Posts Tagged ‘تعرض’

در غیاب شوهرش او را کشتم و سپس به او تجاوز کردم

یکشنبه, می 17th, 2009


هفت تیر 7tir.com   :  پسر 19 ساله که متهم به قتل زن همسایه خود شده بود روز گذشته نزد بازپرس اصغرزاده بار دیگر به جرم خود اعتراف کرد.حامد در حالی که سرش را پایین گرفته بود و دائم دست های دستبندزده اش را به هم می فشرد و رنگش پریده بود در مقابل بازپرس قرار گرفت. بازپرس: در بازجویی های قبل گفتی انگیزه ات از رفتن به خانه آن زن سرقت بوده است حالا می خواهم راستش را بگویی آیا به خاطر داشتن رابطه به سراغ او نرفته بودی، چون آن موقع در کمد او طلاهای زیادی بوده اما فقط چند دستبند به سرقت برده ای؟ متهم در حالی که هنوز سرش را پایین نگه داشته بود، گفت: دومی بود. بازپرس: از کی به او فکر کردی؟ متهم: سه روزی می شد که به او فکر می کردم. بازپرس: چرا؟ مگر نمی دانستی او شوهر دارد، مادر یک کودک است، از همه مهم تر همسایه است تو جوان هستی، سر و وضع بدی هم نداری می توانستی با دختران دیگری ارتباط داشته باشی، می خواهم آن چیزی را که واقعاً باعث شد این کار را بکنی برایم بگویی؟ اصغرزاده دو بار دیگر نیز از متهم این سوال را کرد و گفت: «انگیزه ات برایم مهم است چون می خواهم بدانم اشکال اصلی کار از کجاست و خلاء هایی که برای مواردی چون تو وجود دارند را بشناسیم و اگر باز هم با چنین موردی برخورد کردیم بدانیم باید چه رفتاری انجام دهیم.» اما در تمام این مدت متهم تنها سکوت کرده بود و گاهی با سر اشاره می کرد که نمی دانم. بازپرس: پس یک سوال دیگر بعد از آنکه موفق نشدی و او را به قتل رساندی چه شد که به جسد او تعرض کردی؟ متهم سرش را تکان داد و گفت: «نمی دانم شیشه مصرف کرده بودم.»
بازپرس: اما شیشه فرد را دچار توهم می کند و حتی ممکن است قدرت تشخیص را بگیرد، حتی ممکن بود این کار را با افراد دیگری از خانواده خود انجام دهی اما تو آن لحظه می فهمیدی و به سراغ زن همسایه رفتی،
متهم: نمی دانم
بازپرس: از همان ابتدا به سمت او حمله کردی یا اول پیشنهاد دادی و قبول نکرد؟
متهم: نه در آشپزخانه برگشت و من را پشت سرش دید و جیغ زد من هم دهنش را گرفتم و درگیر شدیم.
ماجرای قتل
عصر چهارشنبه 19فروردین امسال ماموران کلانتری 127 نارمک از مرگ مشکوک یک زن جوان در این منطقه باخبر شدند.
ماموران کلانتری با حضور در محل حادثه دریافتند زن جوان 24 ساله در آشپزخانه خانه اش بر اثر پیچیده شدن یک روسری به دور گردنش خفه شده است.
تحقیقات نشان داد خانه این زن به هم ریخته است و کودک 5/1 ساله اش نیز در کنار جسد مادرش روی زمین رها شده است.
همسر این فرد مدعی شد مانند هر روز از خانه بیرو ن آمده و به محل کار خود در یکی از بیمارستان های شهر تهران رفته اما در ساعت 12 ظهر زمانی که همسرش مانند هر روز با وی تماس نگرفته نگران شده است و تصمیم می گیرد به خانه خود سری بزند که هنگام ورود با جسد زن رو به رو می شود. تحقیقات از همسایه ها نشان داد همگی آنها جز یک نفر هر کدام برای زمان قتل برنامه خاصی داشته اند که به این ترتیب ارتکاب قتل از سوی آنها منتفی بود.
اما در ادامه یکی از پسرهای همسایه مورد بازجویی قرار گرفت و مشخص شد روی بدن وی آثار خراشیدگی وجود دارد و ماموران او را دستگیر کردند.
وی ابتدا منکر ارتکاب قتل شد اما پس از گذشت 48 ساعت از ارتکاب قتل اعتراف کرد که با انگیزه سرقت طلا و جواهرات این زن وی را به قتل رسانده است.
جوان 19 ساله مدعی شد زمانی که همسر مقتول از خانه خارج شده است به بهانه گرفتن چند بشقاب از مقتول خواسته تا در خانه را باز کند و زمانی که مقتول برای دادن این ظروف به آشپزخانه رفته وی نیز وارد خانه شده است. متهم اعتراف کرد که پس از ورود، در خانه را بسته و به آشپزخانه رفته و از مقتول خواسته تا با وی رابطه نامشروع برقرار کند اما وی از این کار امتناع کرده و با او درگیر شده است. متهم پس از درگیری او را ابتدا با فشار د ستانش بی حال و سپس با روسری خفه کرده و طلا و جواهراتش را به سرقت برده است. در حین خروج از خانه برای آنکه از مرگ وی مطمئن شود به آشپزخانه رفته اما هنگام خروج از خانه با وی رابطه نامشروع برقرار کرده است.

دو متجاوز به یک نوجوان ، در خانه توسط اهالی محل دستگیر شدند

چهار شنبه, می 13th, 2009

اخبار داغ هفت تیر تعرض به پسر دانش آموز /></a></p> <p style=

هفت تیر 7tir.com: پسر متعرضي که قصد داشت از دست اهالي محل فرار کند به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفت و دستگير شد.

به گزارش هفت تیر دو روز پيش ماموران پليس 110 در تماس تلفني از سوي يکي از شهروندان متوجه شدند دو پسر در جنوب تهران به نوجواني تعرض کرده اند و يکي از آنها توسط مردم دستگير شده است. لحظاتي بعد ماموران در محل حاضر و با پسر جواني روبه رو شدند که با دست و پاي بسته داخل جوي آب افتاده و به شدت کتک خورده بود. با انتقال متهم به کلانتري وي تحت بازجويي قرار گرفت و معلوم شد زماني که اهالي محل متوجه شدند متهم و دوستش به پسر نوجواني به نام ناصر تعرض کرده اند براي اينکه آنها را دستگير کنند به خانه متهم يورش برده اند و هنگامي که اين جوان قصد داشت فرار کند او را به شدت کتک زده اند. در ادامه ناصر تحت بازجويي قرار گرفت و گفت؛ من داشتم از مدرسه به خانه برمي گشتم که پسر جواني مرا صدا زد. وي که به شدت ناله مي کرد و به خود مي پيچيد از من کمک خواست و گفت بيماري معده دارد و اگر تا دقايقي ديگر چيزي نخورد معده اش خونريزي مي کند. او از من خواست برايش از مغازه شير و کيک بخرم. من که ديدم حالش بد است تصميم گرفتم به او کمک کنم.

وي ادامه داد؛ شير و کيک را خريدم و برگشتم. پسر جوان همچنان جلوي در نشسته بود. به طرفش رفتم که خوراکي را به او بدهم که يکدفعه من را هل داد. در خانه يک نفر ديگر هم بود. آنها به زور مرا به داخل خانه بردند و زماني که ديدند مقاومت مي کنم عصباني شدند و به شدت کتکم زدند و دست و پاي من را بستند و بعد هر دو به من تعرض کردند و هر چه به آنها التماس و خواهش کردم که رهايم کنند، توجهي نکردند. پسر نوجوان افزود؛ آن دو مرا در خانه زنداني کرده بودند و اجازه نمي دادند خارج شوم. هر چند وقت يک بار هم مي آمدند و مرا کتک مي زدند. دو ساعت زنداني آنها بودم تا اينکه در يک فرصت مناسب و زماني که هر دو مشغول انجام کاري بودند آرام از خانه خارج شدم و به سمت محل کار پدرم دويدم و ماجرا را به او گفتم.

پدرم از من خواست خانه دو جوان را نشان دهم. من هم او را به محل بردم. پدرم در زد و از آن دو خواست بيرون بيايند. يکي از دو مرد که همان متهم دستگير شده است بيرون آمد و ديگري در خانه ماند. او با پدرم گلاويز شد. مردم جمع شده بودند که بفهمند چه شده است. زماني که فهميدند پسر جوان به من تعرض کرده است به سمت او هجوم بردند و او را از دست پدرم گرفتند و به داخل جوي آب انداختند و تا جايي که مي توانستند کتکش زدند و پدرم که ديد نمي تواند متهم را از دست مردم بگيرد بلافاصله به پليس خبر داد و ما براي شکايت به کلانتري آمديم.

با توجه به اظهارات اين نوجوان بازپرس پرونده براي بررسي ادعاي اين نوجوان وي را به پزشکي قانوني معرفي کرد و متخصصان تعرض به اين دانش آموز و وجود جراحت ناشي از ضرب و جرح در بدن او را تاييد کردند. سپس پرونده به همراه متهم و شاکي براي بررسي بيشتر به دادگاه کيفري استان تهران نزد قاضي ساعي و چهار قاضي مستشار فرستاده شد.

هيات قضات ديروز بعد از انجام بررسي هاي اوليه متهم را با قرار قانوني به بازداشتگاه فرستادند و دستور بازجويي از وي و بررسي فيلم هاي موجود در تلفن همراهش را صادر کردند. همچنين ماموران در شاخه ديگري از تحقيقات خود تحقيقات براي يافتن مخفيگاه همدست اين متهم را آغاز کردند.

اغفال دختر 17 ساله به بهانه ملاقات با امام زمان

شنبه, می 2nd, 2009

اخبار داغ هفت تیر اغفال دختر 17 ساله به بهانه ملاقات با امام زمان (عج)

هفت تیر 7tir.com: پسر 18 ساله‌اي كه متهم است با ادعاي ملاقات دادن دختري 17 ساله با امام زمان او را اغفال كرده و مورد آزار و اذيت قرار داده است، بازداشت شد و در مقابل داديار جنايي تهران هدف از اين اقدام خود را ازدواج مطرح كرد.

روز 5 ارديبهشت ماه سال جاري زني 35 ساله با مراجعه به كلانتري 140 باغ فيض اعلام كرد كه دختر 17 ساله‌اش به نام بيتا، توسط فردي 18 ساله به نام عباس اغفال شده و از حدود يك ماه قبل دخترش ناپديد شده است.

اخبار داغ هفت تیر اغفال دختر 17 ساله به بهانه ملاقات با امام زمان (عج)

اين زن مدعي شد: ما خانواده‌اي بسيار مذهبي هستيم و دخترم هر روز براي خواندن نماز جماعت به مسجد رو‌به‌روي خانه‌مان در محله شهران مي‌رفت. يك روز متوجه شدم كه «عباس» سر راه او قرار گرفته و درخواست دوستي كرده است. من از دخترم خواستم كه مراقب باشد اما كم‌كم ارتباط او با «عباس» شروع شد تا اينكه يك بار به خانه‌مان هم آمد و با همسرم صحبت كرد. او مي‌گفت كه نماينده امام زمان است و ايشان خانواده ما را برگزيده‌اند. سپس ادعا كرد كه بايد به ما تكليف بدهد تا از گمراهي نجات پيدا كنيم.

وي اضافه كرد: اين فرد از حدود يك ماه قبل، دخترم را به بهانه ملاقات با امام زمان  با خود برد و ما از آن زمان خبري از او نداريم. در اين مدت همسرم ناراحتي اعصاب گرفته و خودم هم قرص اعصاب مصرف مي‌كنم.

با ارجاع شكايت اين زن به دادسراي امور جنايي تهران، قاضي امير اسماعيل رضوانفر داديار شعبه چهارم دادياري رسيدگي به پرونده را در دستور كار قرار داد كه با صدور دستورات قضايي لازم از سوي وي،‌ نهايتا ماموران موفق شدند متهم را شب گذشته در منزلش شناسايي و بازداشت كنند.

«عباس» صبح امروز در مقابل دايار جنايي تهران، اتهام انتسابي را پذيرفت و اظهار كرد: از حدود يك سال و 6 ماه قبل، با بيتا آشنا شدم و به او علاقه پيدا كردم. چون مي‌دانستم اعتقاد عميقي به امام زمان دارد، خودم را نماينده ايشان معرفي كردم و ارتباطم با او بيشتر شد. همه اين كارها را براي اين انجام دادم كه بتوانم يك روز با بيتا ازدواج كنم.

در پي اعترافات اين متهم، پرونده وي جهت تكميل تحقيقات با صدور دستورات قضايي لازم از سوي قاضي رضوانفر در اختيار مرجع انتظامي قرار گرفت و دختر نوجوان نيز جهت انجام معاينات لازم به پزشكي قانوني اعزام شد.

تجاوز پسر 14 ساله به دختر 7 ساله در تهران

دوشنبه, آوریل 27th, 2009

عکس تزئینی

هفت تیر  7tir.com :  ماجراي اين حادثه روز گذشته هنگامي فاش شد كه مردي با ارائه شكايتي در شعبه پنجم بازپرسي دادسراي عمومي و انقلاب ناحيه 5 تهران، از پسر 14 ساله همسايه‌اش به اتهام آزار و اذيت دختر 7 ساله‌اش شكايت كرد.

مرد شاكي در اظهاراتش به بازپرس موسوي گفت: از 3 هفته قبل، متوجه رفتارهاي غيرعادي دختر 7 ساله‌ام شدم، وقتي دليل ماجرا را از او سوال كردم، فقط گريه مي‌كرد و حاضر نبود از خانه خارج شود.

هر شب به دنبال كابوس‌هاي شبانه از خواب بيدار مي‌شد و ساعت‌ها گريه مي‌كرد.

من و همسرم هر كاري مي‌كرديم تا متوجه ناراحتي فرزندم شويم، بي‌فايده بود. دخترم هر وقت پسر همسايه را مي‌ديد، وحشت مي‌كرد و جيغ مي‌زد.

گوشه‌گيري دختر دانش‌آموز راز سياهي را فاش كرد

مرد شاكي ادامه داد: نمي‌دانستم چه ارتباطي ميان پسر همسايه و ناراحتي فرزندم وجود دارد كه وي به محض ديدن او، هراسان مي‌شود و خود را در اتاق حبس مي‌كند.

بنابراين به محل تحصيل فرزندم رفتم تا شايد از آنها دليل تغيير رفتارهاي دخترم را جويا شوم، اما مسوولان مدرسه عنوان كردند كه از 3 هفته قبل، متوجه شده‌اند دختر 7 ساله‌ام گوشه‌گير شده و در حياط مدرسه يا سر كلاس به كنجي خيره مي‌شود و با هيچ‌كس حرف نمي‌زند و آنها قصد داشته‌اند موضوع را با من و همسرم در ميان بگذارند تا علت را جويا شوند.

با شنيدن حرف‌هاي مسوولان مدرسه، ديگر مطمئن شدم كه بايد براي دخترم اتفاقي افتاده باشد كه اين‌چنين وحشت‌زده است.

به ناچار از همسرم خواستم يكبار ديگر با دخترمان صحبت كند تا شايد راز دلش برملا شود.

پسر نوجوان، دختر همسايه را به مرگ تهديد كرده بود

مرد شاكي در ادامه اظهاراتش گفت: پس از چند ساعت كه همسرم با دخترمان صحبت كرد، گريه‌كنان از اتاق بيرون آمد و عنوان كرد فرزندم از سوي پسر 14 ساله همسايه مورد آزار قرار گرفته است.

پس از شنيدن حرف‌هاي همسرم، به اتاق دخترم رفتم كه وي گريه‌كنان گفت: يك روز كه از مدرسه به خانه آمده بودم، پسر همسايه صدايم زد و گفت: دوچرخه‌تان را كه پنچر بوده، تعمير كرده‌ام و به پاركينگ منزلمان انتقال داده‌‌ام، با من بيا، تا دوچرخه را تحويل دهم.

همراه او رفتم، وقتي به پاركينگي كه دوچرخه را گذاشته بود، رسيديم، به سوي من حمله‌ور شد و پس از كتك زدنم، مرا مورد آزار و اذيت قرار داد و تهديد كرد كه اگر ماجرا را براي خانواده بگويم، مرا با چاقو مي‌كشد. از آن شب به بعد، خيلي مي‌ترسيدم هر بار كه پسر همسايه را در پله‌ها و پاركينگ مجتمع مي‌ديدم، وحشت مي‌كرد و حاضر نبودم از خانه خارج شوم.

به دنبال شكايت اين پرونده و تحقيق از دختر آسيب‌ديده، پسر نوجوان براي ادامه تحقيقات به شعبه پنجم بازپرسي دادسراي عمومي و انقلاب ناحيه 5 تهران انتقال يافت و در بازجويي‌هاي قضايي، هرگونه جرمي را انكار كرد.

بنا بر اين گزارش، بازپرس پرونده با توجه به اين كه متهم نوجوان بوده، پرونده را با عدم صلاحيت رسيدگي به دادگاه اطفال ارسال كرد تا در ادامه تحقيقات راز سياه اين نوجوان فاش شود.

خانه وحشت در ایتالیا / تجاوز پدر و برادر به دخترها

یکشنبه, آوریل 26th, 2009

هفت تیر تجاوز پدر و بردار به دخترها

هفت تیر 7tir.com: يك مرد ايتاليايي با حبس دخترانش آنها را 25 سال مورد آزار و اذيت قرار داد و از آنها صاحب فرزند شده است. اين در حالي است كه پسر بزرگ خانواده نيز كه مشوق پدر براي آزار دخترانش بود، مشمول مجازاتي همچون پدرش شد.

به گزارش فاكس نيوز، «ميشل مانگلي»، 64 ساله توسط دادگاه عالي ايتاليا به جرم تجاوز به مدت 25 سال به دو دخترش محكوم به حبس ابد شد. اين در حالي‌است كه «جوزپه» 41 ساله پسر خانواده نيز به اتهام آزار و اذيت چهار فرزند خود و همچنين دو خواهرش توسط دادگاه ايتاليا متهم شناخته شد.
«لائورا»، دختر بزرگ خانواده‌ كه هم اكنون 34 سال دارد در مصاحبه‌اي با رسانه‌هاي ايتاليا گفت: پدرم از سن 9 سالگي من را مورد آزار و اذيت قرار مي‌داد. اين دختر در ادامه افزود: من از سن 9 سالگي در يك اتاق تاريك و بدون برق و روشنايي زندگي مي‌كردم و براي پدرم يك همسر و براي برادرم يك معشوقه بودم.
وي كه هم اكنون در بيمارستان روانپزشكي «تورين» و تحت نظر روان‌درمانان قرار دارد، در ادامه اضافه كرد: ابتدا برادرم مرا مورد آزار و اذيت قرار داد و سپس پدرم و پس از آن چنين رفتاري براي خواهرم هم انجام شد.
اين در حالي‌است كه اين زن در ادامه صحبت‌هايش گفت: پدرم مرا مجبور كرد كه سقط جنين انجام دهم و براي آنكه پليس متوجه اين خشونت جنسي نشود، به كاركنان بيمارستان بگويم كه توسط يك مرد مراكشي مورد تعرض قرار گرفته‌ام، اما خواهر كوچك‌ترم از پدرم دو فرزند دارد. «آنتونيو جنويس»، وكيل مدافع اين دو مرد در مصاحبه‌اي با رسانه‌هاي دولتي ايتاليا پس از جلسه دادگاه افزود: موكلم تمامي ادعاهاي دخترانش مبني بر آزار آنها را رد كرده است. موكل من به ناتواني مبتلا است، پس چگونه مي‌تواند مرتكب چنين اعمالي شده باشد. او يك مرد مبتلا به ديابت است و از اينكه دخترانش چنين ادعايي را در مورد وي مطرح كرده‌اند به شدت از آنها شاكي و عصباني است.

«پائولو اسكافي»، بازپرس ويژه اين پرونده‌ نيز اعلام كرد كه براي دستيابي به جوانب پنهان اين پرونده‌ بايد روي اين دو دختر و پدر و پسر آزمايش DNA انجام شود. اين در حالي‌است كه رسانه‌هاي ايتاليا اين پرونده‌ را به پرونده‌ «خانه وحشت» در اتريش تشبيه كردند كه در آن «جوزف فريتزل» با حبس كردن دخترش «اليزابت» در زير ‌زمين منزل مسكوني‌شان به مدت 25 سال او را مورد آزار قرار داده و از او هفت فرزند داشت كه در نهايت دادگاه اتريش اين مرد را به حبس ابد محكوم كرد.

در قم : ترس از منتشر شدن سی دی، دختر نوجوان را ماه ها به تسلیم واداشت

شنبه, آوریل 25th, 2009

هفت تیر باند آدم ربایی و آزار و اذیت دختران

هفت تیر 7tir.com: گزارش محرمانه دختر دانش‌آموز به دفتر دادستان، به شناسايي و دستگيري 25 عضو يك شبكه جنايتكار انجاميد كه دختران جوان را ربوده و تحت آزار و اذيت قرار مي‌دادند.

به گزارش هفت تیر؛ «مصطفي برزگر گنجي» دادستان عمومي و انقلاب استان قم در تشريح اين پرونده گفت: 30‌ فروردين امسال، دختر 16 ساله‌اي با مراجعه به ستاد حفاظت اجتماعي دادگستري راز جنايت‌هاي سياه چند پسر شرور را فاش كرد و گفت: سال گذشته پسر شروري، در مسير مدرسه سد راهم شد و تقاضاي دوستي كرد. اما بي‌اعتنا به حرف‌هايش راهي خانه شدم. چند روز بعد در مسير بازگشت به خانه، متوجه خودروي مشكوكي شدم كه تعقيبم مي‌كرد. دقايقي بعد نيز سرنشينان خودرو در خياباني خلوت، راهم را سد كردند و با تهديد چاقو مرا ربودند. در حالي كه با خواهش و التماس اميدوار بودم رهايم كنند، دقايقي بعد خودم را در يك خانه قديمي ديدم. وقتي چشم باز كردم همان پسر مزاحم را ديدم. او كه چهره‌اي شيطاني داشت، حين تهديد به آزار و اذيتم پرداخت. اين در حالي بود كه دوستانش نيز از ما فيلمبرداري مي‌كردند. ساعاتي بعد نيز مرا با سر و وضعي آشفته در خيابان رها كرده و ضمن تهديد گفتند: در صورت طرح موضوع با ديگران و يا اعلام شكايت، فيلم را در شهر توزيع خواهند كرد.

از آن موقع، هر چند روز يكبار، پسران شرور در مقابل دبيرستان به كمين مي‌نشستند و به محض تعطيلي مدرسه، از فاصله دور يك حلقه سي‌دي نشانم مي‌دادند. من هم از ترس پخش شدن فيلم تسليم خواسته‌هاي شوم‌شان مي‌شدم. بدين‌ترتيب آنها هر بار با دريافت پول رهايم مي‌كردند. تا اين‌كه پس از مدتي از من خواستند براي مذاكره درباره پس گرفتن سي‌دي به خانه دوستشان بروم. در آنجا بود كه با گروهي ديگر از شيطان‌صفت‌ها روبه‌رو شده و باز هم مورد آزار قرار گرفتم. حالا به ستوه آمده‌ام و به قانون و دادگستري پناه آورده‌ام.

به گفته «قاضي گنجي» با توجه به حساسيت موضوع، بلافاصله رسيدگي ويژه به پرونده آغاز شد. در همين رابطه 40 تن از كارآگاهان اداره آگاهي، مأموران اداره اطلاعات و حوزه دادستاني در 10 اكيپ، براي شناسايي و دستگيري تبهكاران به صورت همزمان وارد عمل شدند. سرانجام در كمتر از 12 ساعت مخفيگاه 25 عضو شبكه شناسايي و همگي، شبانه دستگير شدند.

م – خ، پسر شرور 19 ساله كه سردسته شبكه آدم‌ربايي و آزار و اذيت است پس از دستگيري در حالي كه بشدت شوكه بود گفت: من و دوستانم در مقابل دبيرستان‌هاي دخترانه كمين كرده و پس از ربودن دانش‌آموزان به آزار و اذيت‌شان پرداخته و فيلمبرداري نيز مي‌كرديم.

در حالي كه بازجويي از متهمان آغاز شده بود، مأموران با كشف و بررسي چند رايانه و گوشي تلفن همراه تصاوير و فيلم‌هاي سياه از صحنه آزار و اذيت 6 دختر جوان ديگر يافتند كه زير شكنجه و كتك تسليم خواسته شوم شيطان‌صفتان شده بودند.

همزمان با انتشار خبر دستگيري 25 پسر شرور، دختر جوان ديگري با مراجعه به دفتر دادستان و با طرح شكايت مشابه، ادعا كرد مورد آزار و اذيت اعضاي اين شبكه قرار گرفته، اما به‌خاطر ترس از آبرو به ‌ناچار سكوت كرده است.

با شكايت مدعي‌العموم از 25 پسر شرور، پرونده براي رسيدگي در‌اختيار «ناصر عتباتي»، بازپرس شعبه سوم دادسراي عمومي و انقلاب قم قرار گرفت. در حالي كه براي همه متهمان قرار بازداشت موقت صادر شده، تحقيقات قضايي از آنها براي افشاي جزئيات پنهان جناياتشان ادامه دارد.

«مصطفي برزگر گنجي» – دادستان عمومي و انقلاب قم با درخواست چاپ عكس 5 عضو اصلي شبكه بدون پوشش از ديگر شاكي‌ها خواست براي طرح شكايت به دفتر دادستاني مراجعه كنند.

اين مقام قضايي افزود: در صورتي كه قربانيان براي حفظ آبروي خانوادگي، حاضر به مراجعه مستقيم يا حضوري نيستند، مي‌توانند موضوع را به دادستان گزارش دهند تا به عنوان مدعي‌العموم اقدام به پيگيري موضوع نمايند. .

مسافرکشهای قلابی به حداقل 5 دختر تجاوز کردند

چهار شنبه, آوریل 22nd, 2009

 هفت تیر تجاوز مسافرکش قلابی به دختران

هفت تیر 7tir.com: شکايت يک دختر 19 ساله باعث دستگيري اعضاي باندي شد که با ربودن دختران جوان آنان را مورد آزار و اذيت قرار مي دادند.
به گزارش خبرنگار ما چند روز پيش وقتي دختري 19 ساله در شعبه دوم دادياري دادسراي جنايي تهران حاضر شد در اظهارات خود از اعمال مجرمانه شش پسر جوان پرده برداشت. او که براي شرکت در کلاس آموزش رايانه خانه خود را در غرب تهران ترک کرده و سوار يک خودروي مسافرکش شده بود در بين راه توسط راننده و سرنشين ديگر خودرو مورد حمله قرار گرفت و دو جوان پس از ضرب و جرح اين دختر وي را به خانه يي در جنوب شهر کشاندند و به همراه چهار دوست ديگرشان مورد تعرض قرار دادند. متهمان با تهديد دختر 19 ساله به انتشار فيلم غيراخلاقي که تهيه کرده بودند وي را وادار به سکوت کردند و قرباني چند روز از اين ماجرا سخني به ميان نياورد تا اينکه رفتارهاي غيرعادي و وضع بد روحي و رواني اش سبب شد خانواده اش او را براي بازگو کردن ماجرا تحت فشار بگذارند و اين دختر سرانجام اتفاق رخ داده را توضيح داد و سپس براي طرح شکايت به دادسراي جنايي رفت. شاکي به داديار محمدرضا سليماني گفت؛ آن دو پسر با ضربه زدن به سرم مرا بيهوش کردند و وقتي به خودم آمدم که در خانه يي از سوي شش نفر مورد آزار قرار گرفتم.

اين دختر که هنوز در شوک به سر مي برد، گفت دو رقم از شماره پلاک خودروي متهمان را به خاطر دارد. کارآگاهان از همين دو رقم به عنوان سرنخ استفاده و خودروهايي را که با مشخصات ذکر شده توسط شاکي مطابقت داشت، شناسايي کردند و در بين آنها به يک اتومبيل مظنون شدند. صاحب اين ماشين در بازجويي ها به ماموران اطلاع داد برادرش از خودرو استفاده مي کند. به اين ترتيب برادر وي بازداشت شد اما ارتکاب هرگونه جرمي را انکار کرد. کتمان حقيقت از سوي اين متهم تا زماني ادامه داشت که ماموران او را با قرباني اش روبه رو کردند و بالاخره پسر جوان جرمش را گردن گرفت و پنج دوستش را معرفي کرد. پس از بازداشت ساير متهمان معلوم شد آنها جرائم ديگري نيز انجام داده اند. اعضاي اين باند اعتراف کردند تحت عنوان مسافرکش دختران تنها را سوار مي کردند و پس از آنکه به مخفيگاه شان مي کشاندند ساير همدستان خود را خبر مي کردند. متهمان در بازجويي ها به ربودن پنج دختر جوان و آزار اعتراف کردند  . هیچکدام از این پنج دختر از ترس آبرو اقدام به شکایت نکرده بودند  .
براي افشاي ساير جرائم احتمالي متهمان در اختيار کارآگاهان پليس آگاهي قرار گرفتند.

سرنوشت تلخ دختر زيباي ايراني در اروپا

شنبه, مارس 28th, 2009

گفتگو با دختر تن فروش

خودش میگوید:ایرانی ام دیگه، پوستم کلفته! هر کی دیگه جای من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!

هفت تیر 7tir.com: مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، کار یا … توسط خانواده هایشان به فروش میرسند و یا بوسیله باندهای کودک ربا به خارج از کشور آورده میشوند را افزود. بدشانس ترینشان پس از تجاوزهای مکرر، زنده زنده به قاچاقچیان اعضای بدن فروخته میشوند و آنها که زنده میمانند سرنوشت چندان بهتری ندارند.

بسیاری از بازارهای برده فروشی پاکستان و امارات مستقیما به حرمسراها فرستاده میشوند تا به ازدواج با مردانی که جای پدربزرگ آنها را دارند درآیند یا بدست قوادان میافتند و تا زمان زیبایی و جوانی مورد بهره کشی جنسی قرار میگیرند و پس از آن به کلفتی گمارده میشوند.

در این میان آنها که به کشورهای پیشرفته میآیند اگرچه به دلیل رعایت حقوق انسانی از شرایط ظاهرا بهتری برخوردارند ولی به دلیل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهایی سرگردان می مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند.

چه بازارهای برده فروشی پاکستان، افغانستان یا امارات باشد و چه آژانس های مدرن اینترنتی سرویس های سکسی در کشورهای پیشرفته، همه جا جهانی بی تفاوت است که درآن پا اندازان بین المللی، گروههای خلاف کار و افراد بیرحم در سکوتی همدستانه در کمین نشسته اند. حکایت این دختران، داستان آشنایی است که همه کس میداند، با اینحال ناگفته ها بسیار است. با مارال به گفتگو می نشینیم.

مارال دوست داری داستان زندگی ات رو از کجا شروع کنیم؟ از وقتی ایران بودی؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا که دلم هم خیلی تنگ شده.، این هفته دوبار خواب ایران رو دیدم. زیباترین خاطراتی که از زندگی ام دارم مال موقعی است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتی یادم میاد با بابام بودم. وقتی از مادرم جدا شد دیگه بخاطر من ازدواج نکرد. میترسید دختر عزیز دردونه ش یه وقت اذیت بشه! ولی مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. اونو کم میدیدم. همیشه گرفتار زندگی و بچه هاش بود.

بابام آدم آرومیه. از اونا که از اداره میآد خونه و شام و چایی و تلویزیون! ماهی یه بارهم با دوستاش دور هم جمع میشدند حرف میزدند، تخته بازی میکردند. تنها کار بدی که در زندگیش انجام میداد فقط سیگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بیارم! درسم رو میخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولی بقیه اوقات همه ش با دخترهای فامیل و دوستام بودم. پارتی، مهمانی دخترونه، رقص، موزیک، از درودیوار بالا میرفتیم.

ولی بعد که دیپلمم رو گرفتم خونه نشین شدم. یعنی دانشگاه آزاد قبول شدم ولی نتونستم برم. خرجش زیاد میشد و دیگه سالهای آخرحقوق بابام برای خرج خونه کم می اومد چه برسه شهریه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر میرفت. من شرایط رو درک میکردم. توقع مالی چندانی نداشتم ولی عوضش تشنه آزادی بودم. دوست داشتم هرچی دلم میخواد بخندم! باورتون میشه یه دفعه منو به همین جرم تو خیابون گرفتند!

بعدش بردند منکرات خیابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام میخواستیم بریم مسافرت، تو خیابون آهنگ گوش بدیم، حرف بزنیم… نمیشد. همه چیز یواشکی بود. خسته شده بودم.

یعنی دلیل خروجت از ایران بخاطر نداشتن آزادیهای اجتماعی بود؟
هم اون هم بیکاری. تا دیپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولی کار کجا بود؟ برای تحصیل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ریخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چی؟ تعریف کن.
اولش که تازه دیپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق میزدم دیدم یه دکتر آگهی داده برای منشی مطب. مال محل خودمون هم بود. فوری تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردایش رفتم دیدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر میکنند!

یکی هم دادند دست من. غیر از سوالات مربوط به سن و تحصیلات و وضعیت خانوادگی بعضی سوالهای دیگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسی میپوشید یا چه هنرهایی دارید! من هم نوشتم فقط یه کمی ملودیکا میزنم! بعد آقای دکتر آمد برگه های همه را گرفت و گفت بروید بعدا به شما خبر میدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش میون اینهمه زنها و دخترها که دیدی من از تو بیشتر از همه خوشم اومده و میخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتوانی از پس همه کارها بر بیایی! گفتم من دختر باهوشی هستم.

از دهسالگی دارم خانه مان را اداره میکنم! هر کاری را برایم توضیح دهید میتونم. گفت وظیفه تو اینجا یکی کارهای مطبه به اضافه کارهای شخصی من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وایسا تا نشونت بدم کجاهام بیشتر درد میگیره! منم بلند شدم و گفتم آقا من برای این کارا اینجا نیومدم! عصبانی اومدم خونه ولی ناامید نشدم و به بابام هم هیچی نگفتم. این بار برای کار به دوست و آشناهام سپردم. یکی یه شرکت خصوصی رو معرفی کرد که منشی میخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ایندفعه خیالم راحت بود که طرف آشناست و رعایت بعضی مسائل را میکند. در زدم و خود آقای رییس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلانی برای کار آمده ام گفت شما از همین حالا با حداکثر حقوق استخدام هستید!

گفتم میشه لطفا بگین کار من اینجا چی هست؟ گفت هیچی! شما فقط تو این شرکت راه برین یا پشت میز بنشینید و جواب تلفن بدهید. من خودم همه کارها رو میکنم!
نیم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار دیگه بسه، الان موقع استراحته! وقتی داشتیم غذا میخوردیم برایم شروع به تعریف کرد که با وجود وضعیت خوب مالی و زن و بچه، زندگی اش غم انگیز و خالی است و او نیاز به دختر جوانی دارد که براش درددل کند. بعد یکدفعه گریه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سینه من بذاره خودشو میکشه! من هم جیغ زدم و فرار کردم. شب همه رو برای بابام تعریف کردم. گفت دخترم فعلا بشین خونه یه لقمه نون هست با هم میخوریم تا بعد ببینیم چی میشه. یکی دوسال خونه نشین بودم تا برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بیست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نمیخواستند اون بره سربازی. یکبار گفت: مارال میخوان منو بفرستند آلمان پیش خاله ام تو هم با من بیا! بیشتر به خاطر اون بود که از ایران اومدم. اون سردنیا هم میخواست باهاش میرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه که نه! بابام خیلی دوستم داشت. همه زندگیش بودم. از صبح که بیدار میشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من میرفت. هر چی شعر بود که توش اسم آهو بود برام میخوند! وقتی گفتم میخوام برم خارج رنگش پرید! گفت نه، اینهمه برات زحمت کشیدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نیست چی به سرت بیاد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتیم، نصیحت کرد، دعوا کرد، فامیلها و دوستهامو واسطه کرد ولی من پامو کردم توی یک کفش که اینجا آینده ای نیست و باید برم. میدونستم تحمل اشکهای مرا ندارد هر شب با چشمهای قرمز می نشستم جلوش. آخرش یک شب راضی شد و اجازه داد. یه تیکه زمین داشت که برای پیری کوری اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاق چی که قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالای سرم نشست و منو نگاه کرد. هیچوقت مثل موقع خداحافظی نفهمیده بودم چقدر دوستم داره. یک لحظه دست منو ول نمیکرد. داشت می مرد!میگفت دخترم جونم بودی و انگار حالا داری از تنم بیرون میری.
برایت بهترین آرزوها را داشتم ولی زمونه یاری نکرد. از این به بعد هم دیگه من نیستم تو خودت باید مواظب باشی، تو آهوی کوچکم را به خودت و خدا می سپارم. بعد هم که آمدم.

از سفرت بگو.
آخ که چه سفری. من که اولش از خوشحالی هیچی نمی فهمیدم. فکرش رو بکن برای اولین بار با پسری که عاشقش هستی مسافرت کنی! اصلا سختی کوههایی را که باید از آنها بالا و پایین میرفتیم، تاولهای پا، گرسنگی و تشنگی هیچی حالیم نبود. به همین راضی بودم که کنار هم راه میریم. با هم غذا میخوریم. حرف میزنیم…

البته پدرم موقع خداحافظی او را دیده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من میرسید. نمیگذاشت سختی بکشم. تا با هم بودیم همه چی خوب بود. خطرات رو باهم رد کردیم. اگرچه خیلی بدبختی کشیدیم، فکر کنید پنج شش تا کشورو قاچاقی، نصف راه قایم شده تو ماشین و جاده و نصف راه پیاده و یواشکی از کوه و جنگل و دشت بیایید! تو صربستان که اصلا قاچاقچیه مارو یک هفته تو جنگل زیر بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نمیدونم رفتند کجا!

البته بعدش با آب وغذای حسابی اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه ای که ازش میگذشتیم غرق میشدند. سرعت آب خیلی زیاد بود بردشون! بعدا فهمیدیم که هر هفته یکی دو تا مسافر همونجا غرق میشند! تو بوسنی هم سه روز آب و غذا گیرمون نیومد داشتیم از گرسنگی و تشنگی میمردیم. رسیدیم به یک مزرعه بلال و افتادیم توی بلال ها به گاز زدن و مکیدن شیر بلال ها به جای آب!

سفر زمینی اونهم غیرقانونی خیلی خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همین داستان سفر ما خودش یه کتابه! ولی ایتالیا دیگه همه از هم جداشدیم.

چرا؟ دعوایتان شد؟
نه بابا. ایتالیا گیر یه گروه گانگستر افتادیم. قبلا هم در راه چند بار گیر آدمای عوضی افتاده بودیم. ولی قاچاقچی مان با پول یا نمیدانم چه کلکی شرشان را کنده بود. تو ایتالیا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدایمان کردند. نمیدونم دیگه چی به سرش اومد. منو بردند یک خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زندانی بودم. رییسشون منو برای خودش نگهداشته بود. نمیتونستم با کسی تماس بگیرم . جایی رو بلد نبودم. زبان نمیدانستم. پول نداشتم، هیچ مدرک شناسایی نداشتم. اگر هم فرار میکردم جایی نبود که برم. پلیس منو بلافاصله دستگیر میکرد و دوباره همون کشوهایی رو که اومده بودم زندان به زندان پس می فرستادند تا به ایران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم برای یکی از دوستان پدرم که میدونستم تو ایتالیاست تلفن بزنم و آدرس جایی را که بودم بدهم. او همیشه به خانه ما می آمد. میدانستم که گلویش پیش من گیر است. وقتی ازش کمک خواستم میآد و اومد. منو با ماشین سوار کرد وبه یک هتل برد!

البته بعدش با من خیلی دعوا کرد که چرا همینطوری و حساب نشده از ایران راه افتادم اومدم. یکماه بعد خودش مرا قاچاقی به اتریش آورد و توانستم اعلام پناهندگی کنم. بعدش هم مرابه یکی از کمپ های پناهندگی نزدیک وین بردند. یکسال آنجا بودم تا اومدم بیرون.

چرا با پاسپورت و قانونی از کشور خارج نشدی؟ پدرت که اجازه میداد.
آره ولی دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقیه هم به همچنین چون ما حدود 5 تا مسافر بودیم. البته بابام بیچاره هی میگفت پاسپورت بگیرم ولی اون آقایی که مارو می آورد گفت لازم نیست! پاسپورت ایرانی به درد نمیخوره، جایی که باهاش ویزا نمیدند هیچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پلیس بگیره میفهمه از کجا اومدین و دوباره میفرسته همونجا!

آلمان هم که رسیدید پناهنده می شید دیگه پاس لازم ندارین! بعد هم دولت اونجا خودش همه چی بهتون میده!

از اون پسر دیگه خبر نداری؟ میدونی زنده است یا مرده؟
زنده است. اونا که منو دزدیدند اونو همونوقت ول کردند. یکی از هم سفرهامونو همین جادیدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ایتالیا رفت. دنبال من هم گشته بود ولی آخه حیوونکی خودش هم غیر قانونی اونجا بود! کاری از دستش برنمی اومد.

میتونم بپرسم اولین بار کی رابطه جنسی داشتی؟
وقتی در ترکیه بودیم. اولین شبی که با هم در اتاق هتل خوابیدیم چون قبل از آن همه اش تو کوه و دره بودیم و چند نفردیگه هم باهامون بودند! من با اینکه عاشق دوستم بودم ولی ترجیح میدادم بازم صبر کنیم. میخواستم اول به آلمان برسیم عروسی کنیم.

ولی او میگفت عزیزم آخه چه فرقی میکند! فکر کن ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل!من اول یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی تو ایتالیا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زیاد! مگه تجاوز چیه؟ وقتیه که باهات کاری رو میکنند که نمیخوای تجاوزه دیگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولی بهرحال نتونی از خودت دفاع بکنی! میشه دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنیم؟

آره ولی میدونی که به عنوان انسان این حق را داری که اجازه ندهی به تو دست بزنند. زن باید با کسی رابطه داشته باشد که خودش میخواهد نه اینکه مجبور باشد.
این قشنگ ترین حرفیه که تو زندگیم شنیدم. اگر اینجور میشد خیلی خوب بود ولی حیف! برای من که فعلا عملی نیست. شاید برای اون دخترایی است که وضعشون خوبه ، نه ما فقیر بیچاره ها! اگرچه اونها رو هم فکر نکنم!

بعد که به اتریش آمدی چکار کردی؟
اول که فرستادنم توی کمپ پناهنده ها. میگفتند این همون کمپیه که زمان نازیها، اسرای یهودی رو توش نگه داری میکردند تا بعد دسته جمعی بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختمونی بودم که مال ایرانیها، هندیها و افغانیها بود. بین پناهنده های ایرانی همه جور آدمی بود.

از مهندس و دکتر با خانواده هایشان گرفته تا آدمای خلاف. زن با بچه یا زن تنها هم زیاد بود ولی دختر تنها به سن من نبود. اوایل اونجا هرکس به آلمان میرفت مشخصات دوستم را میگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر میکردم که اون میآد و منو از آن جای کثیف وحشتناک نجات میده. اوایل با یکی دو خانواده ایرانی بودم.

ولی بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گیر بچه های ایرانی که هر دقیقه مزاحمم میشدند، شب بالای تختم میآمدند و یا داخل حمامم میشدند. هر چه بهشان میگفتم شما را بخدا من دوست پسر نمیخواهم. ولم کنید! توی سرشان نمیرفت. میان آنها یکی بود که از بقیه بهتر به نظر میرسید. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقیه راحتم میگذارند.

همینطور هم شد ولی بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اینبار وضع بدتر بود چون میگفتند پس اهلش بودی و نمیگفتی! خلاصه مجبور شدم دومی را هم انتخاب کردم و بعد سومی… ولی در عوض دیگر راحتم گذاشتند. بهم کمک میکردند، نوار موسیقی، بلیط قطار یا گاهی حتی پول میدادند.

بقیه زنها و دخترها ی ایرانی هم همین مسائل تو رو داشتند؟
نمیدونم. اگه تنها بودند که حتما داشتند. البته در اتریش دختر و زن تنها زیاد است. آنها که اقامت قانونی دارند یا دانشجویند و …بهرحال یکجوری با این مسائل برخورد میکنند.

ولی من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختی که هم ایران و هم اینجا بلای جانم بود اینکه خوشگل بودم! برای همین بیشتر بهم گیر میدادند. حالا موهایم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود همیشه دورم میریختم.

پدرم هیچوقت نمیگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاری میکردم باز از زیر روسری یک کمی اش می اومد بیرون. سرهمون یکذره مو، یک عالمه دردسر داشتیم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نمیدونستم اینجا هم اسیریه!

تمام مدت در کمپ بودی؟
نه، چند بار که بلیط قطار گیرم اومد رفتم وین را دیدم. فکر میکردم اگر پناهندگی ام قبول شد میرم اونجا کار پیدا می کنم. همونوقت دولت اتریش تصمیم گرفت کمپ ما رو خالی کنه. سیل پناهنده ها به اروپا سرازیر بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفی همه رو دادند دستشون و پناهنده های قبلی را مثل زباله ریختند کنار خیابان.

همه شوکه شده بودند و توی سرخودشون میزدند! فکر کن خارجی هستی، اقامت نداری در نتیجه اجازه کار نداری، پول هم نداری، آقازاده هم نیستی که با چمدان پر از اسکناس آمده باشی.
تو کمپ هر کی رو میدیدی صد دلار دویست دلار یا حداکثر هزار دلار ته کیفش قایم کرده بود برای روز مبادا و روزا رو با جیره غذایی همونجا سرمیکرد تا جواب پناهندگیش رو بگیره یا براش پول بفرستند و بره یه جای دیگه.

نمیدانم بقیه با چه معجزه ای خودشون را نجات دادند ولی من نتونستم. فکرم کار نمیکرد. تمام زندگی ام یک کوله پشتی بود با یک برگه پناهندگی که روی آن مهر رد خورده بود.
همونجا چند ساعت بهت زده ایستادم تا یکی از مامورها آمد و مرا از کمپ بیرون کرد. یکی دلش برایم سوخت و یک بلیط بهم داد.

سوار قطار شدم و به وین آمدم. شب شده بود و نمیدانستم کجا برم، حتی یک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همینطور بی هدف راه میرفتم. حالا اون وسط مریض هم شده بودم. 40 درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط یه فکر بود: برگردم ایران! همه نیرویم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه ای که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گریه افتادم.

بیچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چی شده فقط گفتم میخواهم بیام.

گفت دخترم میدونی که من یک موی تنم راضی به رفتن تو نیود، خودت رفتی. حالا هم هروقت خواستی برگرد.
گوشی را قطع کردم. فکر کردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بلیط. بعد هم ایران چکار میتونم بکنم؟ صدای پدرم خسته و ناامید بود. بعدا فهمیدم که همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب کرده بود! دیدم راهی پشت سرم نیست. همانجا بلند شدم و برای اولین بار شروع به کار کردم.

با تب و مریضی؟
آره داشتم از تب میسوختم. تمام پوست بدنم از درد تیر میکشید! مردی که مرا به خانه اش برد بعدش خیلی ناراحت شد. منو برد دکتر و داروهامو خرید. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را دیدم.

با او نماندی؟
نه. خودش هم نمیخواست. بازرگان بود و دائم میرفت سفر. گفت اگر برای خودت خانه بگیری هر وقت اینجا باشم همدیگرو می بینیم و بهت کمک میکنم. گفتم من مدرک شناسایی ندارم، نمیدونم چطور باید خونه پیدا یا اجاره کنم. همه کارها رو برایم کرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم کس دیگری را پیدا کردم. این تنها راهی بود که برای پول درآوردن داشتم.

برای آینده خودت چه فکری میکنی؟ میدانی که هر مهاجر سه گنجینه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زیبایی، نیروی کار و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زیبایی است که پول در میآوری. نیروهای دیگر هم داری که باید از آنها استفاده کنی.
آره میدونم. یکی دیگر هم بهم گفت همیشه جوون و خوشگل نیستی و این پولها هم همیشه نیست! خودم هم دوست ندارم این کارو بکنم. هیچوقت دوست نداشتم. من همیشه دختر کاری بوده ام، آرزوم این بود که یک کاری داشته باشم که هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش میگه درس بخون. ولی آخه چه جوری؟ با هزار بدبختی رفتم کلاس زبان. اگه بدونین چه جوری و درچه شرایطی زبان خواندم باورتان نمیشود.

با اینحال از کلاس یک بار هم غیبت نکردم. الان آلمانی میفهمم و حرف میزنم! ولی حالا چه درس و چه کار اول باید اقامت اینجا را بگیرم. اقامت هم یا پول حسابی میخواد و یا ازدواج. بخاطر همین دارم قبول میکنم با یک اتریشی ازدواج کنم. ماه دیگه قرار است برویم ثبت کنیم. بعد هم میخوام برم دوره یکی دوساله یک رشته ای رو ببینم و بعد برم سرکار.

دوستش داری؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوری باهاش زندگی کنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوی هم که راه میرویم به هم نمی آییم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا میشویم. گفت برای من فرق نمیکند.

مهم این است که چند سال پیش من هستی! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم این سه سال رو هم تحمل میکنم در عوض مادرم و بچه هایش را یکی یکی می آرم. البته اینجا هم آش دهن سوزی نیست ولی اقلا دیگر کتک نمیخورند!

اینجا تو را میشناسند؟ میدانند چکار میکنی؟
کی ها؟ ایرانی ها که نه زیاد. اوایل که خانه گرفته بودم بچه های ایرانی میآمدند. اینجا اکثرا آواره هستند، جایی رو ندارند برند! من درک میکردم.

می اومدند اولش کلی نصیحت میکردند که ناموست رو حفظ کن و … بعد چند روز میماندند و هرچی توی خانه بود میخوردند و میرفتند. حالا اینا مهم نبود. همه بدبخت شده ایم دیگه! ولی خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم دیگه ندیدمشان!
الان هیچ دوستی ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ میشه براش تلفن میزنم، ولی اون بیشتر برام نامه میده. مینویسه دخترم، مراقب خودت باش، سعی کن اصالتت را فراموش نکنی. به جایی برسی و مثل همیشه باعث افتخار من باشی.
همه نامه هایش را دارم… بخدا اینجا همون جهنمه، اتریش خوبه برای خود اتریشی ها، آلمان بهشته ولی برای آلمانی ها نه برای ما.

وقتی مردانی که با آنها رابطه داری در مورد ملیت ات سوال میکنند چه میگویی؟
نمیدونم هرچی به فکرم برسد میگویم غیر از اینکه ایرانی هستم! دلم نمیخواهد برای آنها اسم کشورم را بیارم آبروش بره. دلیل نمی شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چیزای دیگرش رو هم بفروشه ! من یه کم سبزه هستم. بیشتر میگویم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم. ولی بعضی هاشون شروع میکنند ایتالیایی حرف زدن و اونوقت تق اش در میآید!
نمی ترسی از اینکه پدرو مادرت بفهمند چکار میکنی؟
نه. پدرم که امکان ندارد بفهمد. تمام دنیا هم برایش قسم بخورند او باور نمیکند، میگوید من دخترخودم را میشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درک می کند!

اگر خواهرهای کوچکترت بخواهند وارد حرفه سکس شوند به آنها چه میگویی؟
هیچوقت نمیگذارم. از یک خانواده یک نفر فدا بشه بسه!

برای خودت هم چنین آرزویی داری؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .کنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم میآمدیم، عین یک کارت پستال عاشقانه بودیم. حیف تو ایتالیا کیفم رو دزدیدند اگرنه عکس هامونو بهتون نشون میدادم! میخوام بعد که کارم درست شد یه سفر برم آلمان شاید پیداش کنم. به دلم برات شده که یه روزی دوباره نگاهمون به هم میافته.

نمیدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارین یا نه. بابام خوب حافظ بلده یه دفعه گفتم تلفنی برام فال گرفت و یه شعرش اومد که دقیقا همینو میگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم یک کتاب حافظ برایم فرستاد.

برای آخرین سوال بگو آیا از اینکه از ایران خارج شدی پشیمان هستی؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همینجوری عشقی راه افتادم غیر قانونی آمدم. برای همین خیلی سختی کشیدم. میدانید در این مدت چقدر لحظات وحشتناک داشته ام که حاضر بودم نصف عمرم را میدادم در عوض ایران بودم. ولی… .

زنانی که در خانه های مردم کار می کنند

شنبه, مارس 14th, 2009

 http://tinypic.info/files/cuordgiarlnrduic84dp.jpg
هفت تیر 7tir.com: تلفن یک شرکت خدماتی را می گیرم. زنی گوشی را بر می دارد. بعد ار مدتی بحث راضی می شود آدرس شرکت را بگوید.

وارد شرکت که می شوم به یاد فیلم چهارشنبه سوری می افتم. دیوارهای کثیف با اتاق های شلوغ. زنان و مردان کارگری که منتظر تلفن سفارش کار ایستاده اند. تیپ زنان از زنی با چادر به کمر بسته تا دختری با مانتو و روسری مرتب و حتی به نوعی براساس مد متغیر است. مردها نیز از این قاعده مستثنی نیستند. مردانی با سبیل های در رفته و شلوارهای کردی تا پسران مو شانه کرده و مرتب.

وقتی به رئیس شرکت که مردی تقریبا میان سال است مراجعه می کنم. سئوالاتی می پرسد از جمله :”کارگر چند ساله می خواهی؟ چه تیپی باشد؟ قد و هیکلش برایت مهم است؟”

وقتی می گویم من فقط برای تمیز کردن خانه یک کارگر ساده زن می خواهم سریع من را به زنی که پشت یکی از تلفن ها نشسته است معرفی می کند و می گوید:” خب چرا از اول نمی گویی و وقت من را می گیری.

می پرسم برای چی این مشخصات را پرسیدی که می گوید:”بعضی ها برای مهمانی هایشان کارگر می خواهند. به همین دلیل تیپ و قیافه کارگر هم برای شان اهمیت دارد.”

اسمش مریم است. دانشجوی دانشگاه آزاد خرم آباد است. 25 سال بیشتر ندارد. اول کم حرف می زد. بعد از چند دقیقه به حرف می آید. از مسائل کلی شروع به حرف زدن می کنیم تا به کارش می رسیم و می پرسم :

چرا از خرم آباد به تهران می آیی؟

پاسخ می دهد :

” در تهران وضعیت کار به مراتب بهتر از شهرستان ماست. اینجا حقوق هم بیشتر می دهند، البته در تهران رقابت برای کار هم بیشتر است. تو اگر یک اشتباه کوچک داشته باشی ،سریع اخراجت می کنند و دیگر هیچ کدام از این شرکت ها نمی گذارند برای آنها کار کنی. خیلی خوش شانس باشی با چند نفر از این کسانی که به خانه هایشان می روی دوست بشوی و بتوانی در خانه های آنها کار کنی،خیلی عالی است”

می پرسم:” هیچ کدام نمی گذارند کار کنی؟ چطور؟ چرا؟

“خب !اینها همه با هم دوست هستند اگر کمی بد قلقی کنی مطمئنا نمی توانی به هیچ کدام از شرکت ها بروی.”

وقتی کمی اعتماد کرد .هویت خودم را به عنوان روزنامه نگار به او معرفی کردم. راضی شد با هم بیشتر حرف بزنیم .گفت : “اگر روزنامه نگاری از سختی کار ما بنویس. این کار با سختی های زیادی همراه است.”

ادامه می دهد:”این کار خیلی سخت است ، خیلی.”

می پرسم :”سختی کار کجاست؟”

می گوید : “راستی از شما هم درباره نوع و قیافه کارگر پرسیدند؟”

” آره.”

چند وقت قبل یکی از دوستانم برای کار به خانه یک پسر مجرد رفت تا چند روز از او خبری نبود. بعد از چند روز که آمد از لحاظ روحی اوضاع خرابی داشت مرا به کناری کشید و گفت به او تجاوز شده است. همان پسر به او تجاوز کرده بود.”

شکایت نکردید؟

“کدام شکایت؟ رئیس شرکت که نمی دانم چقدر از پسر پول گرفته بود گفت اگر هر کدام شکایت کنید اخراج می شوید همه بچه ها هم به کارشان نیاز داشتند.بنابراین از شکایت منصرف شدیم.”

می پرسم:” مگر بیمه نیستید که بخواهید از حقوق بیمه استفاده کنید؟ “

کدام بیمه ؟اصلا اسم ما در هیچ جایی ثبت نشده است. بر اساس آمار در این شرکت که می بینید تنها 5 نفر کار می کنند، در صورتی که حدود 60 نفر به طور ثابت اینجا کار می کنیم و نزدیک عید و یا در تابستان این آمار به 120 نفر هم می رسد.


” چرا اسمتان جایی ثبت نیست؟”

-”خب معلوم است اگر ما اسم ما ثبت شود باید ما را بیمه کنند. باید هزار تا حق دیگر ما را نیز بدهند.

” ادامه می دهد:” نزدیک عید که می شود آمار رقابت بیشتر هم می شود چون همه می خواهند کار کنند. صاحبخانه ها هم بیشتر به شرکت ها اعتماد دارند تا افراد ساده و بدون پشتوانه.”

خواهر مریم نیز در تهران به همین کار مشغول است:”خواهرم با دخترش به خانه های مردم می رود. دخترش 16 سال دارد تازه می خواهد ازدواج هم کند. پسرش هم شاگرد مغازه است دخترش شبانه درس می خواند اما پسرش دیپلم ردی است و درس را هم ول کرده است.”

مریم می گوید:” من هم به اعتبار خواهرم به اینجا برای کار می آیم. می بینی چند وقت است دستی به صورتم نکشیده ام؟ چون نمی خواهم به عنوان یک روسپی به خانه های مردم معرفی شوم. به عنوان کارگر مرا به خانه مردم می فرستند و در اصل منظورشان چیز دیگری است .”

در این شرکت 50 درصد درآمد را صاحب شرکت می گیرد. یعنی اگر برای یک روز کامل کاری از صبح تا شب ، در بهترین حالت 20 هزار تومان بگیرند 10 هزارتومان تنها به آنها می رسد. “به مراتب وضعیت دختران در شرکت بدتر است. مردها 70 درصد حقوقشان را می گیرند اما زنان بیشتر از 50 درصد نمی گیرند.”

در توضیح می گوید:” توجیه آنها این است که شما خرج یک خانواده را که نمی دهید تنها خرج خودتان است همین پول هم کافی تان است. در صورتی است که آنها می دانند حداقل 10 نفر از زنانی که اینجا کار می کنند مجبور هستند خرج یک خانواده را بدهند یکی شوهرش معتاد است دیگری شوهرش مرده آن یکی از شوهرش طلاق گرفته است.”

می خواهم سئوال های بیشتری بپرسم مریم ساعت را می پرسد انگار دیرش شده است:” امروز که هنوز پولی گیرم نیامده . زودتر بروم برای یک کار دیگر.”

گزارشگر:امین علم الهدی

تجاوز به زن جوان مقابل شوهرش در حومه مشهد

چهار شنبه, مارس 4th, 2009


هفت تیر 7tir.com   : چهار جوان که با زور و تهديد راه را بر خودرو زوجي در حومه مشهد بسته و زن جوان را مورد  تجاوز قرار داده بودند، به اعدام محکوم شدند. به گزارش پايگاه اطلاع رساني پليس، 31 مردادماه زن و مردي با مراجعه به دادگستري مشهد گفتند هنگامي که شبانه با خودروي سواري در محور مشهد – خلج در حرکت بودند، چهار جوان که سوار بر دو دستگاه موتور سيکلت بودند راه را بر آنان بستند و در حضور مرد، زن را مورد تعرض قرار دادند. در پي شکايت اين زوج، پرونده يي در شعبه پنجم دادگاه کيفري خراسان رضوي تشکيل شد و ماموران انتظامي تحقيقات خود را براي شناسايي و دستگيري متجاوزان آغاز کردند. ادامه اين خبر حاکي است با توجه به اينکه يکي از چهار نفر شماره تلفن همراه زن را گرفته بود، با تلاش پليس هنگامي که سر قرار با شاکي حاضر شد در منطقه کوي سيدي مشهد به دام افتاد. پس از گذشت چند روز از اين ماجرا، متهمان يکي پس از دستگيري شدند و هر کدام به جرم خود مبني بر دور کردن مرد از صحنه و آزار و اذيت همسر وي اقرار کردند. قضات دادگاه کيفري نيز با توجه به اينکه متهمان با توسل به تهديد چاقو و نيز تهديد به اسيدپاشي مرتکب اعمال خلاف اخلاق شده بودند، آنان را به حد زناي به عنف (اعدام) محکوم کردند.
.
اخبار قبلی : راننده اتوبوس به شوهر زن : به زنت علاقه دارم . باید طلاقش بدی
.
مردی که شخص متجاوز به همسرش را کشت ، محاکمه شد