Posts Tagged ‘تریاک’

آزادی کبرا پس از سیزده سال دلهره سنگسار

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر سنگسار

هفت تیر 7tir.com: کبرا نجار زن محکوم به سنگساري است که سه شنبه گذشته پس از تحمل سيزده سال زندان آزاد شد. کبرا لحظه آزادي اش ‏را همراه با ناباوري، بهت زدگي و اين جمله که “هيچ کس نمي تواند مرا درک کند” توصيف مي کند. روز در مصاحبه ‏هايي اختصاصي با وکيل، دختر و خود کبرا، به تحولات منجر به آزادي او پرداخته است.‏

کبرا نجار، بعد از بارها تقاضاي عفو و بخشودگي، بالاخره مشمول عفو 22 بهمن سال گذشته شده و روز سه شنبه گذشته 8 ‏ارديبهشت 88 آزاد شد. مريم کيان ارثي وکيل کبرا با تاييد اين خبر به روز مي گويد: بعد از اينکه آقاي شاهرودي پيشنهاد ‏تبديل شدن حکم سنگسار را به کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه فرستادند، نام کبرا در فهرست عفو شدگان 22 بهمن ‏سال گذشته قرار گرفت. ‏

کيان ارثي ادامه مي دهد: وقتي روز سه شنبه به شعبه ششم اجراي احکام براي بررسي پرونده موکلم مراجعه کردم، در ‏کمال تعجب ديدم که پاسخ مثبت ايشان آمده اما هنوز ابلاغ نشده. بعد از پي گيري و اصرار براي اينکه وقتي حکم آزادي ‏کسي مي آيد حتا يک دقيقه هم برايش يک زندگي است، گفتند براي اطمينان از طي شدن دوران محکوميتش بايد از زندان ‏استعلام کنيم. و من توضيح دادم که کبرا پنج سال هم بيشتر از زمان محکوميتش حبس کشيده است.‏

وکيل کبرا تاکيد مي کند: بعد از استعلام از زندان، خواهش کردم که همان روز حکم را به زندان ابلاغ کنند و اجازه دهند که ‏من حکم را ببرم که گفتند خودشان اين کار را انجام مي دهند. من هم براي اينکه فکر مي کردم ممکن است مراحل اداري ‏چند روز طول بکشد، ترجيح دادم به خانواده اش و بويژه دخترش هيرو که خيلي براي آزادي مادرش زحمت کشيده بود ‏چيزي نگويم که اين مدت را در اضطراب نگذرانند. اما خوشبختانه حکم همان روز به زندان رجايي شهر کرج فاکس شد. ‏

هيرو، دختر بزرگ کبراست. او از پانزده سالگي اش که مادر در بند شد، مسووليت پي گيري پرونده مادرش را به عهده ‏گرفته است. او در حالي که همزمان، بغض و شادي و اندوه در گلو دارد از سه شنبه مي گويد: خانم کيان ارثي به من نگفته ‏بود که نگران نشوم. ترسيده بود مامان را تا دو سه روز به خاطر کارهاي اداري آزاد نکنند و مي دانست من ديوانه مي ‏شوم! اما فرزند يکي از هم بندي هاي مادرم که من به او براي وضعيت مادرش کمک مي کردم، سه شنبه به من زنگ زد و ‏بي مقدمه گفت: به من چه مي دهي اگر خبر خوبي بدهم. از آنجا که براي من هيچ خبري “خيلي خوب” نبود، زياد توجه ‏نکردم. و او ناگهان گفت: ” برو دنبال مادرت!” گفتم چه مي گويي؟! گفت مادرت بيرون زندان نشسته است! باورم که نشد! ‏زنگ زدم به برادرهام. آنها محل کارشان به زندان مادر نزديک تر بود. اما من چنان پر کشيدم که از تهران زودتر رسيدم. ‏هوا تاريک شده بود. مادر با يک ساک نشسته بود بيرون در زندان رجايي شهر. بعد از سيزده سال! ‏

‎‎

کبرا: باور نمي کنم

کبرا زن ستم کشيده اي است. اين را مي تواني از صداي لرزانش هم تشخيص دهي. انگار نياز به پرسش من ندارد. بعد از ‏احوال پرسي و بعد از مکثهاي طولاني مي گويد: انگار روي ابرها راه مي روم. باور نمي کنم پايم روي زمين است. باور ‏نمي کنم پيش بچه هايم هستم. هيچ کس نمي تواند مرا درک کند. و اين جمله را چندبار تکرار مي کند. ‏

کبرا که از 33 سالگي در زندان بوده است و حالا 47 سال دارد، مي گويد: مي داني؟ در اين پنج شب فقط توانستم دو سه ‏ساعت بخوابم. خوابم نمي برد. همه چيز باور نکردني است. بچه هايم، مادرم، همه چيز. خدا را شکر و اين جمله آخر را باز ‏چند بار تکرار مي کند. ‏

کبرا نجار در تاريخ ارديبهشت ماه سال 76 با اتهام معاونت در قتل همسرش بازداشت شد و بعد از بازگويي زندگي اش مبني ‏براينکه به درخواست و اجبار همسرش معتادش تن فروشي مي کرده تا بتواند از فرزندانش مراقبت کند و آنها آسيب نبينند، ‏و بعد از تاکيد بر اينکه اگر به اين کار تن نمي داد هم مورد آزار همسرش قرار مي گرفت و هم فرزندانش در تهديد بودند، ‏به جرم زناي محصنه حکم سنگسار دريافت کرد. يکي از مشترياني که همسرش براي او انتخاب کرده بود با اطلاع کبرا ‏همسر معتادش را کشت و بعد از اعتراف به قتل، کبرا نيز به عنوان شريک جرم هم به دليل معاونت در قتل و هم اختفاي ‏جرم و هم زناي محصنه بازداشت شد و هشت سال حبس و سنگسار نتيجه آن بود. ‏

شريک جرم کبرا پس از بخشودگي اولياء دم از زندان آزاد شد اما حکم سنگسار براي کبرا ماند تا بالاخره توانست با استفاده ‏از عفو، پس از تحمل سيزده سال زندان روز سه شنبه گذشته آزاد شود.

گفتگو با دختر کبرا نجاز چند ماه قبل از آزادی کبرا

سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود.” اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني “سنگ”ين مي خوابند. “كبرا نجار”، ‌يكي از ايشان است.

“فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه… چه مي دونستم که اين تازه اولشه….”

اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.

پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.

آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.

تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.

پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.

مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.

حبيب هم يکي از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما… چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!

مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.

و حبيب؟
24 سال.

با شما مهربان بود؟
بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟

وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.

پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.

چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.

آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.

ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.

مگر آنها مي دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟…

نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟

و ادامه مي دهد:
يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.

از روز حادثه مي گويي؟
من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم….
گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري!
گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.

ناراحت نشدي؟
[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]
نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد…. خودش آنها را مي آورد به خانه….. بايد تمام مي شد… هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!

غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.

گريه نمي کرديد؟
نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده.
رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟
سرم گيج رفت. برگشتم خانه.

در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز.

فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم…
فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند.
آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.

يعني چه تمام؟
يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.

مادرت به چه محکوم شد؟
5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟

شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)

حبيب چه حکمي گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.

چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد.

چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.

حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم!
نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.
يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته… مادرم هيچ راه ديگري نداشت!

مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: “دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود.”

پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.

گفتگو با پسر ده ساله در محل نگهداری زنان بی سرپرست

سه شنبه, مارس 17th, 2009

http://tinypic.info/files/zqyi9vtpy8t9lqnfy2h1.jpg
گزارشی از گرماخانه زنان جایی که زنان بی سرپرست نگهداری می شوند .


هفت تیر 7tir.com : بنفشه سام گیس – چند روز گذشته؟ يک هفته؟ سه روز؟ زمان اهميتي دارد؟ يک دستمال کهنه کافي است که غبار از خاطره ام پاک کند. از خاطره «حسين». پسر کوچکي که مهم نيست کي و چطور او را ديدم. واقعاً مهم نيست که کي و چطور. حسين، با آن گونه هاي گلرنگ و نگاهي پر از کودکي، در آن نيمه شبي که در گرمخانه زنان- کوچه مرغي هاي خيابان مولوي – به من مجال هم صحبتي داد، برايم شد خاطره. يادي همراه با اشک و لبخند. يادي همراه با بغضي خفته و فريادي سرگردان. يادي زنده و پرجان. مقدمه ها گاه، بي سبب زبان بازي و زبان درازي مي کنند. براي حسين هيچ مقدمه يي لازم نبود. و هم هيچ موخره يي… حسين را باور کن…

-حسين جان، چند سال داري؟

19 اسفند، 10ساله مي شم.

http://tinypic.info/files/wf4j0qlh78ogv3ltbduv.jpg

-شنيدم مواد مخدر مصرف مي کردي. براي من تعريف مي کني؟

چهار سالم بود. مهدکودک بودم که دلم درد گرفت. به بابام تلفن کردن و گفتن بيا بچه ات مريض شده. بابا اومد منو برد خونه. گفتم بابا، دلم درد مي کنه. گفت من حوصله ندارم تورو دکتر ببرم. دوتا دود ترياک بهت ميدم حالت خوب مي شه. نشستم و دوتا دود ترياک گرفتم. حالم خوب شد. خيلي آروم شدم. ترياک منو تسکين داد. يکي دو ماه بعد، باز هم مصرف کردم. کم کم به ترياک عادت کردم. اوايل ترياک بود. بعد، شيره مصرف کردم که عصاره ترياکه. حشيش هم مي کشيدم. اين طوري بود که معتاد شدم.

-مادر مي دونست که معتاد شدي؟

تا شش ماه نمي دونست. بعضي وقتا شک مي کرد. خودش هم معتاد بود و علائم اعتياد رو مي شناخت. از وقتي مطمئن شد که من خيلي دماغمو مي خاروندم و زياد حرف مي زدم و نشئه مي شدم.

- و ياد گرفته بودي که مواد رو چطور مصرف کني؟

شيره رو مي خوردم. داداشم که معتاد بود بهم ياد داد که چطوري حشيش بکشم. از بابام هم ترياک کشيدنو ياد گرفته بودم.

-الان به خاطرت مونده که اگر مصرف نمي کردي يا بعد از مصرف چه حالي داشتي؟

وقتي خمار مي شدم، الان حتي دوست ندارم اسمشو بيارم، يک زجري بود. انگار توي دستگاه پرس بودم. استخونام له مي شد. انگار استخونامو له مي کردن و دوباره جمع مي شد. وقتي مصرف مي کردم خيلي به هم حال مي داد. بدنم آروم مي شد، پرحرفي مي کردم، دوست داشتم خيلي زياد شکلات بخورم. دروغ هم زياد مي گفتم.

-خب اون وقتي که خمار بودي اگر مثلاً يک مسابقه فوتبال مي ديدي حالت خوب نمي شد؟

موقع خماري هيچ چيزي رو دوست نداشتم. توي مدرسه که دوستام بازي مي کردن، من توان راه رفتن هم نداشتم. اصلاً دوستي نداشتم. سر امتحان خوابم مي برد. نمره هام همه صفر و چهار و پنج بود. وقتي مصرف مي کردم انرژي مي گرفتم. انرژي کاذب. اما اواخر، ديگه داغون شدم. ديگه نمي تونستم راه برم. خاطرات خيلي تلخي از اعتيادم دارم با اين سن و سالم.

-روزي چقدر مصرف مي کردي؟

اوايل خيلي کم بود. اما آخرا ديگه زدم توي جاده خاکي. روزي يک گرم ترياک. مقدار شيره کمتر بود چون نشئگي اش زيادتر بود.

-چطور ترک کردي؟

چهار سال معتاد بودم. مامان و خواهرم براي ترک رفتن کمپ تولد دوباره. يک روز بابام منو برد کمپ. فرار کردم. دوباره منو برد و اين بار موندم تا ترک کردم. مامان و خواهرم هم ترک کردن. بعد، هر سه اومديم اينجا. گرمخونه زن ها.

-الان از پاک بودنت چه حسي داري؟

معجزه هاي پاک بودنمو کم کم مي بينم.

-از معتاد بودن توي اون سن کم چه حسي داشتي؟

باورتون ميشه الان مي فهمم که اون موقع داشتم توي مرداب غرق مي شدم.

-برادرت هم معتاد بود. هنوز ترک نکرده ؟

اون هنوز عاجز نشده تا براي ترک بره. معتاد بايد عاجز بشه. تا وقتي که پول داره، به فکر ترک نيست. اون زماني که گوشه خيابونا به گدايي مي افته يا حتي حس گدايي رو هم از دست مي ده، اون موقعي که حتي نا نداره دنبال مواد بره، اون زمانه که عاجز شده و هر کسي که دست کمک به طرفش دراز کنه، با جون و دل مي ره براي ترک کردن.

-ولي تو هم عاجز نشده بودي. دوست نداشتي ترک کني. از کمپ فرار کردي.

فرار کردم ولي ديگه کم آورده بودم.

-خودت رو، اين حسين رو براي من چطور تعريف مي کني؟

من، آدم ساده يي هستم که از سنم خيلي بيشتر مي دونم. بچه هاي هم سن من بازي مي کنن و درس مي خونن و مدرسه مي رن. منم درس و مدرسه رو خيلي دوست دارم اما اينجا شرايط مدرسه رفتن نيست. مامانم مي گه بايد پرونده ام بياد. مواد، عقده ايم کرده. وقتي اون خاطرات تلخ خماري ها و زجر هاي زندگيم به يادم مياد تمام تنم مي لرزه.

-دوست داري از اون خاطره هاي تلخ براي من تعريف کني؟

براي اينکه ازش رها بشم آره، تعريف مي کنم. اون موقع بندرعباس بوديم. مدرسه که مي رفتم و برمي گشتم خونه، خوب قدم نمي رسيد در رو باز کنم. همسايه مي اومد و برام در رو باز مي کرد. هيچ وقت هيچ کس خونه نبود. مامانم که معلم بود و مي رفت درس مي داد، خواهرم مدرسه مي رفت، بابام سر کار بود. فوراً مي رفتم سر ترياک بابام که زير فرش قايم مي کرد. يک روز، توفان شن بود. از مدرسه برگشتم. همسايه نبود. نتونستم در رو باز کنم. خمار بودم. آنقدر گريه کردم تا خوابم برد. وقتي بيدار شدم زير شن بودم. الان که تعريف مي کنم مي خوام گريه کنم. من نبايد اين همه زجر مي کشيدم. بچه هاي هم سن من، دستشون توي دست پدر و مادرشون بود. يک زندگي راحت داشتن. ولي من، نه. عين يک مترسک بودم که از وقتي دست راست و چپم رو شناختم يک روز خوش نديدم. خيلي خسته ام.

-از پدرت بدت مياد؟

نه. بابام فقط منو معتاد کرد. باباي خيلي خوبي دارم. دوستش دارم… نمي شه بگم باباي خيلي خوبيه. وقتي براي غريبه ها از بابام حرف مي زنم همه از اون بدشون مياد. حقيقت هم هست. ولي من نمي تونم بگم که ازش متنفرم.

-پدرتو بخشيدي؟

آره، ولي نمي تونم باهاش زندگي کنم. هيچ وقت.

-براي اون برادرت که اعتياد داره، براي اون چه حرفي داري ؟

دوست دارم فقط يک لحظه ببينمش و ازش بخوام که به حرفم گوش بده. بهش بگم پاک شو، ترک کن، يک زندگي دوباره رو شروع کن، يک تولد دوباره.

-حسين، بزرگ بشي چکار مي کني؟

دوست دارم دکتر بشم و به آدما کمک کنم. فوتبال رو هم خيلي دوست دارم. مي خوام فوتباليست بشم. اگه بشه.

-دوست داري چي داشته باشي؟

يک زندگي خوب. يک زندگي بدون مواد. وقتي توي کوچه مي بينم مامان و باباها دست بچه شونو گرفتن و راه ميرن هزار بار گريه مي کنم که چرا باباي من، چرا مامان من نبايد اين طوري باشن؟ چرا مجبور باشم توي گرمخونه زندگي کنم و مامانم براي زن هاي معتاد کلفتي کنه و بهش دستور بدن فقط به خاطر يک غذاي گرم و يک جايي براي خوابيدن و يک خونه براي خودش نداشته باشه؟

-ولي تو هم يک روزي مثل بقيه معتادا بودي.

مي دونم. من خيلي کوچک تر از اونم که بخوام براي بزرگ ترا حرفي داشته باشم. ولي وقتي يکي از همين زن هاي گرمخونه چرت مي زنه بهش مي گم خاله، پاشو. به خودت بيا. پاک شو. ولي اينا گوش نمي دن چون من خيلي بچه ام.

-چه آرزويي داري؟

هميشه پيش مامانم باشم. هيچ وقت از مامانم جدا نشم. يک زندگي خوب داشته باشم.

-چه چيزهايي نداري؟

يک پدر خوب. محبت پدر. يک مادر خوب. مامانم خيلي خوبه. خيلي دوستش دارم. خودتون مي فهمين منظورم چيه. يک زندگي عادي نه پر از درد. بقيه بچه ها درس مي خونن و من نمي خونم. خيلي چيزا که اونا دارن من ندارم. زندگي اونا با من خيلي فرق داره. اونا بازي مي کنن، مامانشون اسم اونا رو هر باشگاهي که دوست دارن مي نويسه. ولي مامان من اينجا از يک نفر دستور مي گيره و تازه، بقيه به منم دستور ميدن و هر کاري ميگن بايد انجام بدم. بچه هاي مردم توي ناز و نعمتن….

-پول توجيبي مي گيري ؟

پول توجيبي… دارم. همه چيز که پول نيست.

-مثل بقيه بچه ها؟

- نه… نمي گيرم.

-کتاب قصه داري؟

- نه. من هيچ کدوم از اون امکاناتي رو که بچه هاي ديگه دارن، که بچه هاي ديگه دوست دارن، ندارم.

-دوچرخه؟

دوست دارم. ندارم. کامپيوتر دوست دارم. بچه هاي مردم دارن. من ندارم.

- فوتبال بازي مي کني؟

اينجا بچه يي نيست که با من بازي کنه. وقتي از در اينجا مي رم بيرون انقدر خجالت مي کشم که سرمو مي ندازم پايين و با هيچ کس حرف نمي زنم. اصلاً روم نميشه با کسي دوست بشم. نميشه. نمي تونم…