای ده روز متوالی بخوانی، تا مدعیان کلیددار بهشت اراده نکنند، دری به رحمت به روی‌ات باز نمی‌شود… در این فضا ذهن زندانی خالی می‌شود، تنها راه چاره رهایی است، زندانی دست به هر چیزی می‌زند، از فکر خودکشی گرفته تا خودفروشی (نه از نوع جسمی اش) از ایستاده‌گی تا سر حد مرگ و از شکستن و شنیدن صدای زاری. همین جا است که سلول انفرادی مصداق بارز شکنجه است…

زندانی زیر این فشار است و جلسه‌های بازجویی صدها فشار دیگر روی زندانی می‌گذارد؛ او تهدید می‌شود، کتک می‌خورد، دروغ می‌شنود، گاهی مجبور می‌شود صدای مادرش را بشنود، گاهی مجبور می‌شود برای دوست‌اش نگران شود، گاهی به شک می‌افتد که ای وای چه قوم الظالمینی بودم من (به تازه‌گی که «مضلین» هم می‌شوند)، گاهی استحاله می‌شود، گاهی اماله می‌شود و یا تهدید به اماله می‌شود، گاهی از بینی‌اش خون می‌آید، گاهی صورت‌اش سرخ می‌شود، گاهی دل‌اش خون می‌شود، گاهی با لوازمی جدید آشنا می‌شود، گاهی در برابر دوربین‌های تلویزیونی قصه‌ی شب می‌گیرد… همین‌جا است که سلول انفرادی می‌شود مصداق بارز شکنجه
گاهی سلول انفرادی طولانی می‌شود، طول روزهای‌اش و تاریکی‌‌ی شب‌های‌اش؛ و گاهی مدت هفته‌های‌اش و در بسیار؛ تعداد ماه‌های‌اش. و در این گیر و دار و سکوت مرگ‌آور، زندانی باید فکر کند که آیا باید پای برگه‌یی یا برگه‌هایی را امضا کند که: «مطالب فوق را در صحت سلامت جسمی و روحی تایید می‌کنم» یا نه؟ و یا بهتر این‌که آیا قبول می‌کند که پرونده‌یی داشته باشد، آن هم از نوع قطورش یا خیر؟ که البته بهتر است قبول کند یا مجبور به قبول کردن بشود؛ اگر نه، یا فریادهای چند اتاق آن‌طرف‌تر بیش‌تر بلند می‌شود یا از تنها نعمت جهان که دیدن کسی است به نام «بازجو» شاید برای روزها و هفته‌ها کفران نعمت تلقی شود… پرونده باید کامل شود؛ آن نام‌نبرده و به خاطر چشم‌بند نادیده، آخر شغل‌اش این است، از این راه ارتزاق می‌کند و یک در دنیا و صد در آخرت می‌گیرد…

۹ دانش‌جوی دانش گاه پلی‌تکنیک بیش از دو ماه است که به سلول انفرادی‌اند، به رسم «سلول انفرادی» ارتباطی با دنیای خارج ندارند، به همین رسم و به دنباله‌ی آن از دیدار خانواده و داشتن وکیلی که کمک‌شان باشد محروم‌اند، هنوز اتهام مشخصی ندارند، چرا که اتهام‌ها بعد از این «بازداشت موقت» که برخی از تبهکاران همین قدر به زندان محکوم می‌شوند، تفهیم می‌شود. خبر‌ها از شرایط بد روحی و جسمی آن‌ها حکایت دارد. کم‌تر شنیده شده که موی سر یک زندانی آن هم در سلول انفرادی از ته تراشیده شده باشد، اما در مورد اسماعیل سلمان‌پور شده، که «هوش‌یاری و تمرکز مناسب برای آگاهی از محیط پیرامون خود را نداشته» همین‌جا است که سلول انفرادی نقض آشکار حقوق‌بشر است. وقتی محمد پورعبدالله را از قزل حصار کرج تا سلول انفرادی اوین تهران می‌آورند تا آن برگه‌ها که امضا نکرده امضا کند، پیدا است که چه رنجی است بدان زندان زندانیان را…

مجید توکلی، حسین ترکاشوند، اسماعیل سلما‌ن‌پور، کوروش دانشیار، احمد قصابان، عباس حكيم زاده، نريمان مصطفوي ،مهدي مشايخي، یاسر ترکمن، شبنم مددزاده و به تازه‌گی مسعود دهقان یازده دانش‌جویی هستند که در سلول انفرادی زندان اوین روزگار به سختی می‌گذرانند و کیست که نداند سلول انفرادی یعنی شکنجه‌گاه و کیست که نداند با نام گذاشتن سوئیت به جای سلول انفرادی تشویش اذهان عمومی می‌کنند، تا اقدام علیه امنتی ملی و تبلیغ علیه «نظام»شان جا افتد و سیل کوچک مراسم‌های خودجوش استقبال در فرودگاه برای «حماسه»‌ی کوچکی و «اقتدار ملی»‌ی از دست رفت از رونق نیافتد.

داشتن سلول انفرادی نشانی دیگر برای سرافکنده‌گی یک ملت است که ما باشیم، و نشانی دیگر است برای وجود نقض حقوق‌بشر در ایران. دانش‌جویان زندانی را آزاد کنید…

پاسخ زنان به 30 سال حضور گشت ارشاد در سطح شهر : ارشاد نشده ایم

دوشنبه, آوریل 20th, 2009

گشت ارشاد

هفت تیر 7tir.com: سارا امروز 43 ساله است، نقاش و کارمندي با سابقه بيست ساله. مريم روزنامه نگار است ودر ميانه 40 سالگي، متاهل و داراي دو فرزند دانشجو. طناز 24 ساله است و کارگردان تئاتر، ليسانسه. رويا، 26 ساله، دانشجو. يلدا، 39 ساله، ليسانس، داراي دو فرزند و مقيم خارج از کشور. شيدا، 25 ساله بازيگر تئاتر، ليسانسه
آيا اين اطلاعات مختصر کافي نيست تا بدانيم اين زناني که بدون استثنا تجربه‌اي تاريک و فراموش نشدني را ته قلبشان دارند جايي که هرگز دست کسي بهش نمي‌رسد آن آدم‌هايي نيستند که تا به حال فرار کرده باشند، تا به حال تن فروشي کرده باشند و مواد مخدر مصرف کرده يا فروخته باشند. فقط، اين زنان در يک لحظه خيلي عادي زندگي که با روز قبل همان ساعت و همان لحظه فرقي نداشته است. به دليل پوشيدن روسري به جاي مقنعه در محل کار، به دليل «مش، رژ، ريمل و رژگونه»، به دليل فقط چهار انگشت کوتاه بودن مانتو وبه دليل جوراب نازک دستگير شده‌اند.
تجربه تاريک و فراموش نشدني اين زنان هر کدام مربوط به يک دوره از اين 30 سال است. يکي سخت، ديگري سخت‌تر يکي با دست بند و شلاق آن يکي با بازداشتگاه و اين اواخر انگار ارشاد. همه‌شان مي‌گويند سخت بوده آنها که از تجربه هم خبر ندارند هر کدام فکر مي‌کنند مال او سخت‌تر از همه بوده است. از دور چه سخت و چه سخت‌تر تاثير اين تجربه به همه آنها حسي کمابيش شبيه هم داده است. تجربه تحقير و توهين نگذاشت تاثيري را که قرار بود بر آنها واقع شود بگيرند. مجريان را شايسته نصيحت و ارشاد نديده بودند. در واقع با تعاريفي که از شرايط مي‌دهند به نظر هم نمي‌رسد قرار بر ارشاد بوده باشد. ديالوگ‌ها، تهديدها و حرف‌هايي که زنان از مقامات پايين دستي مراکزي مي‌شنيدند که برده مي‌شدند تا در دوره‌اي مجازات و تنبيه و در دوره‌اي ديگر ارشاد شوند. آنچنان به خاطر مانده است و مي‌گويند، آنچنان مي‌ماند که با گذشت 20 سال، 15 سال و 10 سال هنوز سنگين است.
هرگز کسي از اين زنان معذرت نخواست. اواخر سال‌هاي 60 و در دهه 70 امثال سارا، مريم و يلدا آنقدر با روح و جسم و روان خود چيزي را تجربه کردند و کردند تا بالاخره در اوايل 80 آن چيز شد طرح ساماندهي مد و لباس و شد طرح حجاب و عفاف و آن چيز شد ارشاد. وقتي شعارهايي با چنين محتوايي مطرح مي‌شد و در و ديوارهاي شهرها را زينت مي‌داد، اواخر 60 و در دهه70 که: «خواهرم حجاب تو مشت محکمي بر دشمنان است»، «براي احترام به خون شهيدان حجابت را حفظ کن»، «بي‌حجابي زن نشانه بي غيرتي مرد است»، «بي حجابي نشانه پايمال کردن خون شهيدان است» خوب طبيعي بود زناني که در دسته خوب حجاب‌ها يا با حجاب‌ها نبودند درجبهه دشمن قرار مي‌گرفتند. انگار برخورد با زنان به نوعي مبارزه با دشمن در فضاي جنگي است که در آن نه از نصيحت و نه ارشاد خبري است. سال‌ها بعد گفتند برخورد قهري و تنبيهي غلط است و آن چيز شد ارشاد و شد تذکر زباني. هر چند که همين هم به اندازه کافي زخمي مي‌کند. کسي هست که از رفتار خشني که آن روزها به کار مي‌بستيم و امروز فهميديم نادرست و غير انساني است از اين زنان معذرت بخواهد؟ مسووليت زخم‌هاي سارا، مريم، طناز، رويا و … را چه کسي بر عهده مي‌گيرد؟ چه کسي بايد بيايد و بگويد من از دست‌بندي که به تو زدم از دو شبي که تو را در کنار زنان آسيب‌ديده در يک سلول انداختم از شلاقي که بر کمرت نواختم معذرت مي‌خواهم؟

گشت ارشاد

سارا در يک صبح زود پاييزي که محل کارش، آزمايشگاه طبي خيلي شلوغ بود و او بدو بدو نمونه‌هاي خون مراجعه کنندگان را مي‌گرفت کسي از او پرسيد چرا به جاي مقنعه روسري سر کرده‌اي، روسري‌ات چرا عقبه؟ سارا جواب لباس شخصي را داد. لباس شخصي عصباني شد. ما به سارا بدهکاريم چون چند روز بعد حکم جلب سارا به محل کارش رسيد «سال 68 بود. انگار در محل‌هاي کار مقنعه اجباري بود اما من مقنعه سر نمي‌کردم. ما 4 نفر بوديم که دو نفرمان با مامور درگيري لفظي پيدا کرديم. فکر نمي‌کردم حکم جلب فرستاده شود. نه تو خانه و نه در محل کارم کسي منو مقصر ندانست چون فقط چند تار موي من بيرون بود که اين هيچ معني نمي‌داد. اولش برايم خنده دار بود آخر به چه گناهي من را دادگاه مي‌بردند. »
بالاتر از پل رومي خانه مصادره‌اي بود. آن روزها که الان به ستاد رسيدگي به شکايات مردمي تبديل شده است. آن روزها خيلي از زنان طرف ديگر امکانات اين فضا را ديده بودند: «در سالن بزرگ آن خانه مصادره‌اي يک پيانوي قديمي و زيبا قرار داشت. خانه لوسترهاي بزرگ و مجلل داشت. به در و ديوار شلاق‌ها را آويزان کرده بودند. آن روز پنجشنبه بود. با مامانم رفتم. من را بردند داخل گفتند بايد بازجويي شوم. وقت اداري تمام شد و من بازجويي نشدم. آن شب و جمعه شب هم آنجا ماندم. در يک سالن بزرگ که کف آن موکت بود ما را نگه داشتند و همان جا مي‌خوابيديم. بيشتر زن‌ها مثل من بودند تو محل کارشون گرفته بودنشان. 30 نفر بوديم. يک عده را هم تو ميهماني گرفته بودند. مامورهاي آنجا خيلي بد نبودند اما يک شب يک کسي آمد و به ما توهين كرد. بعدا بعضي از خانم‌ها موقع دادگاه اعتراض کرده بودند به رفتار اين آدم و آنها گفتند نبايد اين کار را مي‌کرده.»
ترس: «سنم کم بود. ترسيده بودم. از بلاتکليفي بيشتر بدم مي‌آمد. همه‌اش از خودم مي‌پرسيدم همه اينها به خاطر مقنعه سر نکردن است. دادگاه ما تو همان جا بود. رئيس دادگاه پشت يک ميز مي‌نشست و تک تک ما را مي‌ديد. رئيس دادگاه خيلي آدم را تحقير مي‌کرد. مي‌گفت شلاق که بخورين آدم مي‌شين. من اصلا جوابش را نمي‌دادم چي داشتم بگويم. تعهد امضا کردم. به جرم بدحجابي در انظار عمومي 15ضربه شلاق برام نوشت. بيشتري‌ها حکم شلاق گرفتند. آنها که تو ميهماني گرفته بودنشان 30 تا 40 ضربه شلاق گرفتند. »
«به خانواده ما گفته بودند که آزاد مي‌شويم اما نگفتند که شلاق مي‌خوريم. قيافه زني که شلاق مي‌زد را تا بميرم يادم نمي‌رود. او هم جوان بود. زن خوبي بود. کلا اين کاره نبود. تا حکم را قاضي مي‌داد بلافاصله ما را مي‌بردند كه به نوبت شلاق بخوريم. قبل از من مردي بود كه معتاد بود. کلي شلاق خورد. زير بغلش را گرفتند آوردنش بيرون. زني که بايد منو شلاق مي‌زد ديد دختر جواني هستم گفت مي‌زنم زمين تو داد و بيداد کن. 15 تا را از رو لباس زد اما آرام. فکر کنم به همه نزده بود مي‌گفت چيزي نگين حالا نمي‌دانم اين نقشه خودشان بود که فقط ما را بترسانند و الکي شلاق بزنند يا نه. تمام که مي‌شد از در ديگري از ساختمان مي‌رفتيم بيرون. مثل اينکه همه را در يک روز شلاق مي‌زدند صداي داد و بيداد مي‌آمد.»
ترس از شلاق: «دخترهاي 14، 15ساله بين ما بودند، گريه مي‌کردند و خيلي ترسيده بودند. اما من مات و مبهوت بودم. نمي‌خواستم جلوي آنها گريه کنم. ما را تهديد مي‌کردند اين حکم به عنوان سوءسابقه حساب مي‌شود اما حساب نشده بود الکي گفتند.»
بعد از آن: «بعدش کميته مي‌ديدم مي‌ترسيدم اما الان نه. به تجربه‌هاي زندگي‌ام احترام مي‌گذارم. تجربه‌هاي بد به آدم خيلي چيزها ياد مي‌دهد. اين خيلي تجربه بدي بود.»
سارا امروز 43 ساله است. نقاش و کارمند با 20 سال سابقه کار.

ما به مريم بدهکاريم. سال 66 است و مريم با دختر 4 ساله اش براي خريد به خيابان ولي عصر آمده: «با هر معياري فکر مي‌کنم مي‌بينم آدم بدحجابي نبودم. موهايم مش داشت، آرايش هم داشتم اما آن موقع مانتوهاي بلند و گشاد مد بود که اصلا بدن نما نبود. با بچه‌ام سوار ميني‌بوس شدم. از جمهوري به وزرا. اول زن‌هاي قرتي را مي‌گرفتند اما هر چه به وزرا نزديک‌تر مي‌شديم زناني با موهاي خاکستري و زنبيل به دست به جمع ما مي‌پيوستند. هر جنس مونثي را مي‌گرفتند. انگار آنها بايد 100 زن را تحويل مي‌دادند و مختصات زنان اصلا برايشان مهم نبود. تو ميني‌بوس مثل کنسرو ما را چپاندند. يک سوم خانم‌ها را با بچه‌هايشان گرفته بودند. بچه‌ها جيغ مي‌کشيدند و گريه مي‌کردند. وقتي اعتراض مي‌کرديم به اين بچه‌ها رحم کنيد مي‌گفتند مي‌خواستي آن موقعي که جلو آيينه مي‌ماليدي به اين فکر کني که بچه‌داري. بعد از اينکه ماشين پرشد زن‌ها شروع کردند آرايش‌هايشان را پاک کردن. يادمه يک زن براي اينکه ريملش را پاک کند از ترس همه مژه‌هايش را کند. تو وزرا همه ما را ريختند در يک اتاق 30 متري. 3، 4 ساعت ما را آنجا بلاتکليف نگه داشتند. جرم من شد داشتن مش، ريمل، رژ و رژگونه. 6 بعدازظهر گفتند دفترچه بسيج بياوريد گرو بگذاريد و آزاد شويد و فردا 8 صبح برويد دادگاه. آن شب خيلي سخت گذشت حرف شلاق بود و من از شلاق مي‌ترسيدم. دوستي مي‌گفت من برايت بي‌حس کننده مي‌زنم تا دردت نگيرد. چون جايي که نوک شلاق مي‌خورد گوشتت مي‌پرد. آن شب همه تو اين ترس بوديم. فردا تو دادگاه تمام آن خانم‌هاي شيک پوش با مانتوهاي کهنه و روسري‌هاي تا نوک دماغ آمده بودند. خيلي مردها را تحريک مي‌کردند. به شوهرهامون مي‌گفتند مي‌داني زنت را با چه ريختي گرفتيم. خيلي از زنها از مردهاشون حساب مي‌بردند و خب جو عصبي پيش مي‌آمد. بعد از اينکه ما را اين همه ترساندند و با شوهرهاي ما هم صحبت کردند. يک خانمي آمد گفت حالا ما با شما چه کار کنيم با خنده. يک دفعه انگار يک آدم ديگه‌اي شده بود. همه گفتند ما را ببخشيد. او هم با خنده گفت باشه شما را مي‌بخشيم. آنجا اصلا حالت ناصحانه وجود نداشت بيشتر آمرانه و خشن بود. من آن موقع با خودم فکر مي‌کردم اين آدم‌ها خيلي هم مساله‌شان تزکيه اجتماعي نيست. موظف شدند کاري انجام بدهند و دارند انجام وظيفه مي‌کنند.»
بعد از آن: «بعد از آزادي روحيه‌ام به قدري عوض شده بود که تا 2، 3 ماه مثل خانم‌هاي سن بالا بيرون مي‌رفتم. شان انسان با اين برخوردها به کلي مخدوش مي‌شود. آن زمان خانه من بغل خانه خانواده شوهرم بود. آنها فهميدند که من را گرفتند. بهتر بود اين اتفاق نمي‌افتاد. کم کم به انتخاب و سليقه‌هاي خودم برگشتم و من فکر مي‌کنم بعد از اين همه سليقه‌هاي مردم را نتوانستند عوض کنند و زور مردم بيشتر بوده است. »
مريم روزنامه نگار است ودر ميانه 40 سالگي، متاهل و داراي دو فرزند دانشجو.

ما به طناز بدهکاريم. طناز 18 ساله وقتي شش سال پيش اولين کارش را شروع مي‌کرد نمي‌دانست اين ساختمان بي‌نام و نشاني که سر کوچه اين شرکت است و هر روز يک عالمه آدم جلوي آن صف مي‌کشند دادگاه است. طناز فکر مي‌کرد اينجا يک فروشگاه دولتي است. «زمستان بود. مامانم من را رساند دم محل کارم و رفت. من هنوز تو ساختمان نرفته بودم که يک لباس شخصي سرم داد زد که اين چه سر و ريختي است، گفتم به شما چه مربوطه گفت بيا نشانت بدهم. خنده‌ام گرفت فکر کردم منو مي‌برد تو فروشگاه. ديدم آنجا همه گريه مي‌کنند و صداي جيغ مي‌آيد. مردي که منو دستگير کرده بود مسوول شلاق مردها بود. آمده بود سيگار بخرد که منو ديده بود. از آن لحظه قرار گذاشتم به اينها جواب ندهم و هيچ اعتراضي نکنم. چند تا سي دي موسيقي کلاسيک تو کيفم داشتم تا آنها را ديد گفت سي دي مستهجن هم که داري. از يک‌طرف دلم براي ناداني آن آدم مي‌سوخت از يک طرف ديگر فکر مي‌کردم چرا اين آدم‌ها اين سيستم را اداره مي‌کنند. يک سري خانم آنجا دورم را گرفتند و با حرف‌هاشون حسابي روحيه‌ام را تضعيف کردند. مي‌گفتند ريختشو نگاه کن، با اين ابروهايي که برداشتي فکر مي‌کني کي تو را مي‌گيره، آقاي فلاني براي ما سگ پاکوتاه آوردي. چون شلوارم روي کفش قرار مي‌گرفت. هر کي از سرباز تا بالاتر‌ها رد مي‌شد يک طعنه‌اي مي‌زد. 8 صبح من را گرفتند تا 4 بعدازظهر هنوز تکليفم معلوم نبود و به خانواده‌ام هم خبر نداده بودند. ساعت 4 گفتند قاضي رفته بايد بري بازداشتگاه. من را به دست چند تا دختر کم سن و سال آسيب ديده دست بند زدند.
همان آقاي شلاق زن با ماشين شخصي‌اش ما را سوار کرد برد وزرا. نفري هزار تومان هم از ما پول گرفت که ما را رسانده. منو بردند زيرزمين وزرا. زنهاي زنداني خلاف سنگين به قول خودشان داشتند. دخترهاي کم سن و سال بودند. 15، 16 ساله. قبل از اينکه برويم بازداشتگاه روسري و بند کفش‌هايمان را از ما مي‌گرفتند. بايد بازديد بدني مي‌شديم، خيلي بد بود. ما جلوي خلاف سنگين‌ها بايد کاملا لباس‌هايمون را در مي‌آورديم. آنها طعنه مي‌زدند. با وقاحت تمام بازديد بدني انجام مي‌شد. خيلي سخت بود.»
سلول: «تو سلول منو با 7 نفر دختر آسيب ديده انداختند. دو تا تخت بود با چند تا پتوي کثيف. هر چي التماس کردم منو تو انفرادي بيندازند قبول نکردند. لباس زندان تنم کردند. مقنعه خاکستري بلند مانتو خاکستري تا قوزک پا. ساعت 6 عصر مامانم آمد. فکر کردم بروم بالا ديگه آزادم اما مامانم گفت وقت اداري تمام شده بايد امشب بماني اينجا. مجبور بودم در برابر آدم‌هايي ساکت بمونم که در حالت عادي حتي حاضر نيستم کفشم را جلوي پام جفت کنند. موقع شام يک قابلمه گنده گذاشتند وسط بدون قاشق و چنگال. بايد با دست مي‌خورديم. تصميم گرفتم شب نخوابم چون احساس مي‌کردم ممکنه هر بلايي سرم بياد. فرداي آن روز 3 بعداز ظهر آزاد شدم و يک هفته بعد بايد مي‌رفتم دادگاه.»
آن هفته: «از بازداشتگاه تا دادگاه آن يک هفته حالم خيلي بد بود. احساس مي‌کردم تازه فهميدم اين همه سال کجا زندگي کردم. دلم براي خودم سوخت. فهميدم به عنوان يک شهروند تو کشورم هيچي نيستم. حاضر بودم شلاق بخورم اما ديگه تو آن بازداشتگاه برنگردم. حکمم شد 100 هزار تومان جريمه نقدي.»
تاثير: «اصلا. چون بايد از آدمي که داراي اخلاقيات است تاثير گرفت و من آنجا چنين کسي را نديدم. الان تنفر و خشم دارم. هنوز هم اسم و قيافه آن آدم‌ها يادمه جوري که انگار مهمترين آدم‌هاي زندگي‌ام بوده‌اند. پوششم هم مثل سابق است.»
طناز امروز 24 ساله است و کارگردان تئاتر، ليسانسه.

گشت ارشاد -حجاب اجباری

يلداي 19 ساله قرار است با دوستان بروند امامزاده صالح تجريش سال 69. سر تا پا مشکي فقط جوراب نازک مشکي‌اش کمي از کفشش معلوم است. «خانمي صدام زد گفت يک لحظه بيا اينجا باهات صحبت کنم بعد مي‌تواني بروي. بعد که رفتم تو ميني‌بوس فهميدم راست نگفته. اول مارا بردند وزرا پرونده تشکيل دادند بعد رفتيم پل رومي. تو ميني‌بوس مامورها به ما اميد واهي مي‌دادند که کاري با شما نداريم. ما دوشب در خانه پل رومي خوابيديم. ما را بردند تو يک سالن بزرگ که موکت داشت. مسوول آنجا خيلي بد دهن بود. هر بار در آنجا باز مي‌شد دستش را به سينه مي‌کوبيد و ما را نفرين مي‌کرد که الهي رو سنگ مرده شور خانه بخوابين و از اين حرف‌ها. غير از اين خانم تا روزي که حاکم شرع آمد تو راهرو پشت يک ميز نشست ما هم دورش جمع شديم تا حکمهايمان را بگيريم اصلا کسي را نمي‌ديدم. فقط صبح‌هاي زود با صداي گريه و جيغ از خواب مي‌پريدم. مي‌گفتند زن‌هايي که جرم سنگين دارند را شلاق مي‌زنند. من چون بار اولم بود بدون جريمه آزاد شدم اما يک دختري جلوي من بود که حاکم بهش مي‌گفت تو را تا حالا دو بار گرفتم اين دفعه بايد شلاق بخوري تا آدم شوي. وقتي آزاد شدم آنقدر فشار بهم آمده بود که بابام هيچي نگفت.»
تاثير: «مي‌خواستم فقط از ايران بروم و رفتم. تا مدتها بعد بيرون ايران هم وقتي ماشين پليس مي‌ديدم تنم شروع مي‌کرد به لرزيدن.»
يلدا امروز 39 ساله است، ليسانس وداراي دو فرزند و مقيم خارج از کشور.

روياي 24 ساله قرار است از متروي ميرداماد براي خريد به بازار برود. سال86 «مانتوم کوتاه نبود چهار انگشت جلوش باز بود. خانه ما خيلي نزديک مترو بود. به خانمي که منو گرفت گفتم بروم خانه مانتوم را عوض کنم يا اگر سنجاق قفلي داري بده بزنم جلوي مانتو گفت کاري نداريم باهات. فقط تو ماشين يک تعهد مي‌دهي و مي‌روي. آن موقع خيلي مودب بودند اما بعدش تو ماشين عوض شدند. تو ماشين گير افتادم. همه تيپ‌ها معمولي بود. نمي دانم چطور آنها را گرفته بودند. تو ماشين خيلي فضا بد بود. همه استرس داشتند. به نظرم وضعيتي نداشتم که مستحق اين رفتار باشم. انگار دزد گرفته بودند. تو وزرا وحشتناک بود. اصلا گوش به حرف ما نمي‌دادند. يک دختري ناراحتي قلبي داشت حالش به هم خورد اصلا نگاهش هم نمي‌کردند انگار يک تکه آشغال افتاده بود رو زمين. يک خانم از ما عکس مي‌گرفت. يک تخته وايت‌برد که مشخصاتمان روش نوشته شده بود را دستمان مي‌دادند و عين مجرمين از دو زاويه از ما عکس مي‌گرفتند.»
تاثير: «ارشاد نشدم. خيلي تحقير شدم. باورم نمي‌شود يک همچين کار کوچکي چنين برخورد شديدي داشته باشد. وقتي برگشتم پدرم خيلي دعوام کرد. از آن به بعد ترس عجيبي از گشت‌ها دارم وقتي مي‌دانم کجا هستند از 10 کيلومتري آنجا هم رد نمي‌شوم. اين درست نيست آنقدر اين مسائل را براي ما بزرگ کنند که مسائل مهمتر به چشم ما نيايد وقتي بيرون مي‌روم به خاطر پليس احساس امنيت نمي‌کنم. اين رفتار غيرمنصفانه را هم هرگز فراموش نمي‌کنم.»
رويا امروز 26 ساله است و دانشجو.

شيدا سال گذشته در سيد خندان دستگير مي‌شود. مانتوش کوتاه است. «يك ساعت تو ماشين نشستيم تا پر شود. خانمي که منو گرفت با سرباز گروهشان دعواش شد بهش گفته بود بره اون دختره را بگيره سربازه نرفت و اين خانم هم لج کرد گفت من از عوض آني که تو نگرفتي يکي را آزاد مي‌کنم. منو آزاد کرد. سربازه دنبالم مي‌دويد اما من پريدم تو تاکسي و رفتم.»
شيدا امروز 25 ساله است، ليسانسه و بازيگر تئاتر.

دفتر تحکیم وحدت : آیا پهن کردن سفره هفت سین کنار زندان جرم است ؟

یکشنبه, مارس 29th, 2009

 پهن کردن سفره هفت سین کنار زندان

به گزارش هفت تیر 7tir.com: اطلاعیه شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت درباره بازداشت خودسرانه اعضای شورای مرکزی و خانوده ایشان

با نزدیک شدن به پایان دوره ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد موج بازداشت و فشار به جامعه مدنی شدت بیش از گذشته یافته است.

در حالی که ۲۵ نفر از دانشجویان به ناحق در زندان های امنیتی سراسر کشور به سر می بردند ،اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت مهدی عرب شاهی،میلاد اسدی، فرید هاشمی و امین نظری و بهاره هدایت اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت،مجید دری و سعید فیض الله زاده دانشجویان محروم از تحصیل دانشگاه علامه نیز بازداشت شدند و عده بازداشت ها به ۳۲ نفر رسید.

این اتفاق در حالی رخ داد که این دانشجویان به شیوه ایی کاملا مدنی و آرام با چیدن سفره هفت سین در کنار زندان اوین به بازداشت و تداوم بازداشت سایر دانشجویان اعتراض داشتند. بازداشت شدگان از محل زندان اوین به پلیس امنیت قدس و وزرا منتقل شده‌اند.

نکته حائز اهمیت موضوع آنجاست که در کنار بازداشت اعضای شورای مرکزی ، خانواده تعدادی از ایشان؛ پدر و مادر میلاد اسدی جلال اسدی وخانم اسدی و خانم بهبهانی مادر نریمان مصطفوی دانشجوی زندانی و اردشیر رضوان از بستگان ایشان نیز در بین بازداشت ها بوده اند.

باید توجه داشت که روند روبه رشد سرکوب و گسترده شدن برخوردها و تسری یافتن آن حتی به میان خانواده دانشجویان نشان از ضعف مطلق و عدم مشروعیت است.

اگر چه نیروهای امنیتی گمان می برند با سرکوب گسترده و بی امان دانشگاه خواهند توانست ازبیان مطالبات بر حق دانشگاه جلوگیری کنند ولیکن دانشجویان نیز نشان داده اند که در مقاومت علیه زور ، از پا نخواهند نشست. و در برابر نیرویی که قصد پاک کردن صورت مسئله را دارد ، مقاومت خواهند کرد.

 پهن کردن سفره هفت سین کنار زندان

اما جای سوال اینجاست که آیا این مقاومت و پایداری از سوی دانشجویان ، سایر نیروهای سیاسی و تشکل ها و احزاب را حداقل به دفاع از حقوق اولیه و بدیهی دانشجویان ترغیب نمی کند؟

در پایان بدین وسیله با محکوم کردن تمامی بازداشت های خود سرانه و استمداد از تمامی نهاد ها و افراد فعال در عرصه حقوق بشر ، اعلام می نماییم که خواستار آزادی هر چه سریعتر تمامی دانشجویان بازداشتی هستیم.

دفتر تحکیم وحدت
اول فرودین 1388