Posts Tagged ‘آزادی’

روزنامه جمهوری اسلامی ، رکسانا را به آلودگی جنسی متهم کرد

چهار شنبه, می 13th, 2009

هفت تیر 7tir.com: روزنامه جمهوری اسلامی در ستون “جهت اطلاع” شماره روز چهارشنبه خود با انتشار خبر آزادی رکسانا صابری نوشته است: «این مقامات می‌گویند دادگاه تجدیدنظر اگر قرار بود تخفیفی بدهد حداكثر می‌بایست میزان زندان را از 8 سال به 5 سال كاهش می‌داد و او این مدت را در زندان می‌ماند نه آنكه با دو سال حبس آن‌هم تعلیقی كه به معنی نادیده گرفتن جاسوسی و سایر جرایم او از قبیل آلودگی جنسی و مشروبات الكلی و… می‌باشد».
بنا به ادعای جمهوری اسلامی، همین مقامات می‌گویند بدین ترتیب از این پس در كشور ما جاسوسی برای آمریكا آزاد است!

ركسانا صابری در بهمن ماه سال گذشته به جرم جاسوسی برای آمریكا توسط معاونت ضدجاسوسی وزارت اطلاعات بازداشت و در دادگاه انقلاب تهران به 8 سال زندان محكوم شده بود.

عکسهای رکسانا صابری یک روز پس از آزادی در تهران

چهار شنبه, می 13th, 2009

 اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی

هفت تیر 7tir.com: يک روز پس از راي دادگاه تجديدنظر رکسانا صابري مبني بر تبديل حکم هشت سال زندان تعزيري به دو سال حبس تعليقي و آزادي وي از زندان اوين، باراک اوباما رئيس جمهوري امريکا از اين حکم استقبال کرد.

رکسانا صابري حدود دو ماه پيش به جرم جاسوسي به هشت سال زندان محکوم شده بود اما در روز دوشنبه دادگاه تجديدنظر حکم او را به دو سال حبس تعليقي کاهش داد و وي عصر روز دوشنبه آزاد شد. به دنبال صدور اين حکم اوباما ضمن استقبال آن را نشانه يي از رفتار بشردوستانه ايران دانست. هيلاري کلينتون وزير خارجه امريکا نيز پس از صدور اين حکم با بيان اينکه با شنيدن اين خبر «دلگرم» شده است، افزود؛ «ما مسلماً به بررسي خود درخصوص اتهامات وارده به رکسانا صابري ادامه خواهيم داد.» در عين حال به گزارش آفتاب کلينتون بار ديگر اعتراض خود را نسبت به متهم کردن رکسانا به جاسوسي اعلام داشت. کلينتون به خبرنگاران اظهار داشت؛ «ما از آزادي صابري بسيار خوشحاليم و بهترين آرزوها را براي او و خانواده اش داريم.» کلينتون همچنين ابراز داشت آزادي وي توسط سفارت سوئيس در تهران براي امريکا مسجل شده است. او ادامه داد؛ «رکسانا در حال حاضر با خانواده اش به سر مي برد و در روزهاي آينده تهران را به مقصد امريکا ترک خواهد کرد.» همچنين به گزارش آفتاب کاخ سفيد روز دوشنبه از اقدام ايران در آزادي رکسانا صابري استقبال کرد و آن را يک «حرکت انسان دوستانه» از جانب کشور دانست. «رابرت گيبس» سخنگوي کاخ سفيد در يک کنفرانس خبري ابراز داشت؛ «پس از آزادي رکسانا صابري نگراني اوباما برطرف شده است. ما مي دانيم اين مدت زمان براي دوستان و خانواده رکسانا آزاردهنده بوده است. رئيس جمهور قصد دارد در امريکا از وي استقبال کند. ما همچنان بر حرف خود پافشاري داريم که رکسانا اشتباهي متهم شده بود، اما در هر حال از اين حرکت انسان دوستانه استقبال مي کنيم.» در همين حال روزنامه «کريستين ساينس مانيتور» نوشت؛ «تصميم روز دوشنبه دولت ايران براي آزادي رکسانا صابري، يکي از موانع بسياري را که بر سر راه طرح گفت وگوي امريکا و ايران وجود دارد، حذف کرده است.»

احتمال معاوضه

در گزارش ديگر در اين ارتباط مجله تايم نوشت در پي آزادي رکسانا صابري، ايران در انتظار اقدام متقابل امريکا و آزادي سه ديپلمات ايراني دستگيرشده در عراق به وسيله نيروي هاي امريکايي است. به گزارش ايسنا در اين گزارش آمده است دو هفته قبل يک ديپلمات عالي رتبه اروپايي با پيامي از دولت ايران به واشنگتن وارد شد. ايراني ها بازداشت رکسانا صابري امريکايي – ايراني را با مورد ديپلمات هاي ايراني که توسط نيروي نظامي امريکا در عراق دستگير شده اند، همطراز مي ديدند. اين فرستاده اروپايي به تايم گفت ايراني ها خواستار تبادل زندانيان نبودند، اما نيات دولت اوباما را به شکلي نامحسوس تر به بوته آزمايش گذاشتند. اکنون که صابري آزاد شده است تهران واکنش امريکا را براي علائمي از حسن نيت متقابل در نظر خواهد داشت.

اين گزارش حاکي است امريکا به طور علني از هرگونه قياس ميان اين دو مورد خودداري مي کند. واشنگتن مدعي است در حالي که صابري روزنامه نگاري بوده که به دليل فعاليتش بازداشت شده اما ديپلمات هاي ايراني که در اربيل واقع در شمال عراق در ژانويه 2007 دستگير شدند، نظامي هستند. در همين حال رابرت وود سخنگوي وزارت امور خارجه امريکا اعلام کرد هيچ معاوضه يي مطرح نشده است. به نوشته اين هفته نامه امريکايي، مي توان براي آزادي ديپلمات هاي ايراني بهانه متفاوتي پيدا کرد. امريکا در حال حاضر مي کوشد حدود 15 هزار فرد بازداشت شده را که در اختيار دارد به مقامات عراقي تحويل دهد و اين شامل سه ايراني يادشده نيز هست. جف موري سخنگوي وزارت دفاع امريکا نيز گفت؛ ما در حال کار کردن با عراقي ها در خصوص چگونگي انتقال ايراني ها و همه دستگيرشدگان به عراقي ها هستيم. اگر چنين چيزي رخ دهد مطمئناً آنها آزاد خواهند شد.

تلاش هاي دولت سوئيس

اخبار ديگر نيز حاکي از آن است که آزادي رکسانا صابري با پشتيباني و ميانجيگري دولت سوئيس ميسر شده است. به گفته مقامات سوئيسي، رودولف مرتس رئيس جمهور اين کشور در ديدار بحث برانگيز خود با احمدي نژاد با وي پيرامون وضعيت رکسانا صابري گفت وگو داشته است. محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران، در حاشيه سفرش به ژنو، براي شرکت در کنفرانس ضدنژادپرستي سازمان ملل متحد ديداري با رودولف مرتس رئيس جمهور سوئيس داشت. رئيس جمهور سوئيس به خاطر ملاقات با محمود احمدي نژاد با سيلي از انتقادات و اعتراضات دروني و بيروني مواجه شد. در آن زمان رئيس جمهور سوئيس اين انتقادات را با سکوت تحمل کرد.

بنا بر گفته وزارت امور خارجه سوئيس، دولت امريکا پس از آزادي رکسانا صابري از کمک هاي دولت سوئيس براي نجات رکسانا صابري قدرداني کرده است. دولت سوئيس براي رسيدگي عادلانه به پرونده رکسانا صابري دست به تلاش هاي گسترده يي زده بود. در همين حال به گزارش فارس عبدالصمد خرمشاهي وکيل رکسانا صابري گفت؛ صابري تا چند روز آينده همراه پدر و مادر خود در تهران مي ماند و پس از انجام کارهاي شخصي ايران را ترک خواهد کرد.

فیلم:

 اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی

 اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی

 اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی

 اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی

 اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی

 اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی

 اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی  اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی

 اخبار داغ هفت تیر رکسانا صابری یک روز پس از آزادی

قبلی : رکسانا صابری از در پشتی زندان اوین آزاد شد آقای احمدی نژاد ما هم شناسنامه آمریکایی می خواهیم

رکسانا صابری از در پشتی زندان اوین آزاد شد

دوشنبه, می 11th, 2009

اخبار داغ هفت تیر  رکسانا صابری  آزاد می شود

هفت تیر 7tir.com: رکسانا صابری روز دوشنبه، پس از آنکه دادگاه تجدید نظر، حکم هشت سال زندان خانم صابری را به دو سال زندان تعلیقی کاهش داد، آزاد شد.

عبدالصمد خرمشاهی، وکیل مدافع رکسانا صابری، خبرنگار ایرانی آمریکایی که به اتهام جاسوسی برای آمریکا محکوم شده بود، از کاهش حکم موکل خود در دادگاه تجدیدنظر خبرداد.

این خبرنگار در روز 18 آوریل به هشت سال زندان محکوم شده بود، اما به گفته آقای خرمشاهی، دادگاه تجدید نظر حکم او را به دو سال حبس تعلیقی کاهش داد و به این ترتیب خانم صابری “به زودی آزاد خواهد شد.”

آقای خرمشاهی  طول مدت تعلیق حکم را پنج سال عنوان کرد و گفت این خبرنگار در این مدت از فعالیت خبرنگاری در ایران محروم خواهد بود. با این حال وکیل خانم صابری گفت موکل او مانعی برای خروج از کشور نخواهد داشت.

در بهمن ماه سال 1387 که خبر بازداشت رکسانا صابری منتشر شد اتهام او خرید مشروبات الکلی عنوان شده بود، با این حال مقام های ایران او را به فعالیت خبرنگاری بدون در اختیار داشتن مجوز فعالیت نیز متهم کردند.
بعد از فشار آمریکا به ایران برای آزادی رکسانا صابری در حکم جدید ، رکسانا  از اتهام حمل و نگهداری مشروبات الکی تبرئه شده است و در مورد جرم جاسوسی نیز به جای حکم زندانی قطعی با حکم تعلیقی روبرو شد و بلافاصله آزاد گشت .
جالب اینکه بدانید هر دو اتهام مورد اشاره در دادگاه اول و دادگاه دوم طبق ماده 505 و 508 قانون مجازات اسلامی یک مقدار زندان دارد و تغییر اتهام اصولا نمی توانست به آزادی رکسانا منجر شود و به نظر می رسد این تغییر اتهام با هدف توجیه آزادی او انجام گرفته است .
ماده 505 به جمع آوری اسناد محرمانه و ماده 508 به همکاری با دولت متخاصم اشاره می کند و هر دو اتهام   ” 2 تا ده سال” زندان دارد .
صالح نیکبخت، وکیل رکسانا صابری، در مورد دفاعیات ارائه شده در دادگاه تجدید نظر به دویچه‌وله گفت: « اعلام کردم که اولا هیچ دلیلی وجود ندارد که خانم صابری با دولت آمریکا همکاری کرده باشد. دوما در حکم اولیه، دولت آمریکا متخاصم معرفی شده، اما چنین چیزی در عرف بین‌الملل وجود ندارد. در دادگاه گفتم که آقایان عباس عبدی و حسین قاضیان هم در پرونده‌ی موسوم به “نظرسنجی”، به اتهام همکاری با دولت متخاصم محکوم شده بودند، اما از طرف دیوانعالی کشور حکم آنها نقض شد. هم رونوشت حکم آنها را ارائه کردم و هم رونوشت نامه‌ی وزارت خارجه را که اعلام شده بود به هیچ وجه ایران با هیچ کشوری در حالت مخاصمه نیست.  وزارت خارجه هم این را دوباره تایید کرد که ایران و آمریکا دو دولت متخاصم به معنای متعارف در حقوق بین‌الملل نیستند. زیرا دولت متخاصم به دولت‌هایی گفته می شوند که یا در حال جنگ، یا در مرحله‌ی توقف جنگ باشند.»

گفتنیست ده‌ها خبرنگار داخلی و خارجی از صبح دوشنبه مقابل زندان اوین گرد آمده بودند تا شاهد آزادی رکسانا باشند اما . رکسانا صابری اما از در پشتی زندان به خانواده ‌اش پیوست.



خانم رکسانا صابری برای شبکه های NPR و فاکس نیوز آمریکا و همچنین بی بی سی فعالیت کرده بود.

قبلی:دختر شایسته آمریکا ، در تهران بازداشت شد

رکسانا صابری وارد ششمین روز اعتصاب غذا شد

پدر رکسانا صابری به دادگاه احضار شد

جمعیت سازی با پول بیت المال / تراژدی تشریفات

یکشنبه, می 10th, 2009

اخبار داغ هفت تیر احمدی نژاد شیراز

هفت تیر 7tir.com   به قلم هدایت آقایی نماینده سابق فسا در مجلس : خبر کشته و مجروح شدن تعدادي از دانش آموزان که در حال انتقال از شهرستان فسا براي استقبال از آقاي احمدي نژاد به شيراز اتفاق افتاد، دل هر شنونده يي را به درد آورد. يقيناً در هيچ کجاي دنيا نمي توان گفت حوادث رانندگي، آتش سوزي، سيل و… به وقوع نمي پيوندد اما دلايل هر کدام تعيين کننده اهميت هر واقعه است. چنان که پيگيري و ريشه يابي قتل هاي عمد يا ترورها ولو با قربانيان کم نسبت به بلايايي قهري و طبيعي يا غيرعمد و ناخواسته حتي با فراواني ده ها هزار نفر مهم تر است. حادثه اخير را مي توان از دو زاويه مورد بررسي قرار داد؛ اول از اين ديدگاه که اتفاق مزبور جزء وقايع قابل پيشگيري بوده يعني اگر زمينه چنين مسافرتي فراهم نمي شد اين خسارت نيز وارد نمي شد لذا مسوولان بايد نسبت به وجوب و ضروري بودن سفرهايي از نوع يادشده پاسخگو باشند.

اما موضوع را مي توان و بايد از زاويه اجتماعي نيز مطالعه کرد. سال ها است که استقبال هاي تصنعي از مسوولان در مناطق مختلف کشور به صورت يک عرف و گاه شبه قانون درآمده است. هنگام حضور يکي از شخصيت هاي عالي رتبه يکي از مهم ترين پروژه ها براي مسوولان محلي ميزان و کيفيت جمعيت استقبال کننده است.

اينان بايد با سهميه بندي جمعيت مورد نياز بين شهرستان هاي استان مطمئن شوند تعداد افراد آنقدر خواهد بود که هم شکوه و جلال مقام مدعو را تامين کنند و هم البته زمينه را براي تشويق و احتمالاً ارتقاي خويش فراهم سازند. هزينه هاي پيدا و پنهان اين جمعيت فوق العاده زياد است. حق ماموريت کارکنان رسمي، کرايه هاي حمل و نقل، خورد و خوراک افراد، تعطيلي مدارس و کاهش فعاليت ادارات و بسياري از موارد ديگر باعث مي شود ميلياردها تومان از بيت المال صرف تشريفات استقبال از مقامات و تجمع براي استماع سخنراني آنان شود. هرچند در اين گفتار منکر حضور خودجوش برخي از افراد و دستجات و ابراز علاقه آنان به يک چهره ملي يا شخصيتي سياسي و دولتي نيستيم ولي بايد قضاوت کرد چند درصد از اين مستقبلان با امکانات خود و بدون مديريت بيروني حضور به هم مي رسانند. چرا در شهر تهران که هر روز صبح و شب عالي رتبه ترين مقامات در مسيرهاي نسبتاً معيني عبور مي کنند از اين جمعيت چند ميليوني ابراز احساسات صورت نمي گيرد. آنچه راقم اين سطور به ياد دارد از اوايل انقلاب تا پايان دوره رياست جمهوري چهارم تقريباً عموم تجمعات به ويژه براي حضور نزد مسوولان ناشي از علاقه يا حس انقلابي افراد بود اما پس از آن به تدريج شيوه هاي مديريت شده رايج شد.

پرسش اصلي در اين ارتباط آن است که اساساً منشاء احتياج به نشان دادن جمعيت زياد چيست؟ براي يافتن پاسخ کافي است نگاهي به کشورهاي مختلف در جهان داشته باشيم. بسياري از کشورهاي آفريقايي چون مصر، مراکش، سودان، زيمبابوه و کشورهاي آسيايي مانند کره شمالي، سوريه، چين و بيشتر کشورهاي امريکاي لاتين با تشکيل تجمعات مردمي به دنبال اثبات مشروعيت حکومت و نمايش دموکراسي هستند. در غالب کشورهاي فوق تشکيل حاکميت خارج از روش هاي دموکراتيک معمول و تعريف شده صورت مي گيرد. به عنوان مثال در کشورهاي چين و کره شمالي حزب کمونيست قدرت مطلقه بوده و رهبري و ساير ارکان حکومت با آراي اعضاي حزب تعيين مي شوند. به طور طبيعي مقامات اين کشورها همواره در معرض نقد افکار عمومي در سطح بين المللي قرار دارند و براي فرار از پاسخگويي به بهانه هاي مختلف و مراسم سالگرد جمعيت را به رخ مي کشانند. در مقابل کشورهاي پيشرفته صنعتي هستند که داراي نظام مبتني بر آزادي مطلق سياسي بوده. معمولاً دولت هاي برخاسته از آراي مردم در اين کشورها هيچ گاه دغدغه مشروعيت ندارند مگر آنکه در جمع آوري آرا تقلب و فريبکاري ثابت شود. همانند آنچه در جريان ماجراي واترگيت اتفاق افتاد و نيکسون رئيس جمهور امريکا مجبور به استعفا شد. اگرچه در همين کشورها نيز مسوولان به توجه مردم و حتي تجمع آنان افتخار مي کنند ولي اگر يک نخست وزير يا رئيس جمهور در خيابان برود و جمعيت ده ها هزار نفري جمع نشوند هيچ کس آن را کسر شأن يا نشان از نامردمي بودن دولت نمي داند.

حال بايد ديد جمهوري اسلامي در کجاي اين تقسيم بندي قرار دارد؟ براساس شعارهاي انقلاب اسلامي و منويات قانون اساسي علي القاعده جمهوري اسلامي بايد يکي از دموکراتيک ترين نظام هاي حکومتي باشد. مشروعيت جمهوري اسلامي بنا بر اصول متعدد قانون اساسي به آراي مردم برمي گردد که آزادانه به صندوق ها مي ريزند. در اين صورت ميزان محبوبيت دولتمردان و نمايش موافقت مردم با يک برنامه يا شعار خاص و امثال آن نبايد چندان پراهميت باشد. البته چنان که پيشتر نيز گفته شد اگر اقشاري از مردم با انگيزه و امکانات خويش در هر شرايطي ابراز احساسات کنند امري بسيار نيکو و خوشايند است اما مصروف داشتن هزينه هاي کلان نه تنها لازم نيست بلکه با افشا شدن دم خروس هايي مانند آنچه در تصادف اتوبوس دانش آموزان فسايي رخ داد از قدر و منزلت حمايت هاي واقعي نيز کاسته خواهد شد. به نظر مي رسد بيش از آنکه مسوولان و دولتمردان ما به دنبال اين قبيل برنامه ها باشند جريانات خودخواه و مردم ستيز هستند که به منحرف ساختن ساختار آزاديخواهانه انقلاب اسلامي کمر گماشته و درصدد جايگزين ساختن تجمعات به جاي آراي واقعي مردم هستند.

* نماينده اسبق فسا در مجلس

آزادی کبرا پس از سیزده سال دلهره سنگسار

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر سنگسار

هفت تیر 7tir.com: کبرا نجار زن محکوم به سنگساري است که سه شنبه گذشته پس از تحمل سيزده سال زندان آزاد شد. کبرا لحظه آزادي اش ‏را همراه با ناباوري، بهت زدگي و اين جمله که “هيچ کس نمي تواند مرا درک کند” توصيف مي کند. روز در مصاحبه ‏هايي اختصاصي با وکيل، دختر و خود کبرا، به تحولات منجر به آزادي او پرداخته است.‏

کبرا نجار، بعد از بارها تقاضاي عفو و بخشودگي، بالاخره مشمول عفو 22 بهمن سال گذشته شده و روز سه شنبه گذشته 8 ‏ارديبهشت 88 آزاد شد. مريم کيان ارثي وکيل کبرا با تاييد اين خبر به روز مي گويد: بعد از اينکه آقاي شاهرودي پيشنهاد ‏تبديل شدن حکم سنگسار را به کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه فرستادند، نام کبرا در فهرست عفو شدگان 22 بهمن ‏سال گذشته قرار گرفت. ‏

کيان ارثي ادامه مي دهد: وقتي روز سه شنبه به شعبه ششم اجراي احکام براي بررسي پرونده موکلم مراجعه کردم، در ‏کمال تعجب ديدم که پاسخ مثبت ايشان آمده اما هنوز ابلاغ نشده. بعد از پي گيري و اصرار براي اينکه وقتي حکم آزادي ‏کسي مي آيد حتا يک دقيقه هم برايش يک زندگي است، گفتند براي اطمينان از طي شدن دوران محکوميتش بايد از زندان ‏استعلام کنيم. و من توضيح دادم که کبرا پنج سال هم بيشتر از زمان محکوميتش حبس کشيده است.‏

وکيل کبرا تاکيد مي کند: بعد از استعلام از زندان، خواهش کردم که همان روز حکم را به زندان ابلاغ کنند و اجازه دهند که ‏من حکم را ببرم که گفتند خودشان اين کار را انجام مي دهند. من هم براي اينکه فکر مي کردم ممکن است مراحل اداري ‏چند روز طول بکشد، ترجيح دادم به خانواده اش و بويژه دخترش هيرو که خيلي براي آزادي مادرش زحمت کشيده بود ‏چيزي نگويم که اين مدت را در اضطراب نگذرانند. اما خوشبختانه حکم همان روز به زندان رجايي شهر کرج فاکس شد. ‏

هيرو، دختر بزرگ کبراست. او از پانزده سالگي اش که مادر در بند شد، مسووليت پي گيري پرونده مادرش را به عهده ‏گرفته است. او در حالي که همزمان، بغض و شادي و اندوه در گلو دارد از سه شنبه مي گويد: خانم کيان ارثي به من نگفته ‏بود که نگران نشوم. ترسيده بود مامان را تا دو سه روز به خاطر کارهاي اداري آزاد نکنند و مي دانست من ديوانه مي ‏شوم! اما فرزند يکي از هم بندي هاي مادرم که من به او براي وضعيت مادرش کمک مي کردم، سه شنبه به من زنگ زد و ‏بي مقدمه گفت: به من چه مي دهي اگر خبر خوبي بدهم. از آنجا که براي من هيچ خبري “خيلي خوب” نبود، زياد توجه ‏نکردم. و او ناگهان گفت: ” برو دنبال مادرت!” گفتم چه مي گويي؟! گفت مادرت بيرون زندان نشسته است! باورم که نشد! ‏زنگ زدم به برادرهام. آنها محل کارشان به زندان مادر نزديک تر بود. اما من چنان پر کشيدم که از تهران زودتر رسيدم. ‏هوا تاريک شده بود. مادر با يک ساک نشسته بود بيرون در زندان رجايي شهر. بعد از سيزده سال! ‏

‎‎

کبرا: باور نمي کنم

کبرا زن ستم کشيده اي است. اين را مي تواني از صداي لرزانش هم تشخيص دهي. انگار نياز به پرسش من ندارد. بعد از ‏احوال پرسي و بعد از مکثهاي طولاني مي گويد: انگار روي ابرها راه مي روم. باور نمي کنم پايم روي زمين است. باور ‏نمي کنم پيش بچه هايم هستم. هيچ کس نمي تواند مرا درک کند. و اين جمله را چندبار تکرار مي کند. ‏

کبرا که از 33 سالگي در زندان بوده است و حالا 47 سال دارد، مي گويد: مي داني؟ در اين پنج شب فقط توانستم دو سه ‏ساعت بخوابم. خوابم نمي برد. همه چيز باور نکردني است. بچه هايم، مادرم، همه چيز. خدا را شکر و اين جمله آخر را باز ‏چند بار تکرار مي کند. ‏

کبرا نجار در تاريخ ارديبهشت ماه سال 76 با اتهام معاونت در قتل همسرش بازداشت شد و بعد از بازگويي زندگي اش مبني ‏براينکه به درخواست و اجبار همسرش معتادش تن فروشي مي کرده تا بتواند از فرزندانش مراقبت کند و آنها آسيب نبينند، ‏و بعد از تاکيد بر اينکه اگر به اين کار تن نمي داد هم مورد آزار همسرش قرار مي گرفت و هم فرزندانش در تهديد بودند، ‏به جرم زناي محصنه حکم سنگسار دريافت کرد. يکي از مشترياني که همسرش براي او انتخاب کرده بود با اطلاع کبرا ‏همسر معتادش را کشت و بعد از اعتراف به قتل، کبرا نيز به عنوان شريک جرم هم به دليل معاونت در قتل و هم اختفاي ‏جرم و هم زناي محصنه بازداشت شد و هشت سال حبس و سنگسار نتيجه آن بود. ‏

شريک جرم کبرا پس از بخشودگي اولياء دم از زندان آزاد شد اما حکم سنگسار براي کبرا ماند تا بالاخره توانست با استفاده ‏از عفو، پس از تحمل سيزده سال زندان روز سه شنبه گذشته آزاد شود.

گفتگو با دختر کبرا نجاز چند ماه قبل از آزادی کبرا

سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود.” اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني “سنگ”ين مي خوابند. “كبرا نجار”، ‌يكي از ايشان است.

“فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه… چه مي دونستم که اين تازه اولشه….”

اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.

پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.

آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.

تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.

پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.

مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.

حبيب هم يکي از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما… چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!

مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.

و حبيب؟
24 سال.

با شما مهربان بود؟
بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟

وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.

پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.

چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.

آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.

ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.

مگر آنها مي دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟…

نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟

و ادامه مي دهد:
يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.

از روز حادثه مي گويي؟
من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم….
گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري!
گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.

ناراحت نشدي؟
[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]
نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد…. خودش آنها را مي آورد به خانه….. بايد تمام مي شد… هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!

غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.

گريه نمي کرديد؟
نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده.
رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟
سرم گيج رفت. برگشتم خانه.

در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز.

فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم…
فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند.
آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.

يعني چه تمام؟
يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.

مادرت به چه محکوم شد؟
5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟

شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)

حبيب چه حکمي گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.

چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد.

چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.

حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم!
نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.
يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته… مادرم هيچ راه ديگري نداشت!

مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: “دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود.”

پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.

چه می گذرد بر دانشجویان زندانی

شنبه, آوریل 25th, 2009

 هفت تیر دانشجویان زندانی

هفت تیر7tir.com: به قلم مجتبی سمیع نژاد-سلول انفرادی؛ چه آن را دریچه‌یی باشد به نزدیک سقف و چه آن‌که دریچه‌یی کوچک به پایین در داشته باشد، تا غذایت را از آن بدهند، چه در آن شیر آب دست‌شویی باشد و چه نباشد، چه هر چند ساعت یک‌بار بیایند و از سوراخ بالای در نگاه‌ات کنند که در چه حالی و بلایی بر سر خودت نیاورده‌یی، چه لامپی در آن باشد که همیشه روشن باشد و یا گه‌گاهی خاموش‌اش کنند… هر چه و هر چه که باشد، مصداق بارز شکنجه است…

در سلول انفرادی با جهان واقعی بی‌ارتباطی خاصی وجود دارد، هیچ خبری به زندانی نمی‌رسد، هیچ ارتباطی با دنیای بیرون وجود ندارد، هیچ وسیله‌یی برای حتا سرگرمی در آن نیست، هیچ نوشته‌یی نیست که بخوانی، اگر باشد قرآنی است و مفاتیحی که اگر روزی فرصت کنی هفت‌بار جوشن‌کبیرش را برای ده روز متوالی بخوانی، تا مدعیان کلیددار بهشت اراده نکنند، دری به رحمت به روی‌ات باز نمی‌شود… در این فضا ذهن زندانی خالی می‌شود، تنها راه چاره رهایی است، زندانی دست به هر چیزی می‌زند، از فکر خودکشی گرفته تا خودفروشی (نه از نوع جسمی اش) از ایستاده‌گی تا سر حد مرگ و از شکستن و شنیدن صدای زاری. همین جا است که سلول انفرادی مصداق بارز شکنجه است…

زندانی زیر این فشار است و جلسه‌های بازجویی صدها فشار دیگر روی زندانی می‌گذارد؛ او تهدید می‌شود، کتک می‌خورد، دروغ می‌شنود، گاهی مجبور می‌شود صدای مادرش را بشنود، گاهی مجبور می‌شود برای دوست‌اش نگران شود، گاهی به شک می‌افتد که ای وای چه قوم الظالمینی بودم من (به تازه‌گی که «مضلین» هم می‌شوند)، گاهی استحاله می‌شود، گاهی اماله می‌شود و یا تهدید به اماله می‌شود، گاهی از بینی‌اش خون می‌آید، گاهی صورت‌اش سرخ می‌شود، گاهی دل‌اش خون می‌شود، گاهی با لوازمی جدید آشنا می‌شود، گاهی در برابر دوربین‌های تلویزیونی قصه‌ی شب می‌گیرد… همین‌جا است که سلول انفرادی می‌شود مصداق بارز شکنجه
گاهی سلول انفرادی طولانی می‌شود، طول روزهای‌اش و تاریکی‌‌ی شب‌های‌اش؛ و گاهی مدت هفته‌های‌اش و در بسیار؛ تعداد ماه‌های‌اش. و در این گیر و دار و سکوت مرگ‌آور، زندانی باید فکر کند که آیا باید پای برگه‌یی یا برگه‌هایی را امضا کند که: «مطالب فوق را در صحت سلامت جسمی و روحی تایید می‌کنم» یا نه؟ و یا بهتر این‌که آیا قبول می‌کند که پرونده‌یی داشته باشد، آن هم از نوع قطورش یا خیر؟ که البته بهتر است قبول کند یا مجبور به قبول کردن بشود؛ اگر نه، یا فریادهای چند اتاق آن‌طرف‌تر بیش‌تر بلند می‌شود یا از تنها نعمت جهان که دیدن کسی است به نام «بازجو» شاید برای روزها و هفته‌ها کفران نعمت تلقی شود… پرونده باید کامل شود؛ آن نام‌نبرده و به خاطر چشم‌بند نادیده، آخر شغل‌اش این است، از این راه ارتزاق می‌کند و یک در دنیا و صد در آخرت می‌گیرد…

۹ دانش‌جوی دانش گاه پلی‌تکنیک بیش از دو ماه است که به سلول انفرادی‌اند، به رسم «سلول انفرادی» ارتباطی با دنیای خارج ندارند، به همین رسم و به دنباله‌ی آن از دیدار خانواده و داشتن وکیلی که کمک‌شان باشد محروم‌اند، هنوز اتهام مشخصی ندارند، چرا که اتهام‌ها بعد از این «بازداشت موقت» که برخی از تبهکاران همین قدر به زندان محکوم می‌شوند، تفهیم می‌شود. خبر‌ها از شرایط بد روحی و جسمی آن‌ها حکایت دارد. کم‌تر شنیده شده که موی سر یک زندانی آن هم در سلول انفرادی از ته تراشیده شده باشد، اما در مورد اسماعیل سلمان‌پور شده، که «هوش‌یاری و تمرکز مناسب برای آگاهی از محیط پیرامون خود را نداشته» همین‌جا است که سلول انفرادی نقض آشکار حقوق‌بشر است. وقتی محمد پورعبدالله را از قزل حصار کرج تا سلول انفرادی اوین تهران می‌آورند تا آن برگه‌ها که امضا نکرده امضا کند، پیدا است که چه رنجی است بدان زندان زندانیان را…

مجید توکلی، حسین ترکاشوند، اسماعیل سلما‌ن‌پور، کوروش دانشیار، احمد قصابان، عباس حكيم زاده، نريمان مصطفوي ،مهدي مشايخي، یاسر ترکمن، شبنم مددزاده و به تازه‌گی مسعود دهقان یازده دانش‌جویی هستند که در سلول انفرادی زندان اوین روزگار به سختی می‌گذرانند و کیست که نداند سلول انفرادی یعنی شکنجه‌گاه و کیست که نداند با نام گذاشتن سوئیت به جای سلول انفرادی تشویش اذهان عمومی می‌کنند، تا اقدام علیه امنتی ملی و تبلیغ علیه «نظام»شان جا افتد و سیل کوچک مراسم‌های خودجوش استقبال در فرودگاه برای «حماسه»‌ی کوچکی و «اقتدار ملی»‌ی از دست رفت از رونق نیافتد.

داشتن سلول انفرادی نشانی دیگر برای سرافکنده‌گی یک ملت است که ما باشیم، و نشانی دیگر است برای وجود نقض حقوق‌بشر در ایران. دانش‌جویان زندانی را آزاد کنید…

آيت الله خزعلي عباس پاليزدار را ضمانت کرد تا آزاد شود

چهار شنبه, آوریل 22nd, 2009

 هفت تیر آیت الله ابوالقاسم خزعلی

هفت تیر 7tir .com: به قلم مهدی خزعلی – علی رغم دوبار دستور آزادی پالیزدار توسط قاضی مدیر خراسانی، دستهایی مانع از آزادی او شدند! مدیر خراسانی از وکیل پالیزدار خواسته بود که یکی از مسئولین او را ضمانت کند تا آزاد شود و حضرت آیت الله خزعلی طی نامه ای به آیت الله شاهرودی وی را ضمانت فرمودند.

متن نامه ضمانت معظم له:

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت آیت الله هاشمی شاهرودی دام عزه

با سلام و اهدای تحیت؛ احتراماً به استحضار میرساند، پیرو قرار وثیقه برای جانباز آقای عباس پالیزدار، برخی شبهه افکنده اند که احتمال فرار مشارالیه به خارج ازکشور وجود دارد، برای اطمینان خاطر و ثقه مقام قضایی ، حضرت آیت الله حاج شیخ ابوالقاسم خزعلی مد ظله ایشان را ضمانت می فرمایند که نه نتها فرار نکند، هرگاه لازم باشد در محضر دادگاه حضور یابد. والسلام

ومن الله التوفیق و علیه التکلان

مهدی خزعلی

باسمه تعالی

با مطالب مزبور موافقم

ابوالقاسم خزعلی

نامه احمدی نژاد خطاب به مرتضوی در مورد رکسانا صابری و حسین درخشان

یکشنبه, آوریل 19th, 2009

 احمدی نژاد-رکسانا صابری- حسین درخشان

هفت تیر 7tir.com: در حالی که دو روز قبل در خبرها آمده بود که رکسانا صابری روزنامه نگار ایرانی-آمریکایی  بعد از محاکمه در یک دادگاه غیر علنی به هشت سال زندان محکوم شده است امروز از جانب احمدی نژاد نامه ای خطاب به سعید مرتضوی دادستان تهران ارسال شده است که در نوع خود کم نظیر می باشد

متن نامه “عبدالرضا شيخ الاسلامي” رييس دفتر رييس جمهوري به “سعيد مرتضوي” به شرح زير است:
جناب آقاي سعيد مرتضوي
دادستان محترم تهران
سلام عليکم
به قرار اطلاع پرونده اتهامات آقاي حسين درخشان و خانم رکسانا صابري در مراجع قضايي در دست رسيدگي مي باشد.
نظر به تأکيد رياست محترم جمهوري، ترتيبي اتخاذ فرماييد تا مراحل رسيدگي به اتهامات افراد مذکور با دقت کامل و رعايت قسط و عدل و جميع موازين قانوني صورت گيرد و شخصاً مراقبت فرماييد تا متهمان بتوانند از کليه آزادي ها و حقوق قانوني براي دفاع از اتهامات وارده برخوردار باشند و کوچکترين حقي از آنها ضايع نشود.
عبدالرضا شيخ الاسلامي.

 احمدی نژاد-سعید مرتضوی

“عبدالصمد خرمشاهي” وکيل رکسانا صابري روز گذشته (شنبه) در گفت وگو با خبرنگار قضايي و حقوقي ايرنا گفته بود که موکلش بر اساس دادنامه اي که تحويل گرفته به تحمل هشت سال حبس تعزيري محکوم شده است.
وي تاکيد کرده بود که “بر اساس قوانين جاري، دادنامه صادره ظرف 20 روز قابل تجديد نظر است و من در مهلت مقرر به تکليف قانوني خود عمل مي کنم.”

رکسانا صابري که 30 سال سن دارد و از تابعيت ايراني برخوردار است، اواخر ژانويه (اوايل بهمن 1387) بازداشت شد و دستگاه قضايي سپس اتهام او را جاسوسي براي آمريکا اعلام کرد .  رکسانا صابری سپس بر خلاف تمام قوانین حقوق بشر و حتی قانون برخورد با زندانیان سیاسی ایران ، در یک دادگاه غیر علنی بدون اینکه بتواند از خود دفاع کند به هشت سال زندان محکوم شد .
“حسين درخشان” نيز از وبلاگ نويساني است که در چند سال فعالیت خود در خارج به شدت از دولت احمدی نژاد و جمهوری اسلامی حمایت می کرد اما پس از بازگشت به ایران بازداشت شد و قرار است به اتهام توهین  به مقدسات محاکمه شود . بعضی تحلیل گران معتقدند بازداشت حسین درخشان صحنه سازی است و پروژه سایت گرداب با  هدایت و راهنمایی های او در حال انجام است . چیزی که بر این گمانه زنی ها دامن زده است اینکه حسین درخشان در تمام تماس های خود از زندان حاضر به اعلام نارضایتی از وضعیت خود نشده  است و به خانواده نیز گفته است “ لازم نیست هیچ تلاشی برای آزاد کردن من انجام دهید من اینجا جام خیلی خوب است ”

رئیس جمهور آمریکا هم وارد ماجرا شد – اوباما گفت : مطمئن هستم رکسانا جاسوس نیست
باراک اوباما، رئیس جمهوری آمریکا می گوید رکسانا صابری درگیر هیچ گونه فعالیت جاسوسی نبوده است. آقای اوباما به خبرنگاران گفت کشورش به تماس با مقام های ایرانی از طریق سوییس که حافظ منافع آمریکا در ایران است ادامه خواهد داد. هانس رودولف مرز، رئیس جمهوری سوییس هم در دیدار با محمود احمدی نژاد درباره رکسانا صابری، گفتگو کرد. آقای احمدی نژاد برای شرکت در اجلاس جهانی ضدنژاد پرستی سازمان ملل متحد به سوئیس سفر کرده است. رکسانا صابری، روزنامه نگار آمریکایی که پدری ایرانی دارد از سوی دادگاهی در ایران به جرم جاسوسی به هشت سال زندان محکوم شده است. ‘برخورد درست’ باراک اوباما که در پایان اجلاس کشورهای آمریکایی در ترینیداد و توباگو صحبت می کرد، گفت کشورش در تلاش است تا با خانم صابری به درستی برخورد شود و می خواهد اطلاعات بیشتری را درباره پرونده او در ایران به دست بیاورد. آقای اوباما در این حال ابراز اطمینان کرد که رکسانا صابری به عنوان یک شهروند آمریکا درگیر هیچ گونه فعالیت جاسوسی نبوده است. آقای اوباما گفت: “من کاملا مطمئنم او به هیچ وجه درگیر جاسوسی نبوده و او یک ایرانی-آمریکایی بوده که به کشوری که والدینش از آنجا آمده اند علاقه داشته است.” چند ساعت قبل از مصاحبه مطبوعاتی آقای اوباما، محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری ایران در نامه ای به دادستان تهران خواستار رعایت عدالت برای رکسانا صابری شد.

از زندان تا رهایی، گفتگو با کیانوش سنجری

شنبه, آوریل 4th, 2009

کیانوش سنجری

هفت تیر 7tir.com: کیانوش سنجری، یکی از کسانی است که در تظاهرات دانشجویان در سال‏گرد واقعه‏ی هیجده تیر ۱۳۷۸ در اعتراض به بسته شدن روزنامه‏ی سلام، بازداشت شد و چندین ماه در سلول انفرادی به‏سر برد.

اتهاماتی که طی این سال‏ها به او وارده شده، عبارت است از اقدام علیه امنیت کشور و تبلیغ علیه نظام، به استناد عضویت در گروه دانشجویی غیرقانونی و سکولار، شرکت در تجمعات اعتراضی، مصاحبه با رسانه‏های خارج از کشور، سیاه‏نمایی شرایط زندان‏ها در وبلاگ و مواردی از این دست.

کیانوش سنجری، یک دوره سخن‏گوی جبهه‏ی متحد دانشجویی بوده و اکنون عضو جبهه‏ی دمکراتیک ایران است.

وی هم‏چنین وبلاگ‏نویس و عضو کانون وبلاگ‏نویسان ایران نیز هست. او در وبلاگ خود به زبان انگلیسی، اخبار مربوط به زندانیان سیاسی ایران را پوشش می‏دهد. با کیانوش سنجری در مورد خروجش از کشور گفت‏گویی کرده‌ام.

گفتگو:  پژمان اکبر زاده

بعد از نهمین بازداشت و آزادی با وثیقه و کفالت و وقتی فشارها بر من روزافزون شد، در تقابل با این فشارها و زندان رفتن‏ها، شاید بشود‏ گفت شکست خوردم و نتوانستم رفتن دوباره به زندان و سلول انفرادی را تحمل کنم و متاسفانه تصمیم به خروج از کشور گرفتم. تصمیم یک‏شبه دوشبه بود.

به کردستان ایران، به شهر بانه، آمدم. قرار بود یکی از دوستان‏ام که شب پیش از آن با او صحبت کرده بودم، یک نفر را به من معرفی کند که مرا از مرز رد کند. شب را در منزل همان فرد در شهر بانه بودم.

اما او شاید به من اعتماد نکرد و نمی‏دانست که کی هستم، فقط مرا تا جایی رساند که بتوانم از مرز خارج شوم، پشت کوه‏درهای مرزی که متوجه شدم به راحتی شبانه در صبح‏دمان برای کار از مرز رد می‏شوند و برمی‏گردند. پشت سر این کوه‏درها از مرز خارج شدم.

در مرز کردستان عراق که توسط پیش‌مرگه‏های کردستان عراق نگهبانی می‏شود، مرا بازداشت کردند. چون کردی بلد نبودم، سر و لباس‏ام هم به کارگرهای مرزی شباهتی نداشت.

یکی دو ساعت در پاسگاه این ماموران به‏سر بردم تا این‌که با یک سری از دوستان کرد در احزاب کرد کردستان ایران، تماس گرفتم که مرا از طریق مصاحبه‏هایی که با تلویزیون‏های محلی آن‏ها داشتم، می‏شناختند.

این دوستان، به داد من رسیدند. ماشینی آمد و مرا به اردوگاه یکی از این احزاب کرد، به نام کومله، منتقل کرد.

حدود هفت یا هشت ماه در کردستان عراق بودم. طی این مدت، مرتب به بخش پناهندگان دفتر سازمان ملل در شهر اربیل سر می‏زدم. رفتن به آن شهر هم بسیار مصیبت‏بار بود.

چرا که من در نزدیکی‏‏های سلیمانیه بودم و برای رفتن به اربیل باید از کرکوک رد می‏شدم که هنوز بمب‏های کنار جاده‏ای در شهر کرکوک منفجر می‏شد.

در آن زمان هم برخی از مقامات سپاه قدس و سپاه پاسداران را بازداشت کرده بودند و برای پناهندگانی مانند من، شرایط ناامنی در منطقه‏ی کردستان عراق وجود داشت.

سعی می‏کردم همیشه در اتاق خودم در اردوگاه به‏سر ببرم. خاطرات زیادی هم از زندگی هفت هشت ماهه در این اردوگاه دارم که اردوگاهی کاملا نظامی بود و شرایط خاص خود را داشت.

اولین تماس‏تان با کمیساریای عالی سازمان ملل به چه شکل انجام شد؟

به دنبال این بودم که بدانم دفتر سازمان ملل در کردستان عراق کجاست. یکی می‏گفت در کرکوک است و دیگری آدرس سلیمانیه و یا اربیل را می‏داد. به هرحال متوجه شدم که دفتر در اربیل است.

البته کارهای این دفتر را در اردن انجام می‏دهند. چرا که در سال‏های قبل به این دفتر حمله شده بود، به همین دلیل، کارکنان دفتر سازمان ملل در عراق کم شده بودند و کارهای این دفتر در اردن انجام می‏گرفت.

بعد از حدود سه یا چهار هفته، به کمک یکی از دوستان کردی که با من در اردوگاه کومله زندگی می‏کرد، به اربیل رفتم و به این دفتر مراجعه کردم. مسوول آن‏جا، آقای هوه عبدالله مرد بسیار محترمی بود و بسیار محترمانه با من برخورد کرد و به حرف‏های‏ام گوش داد. دوست‏ام که مایل‏ام از او نام ببرم، راشد، حرف‏های مرا ترجمه کرد و کمک کرد که منظور و مقصودم را به این مقام مسئول در کمیساریای عالی پناهندگان برسانم.

وقتی مسایل‏تان را توضیح دادید، چه برخوردی با شما داشتند؟

برخورد با من محترمانه بود. فقط یادم هست که این دفتر روزهای چهارشنبه باز بود و من بار اولی که رفتم پشت دفتر در کوچه‏ای که دفتر در آن واقع شده بود، ساعت‏ها نشستم.

چون دفتر و دستکی نبود، ساختمانی بود که یک آبدارچی در آن‏جا کار می‏کرد. به خاطر جلوگیری از حملات تروریستی، در تمام این کوچه پس کوچه‏ها سربازهای امریکایی و نگهبانی‏های متعدد وجود داشت و وارد شدن به محدوده‏ای که سازمان ملل و دفتر کمیساریای عالی پناهندگی وجود داشت، واقعاً کار مشکلی بود.

این دفتر در محله‏ای مسیحی‌نشین واقع بود. بعد که رفتم، به فردی که مسوول بود تلفن زدم، او آمد و مرا برد. مصاحبه‏ی کوتاهی با من شد و بعد از حدود دو هفته دوباره مرا تلفنی برای مصاحبه‏ی دیگری صدا کردند.

فکر می‏کنم در عرض چند ماهی که آن‏جا بودم، سه مصاحبه با من صورت گرفت که یکی از آن‏ها خیلی طولانی بود.

بعد از یک ماه که رفته بودم، گفتند که قرار است سه چهار ساعتی این‏جا مصاحبه بشوی، اگر می‏خواهی برو نهاری بخور و بعد بیا. که من هم همراه دوستم، راشد، به شهر رفتیم و برگشتیم.

در این مصاحبه از وضعیت‏ام در ایران پرسیدند و این که چرا به زندان رفته‏ام، اتهامات‏ام چه بوده و با من چه برخوردی می‏شده است.

سوال کلیدی برای آن‏ها این بود که در صورت بازگشت من به ایران، چه اتفاقی برای‏ام خواهد افتاد؟ این سوالی است که آن‏ها می‏خواهند بدانند که آیا اگر پناه‏جو به ایران بازگردد، با خطر تعقیب و بازداشت مواجه خواهد شد یا نه؟ فکر می‏کنم این سوال کلیدی‏، سازمان مربوط به پناهندگان در کشورهای مختلف است.

چطور توانستید آن‏ها را متقاعد کنید که اگر به ایران برگردید، از نظر زندان و مسایل دیگر در خطر هستید؟

پیش از این که به کردستان عراق بیایم و در طول سال‏هایی که فعالیت سیاسی می‏کردم و بازداشت شدم، موضوع و کیس‏ام مورد توجه قرار گرفت. به خاطر عضویت‏ام در گروه سیاسی و دوستان‏ام که خبررسانی می‏کردند و سازمان‏هایی مانند عفو بین‏الملل در رابطه با وضعیت زندانیان سیاسی مطلب می‏نویسند و بیانیه‏‏ منتشر می‏کنند، من هم در این بیانیه‏ها، جایی را هرچند کوچک داشتم و این به من در دفتر سازمان ملل خیلی کمک کرد و به گفته‏‏‏های‏ام رسمیت داد.

حتا بیش از این، وقتی که به عراق دادم، مسئول بخش ایران که در دفتر سازمان عفو بین‏الملل در لندن است، با من تماس گرفت و متوجه شد که وضعیت‏ام چگونه است و از ایران خارج شده‏ام. پیش از این که از ایران هم خارج شوم، با ایشان بر سر مساله‏ی زندانیان سیاسی در تماس بودم.

ایشان کمک کرد و نامه‏ای به بخش پناهندگان دفتر سازمان ملل نامه‏ای نوشت و از آن‏ها خواست به دلیل شرایط عراق، کیس مرا فوریت بدهند. که بعد از هشت ماه این اتفاق افتاد و نامه‏ی سازمان عفو بین‏الملل به من کمک کرد که بتوانم از آن شرایط خارج شوم.

متوجه شدم که کشور نروژ مرا به عنوان پناهنده پذیرفته است و یک روز از اربیل عراق مرا سوار هواپیما کردند، با پاسپورت موقت که روی آن علامت صلیب سرخ نقش بسته بود اول به دبی، بعد به وین و از اتریش به پایتخت نروژ، جایی که پناهندگی‏ام را پذیرفته بود، پرواز کردم.

از زمانی که خودتان را به دفتر سازمان ملل در اربیل معرفی کردید تا زمانی که به مقصد نروژ سوار هواپیما شدید، چقدر طول کشید؟

تقریبا هفت ماه، هفت ماه و نیم این پروسه طول کشید. با سه بار مصاحبه. آخرین اقدام هم از سوی سازمان عفو بین‏الملل صورت گرفت. از این بابت شاید شرایط من با دیگران کمی فرق می‏کرد. با مکاتباتی که آن‏ها با دفتر سازمان ملل داشتند، متوجه شدند که پناهندگی من برای نروژ پذیرفته شده است و چهارهفته قبل از پرواز هم خود من متوجه شدم که قرار است به این کشور بروم.

دو هفته پیش از آن هم دفتر سازمان ملل مرا خواست که برای انجام مراحل اداری به این دفتر بروم. آن‏جا برای‏ام مدارک صادر شد، بلیط در اختیارم قرار گرفت و یک شب قبل از پرواز در هتلی در اربیل برای‏ام جا گرفتند و آن‏جا با هزینه‏ی سازمان ملل به‏سر بردم.

صبح فردا مقامات دفتر پناهندگی مرا سوار هواپیما کردند. بقیه‏ی مسیر را تا نروژ تنها طی کردم. البته با ذکر این نکته که در دبی‏، یک نفر که اسم مرا روی کاغذ نوشته بود، به استقبال‏ام آمد و راهنمایی‏ام کرد که چکار باید بکنم.

بعدها از بقیه‏ی پناهنده‏ها هم که پرسیدم، آن‏ها را هم به همین شکل در فرودگاه یک نفر راهنمایی کرده است که از این پرواز به آن پرواز بروند و در نهایت به مقصد برسند.

در طول مدتی که در عراق منتظر پاس پناهندگی‏تان بودید، روزها چه می‏کردید؟

در کمپ کومله بیشتر وقت‏ام را در اتاق‏ام سر می‏کردم. یادم هست طی این مدت بیش از زمانی که در ایران بودم و با محدودیت سانسور مواجه بودم، توانستم مطلب بنویسم. از دوستان‏ام و خاطرات زندان را نوشتم. داستان کوتاهی نوشتم که در کیهان لندن منتشر شد. داستان بلندی راجع به شرایط بازداشتگاه ۲۰۹ نوشتم.

چیزهایی را نوشتم که وقتی ایران بودم، شاید جرأت نوشتن آن را تا آن حد، با آن واژه‏ها و با آن شرح واقعه، نداشتم. نمی‏توانستم یا اجازه‏اش را نداشتم و یا می‏ترسیدم بنویسم.

اما شرایطی که در عراق داشتم این امکان را به من داد که این مقالات و داستان‏ها را در مورد شرایط زندان ۲۰۹ بنویسم.

زمانی که به نروژ رسیدید، از لحظه‏ی رسیدن‏تان، ماجرا به چه شکل پیش رفت؟

در فرودگاه اسلو پیاده شدم و دوستی داشتم به نام فریبرز که از قبل به او خبر داده بودم، به دنبال‏ام آمد و ما در حال گپ و گفت‏گو بودیم که از طریق بلندگوی فرودگاه مرا صدا کردند. گویا فردی که باید دنبال‏ من می‏آمد، مرا ندیده بود. به هرحال ایشان مرا سوار هواپیما کرد و به یکی از شهرهای شمالی نروژ فرستاد.

در آن‏جا هم مقامات شهرداری به دنبال‏ام آمدند و مرا مستقیم به خانه‏ای منتقل کردند که برای‏ام در نظر گرفته شده بود.

برخورد آن‏ها با شما چطور بود؟

بسیار دوستانه. بسیار مهربان. فردای آن روز هم مرا به دفتر پلیس بردند و مراحل بوروکراتیک، کاغذ بازی، امضا و… انجام شد. پولی برای زندگی در اختیارم قرار گرفت و گفتند باید دو سال در این منطقه بمانی و به کلاس زبان بروی.

اما من نتوانستم شرایط سرد و رخوت‏بار آن شهر را تحمل کنم. به اسلو آمدم و فعالیت‏ها و دغدغه‏هایی را که به خاطر آن‏ها از ایران بیرون آمدم، پی‏گیری کردم. وقتی از اسلو به شهر محل اقامت‏ام برگشتم تمام امکانات و منافع‏ام و حتا خانه‏ی کوچکی که برای‏ام در نظر گرفته شده بود، از بین رفت. این بود که بعد از این ماجرا به من در نروژ سخت گذشت.

می‏دانستید اگر به اسلو بیایید، این منافع را از دست می‏دهید و این کار را کردید؟

نه متاسفانه. وقتی با همان زبان دست و پا شکسته‏ی نروژی و انگلیسی با آن‏ها صحبت کردم، به من توضیح ندادند که اگر از منطقه خارج شوم، منافع‏ام را از دست می‏دهم.

ولی بعدها در قوانین‏شان خواندم که باید دو سال در آن شهر بمانم تا به من کمک اجتماعی بدهند و بتوانم به کلاس زبان بروم. نمی‏دانستم که اگر خارج شوم این منافع را از دست می‏دهم.

بعد از این که به آن شهر برگشتید و متوجه این قضیه شدید، چه شد؟

اول فکر می‏کردم بتوانم در اسلو همین شرایط را داشته باشم. اما وقتی به شهرداری اسلو مراجعه کردم، متوجه شدم امکان ندارد.

وقتی به منطقه برگشتم، رفتارشان کمی متفاوت شده بود. آن مهربانی سابق را نداشتند. گفتند که ما نمی‏توانیم برایت کاری بکنیم، تو باید برای خودت خانه پیدا کنی. پرسیدم: با چه زبان، امکانات و هزینه‏ای؟ من که بلد نیستم و با این جامعه آشنایی ندارم.

به هرحال، عصر به اداره‏ی پلیس رفتم و گفتم که جایی را ندارم. آن‏ها گفتند که جایی را ندارند، فقط سلولی دارند و من می‏توانم شب مهمان ‏آن‏ها باشم. سلولی بود مانند سلول‏های انفرادی ایران، اما خیلی مرتب‏تر و من ناچاراً یک شب میهمان پاسگاه پلیس شهر بودم. آن‏جا استراحت کردم.

البته در سلول انفرادی همه‏ی وسایل‏ام را و حتا بند کفش‏ام را از من گرفتند.

فردای آن روز مرا صدا کردند و گفتند با مقامات شهرداری صحبت کرده‏ایم، برو آن‏جا، کمک‏ات می‏کنند.

اما در شهرداری باز هم به من کمک نکردند. گفتند می‏توانی به کلاس برگردی، اما خانه را باید خودت پیدا کنی.

از یک خانواده‏ی ایرانی ساکن شهر، کمک خواستم و برای مدتی ناچاراً در خانه‏ی آن‏ها زندگی کردم.

بعد از چند هفته که شرایط برای‏ام سرسام‏آور شد و سرمای منفی سی درجه‏ی آن‏جا را نتوانستم تحمل کنم، به سفارت امریکا در اسلو رفتم. ویزای امریکا را گرفتم و به این‏جا آمدم و الان هم در امریکا در انتظار دادگاه برای تغییر مکان پناهندگی هستم. این دیگر از آن حرف‏هاست؛ دوبار پناهنده!

چطور سفارت امریکا در اسلو به شما ویزا داد؟

از طرف یکی از دانشگاه‏های این‏جا دعوت‏نامه‏ای داشتم برای سخنرانی در مورد حقوق بشر در ایران و گفت‏گویی با یکی از بنیادهای حقوق بشری در واشنگتن دی سی. این دو نامه کمک کرد که بتوانم خیلی زود از سفارت امریکا ویزا بگیرم.