Posts Tagged ‘جرم سیاسی’

جان بهروز جاوید تهرانی ( زندانی سیاسی ) در معرض خطر جدی

سه شنبه, می 26th, 2009

اخبار داغ هفت تیر بهروز جاوید تهرانی

هفت تیر 7tir.com: بهروز جاوید تهرانی در سلول انفرادی زندان رجایی شهر  در حالی که به او دستبند و پابند زده شده است در اعتصاب غذا بسر می برد

به قلم کیانوش سنجری :  دوست قدیمی ام بهروز جاوید تهرانی که نزدیک به یک سوم از بهترین سال های جوانی اش را در زندان های مختلفی همچون اوین، توحید و رجایی شهر کرج گذرانده، این روزها دارد در تبعیدگاه رجایی شهر به طور پیاپی مورد آزار و اذیت و شکنجه های روحی و روانی و جسمی قرار می گیرد. اخبار مربوط به اعتصاب غذای او در بحبوحه ماجرای بازداشت و آزادی رکسانا صابری رنگ باخت و اخبار مربوط به کتک خوردن اش توسط مقامات زندان رجایی شهر نیز در لابلای ماجراهای انتخابات ریاست جمهوری  دارد مورد بی توجهی فعالان و سازمان های مدافع حقوق بشر قرار می گیرد.

آری ای انسان ها!  این روزها بهروز در بخشی از کاریدورهای تنگ و تاریک رجایی شهر که به بند آخر خطی ها و سگ دونی معروف است کتک می خورد و صدایش بجایی نمی رسد؛ چون او نه پاسپورت آمریکایی دارد و نه زندانی خودی محسوب می شود!

دوستان بهروز تلفنی خبر داده اند که جان بهروز در خطر است، کاری کنید! آنها اطلاع داده اند  بهروز را در حالی که دست و پا و چشمانش  بسته شده بود، کتک زده اند و شکنجه کرده اند به طوری که آثار زخم و کبودی بر اندامش دیده می شود! نام برخی از آمران و ماموران زندان که در این قضیه نقش داشته اند نیز ذکر شده است: علی محمدی معاون رئیس زندان، کرمانی رئیس حفاظت و اطلاعات، نبی الله فرج نژاد معاون حفاظت اطلاعات و ماموری به نام خادم! این آخری را خوب می شناسیم؛ دست بزن دارد، فحش خواهر و مادر می دهد و عربده می کشد و برای ایجاد رعب و وحشت در بین ده ها زندانی سیاسی ای که از زندان های مختلف به رجایی شهر تبعید شده اند ادعا می کند که در سال های نه چندان دور هم ردیف افرادی همچون لاجوردی آدم ها را معدوم و سربه نیست کرده است!

دارم فکر می کنم  آیا به این خاطر که هر روز  داریم اخبار مربوط به بازداشت مخالفان و معترضان حکومت و شکنجه این یا آن زندانی سیاسی را می خوانیم و می شنویم، دیگر رغبتی برای پیگیری و واکنش جدی به وضعیت این قبیل از زندانیان غیرخودی نداریم یا به راستی دیگر سرنوشت آنها برایمان بی اهمیت شده و فراموششان کرده ایم؟

دوستی به طعنه می گفت کاش بهروز هم پاسپورت امریکایی داشت تا رسانه ها برایش جنجال به راه می انداختند، گزارشگران بدون مرز برایش اعتصاب غذا برپا می کرد و رئیس جمهور از قوه قضاییه درخواست می کرد تا حقوق اش رعایت شود، من در پاسخ گفتم کاش لااقل بهروز زندانی غیرخودی محسوب نمی شد تا یک وکیلی چیزی  پیدا می شد و می رفت به او کمک می کرد تا شاید می توانست پس از ۴ سال برای چند روزی هم که شده، مانند بسیاری از زندانیان سیاسی به مرخصی بیاید؛ آخر این جوان الان نه- ده سالی شده که در زندان جا مانده است و کسی به دادش نمی رسد و وزارت اطلاعات و مخصوصا بازجویی به نام “شیخان” دارد مستقیما روی پرونده وی اثر منفی می گذارد! این آقای شیخان را من خوب به یاد دارم. او در سال ۱۳۸۴ بازجوی من هم بود. من را شکنجه نکرد اما بهروز را آنطور که خودش می گفت بسیار آزار داده بود. آنطور که شنیده ام و برخی از زندانیان قدیمی تر در زندان اوین برایم تعریف می کردند، شیخان بازجوی قدیمی مربوط به پرونده های مجاهدین بوده و اکنون که دادستانی تهران سعی دارد هر کسی که بازداشت می کند را به ارتباط با این سازمان ربط بدهد و برایش پرونده جعلی ساخته و پرداخته کند، از این بازجو استفاده می برد. پس از آزادی ام از زندان، بهروز که پس از یک دوره سخت بازجویی همراه با شکنجه توسط شیخان به زندان رجایی شهر منتقل شده بود، تلفنی برایم تعریف کرد که بر اثر شکنجه ها در بازداشتگاه از هوش رفته و دچار بیماری شده و حتا کارش به پزشکی قانونی کشیده بود و می گفت که پزشکی قانونی هم شکنجه شدن اش را تایید کرده بود اما با این حال قاضی حداد که با بهروز از زمان ریاستش در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب آشنا بود، این بار در جایگاه معاون امنیتی دادستان تهران، او را به ادامه سپری کردن زندان مربوط به پرونده کوی دانشگاه – که بهروز در آن پرونده به ۸ سال زندان محکوم شده بود اما در پی فوت تنها غمخوارش، مادرش، پس ازسپری کردن بیش از ۴ سال زندان آزاد شد – و نیز شلاق محکوم کرد.

اتهامی که حداد بر اساس آن برای بهروز حکم شلاق صادر کرد، توهین به رهبران نظام در سلول انفرادی بازداشتگاه ۲۰۹ بود. به خاطر می آورم آن روزهای سخت تابستان سال ۱۳۸۴ را که احمدی نژاد تازه به قدرت رسیده بود و بازجوهای بازداشتگاه ۲۰۹ دیگر به جای سیلی، مشت بر صورت متهمان می کوفتند! در آن روزها بهروز که توسط شیخان شکنجه شده بود (و آنطور که متوجه شدم گویا شیخان او را فریب داده  اما از آزادی اش جلوگیری کرده بود) در سلول انفرادی کاریدور کناری سلول من، معترضانه هر روز ساعت ها با مشت به در می  کوفت و به عوض شکنجه هایی که شده بود، سرتا پای حکومت و رهبرانش را …

وقتی می اندیشم که بهروز که بازمانده ی پرونده کوی دانشگاه در زندان است، به راستی بدون دلیل و اتهام، نزدیک به یک سوم از بهترین سال های شادابی و جوانی اش را در زندان گذرانده و حتی از ابتدایی ترین حقوق مربوط به زندانیان مانند مرخصی بی بهره بوده، غمگین می شوم و به خاطر می آورم اکبر محمدی و امیر ساران و ابراهیم لطف اللهی و ولی الله فیض مهدوی و امید رضا میرصیافی را که پس از آنکه جانشان را در زندان گرفتند، در بیرون از زندان شروع کردیم به نالیدن و مداحه سرایی! و اینگونه است که احساس خطر می کنم نسبت به سلامت جان بهروز و زندانیانی همانند او که اکنون نیازمند توجه و پیگیری و حمایت هستند و نه فردایی دیرتر از امروز!

زندانیان در رجایی شهر در بی قانونی مطلق بسر می برند. در آنجا امنیت وجود ندارد، بهداشت نیست، درمان معنا ندارد. مواد مخدر بی داد می کند. زندانی های خطرناک همدیگر را با چاقو زخمی می کنند، در گذشته نیز مواردی بود که زندانیان سیاسی به دست زندانیان خطرناک مجروح شده بودند. پیشانی دکتر فرزاد حمیدی را با فلاسک چای شکافته بودند. از مهرداد لهراسبی باجگیری کرده بودند. ارژنگ داوودی را به مرگ تهدید کرده بودند. امیر ساران و ولی الله فیض مهدوی در همین زندان به طرزی مشکوک جان دادند. کاش یک دانشجویی پیدا شود که در جلسات کاندیداهای انتخابات در مورد وضعیت بهروز و سایر زندانیان سیاسی غیر خودی و گمنام حرفی بزند. کاش یک خبرنگاری پیدا شود که در جلسات هفتگی سخنگوی قوه قضاییه در این باره از او سوالی بپرسد؛ از او بپرسد با جوانی ۱۹ ساله در اوج آرزوهایش چه کرده اند که اینگونه به فغان آمده است:

“در تیرماه ۱۳۷۸ من یک نوجوان ۱۹ ساله بودم که مانند همه دانشجویان دیگر آرزویی جز بهترینها را برای وطن عزیزم و مردمانش نداشتم. دوست داشتم همه مردم دنیا ایرانی را به چشم بهترین نگاه کنند. همه ما جوانان آرزو داشتیم آزاد باشیم و بر سرنوشت خودمان حاکم شویم و این را حق مسلم هر انسانی میدانستیم . در آن سن و سال فکر میکردم مملکتی که پدرانمان تحویلمان داده اند با همه مشکلاتش به ما تعلق دارد و ما میتوانیم آن را بازسازی کنیم. اما در شب ۱۸ تیر همه این تصورات از بین رفت. در آن شب کوچکترین تجمع و اعتراض دوستانم در کوی دانشگاه را با گلوله، چماق، زنجیر و گاز اشک آور پاسخ دادند. همکلاسی هایم را از پشت بام به پائین پرتاب کردند و دوستانم را با گلوله پرپر کردند. وقتی که ما در اعتراض به این جنایت رژیم که آن را به غلط منتخب خود میدانستیم، دست به تظاهرات آرام زدیم، بسیجی ها و انصار حزب الله به وحشیانه ترین روشها ما را سرکوب نمودند. هنوز هم چهره معصوم دختر دانشجویی را که به ضربات چاقوی سه بسیجی بشدت مجروح شده بود، همچنین تصویر دانشجوی دیگری که چشمانش توسط بسیجی ها از حدقه درآمده بود، بخاطر دارم. هنوز هم شبها خواب آن زنی را میبینم که با زنجیر کتک میخورد و از صورتش خون فواره میزد. هنوز هم طعم گاز اشک آور، باتوم، مشت و لگد را خوب به خاطر دارم. زمانی که من را دستگیر کردند رکیکترین فحشها را به من دادند و وقتی که اعتراض نمودم توسط ده بسیجی به مدت پانزده دقیقه به وحشیانه ترین شکل ممکن کتک میخوردم. طعمش را خوب به خاطر دارم. وقتی که برای اولین بار در سن ۱۹ سالگی من را به بازداشتگاه مخوف اطلاعات (۲۰۹) بردند و با چشمبند موقع رفتن زانوانم از ترس میلرزید. هر ماموری که میرسید مشتی، لگدی، سیلی و یا حداقل فحشی میداد و میرفت. طعمش را خوب به خاطر دارم. آری بازجویی های همراه با سیلی، لگد و فحش را، حتی آن موقعی که بازجو اسلحه کمری خود را در دهان من فرو کرده بود و میخواست به زور من را وادار کند تا اقرار به ناکرده ها نمایم خوب به خاطر می آورم. ماهها سلول انفرادی و بعد یک جلسه چند دقیقه ای دادگاه بدون حق داشتن وکیل، در نهایت حبسی که حتی تصورش را هم نمیکردم. مادر بیرون دادگاه گریه میکرد و بازهم زانوانم میلرزید. خودم نیز وقتی اشکهای مادر را دیدم گریه ام گرفت . آری خوب به خاطر دارم… چهار سال را در زندان در بین قاتلین و اشرار و زندانبانان قواد سپری کردم بدون آنکه مسئولین زندان اجازه یک روز مرخصی را به من بدهند. تا اینکه روزی خواهرم با گریه خبر فوت مادر را از پشت تلفن به من داد. باز هم گریه کردم و زانوانم لرزید، آری خوب به خاطر دارم. مسئولین زندان حتی حاضر نشدند برای تشیع جنازه مادرم چند ساعتی به من مرخصی بدهند.” (بخشی از رنجنامه ی بهروز جاوید تهرانی)

به راستی آیا این همه آزار و اذیت و غم و غصه و محرومیت حق بهروز جاوید تهرانی است؟

آقای احمدی نژاد ما هم شناسنامه آمریکایی می خواهیم

سه شنبه, می 12th, 2009

   اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری

هفت تیر 7tir.com:  ایرج جمشیدی- آیا اگر بعد از ماجرای رکسانا صابری کسی بگوید ما هم شناسنامه آمریکایی می خواهیم، باید متعجب شد؟
رکسانا صابری با شناسنامه آمریکایی، پدری ایرانی و مادری ژاپنی بهمن ماه ٨٧ به جرم خرید مشروبات الکلی بازداشت شد، در زندان به فعالیت خبرنگاری بدون مجوز متهم شد و در نهایت به جرم جاسوسی برای دولت متخاصم آمریکا به ٨ سال زندان محکوم گردید.

اما به همگان آشکار بود او نه تنها ٨ سال بلکه حتی یکسال یا چند ماه هم در زندان باقی نخواهد ماند و عن قریب آزاد خواهد شد و البته همین پیش بینی هم درست از آب درآمد. چراکه رکسانا شهروند آمریکایی بود و بلافاصله دولت جدید آمریکا و در راس آن باراک اوباما رئیس جمهور و هیلاری کلینتون وزیر خارجه آمریکا واکنش شدید نشان دادند و خواستار آزادی رکسانا صابری شدند.

از آنجا که مادر رکسانا از تبار ژاپنی ها بود، چشم بادامی ها هم وارد عرصه شدند تا آنجا که وزیر خارجه ژاپن برای پیگیری پرونده به ایران آمد و در سخنانی عتاب آلود و آمرانه و دور از شئون دیپلماتیک خطاب به منوچهر متکی نارضایتی ژاپن و ژاپنی ها را به اطلاع ایران رساند. دعوای وزیر خارجه ژاپن با متکی تا آن حد بالا گرفت که ناچار کنفرانس مطبوعاتی مشترک وزارت خارجه دو کشور لغو گردید و وزیر خارجه ژاپن با حالت خشم تهران را ترک کرد. و البته وزارت خارجه هم ترجیح داد رفتار ناپسند و مغرورانه ژاپنی ها را آشکار نکند و از آن چشم پوشی کند!

در این میان رسانه های بین المللی واکنش گسترده یی به ماجرای رکسانا نشان دادند و به نوعی آنرا وارد کردن خبرنگاران به بازی سیاسی تهران- واشنگتن تفسیر کردند. و البته ایران زیر بار نرفت و رکسانا صابری را به جرم جاسوسی به ٨ سال زندان محکوم کرد. اما فقط یکی دو هفته زمان نیاز بود تا فشارهای سیاسی و بین المللی تاثیر گذار شود و در عین حال نامه محبت آمیز محمود احمدی نژاد – پیش از سفر به سوئیس برای سخنرانی در اجلاس ضد نژاد پرستی دوربان- درباره رکسانا صابری به رئیس قوه قضاییه منتشر شودکه در آن احمدی نژاد خواستار رسیدگی دقیق به پرونده و رعایت حقوق شهروندی رکسانا صابری شد!

و البته دادگاه تجدید نظر هم با سرعتی باور نکردنی به پیش بینی هایی موجود جامه عمل پوشاند و رکسانا را با استناد به رافت اسلامی و نیز ابراز ندامت از عمل مجرمانه اش « یعنی جاسوسی » تبرئه کرد و بلافاصله به او اعلام شد که می تواند از کشور خارج شود! و رکسانا هم از مقابل چشمان برخی دانشجویان فعالان زن و برخی کارگران که در بازداشت و در انتظار تشکیل دادگاه به سر می برند، وسایلش را جمع آوری کند و از زندان خارج شود! سئوال این است :در چنین وضعیتی به هفتاد میلیون نفر که فقط شناسنامه پر افتخار ایرانی دارند، چه احساسی دست می دهد؟ و آیا شایسته است با احساسات هفتاد میلیون ایرانی این چنین بازی کنیم.

به این ترتیب دوباره سوال ابتدای مطلب مطرح می شود: آیا اگر کسی بگوید شناسنامه آمریکایی می خواهد، باید تعجب کرد؟ نباید تعجب کرد: چون ما در ماجراهای مختلف از قبیل پرونده ملوانان انگلیسی که به تجاوز به خاک ایران متهم شدند، هاله اسفندیاری، کیان تاجبخش و جدیداً رکسانا صابری نشان داده ایم که با چه احترام و موشکافی عجیب و سرعت باور نکردنی به خواسته های طرف مقابل توجه می کنیم. ظاهرا فقط به این دلیل که (البته امیدواریم این گونه نباشد) شناسنامه طرف مقابل یا تماماً آمریکایی و انگلیسی و یا نیمه ایرانی- نیمه آمریکایی است! البته اشکالی ندارد که به پرونده چنین افرادی زود رسیدگی شود. ولی سوال این است که چرا فقط درباره چنین پرونده هایی برخی مقامات کشور وارد عمل می شوند تا به نوعی پرونده را ختم به خیر کنند و در مقابل هم اوباما و کلینتون پیام بفرستند که عمل شما بشردوستانه بود و دلگرم شدیم!

اکنون محمود احمدی نژاد باید پاسخ بدهد که چرا این چنین برای اتباع انگلیسی و آمریکایی نامه های محبت آمیز منتشر می کند، خواستار رسیدگی دقیق به پرونده آنان می شود اما در مقابل به درخواست ایرانیانی که یا در زندان هستند یا با مشکلات مشابهی مواجه هستند، نه تنها پاسخی داده نمی شود بلکه حتی خود را ملزم نمی داند به شهروندان ایرانی درباره ایفای وظایف قانونی اش از جمله این سوال ساده که در چهار سال گذشته با ٣٠٠ میلیارد دلار پول نفت چه کرده است، پاسخ بدهد. و وقتی هم مجلس در صدد ارسال گزارش تخلف یک میلیارد دلاری نفتی دولت به دادگاه برمی آید، مقامات دولتی از جمله رئیس جمهور سخت برآشفته می شود. آیا این همان موضوعی است که محمود احمدی نژاد از آن به عنوان افزایش شان ایران در داخل کشور و نظام بین الملل یاد می کند؟

آیا توجه نداریم با چنین پرونده سازی های سنگین از قبیل جاسوسی و سپس منتفی دانستن موضوع جاسوسی، بر وجهه بین المللی کشور و نیز نظام اطلاعاتی- امنیتی و قضایی ایران تأثیر منفی می گذاریم؟
مسئله بعدی این است در هر کشوری که بحث جاسوسی پیش بیاید، پیش از آنکه گیرنده اطلاعات محرمانه مورد مواخذه قرار بگیرد- که البته او هم مجرم است- دهنده اطلاعات که لابد از مقامات رسمی کشور است مورد محاکمه شدید قرار می گیرد.و فرد خاطی به افکار عمومی معرفی می شود ، چراکه به لحاظ قانونی اطلاعات محرمانه و طبقه بندی شده دراختیار مقامات رسمی است و یکی از وظایف و مسئولیت های مسئولان رسمی حفاظت از اطلاعات و اسناد محرمانه و طبقه بندی شده است. سوال این است که چه کسی به رکسانا صابری اطلاعات محرمانه داده است؟ اگر در هر کشوری که حداقل قانون در آن رعایت می شود، چنین اتفاقی رخ بدهد، نتایج آن می تواند تا سقوط دولت حاکم را در بر گیرد چرا که چنین دولتی در یکی از اصلیترین وظایفش یعنی حفظ اسرار و دور نگه داشتن اطلاعات محرمانه از دسترسی بیگانگان به آن ناتوان نشان داده است. اما ظاهراً در ایران مثل همیشه استثنا از بقیه جهان هستیم و آب از آب هم تکان نمی خورد و خود به دست خود شرایطی را پیش آورده ایم که اگر روزگاری واقعاً جاسوسی را دستگیر کردیم به این راحتی ها نتوانیم افکار عمومی داخل و خارج را قانع کنیم.

قبلی: رکسانا صابری از در پشتی زندان اوین آزاد شد
دختر شایسته آمریکا ، در تهران بازداشت شد

شیرین عبادی وکیل رکسنا صابری : حتی نمی گذارند رکسانا را ببینم

سه شنبه, آوریل 28th, 2009

هفت تیر رکسانا صابری

هفت تیر 7tir.com: شيرين‎ ‎عبادي‎ ‎يکي‎ ‎از‎ ‎وکلاي‎ ‎پرونده‎ ‎رکسانا‎ ‎صابري‎  اعلام کرد  از آنجا که دادگاه موکلش‎ ‎به‎ ‎صورت‎ ‎غيرعلني‎ ‎و‎ ‎بدون‎ ‎حضور‎ ‎هيات‎ ‎منصفه‎ ‎صورت‎ ‎گرفته،‎ ‎فاقد اعتبار‎ ‎قانوني‎ ‎است. وي‎ ‎همچنين‎ ‎اظهار داشت‎ ‎که‎ ‎يقين‎ ‎دارد‎ ‎رکسانا‎ ‎صابري‎ ‎بي گناه‎ ‎است. اين‎ ‎گفت‎ ‎و‎ ‎گو‎ ‎را‎ ‎مي‎ ‎خوانيد. ‏‎

هفت تیر شیرین عبادی
‎‎ ‎
‎ ‎‎‎چه‎ ‎زماني‎ ‎وکالت‎ ‎پرونده‎ ‎خانم‎ ‎صابري‎ ‎را‎ ‎قبول‎ ‎کرديد‎ ‎و‎ ‎ارتباطتان‎ ‎با‎ ‎ايشان‎ ‎چگونه‎ ‎است؟‎

بعد از‎ ‎اينکه‎ ‎خانم‎ ‎رکسانا‎ ‎صابري‎ ‎در‎ ‎يک‎ ‎دادرسي‎ ‎غيرعادلانه‎ ‎به‎ ‎هشت‎ ‎سال‎ ‎حبس‎ ‎محکوم‎ ‎شدند،‎ ‎پدر‎ ‎ايشان‎ ‎به‎ ‎دفتر‎ ‎وکالت‎ ‎من‎ ‎در‎ ‎تهران‎ ‎مراجعه‎ ‎کردند‎ ‎و‎ ‎درخواست‎ ‎کردند‎ ‎که‎ ‎من‎ ‎وکالت‎ ‎ايشان‎ ‎را‎ ‎قبول‎ ‎کنم. من‎ ‎نيز‎ ‎به‎ ‎اتفاق‎ ‎دو‎ ‎نفر‎ ‎از‎ ‎وکلاي‎ ‎همکارم‎ ‎در‎ ‎کانون‎ ‎مدافعان‎ ‎حقوق‎ ‎بشر‎ ‎يعني‎ ‎آقاي‎ ‎عبدالفتاح‎ ‎سلطاني‎ ‎و‎ ‎خانم‎ ‎مهناز‎ ‎پراکند‎ ‎متفقا‎ ‎اين‎ ‎پرونده‎ ‎را‎ ‎قبول‎ ‎کرديم. آقاي‎ ‎سلطاني‎ ‎و‎ ‎خانم‎ ‎پراکند‎ ‎چندين‎ ‎براي‎ ‎ديدن‎ ‎خانم‎ ‎صابري‎ ‎به‎ ‎زندان‎ ‎اوين‎ ‎مراجعه‎ ‎کردند‎ ‎و‎ ‎متاسفانه‎ ‎اجازه‎ ‎ملاقات‎ ‎داده‎ ‎نشد‎ ‎و‎ ‎بر‎ ‎همين‎ ‎مبنا‎ ‎آقاي‎ ‎سلطاني‎ ‎نامه‎ ‎اعتراض‎ ‎آميزي‎ ‎خطاب‎ ‎به‎ ‎آقاي‎ ‎شاهرودي‎ ‎نوشتند‎ ‎که‎ ‎متن‎ ‎آن‎ ‎دو‎ ‎روز‎ ‎قبل‎ ‎در‎ ‎روز‎ ‎منتشر‎ ‎شد. ‏‎ ‎در‎ ‎اين‎ ‎نامه‎ ‎مفصلا‎ ‎قيد‎ ‎شده‎ ‎که‎ ‎چگونه‎ ‎مانع‎ ‎از‎ ‎ملاقات‎ ‎وکيل‎ ‎با‎ ‎موکل‎ ‎خود‎ ‎مي‎ ‎شوند. طبق‎ ‎آخرين‎ ‎خبري‎ ‎که‎ ‎همکاران‎ ‎من‎ ‎داده‎ ‎اند،‎ ‎پرونده‎ ‎به‎ ‎دادگاه‎ ‎تجديد‎ ‎نظر‎ ‎رفته‎ ‎و‎ ‎هنوز‎ ‎تا‎ ‎اين‎ ‎ساعت‎ ‎ها‎ ‎اجازه‎ ‎ملاقات‎ ‎با‎ ‎موکلمان‎ ‎را‎ ‎نداده‎ ‎اند. ‏‎ ‎مساله‎ ‎مهم‎ ‎اين‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎ما‎ ‎بتوانيم‎ ‎موکل‎ ‎خودمان‎ ‎را‎ ‎ببينيم‎ ‎که‎ ‎متاسفانه‎ ‎حتي اين‎ ‎اجازه‎ ‎داده‎ ‎نشده‎ ‎است. ‏‎ ‎‎ ‎

‎اعتراض‎ ‎به‎ ‎دادرسي‎ ‎بر‎ ‎چه‎ ‎مبنايي‎ ‎تنظيم‎ ‎خواهد‎ ‎شد؟‎ ‎‎ ‎
طبق‎ ‎قانون‎ ‎اساسي‎ ‎محاکمات‎ ‎سياسي‎ ‎بايد‎ ‎به‎ ‎صورت‎ ‎علني‎ ‎و‎ ‎با‎ ‎حضور‎ ‎هيات‎ ‎منصفه‎ ‎صورت‎ ‎گيرد. متاسفانه‎ ‎خانم‎ ‎صابري‎ ‎در‎ ‎يک‎ ‎اتاق‎ ‎دربسته‎ ‎محاکمه‎ ‎شده‎ ‎اند‎ ‎و‎ ‎هيات‎ ‎منصفه‎ ‎اي‎ ‎هم‎ ‎درکار‎ ‎نبوده‎ ‎است. حتي‎ ‎وقتي‎ ‎پدر‎ ‎ايشان‎ ‎هنگام‎ ‎محاکمه‎ ‎مي‎ ‎خواهند‎ ‎وارد‎ ‎دادگاه‎ ‎بشوند‎ ‎مامورين‎ ‎مانع‎ ‎مي‎ ‎شوند‎ ‎واجازه‎ ‎نمي‎ ‎دهند‎ ‎پدر‎ ‎در‎ ‎محاکمه‎ ‎دخترش‎ ‎شرکت‎ ‎کند. از‎ ‎سوي‎ ‎ديگر‎ ‎طبق‎ ‎ضوابط‎ ‎دادرسي‎ ‎عادلانهِ،‎ ‎هر‎ ‎کسي‎ ‎که‎ ‎دستگير‎ ‎مي‎ ‎شود‎ ‎بايد‎ ‎از‎ ‎نخستين‎ ‎لحظات‎ ‎دستگيري‎ ‎امکان دسترسي‎ ‎به‎ ‎وکيل را ‏‎ ‎داشته‎ ‎باشد. ‏اين‎ ‎هم‎ ‎براي‎ ‎خانم‎ ‎صابري‎ ‎مقدور‎ ‎نبوده‎ ‎است. تا‎ ‎زماني‎ ‎که‎ ‎تحقيقات‎ ‎دادسرا‎ ‎تکميل‎ ‎نشده‎ ‎و‎ ‎پرونده‎ ‎به‎ ‎دادگاه‎ ‎ارسال‎ ‎نشده‎ ‎باشد،‎ ‎در‎ ‎پرونده هاي‎ ‎سياسي‎ ‎اجازه‎ ‎ملاقات‎ ‎با‎ ‎وکيل‎ ‎به‎ ‎کسي‎ ‎داده‎ ‎نمي‎ ‎شود‎ ‎وخانم‎ ‎صابري‎ ‎هم‎ ‎بر‎ ‎همين‎ ‎روال‎ ‎محاکمه‎ ‎شده‎ ‎وقبل‎ ‎از‎ ‎خاتمه‎ ‎تحقيقات‎ ‎حق‎ ‎ديدار‎ ‎با‎ ‎وکيل‎ ‎نداشته‎ ‎است. ‏‎ ‎‎ ‎

‎نگراني‎ ‎عمده‎ ‎خانواده‎ ‎صابري‎ ‎چيست؟‎ ‎‎ ‎
من‎ ‎يقين‎ ‎قطعي‎ ‎به‎ ‎بيگناهي‎ ‎خانم‎ ‎صابري‎ ‎دارم. توجه داشته باشيد که اتهام‎ ‎ايشان‎ ‎ارتباط‎ ‎با‎ ‎دولت‎ ‎هاي‎ ‎متخاصم‎ ‎است. هيچ‎ ‎کشوري‎ ‎طبق‎ ‎اعلام‎ ‎دولت‎ ‎رسمي‎ ‎ايران‎ ‎در‎ ‎حال‎ ‎حاضر‎ ‎متخاصم‎ ‎نيست‎ ‎که‎ ‎بتوان‎ ‎چنين‎ ‎اتهامي‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎خانم‎ ‎صابري يا‎ ‎به‎ ‎هرکس‎ ‎ديگري‎ ‎نسبت‎ ‎داد. از‎ ‎سوي‎ ‎ديگر‎ ‎بايستي‎ ‎مشخص‎ ‎شود‎ ‎که‎ ‎ارتباط‎ ‎يعني‎ ‎چه؟‎ ‎يعني‎ ‎چه‎ ‎کار‎ ‎کرده‎ ‎اند؟‎ ‎آنچه‎ ‎که‎ ‎به‎ ‎عنوان‎ ‎اتهام‎ ‎ايشان‎ ‎عنوان‎ ‎شده‎ ‎تحت‎ ‎هيچ‎ ‎شرايطي‎ ‎قابل‎ ‎قبول‎ ‎نبوده‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎نظر‎ ‎مي‎ ‎رسد خانم‎ ‎صابري‎ ‎قرباني‎ ‎يک‎ ‎دادرسي‎ ‎غيرعادلانه‎ ‎شده‎ ‎است. ‏‎ ‎‎ ‎

‎اينکه‎ ‎گفته‎ ‎اند‎ ‎به‎ ‎اسناد محرمانه‎ ‎دسترسي‎ ‎داشته‎ ‎و‎ ‎در‎ ‎اختيار‎ ‎خارجي‎ ‎ها‎ ‎قرار‎ ‎داده‎ ‎چطور؟‎ ‎‎ ‎
خانم‎ ‎صابري‎ ‎يک‎ ‎خبرنگار‎ ‎بوده‎ ‎است. سند محرمانه‎ ‎نمي‎ ‎توانسته‎ ‎در‎ ‎اختيار‎ ‎داشته‎ ‎باشد. اسناد‎ ‎محرمانه‎ ‎در‎ ‎اختيار‎ ‎مسوولين‎ ‎رسمي‎ ‎دولتي‎ ‎قرار‎ ‎دارد‎ ‎نه‎ ‎در‎ ‎اختيار‎ ‎خبرنگاران. خانم‎ ‎صابري‎ ‎چه‎ ‎سمتي‎ ‎در‎ ‎حکومت‎ ‎داشته‎ ‎اند؟‎ ‎چه‎ ‎امکاني براي‎ ‎دسترسي‎ ‎به‎ ‎اسناد‎ ‎محرمانه‎ ‎مي‎ ‎توانسته اند‏‎ ‎داشته‎ ‎باشد؟  اگر مسئولی اسناد محرمانه را به او داده است اسم آن مسئول چیست و چرا او را محاکمه نکردند .اين‎ ‎اتهام‎ ‎کاملا‎ ‎غيرواقعي‎ ‎است.‏‎ ‎‎ ‎

‎عدم‎ ‎حضور‎ ‎وکلا‎ ‎ويا‎ ‎پدر‎ ‎ايشان‎ ‎در‎ ‎دادگاه‎ ‎نشانه‎ ‎چيست؟‎ ‎‎ ‎
اين‎ ‎رويه‎ ‎نشان‎ ‎از‎ ‎زير‎ ‎پا‎ ‎گذاشتن‎ ‎قانون‎ ‎اساسي‎ ‎جمهوري‎ ‎اسلامي‎ ‎ايران‎ ‎است. طبق‎ ‎قانون‎ ‎اساسي‎ ‎رسيدگي‎ ‎به‎ ‎اتهامات‎ ‎سياسي‎ ‎بايد‎ ‎با‎ ‎حضور‎ ‎هيات‎ ‎منصفه‎ ‎باشد‎ ‎تا‎ ‎هر‎ ‎کسي‎ ‎را‎ ‎به بهانه‏‎ ‎اقدام‎ ‎عليه‎ ‎امنيت‎ ‎يا‎ ‎ارتباط‎ ‎با‎ ‎دول‎ ‎متخاصم‎ ‎يا‎ ‎تشويش‎ ‎اذهان‎ ‎عمومي‎ ‎و‎ ‎عناوين‎ ‎ديگر‎ ‎محاکمه‎ ‎نکنند. قبلا‎ ‎ديديم‎ ‎حتي‎ ‎زناني‎ ‎که‎ ‎درخواست‎ ‎حقوق‎ ‎برابر‎ ‎داشتند‎ ‎و‎ ‎اعلام‎ ‎مي‎ ‎کردند‎ ‎که‎ ‎مخالف‎ ‎هستند‎ ‎همسرشان‎ ‎سرآنها‎ ‎هوو‎ ‎بياورد،‎ ‎به‎ ‎جرم‎ ‎اقدام‎ ‎عليه‎ امنیت ‎ملي‎ ‎محاکمه‎ ‎و‎ ‎محکوم‎ ‎شدند! قانون‎ ‎اساسي‎ ‎وقتي‎ ‎عنوان‎ ‎مي‎ ‎کند‎ ‎که‎ ‎جراپم‎ ‎سياسي‎ ‎بايد‎ ‎با‎ ‎حضور‎ ‎هيات‎ ‎منصفه‎ ‎اي‎ ‎که‎ ‎منتخب‎ ‎مردم‎ ‎باشد‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎صورت‎ ‎علني‎ ‎برگزار‎ ‎شود‎ ‎براي‎ ‎جلوگيري‎ ‎از‎ ‎اين‎ ‎گونه‎ ‎محاکمات‎ ‎است. ‏‎ ‎‎ ‎