Archive for the ‘مطالب ادبي و تاريخي’ Category

مردانی که به دلیل پناه دادن به رئیس جمهور قانونی اعدام شدند

پنجشنبه, آوریل 2nd, 2009

بنی صدر و احمد خمینیهفت تیر 7tir.com : شاید کم‏تر کسی امروز باور کند که روزگاری نه چندان دور، در ایران انسان‏هایی صرفا به اتهام پناه دادن به یک رییس جمهور قانونی اعدام شده‏‏اند. دکتر ابوالحسن بنی‌صدر، اولین رییس جمهوری انقلاب اسلامی بود که به دلایلی در اواخر خرداد ماه سال ۱۳۶۰ از این مقام عزل شد
دکتر مهران مصطفوی، فعال سیاسی، خشونت‏های اعمال شده و نقض گسترده‏ی حقوق بشر در جریان عزل دکتر ابوالحسن بنی‏صدر از ریاست جمهوری را برای ما روایت می‌کند

طرح عزل از ریاست جمهوری که در اواخر خرداد به مجلس رفت، از قبل آماده شده بود. برای این روزنامه‏ی «انقلاب اسلامی» و هم‏چنین «میزان» که نهضت آزادی آن را منتشر می‏کرد، توقیف شدند. آقای جعفری، مدیر روزنامه‏‏ی انقلاب اسلامی را دستگیر می‏کنند، در شهرهای مختلف به دفاتر «هماهنگی مردم و رییس جمهور» حمله می‏کنند.

آقای خمینی، آخرین بار از طریق برادرش آقای پسندیده، تماسی با آقای بنی‏صدر می‏گیرد و به او پیغام می‏دهد که: «می‏خواهم شما در ریاست جمهوری و فرماندهی کل قوا باشید، ولی این روزنامه را از خودتان طرد کنید، احزابی مثل مجاهدین، نهضت آزادی، جاما، حزب دمکرات کردستان ایران و فداییان خلق را از خودتان دور و آن‏ها را مطرود اعلام کنید و شورای نگهبان و مجلس را هم بپذیرید.»

آقای بنی‏صدر هم فرادی آن روز به ایشان پاسخ می‏دهد که: «شما نمی‏خواهید قانون اساسی اجرا شود. در مسایل اساسی طوری عمل می‏کنید که کشور را با خطر نابودی مواجه کردید، شما رییس جمهوری ضعیف و دولتی ناتوان می‏خواهید، مجلسی مطیع و یک دستگاه قضایی برای تهدید و نابودی مخالفین می‏خواهید و…»

در هر حال جواب محکم و قاطعی به آقای خمینی داده بود و برعکس از آقای خمینی خواسته بود که این مجلس را منحل کند و انتخابات آزاد برگزار کند.

این وضعیت بالاخره تا جایی پیش می‏رود که بعد از این پاسخ آقای بنی‏صدر، آقای خمینی می‏گوید که من دیگر نامه‏های ایشان را نمی‏خوانم و به من دیگر نامه ننویسید.

روز بیست و پنجم خرداد به دفتر ریاست جمهوری حمله می‏شود و عده‏ای از چماق‏داران و پاسداران مسلح، در محوطه‏ی دفتر کوکتل مولوتف می‏اندازند. عده‏ی زیادی را هم دستگیر کردند. آقای بنی‏صدر از بیست و پنجم خرداد به مخفی‏گاه می‏رود.

حزب ملت ایران و دوستان شهید داریوش فروهر در مخفی شدن آقای بنی‏صدر، به او کمک می‏کنند. ابتدا ایشان در خانه‏ی مهندس اخوان که از افراد حزب ملت ایران بود، مخفی می‏شود. آقای اخوان را بعد از خرداد ۶۰، دستگیر می‏کنند، به زندان می‏برند و بسیار اذیت می‏کنند.

بعد از این که می‏بینند آن‏جا مناسب نیست، آقای بنی‏صدر به منزل آقای قائمی که ایشان هم از نزدیکان حزب ملت ایران است، می‏رود و سه یا چهار شب در آن‏جا می‏ماند.

در این زمان، آقای بنی‏صدر هنوز رییس جمهور قانونی ایران است و هنوز طرح عزل به مجلس نرفته است. طرح عزل را روز بیست و هفتم خرداد به مجلس می‏برند.

آقای قائمی که آقای بنی‏صدر را پناه داده بود، بعد از سال ۶۰ فقط به جرم این که ایشان را چند شبی در خانه‏اش پناه داده بود، اعدام می‏شود.

بالاخره، در بیست و هفت خرداد که طرح بررسی عمل‏کرد ریاست جمهوری را به مجلس می‏برند، تعدادی مثل آقای غضنفرپور و مهندس معین فر، خطابه‏ای بس شجاعانه، در مخالفت با عزل ایراد می‏کنند و عده‏ای هم از جمله، نهضت آزادی، جلسه را ترک می‏کنند.

در سی‏ام خرداد، تظاهرات بزرگی صورت می‏گیرد که از جمله، سازمان مجاهدین خلق به دفاع از آقای بنی‏صدر، این تظاهرات را سازماندهی می‏کند.

حکومت این تظاهرات را شدیداً سرکوب می‏کند و تعداد بسیار زیادی در آن تظاهرات کشته می‏شوند. آقای بهشتی از قبل تدارک این کار را داده بود.

هنوز آقای بنی‏صدر در مخفی‏گاه حزب ملت ایران است، از منزل آقای قائمی به منزل آقای لقایی می‏رود. آقای لقایی که از نزدیکان حزب ملت ایران است، بعد از سال ۶۰ پسرش اعدام می‏شود و خود او هم از ناراحتی دق می‏کند و در شرایط بسیار بدی فوت می‏کند.

عده‏ی بسیاری از دوستان آقای بنی‏صدر دستگیر می‏شوند، کسانی که در دفتر ریاست جمهوری یا روزنامه‏ی انقلاب اسلامی کار می‏کردند و عده‏ای از آن‏ها بعد از سی خرداد اعدام می‏شوند.

از جمله، آقای منوچهر مسعودی، مشاور حقوقی آقای بنی‏صدر، آقای رشید صدرالحفاظی، مسئول اطلاعات دفتر آقای بنی‏صدر، آقای حسین نواب صفوی، مسئول روابط خارجه‏ و آقای ذوالفقاری، مسئول نگهبانان دفتر ریاست جمهوری. این چهار نفر که مسئولیت‏های مهمی داشتند و هیچ جرمی به غیر از این که در دفتر ریاست جمهوری کار می‏کردند نداشتند، اعدام می‏شوند.

به جز این‏ها، افراد دیگری که در آن دفتر کار و یا در روزنامه انقلاب اسلامی کار می‏کردند، مثل خانم سودابه ثلیثی و آقایان: احمد غضنفرپور، مصطفی انتظاریان، جعفر فرشید، بهزاد‏پور، اخوان، مجید بهبهانی، جواد پورابراهیم، مصطفی اصفهانیان، محمد جعفری، هوشنگ فرامرزی، مهندس روش، همه دستگیر و چند سالی در زندان (بعضی از آن‏ها تا شش سال) باقی می‏مانند.

آقای بنی‏صدر با لباس نظامی و به کمک همافرها از ایران خارج می‏شود. متاسفانه‏، تعداد زیادی از همافرها، از جمله یکی از آن‏ها که کارت همافری خود را به آقای بنی‏صدر داده بود، اعدام می‏شوند.

آقای دکتر مصطفوی، آیا در مورد اتهامات این افراد، اعم از کسانی که گرفتار زندان‏های طولانی شده‏اند و یا کسانی که اعدام شده‏اند، محاکمه‏ای هم صورت گرفت یا نه؟

محاکمه به مفهوم درست کلمه که قاضی‏ای یا وکیل مدافعی باشد، شرایط برابری باشد، دلیل و برهانی باشد، خیر، محاکمه‏ نشدند.

اما، جالب است که دستگاه قضایی ایران بعداً، کتابی به اسم «غائله‏ چهارده اسفند» منتشر کرد. در این کتاب آمده است از افرادی که اعدام شدند در زندان «اعترافاتی» می‏گیرند و در آن اعترافات، این افراد آن‏چه را که به صداقت انجام داده بودند، بیان کردند و در یک محاکمه‏ی ساختگی، اصلاً معلوم نیست به چه عنوان اعدام می‏شوند.

افرادی مثل آقای نواب صفوی که فقط در روزنامه‏ی انقلاب اسلامی قلم می‏زد و از مشاوران آقای بنی‏صدر بود، یا آقای صدرالحفاظی که گناهش این بود که در مورد روابط سران حزب جمهوری اسلامی با گروه ریگان و بوش (پدر جرج بوش) سرجریان گروگان‏گیری، اطلاعات جمع کرده بود.

عده‏ی دیگری تحت شکنجه‏های وحشیانه و سخت قرار می‏گیرند و آن شرایط شکنجه را بعضی از آن‏ها تحمل نمی‏کنند و به تلویزیون می‏آیند یا ندامت‏نامه می‏نویسند.

هیچ‌یک از آن‏ها محاکمه‏ای که کوچک‏ترین حقوق انسانی در آن رعایت شده باشد، در موردشان صورت نمی‏گیرد.
گناه برخی از کسانی که در ایران اعدام شدند فقط این بود که در سفرهای شهری که آقای بنی‏صدر انجام می‏داد، مثلا، یکی از آن‏ها در همدان، گوسفندی پای آقای بنی‏صدر قربانی کرده بود یا در شهر دیگری، هدیه‏ای داده بود.

آن شرایط، شرایطی بود که شبی سیصد یا چهارصد نفر را اعدام می‏کردند و اعلام می‏کردند. چگونه امکان دارد، دادگاهی در زندان چهارصد نفر را محاکمه کند.

ما متاسفانه، از اول انقلاب، محاکمه نداشتیم. محاکمه‏ی سیاسی صحیحی نداشتیم. هیچ محاکمه‏ای نداشتیم و اغلب، صحنه‏ها، صحنه‏های اعدام بود تا صحنه‏های دادگاه.

فیلم تظاهرات زنان تهران در اعتراض به حجاب اجباری / برگی از تاریخ

جمعه, مارس 20th, 2009


هفت تیر  7tir.com   :  سی سال پیش در چنین روزی :
آیت‌الله خمینی: حجاب اسلامی باید در مملکت رعایت بشود
در پی سخنان آیت‌الله خمینی درباره حجاب زنان در فیضیه قم، آیت‌الله اشراقی، داماد آیت‌الله خمینی گفت: «خواست امام این است که حجاب اسلامی باید در مملکت رعایت بشود.» اشراقی توضیح داد: «حجاب اسلامی لازم نیست حتماً چادر باشد.»

سخنان دیروز آیت‌الله خمینی در جمع طلب فیضیه قم انعکاس گسترده‌ای در تمام محافل و مجامع یافت و خصوصاً آن قسمت که درباره حجاب اسلامی بود، مورد شرح و تفسیر فراوان قرار گرفت.

بنا به نوشته روزنامه اطلاعات، در پی سخنرانی آیت‌الله خمینی که دیروز گفته بود «از فردا باید بانوان با حجاب اسلامی در وزارتخانه‌ها حاضر شوند» عده‌ای تندرو با شدت عمل از بانوان بی‌حجاب و اقلیت‌های مذهبی خواستند که از فردا حتماً با چادر حاضر شوند والا با شدت عمل مواجه می‌شوند.

در پی این وضع آیت‌الله اشراقی داماد آیت‌الله خمینی به روزنامه اطلاعات گفت: «امیدوارم که این حرف درست نباشد که مردم بخواهند با شدت عمل نهی از منکر کنند، اما آنچه خواست امام است این است، خلاصه باید حجاب اسلامی رواج پیدا کند و مملکت، مملکت اسلامی است و ما جمهوری اسلامی را داریم پایه‌گذاری می‌کنیم. باید قوانین اسلامی مو به مو به قدر امکان اجرا بشود. البته در سطح مقداری از خانه‌ها، ادارات، حتی دانشگاه‌ها، مدارس، دبیرستان‌ها بایستی توجیه بشود که خانم‌ها رعایت حجاب اسلامی را بکنند و معنای حجاب اسلامی هم چادر نیست. چادر یکی از مصارفش این است که البته بهتر خانم‌ها را می‌پوشاند، اما به صورت‌های دیگر هم می‌توانند خانم‌ها همان‌قدری که مو را بپوشانند، مواضع زینت را هم بپوشانند، چون حجاب یکی از ضروریات دین اسلام است. چون به هر شکلی و به هر نحوی که مواضع زینت، و مو و گردن که لباس آبرومندی بپوشند به هر شکلی که می‌خواهد باشد و لازم نیست که حتماً چادر باشد.»



آیت‌الله اشراقی افزود: «اما فکر می‌کنم مردم مسلمانی که آشنا با احکام اسلامی دارند با این‌که همه اشتیاق کامل دارند که حجاب اسلامی باشد و آقا نظر مبارکشان این است که همه جا حجاب اسلامی رواج یابد، خانم‌ها حتی‌المقدور حجاب را رعایت کنند ولی مردم نباید هرج و مرج ایجاد کنند و نباید در نهی از منکر، منکر را با منکر دیگری دفع کرد، منکر را باید با روش مسالمت‌آمیز دفع کرد. استدعا کنند، خواهش کنند از خانم‌ها که رعایت حجاب اسلامی را بکنند، اما اگر توهینی پیش بیاید یا جسارتی بشود یا بخواهند به طورهای دیگری که خود آن کارها منکر باشد از نظر اسلام محکوم است، چه بهتر که مردم حتی‌المقدور سعی کنند و کوشش کنند که رعایت موازین اسلامی را بکنند. و از طرف دیگر خود خانم‌ها هم باید این حکم اسلامی را خودشان اجرا کنند.»

وی گفت: «ما باید غرب‌زدگی را کنار بگذاریم و برای زن همه‌گونه شخصیتی قائلیم و رعایت کمال احترام نسبت به خانم‌ها می‌شودو تساوی حقوق که بین زن و مرد قائل هستیم و خانم‌ها را در تمام شئون لازم‌الرعایه می‌‌بینیم و موقعیت‌هایی که اسلام نسبت به خانم‌ها داده که شاید هیچ مذهبی یا هیچ مرام دیگری این‌طوری نسبت به خانم‌ها احترام قائل نیست. و در تمام شئون اجتماعی می‌توانند شرکت کنند، حتی حق رأی دادن دارند و می‌توانند فعالیت‌های اجتماعی داشته باشند. این‌که خانم‌ها حجاب اسلامی داشته باشند هیچ تزویدی برای آن‌ها نیست. این یک حکمی است که رعایتش بر عهده خود خانم‌هاست.»

به نوشته روزنامه اطلاعات، امروز در بسیاری از مدارس دخترانه تهران تظاهراتی در جهت موافقت و مخالفت با حجاب اسلامی برگزار شد. این تظاهرات در دبیرستان‌های دخترانه مرکز و شمال و قسمتی از غرب تهران گسترده‌تر بود. پاره‌ای از شعارهای این گروه عبارت بود از «حجاب ما پاکی ماست»، «الله اکبر» و «درود بر تو خواهر مجاهد». موافقان و مخالفان حجاب برای تظاهرات در این مورد به دانشگاه تهران رفتند.

کارکنان زن هواپیمایی ملی ایران امروز نسبت به حجاب اسلامی زنان اعتراض کردند. خانم فرزانه نظرعلی به عنوان نماینده کارکنان زن هما در ویلا گفت: «حجاب ما زنان پاکی ماست و دولت باید برای خانم‌ها در جهت تقویت حجاب فکری اندیشه کند، نه حجاب ظاهری.» وی گفت: «عده‌ای ما را متهم کرده‌اند نیمه لخت به محل کار خود می‌رویم حال آن‌که یونیفورم ما کاملاً پوشیده است.»

به گزارش روزنامه اطلاعات در محوطه دانشگاه تهران مخالفان حجاب به منظور بزرگداشت روز جهانی زن تظاهرات کردند. آنان که در آمفی تئاتر هنرهای زیبای دانشگاه تهران و محوطه دانشگاه گرد هم آمده بودند، ابتدا سرودی در بزرگداشت روز زن خواندند و آنگاه این شعارها را سر دادند که «اتحاد، مبارزه، آزادی»، «مرگ بر استبداد». این گروه زنان خواستار حقوق برابر و مزد مساوی میان کارگران زن و مرد شدند. سپس گروهی از دانش‌آموزان به دانشگاه رفتند و در حالی که استدلال می‌کردند چون زن و مرد در انقلاب با هم شهید شدند، پس هر دو باید آزاد باشند، به چپ‌هایی که در دانشگاه مراسم برگزار کرده بودند پیوستند.

در تظاهرات امروز دانشگاه تهران، گروهی از زنان که علیه حجاب اسلامی شعار می‌دادند به سوی دادگستری رفتند در اجتماعی که در مقابل دادگستری برگزار شد قطعنامه‌ای علیه حجاب صادر کردند. گروهی از زنان و مردان انقلابی مذهبی نیز در دانشگاه تهران به طرفداری از حجاب شعار دادند.

در همین حال جنبش ملی مجاهدین، هواداران سازمان مجاهدین در بیانیه‌ای به مناسبت روز جهانی زن ، اقدامات «سرمایه‌داری غرب را در چهره کریه و بزک کرده آزادی زن» محکوم کردند، اما سازمان چریک‌های فدایی خلق رفتار ضدانقلابی مرتجعان در مورد زنان را محکوم کرد.


تظاهرات زنان در اعتراض به اجباری شدن حجاب

فیلم تظاهرات بزرگ زنان در اعتراض به ممنوعیت حجاب در ایران سال 58 :

خاطره هاي ناگفته احمد شاملو از زبان آيدا شاملو

سه شنبه, مارس 17th, 2009

http://tinypic.info/files/guuo5nf8cgag6bq20q2i.jpg

هفت تیر 7tir.com: در ميان 10 سالي که از مرگ احمد شاملو مي گذرد، سالي که گذشت پرحادثه ترين سال براي خانه سفيد دهکده بود. اتفاق هايي در سال 87 پيرامون شاملو، خانه و اموالش افتاد که شايد اگر خود شاملو هم مي بود اظهار شگفتي مي کرد. در آخرين اتفاقي که در ماه هاي پاياني سال افتاد، سياوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو بخشي از وسايل خانه شاملو را با خود برد. البته او آنها را در يک مزايده خريده بود. اما ماجرا از کجا شروع شد؟آيدا شرح مي دهد؛ «در خرداد 1380 فهرست کاملي از وسايل خانه به تفکيک هديه ها، امانت ها و شخصي ها تهيه کردم و به سياوش شاملو دادم تا براي آنها از مراجع رسمي شماره ثبت بگيرد.»آيدا پرهيز دارد از بيان ماجراهاي مزايده و بردن پيپ، آخرين سيگار، موهاي چيده شده، کراوات ها، خودکار و مداد، زيرسيگاري و… اما در ميان هياهوي بادي که در نيمروز دهکده در شومينه مي پيچد گفت وگو از شعر آغاز مي شود و هر بار به خلوت خانه مي رسد تا اينکه آيدا زبان باز کند که؛ «نمي توانم خوشحال نباشم که سياوش لوازم را خريده چون ممکن بود به دست غريبه بيفتد. چه خوب که پسر شاملو آنها را خريد. مهم تشکيل موزه است. حالا چه من تاسيس کنم چه او.» به گفته وکلاي آيدا سال 84 طي اقامه دعوي مبني بر تقسيم ترکه بين وراث، خواهان سياوش شاملو اصالتاً و وکالتاً از سوي سامان و ساقي و خوانده خانم آيدا و سيروس شاملو پرونده گشوده شد. اين دعوي در پاييز همان سال به ثبت رسيد و دادنامه صادر شد. آيدا سرکيسيان در دادگاه حاضر نشد اما از آنجايي که اخطاريه ها به شخص ايشان ابلاغ شده بود، راي حضوري صادر شد. پيش از صدور راي، طبق رويه کارشناسان دادگستري آمدند و براي لوازم قيمت سمساري تعيين کردند. پس از صدور دادنامه، اجرائيه صادر و ابلاغ و آگهي مزايده هم صادر شد. برنامه مزايده لوازم شخصي شاملو در اجراي احکام دادگستري کرج توسط دادورز شماره پنج با حضور دادستان برگزار شد تا سياوش شاملو (فرزند ارشد شاملو) تمامي اجناس را با قيمت 550 ميليون تومان بخرد. در اين مزايده سياوش شاملو، مصطفي ظهوري (به وکالت از سوي آيدا) و شخصي ديگر حضور داشتند. مبلغ پايه براي کل لوازم توسط کارشناسان دادگستري 52 ميليون تومان تعيين شده بود. اين مزايده با اعتراض وکلاي آيدا باطل شد و کار به مزايده هاي دوم و سوم کشيده شد و در نهايت در مزايده سوم بار ديگر سياوش شاملو بود که اموال پدرش را اين بار با قيمت 326 ميليون تومان خريد. سياوش در واپسين روزهاي دي ماه سال گذشته تمام اموالي را که خريده بود از خانه شاملو در کرج خارج کرد.حالا خانه شاملو از درخت و خنجر و خاطره خالي است. سرديس شاملو در گوشه اتاق نشيمن ديگر به چشم نمي خورد. تابلوي نقاشي ايران درودي. برخي کتاب ها و عکس ها. اين خانه هرچند آيدا انکار کند اما شباهتي به آن خانه که سرتاسرش بوي شاملو را مي داد، ندارد. پنداري تنها چيزي که از بامداد شعر ايران در اين خانه باقي مانده، صداي جاودانه اوست. آيدا هنوز به خانه جديد عادت نکرده است. اين را مي شد از لابه لاي حرف هايش به راحتي فهميد. اما به گفته خودش او با چيزهاي ديگري هم خانه و هم خون است؛ «موطن آدمي در قلب کساني است که دوستش مي دارند.» به بهانه همين اتفاق هاست که در خانه شاملو نشسته ام تا با ريتا سرکيسيان (آيدا شاملو) گفت وگو کنم. آيدا مي گويد؛«حرف هاي مهم تري براي گفتن هست.» او خاطراتي را مرور مي کند که تاکنون بر زبان نياورده است. باد در دستگاه ضبط صدا هم زوزه مي کشد و کار را براي پياده کردن و تنظيم گفت وگو سخت مي کند. آيدا حرف مي زند؛چيزهايي هست که گفته نمي شود مگر آنگاه که اشاره يي به آن شود و بازگويي اش لازم شود. هيچ ديالوگي بين من و سياوش رد و بدل نشد. همه چيزهايي را که به مزايده گذاشته و در مزايده خريده بود، برد. هنوز نمي دانم کي هستم و کجايم. بنابراين هيچ کاري نمي کنم. فعلاً شاملو را گم کرده ام و دارم سعي مي کنم پيدايش کنم.

http://tinypic.info/files/quib2lgywc4sjmkv37mw.jpg

-بين اشيايي که اينجا بود به کدام يک دلبستگي بيشتري داشتيد که ديگر الان اينجا نيست؟

چيزهايي که سال هاست در سينه دارم جابه جا نمي شود، کرد. پي خودم مي گردم. شايد نوعي رهايي است، معلق، بي انتها.

-چرا؟

دريچه يي در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان مي برد. ارتباطم با همه چيز قطع شده اما سعي دارم دوباره برقرار شود.

-چه برنامه يي براي موزه شاملو در خانه شاملو داريد؟

تا به حال دوستداران شاملو که مي آمدند فضاي زندگي و خانه يي را که در آن مي زيست و مي نوشت مي ديدند البته آن موقع چيزهايي که براي موزه ضروري نيست فضا را تنگ کرده بود، حالا فضاي بيشتري در اختيار داريم. روزي شاملو گفت همه چيز را رها کن يک کاروان بخر بزن بريم هر جا که شد.

-شاملو تعلق خاطري به نگهداري اشيا نداشته است؟

(  انگار آيدا اين موضوع را به خود يادآوري مي کند)

مدام اين اواخر اين را مي گفت. به ويژه از سال هاي 72 و 73. هرگز مقصدي تعيين نکرد. برايش مهم نبود. مي گفت برويم بالاخره به جايي مي رسيم. هر جا که باشد. دوست داشت جاهاي حيرت انگيز و ديدني ايران را کشف کنيم.

-آخرين سفري که رفتيد کي بود؟

سال 1993 که به سوئد دعوت شد. البته احمد ايران را خيلي دوست داشت. از بم حيرت زده شده بود. مي خواست سمت خاش و زاهدان و جاهايي که بزرگ شده بود برود. جنوب را ديده بوديم اما سمت سيستان و بلوچستان نرفتيم. ترکمن ها را هم خيلي دوست داشت. اشتياق سفر داشت. مي گفت در ايران در مناطقي درياچه هايي هست که فکرش را هم نمي توان کرد. حيرت مي کني. ناگهان در ماهان گنبد عظيم فيروزه يي شاه نعمت الله ولي و گنبد عظيم فيروزه يي سلطانيه را در دل کوير مي بيني که عظمت و وحدت و آرامش عجيبي به آدم مي دهد.

http://tinypic.info/files/jruejtjygzmk3nfyv3ky.jpg
-حال شاملو براي سفر مساعد بود؟

من از خدا مي خواستم مدام در سفر باشيم. اما شرايط مناسب نبود و چيزهايي بود که مانع مي شد.

-چه چيزهايي؟

دارو، درمانش، نياز به مراقبت هاي بيمارستاني، گرفتگي عروق گردن، گرفتگي عروق پا، ديابت و فشار خون سخت نگران کننده بود. البته اينها را به خود احمد نمي گفتم. فيش هاي کتاب کوچه و کارهاي مانده اش را بهانه مي کردم. نمي توانستم  بيماري اش را ناديده بگيرم. از سال 1374 خواب راحت نداشتيم. چندبار حال او سخت وخيم شد. پزشکان گرامي با تلاش زياد به دشواري توانستند او را به شرايط بهتري بازگردانند. طاقت فرسا بود. بيشتر تحت فشار سخت روحي قرار داشتيم.

-«کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود/ انسان با نخستين درد/ – در من زنداني ستمگري بود که به آواز زنجيرش خو نمي کرد- / من با نخستين نگاهً تو آغاز شدم.» عاشقانه يي به نام «آيدا در آينه». نخستين باري که شاملو اين شعر را برايتان خواند به ياد مي آوريد؟

امکان دارد به ياد نداشته باشم؟ «آيدا در آينه» را که نوشت در خانه خيابان ويلا با مادر و خواهرهايش زندگي مي کرد. يک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن ميزي گذاشته بود. روي تخت نشستم و آيدا در آينه را روي ديوار ديدم، با خطي زيبا، با مداد و بدون قلم خوردگي، مرتب روي گچ ديوار سپيد نوشته شده بود. حيران شده بودم. ناگهان آمد تو ديد دارم شعرش را مي خوانم.

-واکنش شاملو در آن لحظه چه بود؟

(آيدا با حرارت به اين سوال پاسخ مي دهد)

گفت ديشب يکهو بيدار شدم و خواستم شعر بنويسم کاغذ دم دستم نبود روي ديوار نوشتم.

-بعد از آن روز هيچ وقت به آن خانه رفته ايد؟ آيا آن شعر هنوز هم روي ديوار است؟

بعد از آنکه ازدواج کرديم و مادرشان هم از آنجا رفتند، ديگر توي آن خانه نرفته ام. فقط از جلوش رد شده ام. از سرنوشت آن ديوار هم خبري ندارم. اما افسوس مي خورم که چرا آن تکه از گچ ديوار را برنداشتم. مي شد ديوار را با کاه گلش کند و جايش را به سادگي پر کرد. اتفاق عجيبي بود که هنوز ذهنم را درگير مي کند. کل ماجراي «آيدا در آينه» غريب بود. اول از من خواست بخوانم اما خودش با آن صداي بي نظيرش برايم خواند؛ لبانت به ظرافت شعر… چاپ که شد يک کلمه هم از شعر عوض نشد. بعد، از من مي پرسند شاملو را چگونه دوست داشتي.

-شاملو را چگونه دوست داشتيد؟

(مي خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمي داد. فرصت نفس کشيدن… 40 سال زندگي در فضايي معلق. پاهايم در تمام مدت زندگي با او روي زمين نبود. مدام در ميدان مغناطيسي جاذبه او به اين سو و آن سو کشيده مي شدم. پس از رفتنش يکهو خودم را روي زمين يافتم، رهاشده؛ تجربه يي نو، زندگي جديد و سخت بدون شاملو.

-شاعر همه آن شعرهايي را که براي آيدا مي سرود در دفتر جداگانه مي نوشت ؟

فکرش را هم نمي توانم بکنم. با آن همه کار و دغدغه و مجله و… شعرهايش را دفتر به دفتر با آن خط زيبايش برايم مي نوشت. به او مي گفتم اينها که چاپ خواهد شد. اما با تمام شوق آنها را مي نوشت. با تنظيم و دقت ويژه خودش.

-آن دست نوشته ها را هنوز هم داريد؟

البته. تصميم به چاپشان هم دارم. اما نياز به دقت فراوان دارد. شاملو يا کاري را نمي کرد يا با نهايت دقت و درستي انجام مي داد. اين روزها من در مرحله اول به سر مي برم.

-«آخرين عيد نوروز با شاملو» را به خاطر مي آوريد؟

دي ماه 78 که رعد ساعت سه نيمه شب سر درخت صنوبر ما را از هم پاشاند، اثر بدي روي شاملو گذاشت. چيزي نگفت و منتظر ماند. شب عيد بود که داشتم سبزي پلو با ماهي، يکي از غذاهاي مورد علاقه شاملو را درست مي کردم. برنج را آبکش کرده بودم و سبزي هم آماده بود. ماهي را هم آماده کرده بودم لاي کاغذ فويل گذاشته بودم. ناگهان سر از بيمارستان درآورديم. چند روز بعد که شاملو حالش کمي بهتر شد آمدم سري به خانه بزنم. در را که باز کردم بوي وحشتناکي خانه را پر کرده بود. ماهي و برنج را توي يخچال گذاشته بودم اما يادم رفته بود در يخچال را ببندم. همه چيز فاسد شده بود.

-و نخستين عيد؟

ما 14 فروردين 41 همديگر را براي اولين بار ديديم. پس تا عيد بعدي يک سال مانده بود. البته مناسبت ها زياد مهم نيست. لحظه ها و حس ها در هر موقعيتي مهم تر است.

غاز او مي خواهم از نخستين گفت وگوي خود با شاملو بگويد؛ف هنوز هم به آن بالکن فکر مي کنيد؟ بالکني که به حياط خانه شاملو مشرف بود؟

دو سه ماه اول فقط همديگر را نگاه مي کرديم. روزي در حياط خانه بود و من در بالکن.آمد جلو پرسيد؛ «اسمت آيداست؟» هيچ وقت يادم نمي رود. يک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم مي آورد که فکر کردم دارم از پشت مي افتم.

-جواب شما چه بود؟

شوکه شدم. کمي خودم را گرفتم و گفتم «شايد،». دوست نداشتم حرفي رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه هاي خاموشً آکنده از حس بودم.

(پيش از آنکه بخواهم پرسش بعدي را طرح کنم، آيدا شاملو از شب هاي شعر شاملو مي گويد.)

روزي شاملو براي شب شعري به انجمن ايران و امريکا که در خيابان پارک بود و حالا به کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان تبديل شده، دعوت شد. در حياط انجمن نيمکت هاي چوبي به تعداد خيلي زياد چيده بودند. پشت تريبون هم قاليچه زيبايي آويخته بودند. گرم ترين و عجيب ترين شب شعر شاملو بود.

-چرا؟

چون حس شاملو و حاضران يکي شده بود. گاه باهم يک صدا مي شدند و شعرهايش را مي خواندند. فضاي گرمي بود و هر کسي از هر گوشه شعري درخواست مي کرد. ارتباط خوبي ميان شاملو و حضار برقرار شده بود. شاملو هم خيلي سر شوق آمده بود.

-شب شعر لس آنجلس پس از آن سخنراني تاريخي چطور؟

سال 1990 بود. البته فضاي شب شعر دانشگاه يو سي ال اي لس آنجلس هم عجيب بود. آن شب خيلي ها در مراسم گريستند. آن شب شعر مدتي پس از سخنراني معروف «نگراني هاي من» (که نام اصلي اش است؛ حقيقت چقدر آسيب پذير است،) برگزار مي شد. پس از آن سخنراني کساني به عمد منظور شاملو را ديگرگونه نقل کردند و آن سخنراني را توهين به فردوسي دانستند تا حقيقت سخن شاملو لوث شود، شايع شد که شعبان جعفري دستور دارد شاملو را در لس آنجلس با کارد بزند. بعضي از دوستان تماس گرفتند و گفتند جو خراب است، مبادا بياييد، مي خواهند شاملو را کارد بزنند.

-واکنش شما و شاملو چگونه بود؟

شاملو نظاره مي کرد. اما من در پاسخ آنها گفتم هيچ کس در دنيا نيست که شاملو را کارد بزند. لجباز هم که بودم و اصرار داشتم که برويم. خلاصه با ماشين آمدند ما را تا سالن دانشگاه ببرند. شاملو هم که لجبازتر از من بود. نزديک دانشگاه که شديم راننده به اصرار شاملو توقف کرد و شاملو براي چاق سلامتي با مردم ميان جمعيت رفت. اما چون راه زيادي تا سالن باقي بود و شاملو به خاطر درد پا نمي توانست زياد راه برود، دوباره سوار ماشين شديم و به سمت سالن رفتيم.

(نيازي به پرسش نيست، آيدا با اشتياق به حرف زدن درباره شاعر عاشقانه ها و شبانه ها ادامه مي دهد.)

پر از انرژي بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش مي گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع مي کرد. گاه احساس مي کردم مقابل اين همه انرژي و حرارت دارم مي سوزم. گاه ازش دور مي شدم. انرژي اش را به اطرافيان نيز منتقل مي کرد. هنوز که هنوز است اين انرژي در سرتاسر خانه سيلان دارد.

-و ارتباط شاملو با ديگر شاعرها ؟

کتاب شعرهاي لورکا در تمام اين سال ها، در بدترين و بهترين حالت هاي روحي، در عاشقانه ترين لحظه ها همدم او بود.

-شاعرهاي ايراني؟ با کدام يک عجين تر بود؟

ارتباط عجيب تري با حافظ داشت. حافظ و لورکا ياران و همدمان هميشگي شاملو بودند.

http://tinypic.info/files/nrimjoah2m9jbs87mb71.jpg

-به خلوت خانه شاملو برگرديم، چرا واکنشي نشان نداديد؟ مگر وسايلي که از خانه برده شد، ميراث شاملو نبودند؟

به عمد هيچ کاري نکرديم. بگذاريد مردم قضاوت کنند. قصد داريم همه اتفاق هايي را که افتاده در دوسيه هايي جمع آوري کنيم تا براي آيندگان بماند. آنها هم تقصيري ندارند. وقتي کينه در دل آدم جا خوش کند نمي توان کاري کرد. « در حيرتم از گفت وگويي عبث با باد، که همه چيز را در هم آشفته است و سخني بي حاصل با خاک، که پيوسته مي پايد و واژه هاي خود را مي خورد.» اين را از قول پاز گفتم. البته نبايد يک طرفه قضاوت کنيم. بالاخره هر کس دليل هاي خاص خودش را دارد. هميشه بايد به تمام شرايط که ماجرا را به جاهاي ناخوشايند مي کشاند، توجه کرد. ما که نمي دانيم چه اتفاق هايي افتاده است. اگر سياوش احساس مي کند با احداث موزه احساس بهتري خواهد داشت من نيز خوشحال خواهم شد. من از روز اول هم همين را گفتم. به هر حال مهم اين است که يادگارها حفظ شود. چه اينجا چه جاي ديگر. تازه اگر دو جا يادگارهايي از شاملو باشد که چه بهتر.

(و گفت وگو ها با نقل قولي از يک نويسنده و متفکر به آخر مي رسد.)

اميلي ديکنسون گفته؛

بهاي هر لحظه وجد را بايد با رنج درون پرداخت

به نسبتي سخت و لرزآور به ميزان آن وجد

بهاي هر ساعت د لپذير را با سختي دلگزاي سال ها…

انسان بدون رنج انسان نمي تواند باشد. راستي، هرگز هيچ کس نتوانست رنجي را که در عمق جان شاملو بود بيرون بکشد. همواره آن را در سکوت با خود داشت…

(مي رود و پشت کامپيوترش مي نشيند. يکي از شعرهاي شاملو را دم دست گذاشته است. صداي بامداد در خانه مي پيچد. اين بار رساتر از هميشه ها. باد ميانه به هم زن و پرهياهو دست از تلاش مي کشد ، شايد آهنگ خانه يي ديگر کرده است. پيش از آنکه به تنهايي خود پناه برم از ديگران شکوه آغاز مي کنم…)

چوپان دروغگو و زن جوان در امام زاده

جمعه, مارس 6th, 2009


سایت هفت تیر 7tir.com  به قلم سید شهاب الدین طباطبایی : توي راه حرف هاي پيرمرد را به ياد آورد، شبي که پيرمرد سراغش آمده بود و نصيحتش کرده بود. خيرخواهانه به او گفته بود دست از اين کار بردارد، به او هشدار داده بود ممکن است تکرار چندباره اين کار برايش گران تمام شود. او هم گفته بود قصدي نداشته و انگيزه اش از اين کار کمي تفريح بوده تا ضمناً حوصله اش هم سر نرود، تازه دوستانش هم از اين کار لذت مي بردند. به پيرمرد گفته بود از اينکه با فريادهايش مردم را بالاي تپه مي کشانده جز تفريح و خنده هدف ديگري نداشته. البته بار اول وقتي فرياد «گرگ آمد گرگ آمد» سر داده به اين علت بوده که مطمئن شود مردم به موقع به کمکش مي آيند.خيلي صادقانه به پيرمرد گفته بود از اينکه دروغ کم ضرري را فقط براي تفريح مي گويد احساس بدي ندارد، و او اگر براي لحظه يي خنده دروغ مي گويد، خيلي ها را مي شناسد که هر روز براي حفظ منفعت شان و ضربه زدن به ديگران به دروغ متوسل مي شوند. دروغ او مردم را براي چند لحظه بالاي تپه مي کشاند و برمي گرداند، ضرري براي کسي ندارد.و پيرمرد هم به او گفته بود مردم از اينکه او دروغ گفته، ناراحت نيستند، بيشتر از اينکه او هربار همان دروغ را تکرار کرده، ناراحت شده اند. همه هر روز به هم دروغ مي گويند اما مواظبند يک دروغ را فقط يک بار بگويند، اين يک اصل است و کسي که اين اصل را رعايت نکند در حقيقت به ديگران بي احترامي کرده. همه مي دانند دروغ مي گويند و دروغ مي شنوند اما اگر کسي بخواهد دروغي را تکرار کند به شعور همه توهين کرده است.و او دوباره فرداي شبي که پيرمرد نصيحتش کرده و هشدار داده بود که دست از اين کار بردارد، دروغ بي ضرر هميشگي اش را تکرار کرده بود، دوباره سر ظهر فرياد گرگ آمد گرگ آمد سر داده بود و اين بار مردم هم او را از ده بيرون کرده بودند. همان طور که پيرمرد هشدار داده بود.او به شعور مردمي که عادت کرده بودند دروغ بگويند و بشنوند اما نه تکراري، توهين کرده بود. او با تکرارً يک دروغً بي مزه بي ضرر به همه بي احترامي کرده بود، کاسه صبر همه آنهايي را که به دروغ عادت داشتند اما نه تکراري لبريز کرده بود و حالا تاوانش را پس مي داد، نمي دانست کجا مي رود، فقط گفته بودند ديگر حق ندارد به ده برگردد. مي دانست که بايد برود اما نمي دانست کجا.هوا تاريک شده بود و او همچنان مي رفت. نوري از دور سوسو مي زد، بالاي تپه يي کوچک نور ضعيفي را ديد. حالا حداقل مي دانست مي خواهد به جايي برسد، به جايي که نور کمرنگي سوسو مي زد.و بالاخره بالاي تپه رسيد، امامزاده يي کوچک بود با نرده هاي فلزي پهن و نقره يي رنگ، به نرده ها صدها پارچه آويخته بود و روي سکويي کنارً ديوار صدها شمع کوچک و بزرگ مي سوختند. کمي پايين تر، در حاشيه تپه نور چراغ هايي را ديد، مطمئن شد به روستاي امامزاده رسيده.تصميم گرفت شب را همان جا داخل امام زاده بخوابد و صبح به روستا برود بلکه آنجا آشنايي يا کاري پيدا کند و فعلاً ماندگار شود. حالا کمي خيالش راحت تر شده بود.داخلً امامزاده چراغ نفتي بزرگي روشن بود که نفس هاي آخرش را مي کشيد،

سرش را که روي زمين گذاشت چراغ هم خاموش شد.کم کم خواب داشت به سراغش مي آمد که صدايي از بيرون، هوش و حواسش را جمع کرد و خواب را بيرون زد. زني نيمه هاي شب به امامزاده آمده بود و ناله و شکوه مي کرد که با وجود جواني اش حالا که شوهرش را از دست داده ترس آن دارد که به گناه بيفتد، از ضعف و ناتواني اش در مقابلً قدرتً هوس هاي نفساني مي گفت و از امامزاده طلبً کمک مي کرد.آسمان صاف بود و قرصً ماه کامل، آنچنان که چوپانً جوان توانست از پنجره هاي چهارگوشً امامزاده که محبوس نرده هاي فلزي شده بودند، صورتً زيباي زن را ببيند.نگاهش روي آن صورتً ماه رو بي حرکت مانده بود و چشم هايش مبهوت و مسحور چشم هاي زيباي زن جوان شده بودند. کمي که گريه و زاري زن آرام گرفت، از داخل امامزاده صدايي آمد، صدايي که زن را ترساند. با وجود آنکه انتظار داشت جوابي بشنود، ترسيد. شايد هم واقعاً منتظرً شنيدن جواب نبود، شايد فقط آمده بود تا حرف هايش را بزند، خودش را آرام کند، به عذابً وجدانش يا احساسً وفاداري به شوهرً مرده اش خاتمه دهد و برود.نمي دانست از سرماي نيمه شب زمستان مي لرزد يا از شنيدن آن صدا که انتظارش را نداشت.«اي زن صبر داشته باش، به خدا توکل کن، نشاني ات را بده و با خيالي آسوده برو، تنهايت نمي گذاريم، حاجتت را چون خيلي دردمندي برآورده مي کنيم. از اين قصه هم چيزي با کسي نگو.»

زن جوان تا صبح نخوابيد، همچنان به فکرً آن صدا بود، باور نمي کرد آنچه را شنيده، واقعيت دارد، با خودش مي گفت خيالاتي شده. با اين وجود نگران بود مبادا در آن لحظات که ترسيده بود، نشاني را دقيق و کامل نداده باشد.اول وقت، چوپان به روستا آمد، اول با نشاني که داشت، خانه زن را نشان کرد و بعد رفت که کاري دست و پا کند يا آشنايي بيابد.نيمه هاي شب، چند ساعتي به صبح مانده بود که زنً جوان از شنيدن صداي در از خواب بيدار شد، در را باز کرد، ماه چنان خودش را پشت ابرها پوشانده بود و تاريکي چنان مطلق حکم مي راند که چهره آن که جلوي در ايستاده بود را نديد، اما شنيد مردي مي گويد دعايش پيشً امامزاده کارساز شده. در تاريکي مطلق مرد بي آنکه منتظر اجازه باشد داخلً خانه شد، زن هم گويا غير از اين انتظاري نداشت.«نمي دانم جايگاهت نزد خدا چه بوده که در اين ساعت مرا فرستاده اند، من بيشتر وقتم را با فرشتگان سپري مي کنم، قدر خودت را بدان به خاطر رنج ها و مصيبت ها که کشيده يي اينک مزه آرامش را که هديه خداست با تمام وجودت درک کن. فقط بدان چون به هيئت آدميان درآمده ام و ممکن است چهره ام به صورتً انساني درآمده باشد که برايت آشنا بنمايد، از ديدن آن محرومي.»در همان تاريکي مطلق، دور از چشمً ماه که آن شب خودش را پشت ابرها پوشانده بود، و به هيچ قيمتي بيرون نمي آمد، زنً جوان خود را تسليمً مردي کرد که صورتش را نمي ديد. صبحً کاذب که خودش را نشان داد چوپان به آرامي دست هايش را از زير سر زن که حالا آسوده و راحت به خواب رفته بود، بيرون کشيد، سري به صندوقچه کنار اتاق زد، داخل صندوق کيسه يي پر از پول يافت، آن را برداشت و در جيب لباسش گذاشت. براي احتياط بيشتر، صورتش را هم با پارچه يي پوشاند و آرام و بي صدا روي پنجه پا از خانه بيرون آمد، ترسيد در را برهم زند و کسي را با صداي در بيدار کند. در را نيمه باز گذاشت و با سرعت راهش را گرفت و رفت.حالا خورشيد واقعاً خودش را آفتابي کرده بود و چوپان بيرون ده کنارً قبرستان کوچکي تصميم گرفت کمي استراحت کند. کفش هايش را لاي پارچه يي که بر صورت بسته بود، پيچيد و زير سرش گذاشت و زير سايه ديوار قبرستان لحظه يي رو به آسمان دراز کشيد.هرچه با خود کلنجار مي رفت که تصويرً زنً جوان را از فکر و ذهنش پاک کند، گويا وضوحً آن تصوير بيشتر و بيشتر مي شد.بالاخره افکارش تسليمً تصويرً معصوم و ساده زن شد، به همان سرعتي که زنً جوان خود را تسليمً او کرده بود، به همان سرعتي که خواسته زن جوان اجابت شده بود.و در لحظه يي همه ذهن و فکرش را همان تصوير پر کرد، به همان سرعتي که تسليمً تصويرً زنً جوان شده بود.اولين بار بود که احساس گناه مي کرد؛ احساس مبهمي که فکر مي کرد احساس گناه است، و بعد احساس ساده تري که همه چيز را توجيه مي کرد و آن احساس قبلي را کنار مي زد.حالا از خودش و کارهاي خودش متنفر بود، از مردمي که او را از ميان خود رانده بودند تنها به دليل آنکه دروغ بي ضرري را چندبار تکرار کرده بود، از خودش که دروغً بي ضرري را تکرار کرده بود، از دوستان نادان تر از خودش که او را تشويق مي کردند و دوباره از خودش که از تشويق هاي آن دوستان نادان لذت مي برد. از همه متنفر بود، اما هرچه فکر مي کرد تنفرش شامل حال زن جوان نمي شد، به جاي تنفر حس عجيبً دوست داشتن نشسته بود؛ حسي که هيچ وقت تجربه نکرده بود، حسي که سرماي اول صبح آن روز زمستاني را هم برايش بي معني کرده بود.هميشه عادت کرده بود به يک جريانً هماهنگ درونً خودش که هيچ وقت تناقض و تضادي نداشت. هرچه تا به حال بود از يک جنس بود، اگر احساس بدي داشت همه چيز بد بود و اگر خوب، همه چيز خوب بود، اما حالا قضيه فرق کرده بود، تنفر در کنار دوست داشتن نشسته بود، اولين بار بود که بدي را مي فهميد و نمي خواست بد باشد، اولين بار بود که احساسات و افکارً متفاوت و مختلفي در ذهنش مي گذشتند. او حالا خودش را تسليمً اين احساسات و افکار و صداها کرده بود، درست مثلً زن جوان که خود را تسليمً او کرده بود.مي خواست راستش را بگويد، مي ترسيد از اينکه راستش را بگويد، در همان حال داشت بر ترسش غلبه مي کرد تا راستش را بگويد، و لحظه يي ديگر که انگار وصل به لحظه قبل بود يا اصلاً همان لحظه قبل بود دليلي براي فکر کردن به اين موضوع نمي ديد و لحظه يي ديگر که انگار همان لحظه بي تفاوتي اش بود احساسً گناه همه وجودش را فرامي گرفت.درگيري اين لحظات و افکار برايش عجيب بود، عجيب تر آنکه از چنين حالتي لذت مي برد. و در همان حال که احساسً لذت مي کرد، و پس از آن چهره زيبا و معصومً زن جوان که مي رسيد، همه آن لذت به دردي غيرقابل تحمل بدل مي شد. آنچنان غرقً افکارً پريشانش بود و آنچنان درگيرً خودش که وقتي ضربه چوبدستي بر سرش خورد فقط فرصت کرد فريادي بکشد. همانجا که خوابيده بود از هوش رفت.

وقتي به هوش آمد و چشم هايش را باز کرد، چشم هايي را ديد که برايش آشنا بودند. باور نمي کرد، چند باري چشم هايش را برهم زد و دوباره همان چشمان زيباي کنار پنجره هاي چهارگوش امامزاده را ديد. اشتباه نمي کرد، خودش بود با همان زيبايي خيره کننده يي که آن شب ديده بود، همان شبي که قرص کامل ماه بر او تابيده بود، همان زيبايي که شبً بعد نديده بود، همان شبي که ماه خودش را پشتً ابرها پنهان کرده بود و اجازه داده بود تاريکي حکم براند. همان تاريکي مطلقي که به او اجازه داده بود کارش را پيش ببرد.فکر مي کنم ديشب، دزدان به خانه زده اند، و کيسه پول داخل صندوقچه را ربوده اند. بيرون که مي آمدم در باز بود، شکم برد که کسي وارد شده باشد. ديشب خدا حاجتم را برآورده ساخت، ديگر متوجه چيزي نشدم.من هم آمده بودم تا با شوهر تازه مرده ام حرف بزنم. نزديک غروب مي خواهم دوباره از امامزاده حاجتي بخواهم، بايد از او براي اين کار اجازه مي گرفتم.

خورشيد آماده رفتن بود که زن جوان با ناله و شکوه سخنش را با امامزاده آغاز کرد، از صحبتش با شوهر تازه مرده اش گفت و اينکه به او قول داده با آرامش و شادي خود روحً او را در آن دنيا شاد کند… خورشيد آنقدر نماند که حرف هاي زن را کامل بشنود. چوپان اما حرف هاي زن را شنيد و با خودش فکر کرد امشب را در اجابت حاجت تاخير نکند. هنوز شب به نيمه نرسيده بود، جلوي در خانه زن جوان بود و منتظر که زن در را باز کند. صورتش را با پارچه يي پوشانده بود.چوپان وقتي مطمئن شد که زن اسير خواب شده، آرام و بي صدا از جا بلند شد، لباس هايش را پوشيد و راهش را گرفت که برود. دم در اتاق که رسيد صداي زن جوان را شنيد که مي گفت؛ لطفاً در خانه را پشت سرت ببند، اگر چيزي هم بر مي داري حداقل از راهزنان و دزدان حفظش کن. ضمناً بدان رسم ما اين است که دروغي را بيش از دو بار تکرار نکنيم. براي شب هاي بعد به فکر فريبي ديگر باش تا عيش مان ناقص نشود.

مطالب قبلی :
http://tabnak.ir/files/fa/news/1386/12/1/5597_414.jpg

سوخت ، حمل و نقل و معاینه فنی در قدیم

چهار شنبه, فوریه 25th, 2009

412746.jpg  
تا همين پنجاه، شصت سال پيش در بعضى از محلات قديمى تهران دكان هايى داير بود كه به آن شغل، «علافى» مى گفتند. در حقيقت محل فروش علوفه چهارپايان از قبيل جو، كاه، يونجه و عرضه اقلامى ديگر نظير زغال و هيزم بود. اين شغل به دو صورت عمل مى كرد؛ علاف ميدانى، علاف دكانى.
علاف ميدانى فروشنده اجناس عمده از خروار به بالا در ميادين و علاف دكانى هم خرده فروش محلى بود؛ تا جايى كه رفع نياز اهالى را در محلات بنمايد.
استاد جعفر شهرى پژوهشگر تهران قديم مى نويسد: «اجناسى مانند بوته، آرد، گندم، ارزن، دانه مرغ، نمك سنگ نيز در اختيار علاف هاى سرگذرها و همچنين فروش نفت نيز در دست علاف ها بود؛ اگرچه بقال ها و بعضى از عطارها نفت هم مى فروختند. اين علاف ها اجناس مردم را نيز حاضر كرده در اختيارشان مى گذاشتند، مانند زغال كه هم در هم آن را داشتند و هم سرند كرده على الحده و خاكه على الحده و گلوله (خاكه زغال الك كرده كه با آب خيس كرده به هم فشرده به صورت گلوله درمى آمد)‎/
همچنين شكسته چوب سفيد براى منقل و اجاق؛ چوب سفيد يعنى چوب سست سبك مانند چوب بيد و تبريزى كه زود گرفته مشتعل مى گرديد. چوبى در مصرف روشن كردن اجاق و پختن غذاهاى سردستى مانند نيمرو، خاگينه و گرم كردن خود.
در ناهموارى علاف جمله اى است كه مى گفتند «گير علاف افتاديم» كه به تدريج تبديل به علاف شديم (اصطلاحى درگير افتادن و گرفتار شدن) گرديد. در اين مأخذ كاروانسرا داران و قهوه خانه هاى ميان راه ها نيز براى مسافران چارپادار نيز علوفه براى فروش مى گذاشتند و اين فروش تا آن زمان حالت عادى و قيمت متعارف داشت كه جاده امن و يا برف و باران نيامده باشد، همچه كه راهى مورد هجوم راهزنان واقع شده يا برف و مزاحمتى آن را پوشانده مانع اياب و ذهاب و باعث توقف كاروانيان به يكى از اين قهوه خانه ها و كاروانسرها مى گرديد، آنجا بود كه ناگهان كاه يك من پنج شاهى به يك قران و زيادتر و جو يك من ده پانزده شاهى به چند برابر مى رسيد و چارپادار يا مسافران بينوا كه مركبشان مقدم برخودشان بود چنانچه چند روز متوقف شده بودند بايد آنچه نقدينه همراه دارند به بهاى كاه و جو اسب و الاغ بدهند و در رسيدن به منزل و مقصد كه بى پولى و بينوا رسيده مورد پرسش و سؤال اين چه وضع و حالت است واقع مى شدند؛ مى گفتند: گير علاف افتاده ايم!
اگر پرسيده شود نمك سنگ با علافى چه مناسبت مناسبتش اين بود كه اولاً قيمت آن در دكان علافى ارزان تر از نرخ بقال بود و ديگر نمك سنگ تقريباً خرد ه خرى اش نيز از يك من و دو من كمتر نبود كه براى خيساندن برنج و روى آن گذاشتن به كار مى آمد و همراه هيزم پلو و اجاق كه بايد از علاف خريده بشود نمك آن هم كه سنگين بار بود خريده مى شد كه بايد با الاغ برده شود و ديگر به كار طعم آوردن ذائقه گاو و گوسفند مى آمد كه گاودارها آن را همراه علوفه مى خريدند.نمك سنگ كه تكه هايى از آن را كنار آخور گاو گذاشته، حيوان به آن زبان مى كشيد و به اين وسيله برايش هم تحريك اشتها شده، هم طعم شيرش بهتر مى گرديد.»
روش ديگرى هم، چنين معمول بود كه دلال هاى علاف جنس علافى از قبيل هيزم و زغال را بار الاغ نموده، دور محلات شهر براى فروش مى بردند كه همراه با داد و فريادى آهنگين؛ اهالى را جهت خريد هيزم و زغال انبارى به كوچه مى كشاندند. مثل امروزه كه به وسيله وانت و اعلام بلندگوى دستى در كوچه پس كوچه هاى شهر جهت فروش سيب زمينى و پياز انبارى در فصل پائيز و عرضه ميوه و سبزى در ساير فصول عمل مى گردد.
ناگفته نماند زغال ها و هيزم ها پس از فروش توسط زغال سرندكن و هيزم شكن كه به دنبال دلال هاى علاف راه مى افتادند به كار سرند زغال و شكستن هيزم مشتريان مى پرداختند. هيزم و زغال تنها سوخت زمستان و اجاق پخت و پز مردم بود و به قول امروزى ها توليدكننده انرژى گرمايشى محسوب مى شدكه مردم ناگزير از تهيه آن بودند.
از دهه چهل با گسترش وسايل گرمازاى نفتى به تدريج در بعضى از خانواده ها بخارى جاى كرسى و منقل زغالى را گرفت و از رونق كار علافى كاسته شد و بر شعب فروش نفت در محلات افزوده گرديد.
جالب اين كه بحث در مورد بحران انرژى سابقه اى بس طولانى دارد. روزنامه اطلاعات در اول شهريور ۱۳۱۵ (هفتاد و دوسال پيش) با درج تيترى تحت عنوان ۱۰۰ سال بعد بشر در مقابل بحران انرژى چه خواهد كرد چنين نوشت: «منابع انرژى كنونى مانند نفت، زغال سنگ، چوب و غيره رو به اتمام است. دنيا نيازمند منابع جديد مى باشد.
امكان استفاده از كره خورشيد، (مقدار آفتابى كه در يك دقيقه در سطح زمين مى تابد) آنقدر انرژى دارد كه مى تواند احتياجات يك ساله تمام دنيا را از لحاظ حرارت و انرژى رفع كند. آيا مى توان از اين منبع استفاده كرد منابع قوايى كه اكنون مورد استفاده قرار گرفته روى به تمامى گذاشته و اگر دنيا به اين روش پيش رود طولى نخواهد كشيد كه از لحاظ كمى زغال سنگ، چوب، نفت، مواد روغنى و غيره سخت در مضيقه خواهد افتاد. مطابق محاسبه دقيق كه به عمل آمده تا يكصدسال ديگر بسيارى از اين منابع به كلى تهى و خالى شده و دست استحصال كنندگان از آنها بريده خواهد شد.
كسانى كه مدعى هستند ته معدن علم اكتشاف و اختراع بالا آمده گويا متوجه نيستند دنياى آينده چقدر نيازمند منابع جديدى است كه بتواند جاى منابع موجوده كنونى را بگيرد و تهيه اين منابع نيز مستقيماً از وظايف علم است. هر قدر روزگار بر نوع انسان بگذرد دنيا احتياج خود را به منابع جديد بيش از پيش احساس مى كند. آيا علم خواهد توانست از انرژى اتم استفاده كند
آيا مى تواند قواى بى منتهاى كره خورشيد را مورد استفاده قرار دهد همين دو موضوع كافى است كه در جديدى از يك دنياى بى پايان به روى علم و اختراع بگشايد و تحقيق در امكان و عدم امكان و مجاهده براى عملى كردن اين قضيه خود يكى از بزرگترين موفقيت هاى علم خواهد بود.
آن مقدار اشعه آفتابى كه بر روى پشت بامى به مساحت ۱۰ پاى مربع مى تابد داراى يك قوه اسب انرژى مى باشد و اين مقدار انرژى براى رفع حوايج الكتريكى يك خانه معمولى در تمام مدت روز كه آفتاب مى تابد كفايت مى كنند.با وجود همه اين حقايق اين منبع بى منتهاى انرژى تاكنون تماماً به هدر رفته و به هيچ وجه مورد استفاده واقع نشده است. علم با همه پيشرفت هاى خود نتوانسته است اين منبع خارق العاده را تحت اختيار خود قرار دهد و هنوز با همه مساعدت هاى علما اين معما حل نشده و حتى كوچكترين راهى براى حل آن به دست نيامده است.» 7tir.com
هفتاد سال پيش كه در تهران همچنان بهره گيرى از وسايل سنتى مثل كرسى و منقل زغالى و اجاق هيزمى رواج داشت صنعتگران داخلى و خارجى جهت استفاده بهينه از نفت در منازل و كارخانجات اقدام به ساخت وسايلى نمودند كه به تدريج در سال هاى بعد استفاده از آن تقريباً جنبه عمومى پيدا كرد. در تاريخ دوم تيرماه ۱۳۱۷ در تهران نمايشگاه وسايل نفت سوز برقرار شد كه مورد توجه مردم قرار گرفت. روزنامه اطلاعات در اين باره مى نويسد:
«ادواتى كه به معرض نمايش گذارده شده عبارت از دستگاه هايى بود كه براى توليد حرارت جهت گرم كردن عمارت، حمام، لوله كشى، آشپزى و ساير كارهاى خانگى و كارخانجات به كار مى رود و همه با نفت مى سوزد، همين طور يخچالى كه با نفت كار مى كند و ادوات ديگرى كه تمام توليد حرارت مى نمايد. »
نقش چهارپايان
دكان علافى هر محل سهميه كاه، جو و يونجه مصرفى چهارپايان اهالى را عرضه مى نمود، زيرا اغلب داراى الاغ يا يابوى سوارى و باركش بودند؛ جهت نگهدارى اين حيوانات وجود طويله ضرورت داشت.
طويله در قسمتى از خانه كه معمولاً نزديك به در خروج و دورتر از ساختمان مسكونى، در بيرونى يا زاويه هشتى قرار گرفته بود. چهارپايان در آن زمان نقش اتومبيل را براى ساكنين ايفا نموده و طويله هم مانند پاركينگ خودروهاى امروزى جاى خاصى داشت.
معاينه فنى
در گذشته، مثل امروزه كه خودروها مى بايستى معاينه فنى شوند، چهارپايان باركش جهت رفت و آمد در شهر نيز معاينه مى شدند. يك آگهى از طرف بلديه طهران در سال ۱۳۰۹ شمسى (۷۸ سال پيش) بيانگر اين حقيقت است:«براى اينكه دواب ( چهارپايان ) باركش داخل شهر بتوانند آزادانه از دروازه داخل و خارج شوند و وسايل تسهيل كار تفتيش مأمورين دروازه ها و نقشين تپان فراهم باشد؛ به عموم صاحبان دواب باركش داخل شهر اخطار مى شود از اين تاريخ تا آخر شهريورماه جارى دواب خود را به محل نقليه بلديه واقع در انتهاى خيابان گار ماشين (رى فعلى) برده تا مطابق دستورى كه داده شده مأمورين بلديه آنها را معاينه و مجاناً پلمب نمايند. در صورت تأخير متخلفين از اين دستور تعقيب خواهند شد.»
طويله دارى
همانطورى كه در عصر ماشين نياز به پاركينگ، تعميرگاه و صنوف مربوط به خودرو امرى اجتناب ناپذير است؛ در سال هاى بدون ماشين هم كه امور حركتى به وسيله چهارپايان انجام مى شد طويله دارى يا پانسيون حيوانات پا به پاى شغل علافى اهميتى خاص داشت.
دو نوع چهارپا براى نگهدارى در اختيار طويله دار قرار مى گرفت. اول فروشندگان دوره گرد كه آب و علوفه حيوانشان را خود داده فقط براى استراحت شبانه به طويله دار مى سپردند. دوم بعضى از كسبه كه خانه و طويله شخصى نداشتند اما چهارپا در طول روز مورد نيازشان بود؛ پس از اتمام كار حيوان خود را در پانسيون حيوانات پارك مى نمودند.
طويله دار مسئول آب و علف و نظافت و در نهايت حفظ و حراست از حيوان سپرده شده نيز بود. نوع ديگر از طويله دارى كه شأن آنها بالاتر بود و نقش آژانس هاى باربرى و مسافرتى امروزى را ايفا مى كردند. اين دسته از طويله داران تعدادى حيوان براى باركشى و اجاره در اختيار داشتند؛ تعدادى هم با چهارپايان و چارواداران حرفه اى حمل ونقل مسافر مى نمودند به اين دسته از طويله داران، «حمله دار» نيز مى گفتند.

ارسال یک ساختمان بانک توسط پست

دوشنبه, جولای 21st, 2008
parcel_post_bank
هفت تیر 7tir.com  :  اداره پست آمریکا علاوه بر فرستاندن  نامه های عادی در کنارش کار حمل و نقل بعضی چیزها و وسائل رو هم انجام میده، مثلا یه مشتری میتونه گل و گیاه، حشره، و یا حتی حیوانات خونگی رو هم بفرسته. برای مثال یه بار یه نفر واسه تحقیق، یه توپ فوتبال، یه چکش و یه جفت چوب اسکی روی آب رو بدون چیز دیگه ای به جز تمبر فرستاد تا ببینه چی میشه !!! اما بزرگترین چیزی که تاحالا توسط اداره پست آمریکا فرستاده شده، یه بانک بوده ! یه بانک بزرگ و واقعی !

البته از اونجایی که خود ساختمان ساخته شده بانک رو که نمیشه توسط پست فرستاد، برای همین بهترین راه برای فرستادن بانک اینه که همه آجرهای اونو دونه دونه بفرستن !

در یک ژانویه سال 1913 اداره پست پارسل (Parcel Post Service) در آمریکا تاسیس شد.کار این شرکت خدماتی، فرستادن بسته ها یا همون نامه ها بین دو نقطه بود، این شرکت خدماتی به منظور تسهیل کار حمل و نقل اجناس تولیدی روستایی ها و دامدارن و نیز ارائه خدمات پستی تاسیس شده بود.

آقای کولتارب (W. H. Coltharp) که یه تاجر جوون تو شهر ورنال (Vernal) بوده، تصمیم میگیره که یه ساختمان بسازه و اون به نام پدرش وقف کنه، بعد از رایزنی با مقامات محلی به این نتیجه میرسه که در گوشه خیابان اصلی ساختمانی رو برای یه بانک جدید تاسیس کنه.

تا اینجای کار مشکلی وجود نداشته، ولی نوع آجری که آقای کولتارب برای ساخت ساختمانش انتخاب کرده بوده، آجری بوده که در لیک سیتی (Salt Lake City) در 427 مایلی شهر ورنال درست میشده و هزینه انتقال 80,000 قطعه آجری که برای ساخت این ساختمان نیاز بوده  4 برابر قیمت خود آجرها میشده ! برای همین آقای کولتارب دست به خلاقیت جالبی میزنه و تصمیم میگره که آجرها رو با استفاده از اداره پست پارسل که خدمات ارزونی ارائه میداده بفرسه !

آقای کولتارب  آجرها رو تو بسته بندی هایی که وزن هرکدوم کمتر از 50 پوند -ماکزیمم وزن مجاز هر بسته برای پست- بسته بندی کرد و در هر انتقال به پست، تعداد زیادی بسته در حد یک تن رو میفرستاده. و به این ترتین آقای کولتارب همه 80,000 هزار قطعه آجر رو به ورنال میفرسته.وقتی که اداره پست توسط بسته های آجر پر شده بود، رئیس پست خونه به شدت عصبانی شده بوده. بعد از اینکه همه آجرها به مقصد رسیده شدن، اداره پست قانونونش رو تغییر داد که دیگه کسی نتونه همچین سوء استفاده ای انجام بده، بنا براین قانونی رو اضافه کردن که هر فرستنده و گیرنده در هر روز فقط میتونن 200 پوند رو ارسال یا دریافت کنن و در توضیح این قانون هم اضافه کرن که ” قصد از اضافه کردن این قانون جلو گیری از فرستادن ساختمان توسط اداره پسته “!

این بانک همان موقع ساخته شد و به نام ” پارسل پست بانک” نامگذاری شد. این بانک هنوز هم وجود داره و وبه عنوان شعبه ای از بانک یهودی ها ها خدمات ارئه میده. این بانک در غرب خیابان اصلی شهر ورنل قرار داره .
.

انتقال ساختمان توسط پست – پست بانک آمریکا – ارسال ساختمان – ارسال خانه – اداره پست آمریکا – سایت  پست

کامل ترین گزارش تصویری به مناسبت فرا رسیدن سالروز 18 تیر

دوشنبه, جولای 7th, 2008

عکس 18 تیر پوستر 18 تیر هیجده تیر

هفت تیر 7tir.com : صبح روز سه شنبه 15 تيرماه 1378، عابرانی که در تب وتاب فضای دگرگون شده پس از دوم خرداد 76، بيشتر از هميشه به پيشخوان روزنامه فروشی ها سر می کشيدند، ديدند که يک روزنامه با تيتری سراسر متفاوت از تمامی روزنامه های آن روز صبح، پيش رويشان است.
روزنامه سلام با اين تيتر منتشر شده بود: “سعيد اسلامی پيشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است”

عکس روزنامه سلام 18 تیر

روزنامه سلام (۱۵ تیر ۷۸)

 

 

در آن روزها، که بحث تصويب قانون جديد مطبوعات در مجلس پنجم داغ تر از هميشه بود، کمتر کسی را می شد پيدا کرد که درباره سعيد اسلامی يا امامی چيزی نشنيده باشد يا نداند.
او که سال ها معاون وزير اطلاعات بود، در پی وقوع قتل های زنجيره ای در پاييز 1377، به عنوان متهم رديف اول معرفی و بازداشت شده بود. اما پس از مدتی گفته شد که در زندان با استفاده از داروی نظافت خودکشی کرده است….

 

و اما ادامه ماجرای ۱۸ تیر ۷۸ :

 

 

سعيد امامی در مرکز دايره ای از رازها و ابهام ها نشسته بود و هرآنچه به او مربوط می شد، جذاب تر يا مهم تر از آن بود که کسی به سادگی از کنارش بگذرد.
و “سلام” بانگی رها کرده بود که پژواکش تا روزها ادامه داشت. نمايندگان اکثرا محافظه کار مجلس پنجم، که در کش و قوس محدود ساختن قانون قبلی مطبوعات بودند، از نسبت دادن طرح آنان به سعيد امامی برآشفتند و وزارت اطلاعات از مدير مسوول روحانی “سلام”، به دليل چاپ سند محرمانه، به دادگاه ويژه روحانيت شکايت برد.
به اين ترتيب، يک تيتر تکان دهنده، نقطه آغاز ماجرايی پر حادثه شد.
بعدها معلوم شد که رهبر حامی اصلی طرح تهیه شده توسط سعید امامی بوده است زیرا رهبر در یک اقدام بی سابقه در دستوری به مجلس بعدی خواستار آن شد که مجلس به طرح تصویب شده در مجلس قبل دست نزند و آن را اصلاح نکند .
غروب روز بعد، معلوم شد که چاپ چنين جمله ای می تواند به بهای تعطيلی روزنامه ای، حتی به اهميت و وزن سياسی “سلام” تمام شود.
صبح پنج شنبه، بدون “سلام” آغاز شد و شب آن روز آبستن رويدادهای حيرت آور ديگری بود.
و به این ترتیب … :

۱۵ تیر ۱۳۷۸: انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی در روزنامه سلام.
۱۶ تیر ۱۳۷۸: تصویب کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات.
۱۷ تیر ۱۳۷۸: توقیف روزنامه سلام.
۱۸ تیر ۱۳۷۸: …

 

اولين جرقه نا آرامی ها

پنج شنبه شب، تعدادی از دانشجويان ساکن کوی دانشگاه تهران در خيابان کارگرشمالی (امير آباد شمالی)، در اعتراض به توقيف روزنامه سلام گرد هم می آيند. دانشجويان، خواستار رفع توقيف از سلام و عدم تصويب طرح اصلاح قانون مطبوعات در مجلس هستند.

ادامه اعتراض از محوطه کوی دانشگاه به خيابان کشيده می شود. ماموران نيروی انتظامی و پس از مدتی، نيروهای ديگری که ” لباس شخصی” خوانده شده اند، نيز از راه می رسند.
نيمه های شب، درگيری مختصری ميان دانشجويان و ماموران نيروی انتظامی روی می دهد. دانشجويان پس از سنگ پرانی، يکی از سربازان نيروی انتطامی را به گروگان با خود به داخل خوابگاه دانشجويی می برند و پس از مدتی، رهايش می کنند. به نظر می رسد که ماجرا پايان گرفته، اما حوادث مسير ديگری دارد.
نيروهای انتظامی، که گفته می شود لباس شخصی ها نيز همراه آنان بوده اند، در نخستين ساعات بامداد جمعه 18 تير ماه وارد محوطه کوی دانشگاه می شوند تا از آن پس 18 تير، در تقويم ها معنای ديگری داشته باشد.
بسياری از دانشجويان کتک می خورند و بازداشت می شوند. چيزی به صبح نمانده، اما در مدتی اندک، کوی دانشگاه به هم ريخته و دگرگون شده است. مهاجمان رفته اند و دانشجويان زخمی را در اتاق های آشفته، کنار وسايل و در ها و پنجره های شکسته به حال خود رها کرده اند.

تصویری از اتاقهای خوابگاه کوی دانشگاه پس از حمله پلیس و انصار.

راهروهاي خوابگاه كه توسط دانشجويان ديوارنويسي شده است

احتمالا تصویر یکی از اتاقهای ساختمان ۲۲ کوی.

محسن جمالی، چشم خود را در اثر برخورد گاز اشک آور از دست داد

مسجد کوی

شهر، جمعه با خبری هولناک از خواب برمی خيزد و پس از آن درگيری ها تا پنج روز ادامه می يابد.
امير آباد شمالی، خبر سازترين نقطه ايران است، اما موج تطاهرات و اعتراضات به ساير خيابان ها هم کشانده شده. نيروهای ضد شورش در سراسر شهر حاضرند و روزنامه ها در روز، گاه تا سه نوبت چاپ می شوند.

خبرهای ضد و نقيض، لحظه به لحظه منتشرمی شوند و مقامات می کوشند با حضور در جمع دانشجويان، آنان را متقاعد کنند که پيشرفت اصلاحات، محتاج دوری از تنش و خشونت است.

محتشمي پور و هادي خامنه اي براي سخنراني در جمع دانشجويان حاضر مي شوند

دانشجويان شنبه در امتحان هاي آخر ترم شرکت نمي کنند و به نشانه اعتراض در کوي متحصن مي شوند. دانشجويان ، دختر هاشمي رفسنجاني، رييس جمهور پيشين جمهوري اسلامي را بين خود نمي پذيرند. موسوي لاري، وزير کشور براي دانشجويان سخنراني مي کند اما دانشجويان انتظار حضور خاتمي در بين خود را دارند.
درگيری، به ويژه در اطراف کوی دانشگاه، ميدان انقلاب و دانشگاه تهران ادامه دارد.

بر اساس آخرين خبرها، کشته شدن يک نفر، عزت ابراهيم نژاد که آن شب مهمان کوی دانشگاه بوده، قطعی است. اما اطلاع دقيقی از ميزان مجروحين و بازداشت شدگان در دست نيست، گرچه گفته می شود يک دانشجوی پزشکی، چشم راست خود را در جريان حملات از دست داده است.

پدرعزت ابراهيم نژاد، که در نا آراميهای تير ماه 1378 جان خود را از دست داد :

پس از اين حادثه درگيري ها شدت بيشتري مي گيرد :


مقامات دانشگاه تهران، از ميلياردها ريال خسارت به کوی دانشگاه سخن می گويند. وزير علوم استعفا کرده، اما محمد خاتمی، رييس جمهوری با اين استعفا موافقت نکرده است.
همه مسوولان از محکوميت حوادث روی داده و حمله به خوابگاه دانشجويان سخن می گويند. آيت الله خامنه ای، رهبر نظام، دانشجويان را فرزندان خود می خواند ! و می گويد که قلبش از اين اتفاق جريحه دار شده. اما حوادث سر باز ايستادن ندارد.

تصویر صفحه اول روزنامه خرداد – 19 تیر :

و سپس اعتراضات بالا گرفت…

اعتراض دانشجويان ابتدا متوجه حمله به کوی دانشگاه تهران بود اما رفته رفته حاکمان جمهوری اسلامی هدف اعتراض های تند قرار گرفتند

یکی از ساختمانهای کوی که مشرف به خیابان کارگر است :

احمد باطبي پيراهن خونين دوستش را بر سر دست گرفته است. اين عکس در صفحه اول مجله انگليسي زبان اکونوميست چاپ مي شود. احمد باطبي در ابتدا به اعدام محکوم مي شود! او چندروزی است که به آمریکا رفته است (پس از تحمل ۹ سال عذاب)…

عکس تاریخی احمد باطبی كه روي صفحه اول مجله اكونوميست چاپ شد

عكس جديد احمد باطبي مقابل كنگره آمريكا

سيد علي خامنه اي طي يک سخنراني حمله به کوي دانشگاه را به ورود افراد به خانه ديگران تشبيه مي کند. وي در جمع بسيجيان مي گويد : «حتي اگر عکس مرا پاره کردند شما واکنشي نشان ندهيد» و صداي گريه بسيجيان از بلندگوي مسجد دانشگاه تهران به گوش مي رسد.

اما اعتراضات همچنان ادامه دارد و پس از اين سخنراني شدت عمل نيروها بيشتر مي شود ؛ گوئي سناريو از سوي حكومت به گونه اي ديگر نوشته شده است !

اما پاسخ اعتراضات از سوي لباس شخصي ها و ماموران اينگونه داده شد : عکس 18 تیر

غروب سه شنبه 22 تير ماه، دانشگاه تهران را دود به تمامی گرفته است. شليک گاز اشک آور و آتش های برافروخته، چشم ها را می سوزاند.دانشگاه تهران تقريبا در محاصره است و دانشجويان راهی برای خلاصی و رسيدن به کوی دانشگاه می جويند. نيروی انتظامی و لباس شخصی ها از ميدان انقلاب و دانشگاه ، راهی کوی دانشگاه شده اند و دانشجويان به داخل کوی عقب می نشينند.


شهر با حضور نيروهاي نظامي و بسيج رنگ و بوي حکومت نظامي را دارد.ديگر نمي توان به کوي يا دانشگاه رفت. تلويزيون انحصاري جمهوري اسلامي خبر از پايان يافتن آشوب هاي چند روز اخير مي دهد. شيشه هاي شکسته يک بانک، ملاک آشوب است و حضور نيروهاي مسلح بر سر هر چهار راه نشان نظم. اخبار با نشان دادن يک موتور آتش گرفته، ترس از هرج و مرج را به مردم القا مي کند. حالا نيروهاي نظامي کنترل شهر را به طور کامل در دست مي گيرند.

شلیک هوایی یکی از لباس شخصی ها

با پيام سيد علي خامنه اي و تبليغات تلويزيون قرار مي شود تا روز چهارشنبه « اقشار مختلف مردم » براي اثبات همبستگي مردم و نظام به خيابان بيايند.

امروز چهارشنبه است و آن ها به خيابان آمده اند… چهارشنبه 23 تير، کسان ديگری در خيابان هستند. آنها عکس های آيت الله خامنه ای را در دست دارند و در حمايت از وی و نظام شعار می دهند.
شب در کوی دانشگاه ساکت تر از هميشه است و دانشجويان در اتاق های نامرتب، ناباورانه به آنچه پشت سر گداشته اند، فکر می کنند. نيروهای انتظامی در بيرون کوی مشغول نگهبانی هستند.
شهر آرام گرفته، اما طنين حوادث اين چند روز، تا مدت ها ادامه دارد.

**********

پایان ماجرا

.
.

پس از حادثه، چند نفر به عنوان رهبران تظاهرات خيابانی در تلويزيون ظاهر شدند!!!

و سرانجام، چند تن از ماموران نيروی انتظامی به خاطر حمله به کوی دانشگاه تهران، محاکمه شدند. تنها يک سرباز ساده به جرم سرقت خودسرانه يک ماشين ريش تراش به 90 روز زندان محکوم شد. مقامات جمهوري اسلامي اعلام کردند تنها کشته اين جريانات عزت الله ابراهيم نژاد، مهمان ساکنان خوابگاه بوده است و هرگز معلوم نشد چه کسي چشم شاگرد برتر کنکور را کور کرده است، چه کسي با لباس شخصي در خوابگاه تيراندازي مي کرده، چه کسي دستور حمله به کوي را صادر کرده…

يكي ديگراز قربانيان اين حوادث اكبر محمدي است كه پس از تحمل شكنجه و زندان به دست ماموران دراوين كشته شد؛

آخرین وداع اکبر محمدی با مادرش :

پدر و مادر اكبر محمدي در مراسم خاكسپاري فرزندشان :

منوچهر محمدي در مراسم برادرش اكبر لباسهاي او را به تن كرده است :

مادر اکبر محمدی به همراه خواهر عزت ابراهیم نژاد :

و تحرکات سالهای پس از سال 78 !


.
قبلی : بازخوانی حوادث هجده تیر وقتل های زنجیره ای در گفتگو با سید مصطفی تاج زاده

.

راه های عبور از فیلتر :
۱ – دانلود نرم افزار کم حجم برای حذف کامل فیلتر از روی اینترنت شما
.
۲ – برای مبارزه با فیلترینگ غیر قانونی در ایران سایت هفت تیر ربات فیلتر شکن را در یاهو مسنجر راه اندازی کرد . آیدی زیر را add کنید و سپس با نوشتن کلمه هفت تیر یا ۷tir از او فیلترشکن دریافت کنید . این ربات در ۵۰ درصد زمانها آنلاین است و در زمانی که آفلاین است می توانید برایش آفلاین بگذارید تا بلافاصله بعد از آنلاین شدن برای شما فیلتر شکن ارسال کند . بیش از یک بار آفلاین نگذارید .
id : filter.robot
.

هیجده تیر – روزنامه سلام – عکس روزنامه خرداد – تیتر روزنامه

یک روز با زندگي رضا خان

چهار شنبه, می 28th, 2008

عکس رضا خان
هفت تیر 7tir.com 
:  زندگاني خصوصي رضاشاه به قدري نظم داشت كه حتي آب خوردن و سيگار كشيدن وي از روي ساعت و دقيقه بود. مثلاً هر وقت به ساعت خود نگاه مي‌كرد، پيشخدمت مي‌فهميد كه در اين دقيقه گيلاس آبخوري يا فنجان مخصوص چاي را بايد بياورد.
او چهار ساعت بعد از نصف‌ شب بيدار شده و لباس پوشيده آماده مي‌شد قبل از سلطنت به وسيله اسب يا درشكه و بعد از سلطنت (كه قدري پير و شكسته شده بود) سوار اتومبيل شده و هر روز به يكي از سربازخانه‌ها و مؤسسات ارتش سركشي مي‌كرد و آخرين مؤسسه‌اي را كه بازديد مي‌نمود دانشكده افسري بود.
بعضي از اوقات سرزده وارد طويله‌هاي ارتش شده و با دستمال خود به پشت اسبها كشيده اگر خوب تيمار و شستشو نشده بودند مهترها را با دست خود شلاق مي‌زد.
وقتي از بازبيني‌هاي نظامي فراغت حاصل مي‌كرد ساعت پنج و نيم بعد از نصف شب بود آن وقت سيني ناشتائي و يك منقل پر از آتش در جلو او حاضر و پس از صرف صبحانه همانطور با لباس ساعتي استراحت مي‌نمود.
ساعت هفت صبح رئيس شهرباني را مي‌پذيرفت و در همين ساعت بود كه پايه‌‌هاي ديكتاتوري خود را قدري مستحكم‌ تر مي‌نمود.
گزارشهاي جنايتكارانه در همين ساعت به عرض مي‌رسيد و اوامر سهمگين كه احياناً متضمن نابود ساختن عائله‌ها و افراد بيگناه بود در همين ساعت صادر مي‌گرديد.
من مي‌گويم كه منشاء آن اعمال خونين از همان گزارش‌ها سرچشمه مي‌گرفت ديگران مي‌گويند كه آن اعمال خود ناشي از (اوامري) بود كه در همين ساعت صادر مي‌گرديد.
من مي‌گويم گناهكار شهرباني بود مردم مي‌گويند رضا شاه ـ ولي آينده نزديك كه تاريخ قضاوت عادلانه خود را آشكار خواهد ساخت گناهكار حقيقي به چنگ خواهد آمد.
ساعت هشت، آن ساعت شوم و سبعيت را پشت سر گذاشته، شاه در پشت ميز خود قرار مي‌گرفت در اين ساعت رئيس ستادو سران لشگر بار مي‌يافتند. در اين ساعت يك سرباز خشك با زيردستان خود تماس يافته و هر روز يك دستور جديدي براي تكميل قدرت نظامي ايران صادر مي‌شد…
ساعت نه يا هيئت‌وزرا و يا يكي دو نفر وزير در دفتر شاه حضور مي‌‌يافتند بيشتر از همه، وزير دارائي و راه و پيشه و هنر و كشاورزي احضار و كمتر روزي مي‌گذشت كه يكي از اين وزرا مورد عتاب و فحش‌كاري قرار نگيرند.
چه فرقي مي‌كند… ‌آن روز اين وزراء كار نمي‌كردند و از شاه فحش مي‌خوردند ولي امروز نيز كار نمي‌كنند و از ملت «جرائد» فحش تحويل مي‌گيرند.
ساعت ده رئيس د فتر مخصوص شرفياب و گزارشات و عريضه‌هاي واصله را به عرض مي‌رسانيد.
رئيس‌دفتر مخصوص نيز مي‌دانست كه از «ياسا» و قواعد مخصوصي كه شاه براي جميع امور وضع كرده است نبايد تجاوز نمايد.
او مي‌دانست كدام يك از عريضه‌هاي واصله را بايد تماماً به عرض رسانيده وكدام يك را به طور خلاصه گزارش داده و به مراجع مربوطه به امضاء‌خودش ارسال دارد.
بعضي از اين مراسلات مايه خوش‌بختي يك خانواده شده و برخي از آنها دودمان يك عائله را به باد مي‌داد ‌ولي براي رئيس دفتر مخصوص تفاوتي نداشت او مثل يك ماشين بي‌روح وظيفه خود را با نهايت درستي و بي‌نظري انجام مي‌داد.
ساعت 11 شاه به دفتر حسابداري املاك و اموال شخصي خود مي‌رفت… واي به حال اين دفتر اگر يك روز چكهائي به مبلغ كلان به عرض نرسانيده و در حساب مخصوص نمي‌گذاشت و واي به حال آن دفتر كه اگر يك روزي كمتر از روز قبل چك تحويل مي‌داد!
هيچ دفتر حسابداري بدين نظم و ترتيب و سادگي و كم‌خرجي در ايران وجود نداشت!
درآمد اين دفتر كمتر از نصف ماليات ايران نبوده ولي عده اعضاي آن تقريباً يك هزارم اعضا وزارت دارائي بود!
سرساعت دوازده كه شاه به ساعت خود نگاه مي‌كرد، سفره ناهار او كه از هر فرد عادي‌ ساده‌تر بود حاضر و شاه بلادرنگ در سر ميز خود نشسته و تنها ناهار صرف كرده و پس از مختصر تفريح بعد از غذا و دو ساعت استراحت دوباره ساعت چهار بعد از ظهر در باغ قصر سلطنتي قدم زده و مشغول رتق و فتق امور كشور مي‌گرديد.
ساعت شش بعد از ظهر سه دست تخته نرد با سرلشكر نقدي بازي مي‌كرد و به او متلك مي‌گفت ساعت هشت شام مي‌خورد و ساعت 9 مي‌خوابيد.
در تمام دوره بيست ساله خداوندگاري رضاشاه زندگاني خصوصي وي بدون ذره‌اي تغيير و تبديل بدين منوال گذشت.گويا از يگانه چيزي كه اين مرد تاريخي لذت مي‌برد كار و ثروت بود و بس.

.
برچسبها :  عکس رضا خان – شاه ایران – عکس رضا شاه اول – خاطرات رضا خان – رضا شاه – خاطره – کتاب – دانلود خاطرات

میرداماد چگونه میر داماد شد

شنبه, می 17th, 2008

میرداماد
هفت تیر 7tir.com
: در زمان ناصرالدین شاه اتفاقا روزی لَلَه اطفال ناصرالدین شاه یکی از دختران او را بشدت بر تنبیه ترساند، دخترک از ترس قصد فرار نمود و از اندرونی بیرون رفت و سرگشته کوچه و خیابان شد؛ چون غروب شد سرگشته میگشت که دید در خیابانیست که مدارس طلاب در آن است؛ دخترک سراسیمه وارد مدرسه شد و درب اولین حجره را باز نمود و داخل شد، طلبه دختری را دید که میگوید جایی ندارم امشب و از او کمک میطلبد؛ طلبه با خود گفت اگر او را جا ندهم ترسم که بدست ناکسان افتد؛ او را گفت اگر قول دهی با من حرف نزنی تو را جا دهم، با دست به انتهای حجره اشاره نمود و دخترک به آنجا شد و بعد از خوردن شام بخواب فرو رفت و شیخ به مطالعه خود مشغول.

شیطان بر جان طلبه افتاد که دختری تنها و …از آن طرف دخترک را روکش کنار افتاد و سرو برش نمایان؛ مرد بیچاره با خود ذکر لاحول ولا قوةالا بالله گرفت اما شیطان دست بردار نبود؛ مرد با خود گفت شیخ تصور کن که قیامت برپا شده است و تو را خواهند به کیفر گناهت عقوبت کنند، ببین طاقت داری!! پس انگشت خود بر آتش پیه سوز گرفت و چون طاقت نیاورد پشیمان شد و دست خود بست.

شیخ را تا صبح شیطان رها نکرد و شیخ پنج انگشت خود به امتحان روز قیامت بسوزاند؛ چون صبح فرا رسید دخترک را صدا زد که خدا تو را خیر دهاد برخیز و به خانه شو.

اما چون دخترک به اندرونی شاه برگشت و او را جویا شدند و جریان بگفت که چگونه شب گذرانده است، پس از اطمینان از سلامت دخترک رفتند و طلبه را بنزد شاه حاضر نمودند؛ شاه او را خواست تا پاداشی دهد از برای لطفش، چون طلبه نزدیک شد، شاه انگشتان وی دید، جویای احوال شد و شیخ جریان باز گفت؛ شاه دستور داد تا دخترک به عقد طلبه درآورند و او را جاه و مکنت داد….

و این شد که آن طلبه شد میرداماد.
.

ناصرالدین شاه – میرداماد -قاجار – دخترقاجاریه – عکس دختر قدیمی ایران ایرانی

دختر صددرصد ايده‌ آل من

یکشنبه, آوریل 27th, 2008

دختر ایده آل
عکس تزئینی
هفت تیر 7tir.com : در یک صبح زیبا از کنار دختر صد در صد ايده‌ آلم رد مي‌شوم.
راستش را بخواهيد، آن‌قدر‌ها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد. لباس‌هايش ابداً استثنائي نيستند. از خواب بيدار شده و مو‌هاي پشت سرش تاخورده است. جوان هم نيست (بايد سي ساله باشد. دختر دختر هم نيست). با اين وجود از پنجاه متری مي‌تونم بفهمم: او دختر صددرصد ايده‌ال من است. لحظه‌اي که مي‌بينمش، قلبم از سينه‌ام بيرون مي‌زند و د‌هانم مانند چوب خشک است. تيپ محبوب خود شما مي‌تواند دختري باشد که قوزک پا‌هايش، ظريف است يا چشمانش درشت و يا انگشتانش کشيده است. يا اين‌که بي‌جهت مجذوب دختري مي‌شويد که وقتش را سر غذا تلف مي‌کند. تيپ بعضي دختر‌ها هم با سليقه من جور درمي‌آيد. گاهي توي رستوران به خودم مي‌آيم و مي‌بينم خيره دختري شد‌ه‌ام که پشت ميز بغلي نشسته چون شکل بيني‌اش را دوست دارم.
اما هيچکس نمي‌تواند بگويد دختر صددرصد ايده‌الش کاملاً عين تيپي درمي‌آيد که از قبل در تصوراتش داشته. با اين‌که من به بيني توجه خاصي دارم اما شکل بيني اين دختر يادم نمي‌آيد. حتي نمي‌دانم بيني داشت يا نه. تنها چيزي که با اطمينان يادم مي‌آيد اين است که زيبايي خاصي نداشت. عجيب است. به يکي مي‌گويم:”ديروز توي خيابان از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد شدم.”
مي‌پرسد:”جدي؟ خوشگل بود؟”
“نمي‌شه گفت.”
“پس تيپ محبوبت بوده.”
“نمي‌دونم، اصلاً هيچي درباره اش يادم نيست. نه شکل چشاش نه اندازه سينه‌‌هاش.”
“عجيبه.”
“درسته. عجيبه.”
حوصله‌اش سررفته. مي‌گويد: “خوب بهرحال، چيکار کردي؟ رفتي با‌هاش حرف زدي؟ دنبالش راه افتادي؟”
“نه. فقط تو خيابون از کنارش رد شدم.”
اون داره از شرق به طرف غرب مي‌ره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زيباي آوريل است.
کاش مي‌توانستم با‌هاش حرف بزنم. نيم ساعت کفايت مي‌کرد. فقط مي‌خواستم از خودش بگويد. من هم از خودم مي‌گفتم. خيلي دوست داشتم پيچيدگي‌‌هاي تقديرمان را برايش توضيح بدهم که صبح‌گاه زيباي آوريل 1981 به گذشتن ما از کنار هم در يکي ازخيابان‌‌هاي فرعي ‌هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتي قديمي‌که به هنگام برقراري صلح جهاني ساخته شد1، برخورد ما بايد مملو از مکتومات مهيج باشد.
مي‌توانستيم بعد از پياده روي، جائي نا‌هار بخوريم. شايد به تماشاي يکي از فيلم‌هاي وودي آلن مي‌رفتيم، در بار هتلي کوکتيل مي‌نوشيديم. آنوقت اقبالمان بالاخره کارمان را به تختخواب مي‌کشاند.
شانس بهم روکرده است.
حالا فاصله مان از پانزده يارد کمتر شده است.
چه‌طوري بهش نزديک شوم؟ چه بگويم؟
“صبح بخير دخترخانوم، فکر مي‌کنين بتونين نيم ساعت از وقتتون رو صرف يه مکالمه کوتاه بکنين؟”
مسخره است. شبيه دلال‌‌هاي بيمه مي‌شوم.
“ببخشيد، مي‌دونين اين دوروبرا خشکشويي شبانه روزي پيدا مي‌شه يا نه؟”
نه اين هم مسخره است. هيچ رخت چرکي هم همراهم نيست. به خرجش نمي‌رود.
شايد اگر حقيقت محض را بگويم کارسازتر باشد. “صبح بخير، شما دختر صددرصدايده‌ال من هستيد.” نه باورش نمي‌شود. اگر هم باور کند، شايد دلش نخواهد با من حرف بزند. شايد بگويد: متأسفم، من دختر صددرصد ايده‌ال شما هستم اما شما پسرصددرصد ايده‌ال من نيستيد. شايد همين‌طور شود. و اگر توي همچين موقعيتي قرار بگيرم، خرد مي‌شوم و هرگز از اين ضربه بهبود نمي‌يابم. من سي ودو سال دارم و پيري که مي‌گويند يعني همين.
جلوي يک گل‌فروشي از کنار هم رد مي‌شويم. توده کوچکي از هواي گرم به پوستم مي‌خورد. آسفالت خيابان مرطوب است و عطر گل‌هاي رز به مشامم مي‌رسد. نمي‌توانم خودم را راضي به صحبت با او کنم. پليور سفيدي به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفيدي را حلقه کرده که فقط يک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است براي کسي نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن اين نامه کرده. شايد تمام راز‌هايش توي اين پاکت باشد. چند قدم ديگر جلو مي‌روم و وقتي برمي‌گردم: بين جمعيت گم شده است.
البته حالا خوب مي‌دانم چه بايد مي‌گفتم. مي‌توانستم سخنراني دورودرازي بکنم. شايد آن‌قدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بياورم. هيچکدام از ايده‌‌هايي که به ذهن من خطور مي‌کنند در عمل چندان درست از آب درنمي‌آيند.
اوه، خيلي خوب، مي‌توانستم اين طوري شروع کنم:”روزي….روزگاري” و اين طوري تمامش کنم:”داستان غم انگيزي بود، نه؟”
روزي روزگاري، دختر و پسري زندگي مي‌کردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آن‌قدر‌ها خوش تيپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تن‌هاي معمولي و دختر تن‌هاي معموليي بودند، مثل بقيه مردم. اما قلباً باور داشتند که جايي روي کره زمين، دختر صددرصد ايده‌ال و پسر صددرصد ايده‌الشان وجود دارد. بله آن‌‌ها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه اي که واقعاً اتفاق افتاد.
روزي در گوشه اي از يک خيابان به هم برخوردند.
پسر گفت: “شگفت انگيزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شايد باورت نشه اما تو دختر صددرصد ايده‌ال من هستي.” و دختر هم گفت:”و تو هم پسرصددرصد ايده‌ال من. عيناً همون طوري هستي که تصور مي‌کردم. انگار دارم خواب مي‌بينم.”
روي نيمکتي در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعت‌هاي متمادي داستان زندگي خود را براي همديگر تعريف کردند. ديگر تن‌ها نبودند. نيمه صددرصد ايده‌ال خود را يافته بودند و نيمه صددرصد ايده‌الشان نيز آن‌‌ها را يافته بود. چقدر عالي است که نيمه صددرصد ايده‌ال خود را بيابي و نيمه صددرصد ايده‌الت نيز تو را بيابد. اين يک معجزه بود. معجزه هستي.
اما همين‌طور که نشسته بودند و صحبت مي‌کردند، تاروپود بسيار ريز شک در قلب‌هايشان ريشه مي‌دواند: طبيعيه که رويا‌هاي آدم به همين سادگي به حقيقت بپيوندند؟ به اين ترتيب وقتي سکوتي زودگذر بينشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:”بيا خودمونو محک بزنيم.. فقط يه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقاي صددرصدايده‌ال هم باشيم، يه روزي يه جايي بي بروبرگرد همديگه رو مي‌بينيم. و وقتي اين اتفاق افتاد و مطمئن شديم عاشقاي صددرصد ايده‌ال هم هستيم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج مي‌کنيم”.
دختره گفت:”درسته، دقيقاً بايد همين کارو بکنيم.”
اين طوري بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب.
اما آزمايشي که رويش توافق کردند، هيچ لزومي‌نداشت. نبايد زيربارش مي‌رفتند بخاطر اين‌که واقعاً عاشقان صددرصد ايده‌ال هم بودند و ملاقاتشان يک معجزه بود. اما آن‌قدر جوان بودند که نتوانستند اين را بفهمند. امواج سرد و لاقيد تقدير، جبارانه آن‌‌ها را به پيش بردند.
زمستان روزي، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزاي وحشتناک فصلي شدند و بعد از هفته ‌ها سرگرداني بين مرگ و زندگي، خاطرات تمامي‌سال‌هاي گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتي بيدار شدند، سرشان مثل قللک دي.اچ لورنس کودک، خالي خالي بود.
با اين وجود آن دو آدم‌هاي باهوش و مصممي‌بودند و با تلاش‌هاي بي‌امان توانستند بارديگر علم و شعوري را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندي کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجسته‌اي شدند که مي‌توانستند مسيرشان را از يک خط مترو به خط ديگر عوض کنند و در اداره پست نامه‌اي سفارشي بفرستند. در واقع، حتي عشق را دوباره تجربه کردند. عشقي با ميزان هفتادوپنج يا حتي هشتادوپنج درصد را.
زمان با سرعتي سرسام آور گذشت و خيلي زود پسر سي و دو ساله شد و دختر سي ساله.
يک روز صبح زيباي آوريل، در جستجوي فنجاني قهوه براي آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق مي‌رفت، و در همين اثنا، دختر براي ارسال نامه اي سفارشي از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خيابان فرعي و تنگ محله ‌هاراجوکوي توکيو بودند. وسط‌هاي خيابان از کنار هم گذشتند. لحظه‌اي کوتاه، سوسوي خفيفي از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابيدن گرفت. تلاطمي‌در سينه ‌هاي هر دو افتاد. و فهميدند که:
اون دخترصددرصد ايده‌ال منه.
اون پسر صددرصد ايده‌ال منه.
اما تابش خاطراتشان بي‌رمق بود و افکارشان وضوح چ‌هارده سال قبل را نداشت. بي‌هيچ کلمه اي از کنار هم رد شدند و براي هميشه بين جمعيت گم و گور شدند.
داستان غم انگيزي بود، نه؟
همينه، بايد همينارو بهش مي‌گفتم.

سرگرمي‌هاي زنان حرمسراي شاه

شنبه, آوریل 5th, 2008

هفت تیر 7tir.com : داشتن زنان متعدد و نگهداري از آنها در چهارديواري حرمسرا، با توجه به حسادت‌ها و رقابت‌هاي ميان آنان، شاهان قاجار را با دشواري‌هايي روبرو مي‌ساخت. شاه اگرچه در عمل مالک آنها بود و بر آنان حکم مي‌راند و از سوي ديگر اگر چه کنترل زنان حرم، توسط خواجه‌ها و چشم و گوش‌هاي شاه صورت مي‌گرفت، اما با اين همه، به وجود آمدن درگيري در ميان زنان حرم، يک امر اجتناب‌ناپذير بود و اين پديده، دردسرهايي نيز به وجود مي‌آورد.

از اين رو، شاهان قاجار به منظور ايجاد محيط سالم‌تر در اندرون حرمسرا، سرگرمي‌هايي براي زنان متعدد خود ايجاد مي‌کردند. از جمله‌ي اين تفريحات که از سوي زنان بسيار مورد استقبال قرار مي‌گرفت، مراسمي بود که در روز سيزدهم فروردين هر سال اجرا مي‌شد.

در زمان «فتحعلي‌شاه»، اهل حرم در اين روز ، در باغ بزرگي که قبلأ قُرُق شده بود، حاضر مي‌شدند. پس از مراسم تحويل سال، زنان وسايل سفره‌ي هفت‌سين را با سر و صدا و خنده به يغما مي‌بردند. پس از اين کار، «غنچه دهن» و «گنجشکي» که هر دو از خدمه‌هاي حرم بودند، دو کنيز سياه تنومند، با نام‌هاي «گل‌عنبر» و «مشک‌عنبر» را به داخل حوض آب مي‌انداختند. آن دو در داخل آب با هم کلنجار مي‌رفتند و کشتي مي‌گرفتند و بقيه نظاره‌گر اين صحنه بودند و آنها را تشويق مي‌کردند.

پس از آن، نوبت «شادباش» مي‌رسيد و شاه، در ميان خانم‌ها پول مي‌پاشيد. با اين کار، غوغايي برپا مي‌شد و همه براي برداشتن پول از سر و کول هم بالا مي‌رفتند. آنگاه زماني مي‌رسيد که شاهزادگان به حضور شاه مي‌آمدند تا «آش ماست» مخصوصي را که در آن روز تهيه مي‌شد، بخورند.

از تفريحات ديگري که در زمان «فتحعلي‌شاه» رواج داشت، همان مسابقه‌ي «نرم‌تني» بود که قبلأ به آن اشاره کرده‌ايم. شاه دستور مي‌داد که پارچه‌ي مقاوم و پلاستيک مانند بزرگي را در سالن قصر پهن کنند و روي آن ابريشم خرد شده بريزند. آنگاه او به زنان خود دستور مي‌داد که با پاي برهنه روي آن راه بروند. پس از اجرا، به خانم‌هايي که خرده‌ابريشم به پايشان نمي‌چسبيد، جايزه داده مي‌شد.

«آش‌پزان» يکي ديگر از تفريحات مورد علاقه‌ي زمان «ناصرالدين‌شاه» بود. براي انجام آن، در اواسط بهار به دستور شاه، همه‌ي زنان حرم و درباريان جمع مي‌شدند و در يکي از خيابان‌هاي باغ، چادر مي‌زدند تا مجموعه‌ها و وسايل مورد نياز «آش‌پزان» را در آنجا قرار دهند. سپس همه‌ي وزرا و اشراف و اعيان، مي‌بايست در تهيه‌ي آن آش نقش داشته باشند.

حتي پاک کردن حبوبات و آماده کردن بقيه‌ي مواد لازم براي پخت آن آش از وظايف همه‌ي کساني بود که موظف بودند به سهم خود کمک کنند. پس از آماده‌شدن مواد لازم، شاه با دست خود، آنها را در ديگ مي‌ريخت تا پخته شود. در خلال تهيه‌ي آش و اجراي اين مراسم، نوازندگان و رقاصان در نقاط مختلف باغ به نوازندگي و رقص مي‌پرداختند. در طول روز، شاه به همه جا سر مي‌زد و در بزم هر گروه از مهمانان شرکت مي‌کرد.

بعد از ظهر همان روز، براي سرگرمي خانم‌هاي اندرون، مسابقه‌ي کشتي انجام مي‌شد و زنان با اشتياق فراوان از پشت پرده‌ي زنبوري، مراسم کشتي را تماشا مي‌کردند. بخش ديگر سرگرمي ‌هاي زنان حرم، اسب سواري بود که برخي از زنان که به اين فن آشنايي داشتند، در اين روز هنرنمايي مي‌کردند. «فخرالدوله»، دختر شاه، که به فن تيراندازي وارد بود، در قسمت سواره‌ها، سوار بر اسب به شکار پرندگان مي‌پرداخت.

از تفريحات ديگري که در عصر «ناصرالدين‌شاه» معمول شده بود، بازي «چراغ خاموش کن» بود. در اين باره «تاج‌السلطنه» دختر اين پادشاه در خاطراتش چنين مي‌نويسد:

«پدر من مقصود عظيمي از اين بابت داشت. اولأ مي‌خواست از داخله‌ي حرمسرا کاملأ مستظهر باشد. ديگر آن‌که مي‌خواست بداند کداميک از خانم‌ها با هم دشمني دارند. اين بهترين وسيله براي فهم اين کار بود. اين بازي عبارت بود از خاموش کردن چراغ و زنان در تاريکي حکم قطعي در آزادي داشتند تا با يکديگر برخورد کنند، همديگر را کتک زده يا ببوسند و وقتي چراغ روشن مي‌شد، هر کس به همان صورت که بود، ديده مي‌شد. در پايان کار مجروحين مورد الطاف ملوکانه قرار مي‌گرفتند و اشخاصي که لباسشان پاره و بي‌مصرف شده‌بود با اعطاي پول لباس، سرفراز مي‌شدند.»

مجالس شب‌نشيني نيز همه هفته از سوي شاه برقرار مي‌شد. در غروب، زنان براي گردش در باغ، آماده مي‌شدند که معمولأ بزمي نيز پس از آن فراهم مي‌شد. شرکت در کليه‌ي اعياد ملي، مذهبي و عزاداري‌ها نيز از جمله‌‌ي تفريحات زنان اندرون به‌حساب مي‌آمد.

در دوران قاجاريه، تهران در ايام عزاداري ماه محرم، تبديل به يک عزاخانه‌ي بزرگ مي‌شد. همراه با اين مجالس، تکيه‌هايي براي زنان اندرون تشکيل مي‌شد که از در بزرگ تا در تکيه دولت را پرده‌اي توري مي‌کشيدند و خياباني به اندازه‌ي سه متر را به خانم‌هاي حرم اختصاص مي‌دادند که با ميهمانانشان از آنجا مي‌گذشتند.

طبقه‌ي اول تا طبقه‌ي سوم تکيه، متعلق به زنان بود. موضوع از اين قرار بود که خانم‌هاي حرمسرا و ميهمانانشان، در طبقه‌ي اول و دوم مستقر مي‌شدند و سپس نوبت خدمه‌ي حرم بود که در طبقه‌ي سوم جا بگيرند.

پس از ورود خانم‌ها به تکيه، در، کاملأ بسته مي‌شد تا چشم نامحرم به آنان نيفتد. غرفه‌ي شاه در قسمت روبرو قرار داشت تا به همه جا و همه کس مشرف باشد. او با دوربين به تماشاي مراسم و افراد حاضر در تکيه مي‌پرداخت. در کنار شاه، جايگاه عموها، مقامات درجه اول مملکتي و وزير مختار روسيه و انگليس بود. سمت چپ او، جايگاه مادر شاه، همسران درجه‌ي اول او و همسر وزير مختار روسيه و انگليس بود. اين مراسم تا روز عاشورا ادامه داشت.

علاوه بر آن‌چه تا به‌حال گفته شد، هر يک از خانم‌هاي طراز اول حرم، همچون «انيس‌الدوله» و «شکوه‌السلطنه» در خانه‌هاي خود مجالسي برپا مي‌کردند که در پايان مجلس عزاداري و شنيدن ذکر مصيبت، به خوردن برنج و عدس بوداده و کشيدن قليان مي‌پرداختند.

در ماه رمضان، شب‌زنده‌داري‌ها تا صبح ادامه مي‌يافت. ادارات دولتي در اين ماه به جاي روز، در شب کار مي‌کردند و بساط افطار در دربار گسترده مي‌شد. در اندرون نيز مجلس وعظ برگزار مي‌شد که خانم‌ها از پشت پرده، سؤالات خود را مطرح مي‌کردند. پس از افطار، زنان تا سحرگاه را به شوخي و صحبت مي‌گذراندند.

اعياد ملي و مذهبي با شکوه بسيار در اندرون برگزار مي‌شد. چنان چه در زمان «ناصرالدين‌شاه»، علاوه بر اعياد ملي و مذهبي، روز تولد شاه و عروسي‌هايي که در اندرون برگزار مي‌شد، بر تعداد روزهاي جشن و سرور مي‌افزود. در کليه‌ي اين جشن‌ها، شاه به فراخور حال و مقام افراد به آنها هدايايي مي‌داد.

معمولأ شاهان قاجار در سفرهاي داخلي، زنان خود را همراه مي‌بردند. اما در سفرهاي خارجي به‌دليل تفاوت چشمگيري که در نحوه‌ي زندگي آنها با محيط خارج از کشور بود، از بردن آنها خودداري مي‌کردند. فقط يک‌بار ناصرالدين‌شاه»، در سفر اول خود به خارج از کشور، «انيس‌الدوله» و «عايشه خانم» را همراه برد، اما در «مسکو» به صلاحديد صدر اعظم، آنها را به تهران بازگرداند. سوگلي شاه که سخت ناراحت شده بود سوگند ياد کرد که از صدر اعظم انتقام بگيرد. چون صدراعظم به تهران بازگشت، «انيس‌الدوله» با کمک دشمنان او ، موجب برکناري وي شد.

اما همان‌طور که گفته شد در سفرهاي داخلي شاه، همراه با همسران خود، خدم و حشم و وسايل مورد نياز به سفر مي‌رفت. دکتر «فوريه» پزشک مخصوص «ناصرالدين‌شاه» که در سفرهاي شاه ، او را همراهي مي‌کرد، گوشه‌اي از آنچه را که در اين سفرها ديده اين‌ گونه نقل مي‌کند:

«… باوجود اين‌که زياد دور نشده‌بوديم، «ناصر‌الدين‌شاه»، قريب به پانصد زن، همراه خود داشت. منظره‌ي سانِ ايشان که در سي کالسکه و هفده تخت روان، حرکت مي‌کردند، خالي از غرابت نبود. در اين کالسکه‌هاي عهد عتيق، غالبأ چهار زن مي‌نشستند ولي تخت روان گنجايش دو نفر را به حال چهارزانو دارد و اگر پستي و بلندي‌هاي راه و لغزيدن‌هاي قاطر نباشد، يک‌نفر به راحتي مي‌تواند بخواد .
.

تشکر ویژه احمدی‌نژاد از مارادونا و گالری عکس مارادونا و سیاست مداران

 .

زنان حرمسرا شاه – حرمسرا – زنان – زن – عکس زنان حرمسرای شاهی

قسمتهایی از صحبت های امام خمینی که همیشه در تلویزیون سانسور می شود

دوشنبه, مارس 31st, 2008

http://www.irapic.com/uploads/1181020503.jpg
هفت تير 7tir.com
: امروز روز 12 فروردين روز رفراندوم جمهوري اسلامي است . به همين مناسبت قسمتهايي از صحبت هاي امام خميني در بهشت زهرا در روز 12 بهمن که بي ارتباط با رفراندوم نيست را در زير مي آوريم . نکته اي که در مورد اين صحبت ها وجود دارد اين است که در ده سال اخير هيچوقت نوار کامل صحبتهاي امام در بهشت زهرا از تلويزيون پخش نشده است :

آيت الله خميني : پدران ما چه حقي دارند که براي ما سرنوشت مشخص کنند

سرنوشت هر ملتي به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائيد كه زمان اول قاجاريه نبوديم، اگر فرض كنيم كه سلطنت قاجاريه به واسطه يك رفراندمي تحقق پيدا كرد و همه ملت هم ما فرض كنيم كه راي مثبت دادند، اما راي مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطيني كه بعدها مي آيند. در زماني كه ما بوديم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هيچ يك از ما زمان آقا محمدخان را ادراك نكرده، آن اجداد ما كه راي دادند براي سلطنت قاجاريه، به چه حقي راي دادند كه زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پيش از اين، صدوپنجاه سال پيش از اين، يك ملتي بوده، يك سرنوشتي داشته است و اختياري داشته ولي او اختيار ماها را نداشته است كه يك سلطاني را بر ما مسلط كند. ما فرض مي كنيم كه اين سلطنت پهلوي، اول كه تاسيس شد به اختيار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختيار مردم تاسيس كردند و اين اسباب اين مي شود كه – بر فرض اينكه اين امر باطل، صحيح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصي كه در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر اين جمعيتي كه الان بيشتر شان، بلكه الا بعض قليلي از آنها ادارك آنوقت را نكرده اند، چه حقي داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در اين زمان معين كنند؛ بنابر اين سلطنت محمدرضا اولا كه چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنيزه تاسيس شده بود مجلس، غير قانوني است، پس سلطنت محمدرضا هم غير قانوني است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بكنيم كه قانوني بوده، چه حقي آنها داشتند كه براي ما سرنوشت معين كنند هر كسي سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهاي ما ولي ما هستند؟ مگر آن اشخاصي كه درصد سال پيش از اين، هشتاد سال پيش از اين بودند، مي توانند سرنوشت يك ملتي را كه بعدها وجود پيدا كنند، آنها تعيين بكنند؟ اين هم يك دليل كه سلطنت محمدرضا سلطنت قانوني نيست. علاوه بر اين، اين سلطنتي كه در آنوقت درست كرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض كنيم كه صحيح بوده است، اين ملتي كه سرنوشت خودش با خودش بايد باشد، در اين زمان مي گويد كه ما نمي خواهيم اين سلطان را. وقتي كه اينها راي دادند به اينكه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژيم سلطنتي را نمي خواهيم، سرنوشت اينها با خودشان است. اين هم يك راه است از براي اينكه سلطنت او باطل است

.

رضا خان – سلطنت – صحبت هاي امام خميني در بهشت زهرا – صحبت هاي امام در نوفل لوشاتو – امام خميني – حرفهاي سانسور شده – صحبتهاي پخش نشده امام خميني

نوروز پنجاه سال قبل: آخرین سالهای مقاومت سنتها

شنبه, مارس 22nd, 2008

http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/20070724181742tehran203-749696.jpg

هفت تیر 7tir.com
به قلم مسعود بهنود : نوروز پنجاه سال پیش، آخرین سالهای اصالت و سنت بود، هنوز درآمد نفت چنان در رگهای جامعه ندویده بود که به اسراف و بی سامانی مبتلایش کند، رادیو مهمترین و بهترین وسیله ارتباطی بود، نزول بهار با صدای شلیک توپ و نقاره زنی در زنبورکخانه تنها دروازه شهر به همه خبر داده می شد، تهران پنجاه سال قبل هنوز در خواب شصت هفتاد سالگان زنده است.

در مقدم نوروز، اکثر تهرانیها عازم یکی از دو مقصد اصلی می شدند؛ ساکنان شهری که هنوز حاشیه نشینان و حلبی آبادهایش بر جان شهر مسلط نشده بود، انگار دو گروه و طبقه بیشتر نبودند، یک گروه با درشکه و اتوبوس راهی بازار می شد و گروه دیگر با ماشین شخصی یا اتوبوس راهی سرچشمه و خیابان استانبول.

مقصد: سرچشمه

چند باری در سال بیشتر نمی شد که تمام خانواده کارمند جماعت با هم به جایی بروند، یکی از آن دفعات، دو سه هفته مانده به نوروز بود؛ قرار ملاقات بخشی از طبقه متوسط شهر: میدان سرچشمه.

معدودی بودند که فولکس واگن، واکسهال و فورد قسطی نصیبشان شده بود، اینها در حالی که دو سه خانواده شاد در ماشین کنسرو شده بودند راهی سرچشمه می شدند اما بیشتری با اتوبوس از اطراف شهر می رسیدند، حدود ساعت ده صبح در سرچشمه جای سوزن انداختن نبود.

اول مقصد در این سفر سالانه، چهار تا مغازه کفاشی بود، در دو طرف میدان، بزرگترینشان کفاشی مرکزی در حاشیه جنوبی.

همه کفشها دست دوز، نه ماشینی و نه خارجی، حتی شاه و رجال خیلی خوش پوش مانند قوام السلطنه هم کفاش و خیاط خود را داشتند که مردم عادی هم می توانستند با دادن پول بیشتر از آنها خرید کنند.

همه آن چهار مغازه به خط نستعلیق پشت ویترینها می نوشتند: “مدل ۱۹۵۸ ایتالیا در اندازه محدود” و همین کافی بود که جوانترها را بدان سمت بکشاند اما مد سال ایتالیا مقاومت پدرها را کم نمی کرد که معتقد بودند کفش باید بادوام باشد.

این کشمکش می رفت تا قهر و گریه و دخالت مادرها، قهر و تندی، آشتی و گلایه در محکمه ای که در آن قاضی و رئیس دادگاه و مجری حکم پدر بود و محکوم، فرزندان.

اما هیچگاه آن حکم بدون دخالت مادرها صادر نمی شد، مادران در نقش رئیس دادگاه تجدیدنظر گاه چنان مؤثر می شدند که حکم اولیه کاملاً دگرگون می گشت.

سرانجام وقتی بعد از همه مجادلات جعبه ای نخ پیچ شده در بغل اولین نسل فرنگی مآب نوجوانهای تهرانی جا می گرفت، دور میدان سرچشمه، در عالم خیال، هزاران جان وین، آلن لاد، گاری گرانت، جری لوئیس، فرانک سیناترا و مارلون براندو در حرکت افتاده بودند.

کفشهای جیر در همان جعبه هم جیرجیر می کردند ولی وای اگر پدر فرمان می داد که همان موقع در دکان کفاشی نبش میدان به کف کفشهای نو میخ و گلمیخ بکوبند که تخت کفش زود سائیده نشود، چرا پدرها نمی فهمیدند که این میخها صدای جیر را به تق تق خجالت آوری تبدیل می کرد؟

باقی صبح از میدان سرچشمه رو به جنوب می رفتند نوروزیان، به شرق و غرب خیابان سیروس، آنجا که انگار بزور بهار را کشانده بودند.

شاگردها مدام از آب زلال جو، سطل برمی داشتند و در پیاده رو می پاشیدند، کوه نارنج و پرتغال، انگور و انار، خیار گل به سر، حوضچه های پر از ماهی قرمز و بوی گیج کننده سنبل که نسل در نسل در دماغ نوروزیان پیچیده است.

و از آنجا، قافله گفتگوکنان رو به شمال به سمت مسجد سپهسالار و میدان بهارستان، چراکه پیراهن فروشهای خوب – باز هم با ادعای آخرین مدل – با عکسهایی که شهادت می داد تونی کرتیس و برت لنکستر هم از همانها پوشیده بودند، در شاه آباد پیدا می شد، گاهی آگر تعمیری، گشاد و تنگی لازم بود پیراهندوزها حاضر بودند. پیراهن با پارچه اعلای انگلیسی، قیمت هفت تومان و اگر سماور هم برای خانه لازم بود، بورس سماور همان شمال میدان بود، ورشو عالی هشت تومان.

ماجرای کت و شلوار پدر و پسرها، اگر از سن مدرسه گذشته بودند، حکایت دیگر داشت.

از اواخر بهمن آغاز می شد با انتخاب پارچه از تعاونی ادارات، معمولاً نه به دلخواه پسرهای جوان، و رفتن هر خانواده به یک خیاطی در بالاخانه ای در لاله زار و استانبول، پاساژهایی چهار پنج طبقه که در تمام طبقات بوی اتو و زغال می آمد، گاه شاگرد خیاطی به آتشگردانی برای اتو.

کشمکش سر باریکی و پهنی یقه، تنگ و گشادی کت، جدال مقدس و جادودانه طبقه متوسط . به استدلال پدرها کت و شلوار باید گشاد باشد و اگر کمی آستینها و پای شلوار تا بخورد هیچ عیبی ندارد، وقتی که نوجوان به آن سرعت قد می کشد.

اما پسرها می خواستند تا کت و شلوار نوست شبیه ناصر ملک مطیعی و جیمز دین باشند، ژورنالهای ول شده روی میز خیاطیها که گاهی سالها خدمت می کردند و همچنان ادعای مد روز داشتند، چه بسیار که در جدل پدرها و پسرها پاره و برگ کنده شدند.

و بدقولی پایان ناپذیر خیاطان که تا بودند و تا صنفشان در مقابل لباسهای دوخته فرنگی تسلیم نشده بود، تا دکانهایشان را یکی یکی به تعمیرکاران و برقکشها نفروختند و نرفتند، دائمی بود، و صدای رادیو بلندشان که پاساژهای لاله زار را پرصداترین مناطق کاری پایتخت می کرد.

خیاطها چه خوب می دانستند که وقت پروو دوم و سوم که پسرها تنها می آمدند، وقت آن است که با آنها درباره تنگی و گشادی لباس و باریکی و پهنی یقه به تفاهم برسند.

و در تمام این مجادلات، دخترها غایب بودند چراکه دخترها خیاطشان با خیاط مادر یکی بود و گاهی جز همان لباسهای نو مانده مادر که از داخل بقچه بیرون می آمد و با سلیقه تغییر فرم می داد، هزینه ای به خانواده تحمیل نمی کردند.

البته گاهی هم از قهر و غذا نخوردن دخترها می شد فهمید که در آن بخش هم درگیری نسلها، کهنه و نو، سنت و مدرنیسم جدی است، گیرم خود را از چشم مردها پنهان می کند ورنه دامنها داشت کوتاه می شد و یقه ها کمی بفهمی نفهمی بازتر.

و مخفی ترین و بی گفتگوترین خرید عید مربوط به خانمهای خانه بود که با خواهر و مادر و جاری و همسایه صورت می گرفت، نه با مردها و خانواده.

هنوز شهر حیائی در چشم داشت که مانع از آن می شد که پسرها حتی در خریدهای مادرشان دخالت و کنجکاوی کنند و چنین بود در رفتن به آرایشگاه و مراکز دیگر که برخلاف سالهای مدرنی، هر هفته و مدام نبود، سالی یک یا دو بار.

ظهر که می شد قافله از بهارستان گذشته به شاه آباد و ظهیرالاسلام رسیده بود، مخبرالدوله و استانبول، و در مسیر راه، خوش طعمترین و هوس برانگیزترین غداهای عالم در چلوکبابیها به صورت جمعی خورده می شد.

از آخرای بهمن، بره کشان چلوکبابی جوان بود که هر چه دیگ از زیرزمین بالا می آمد به بوی روغن کرمانشاهی، باز هم طلب می شد، هر سال بیشتر از پارسال. چنان جمعیتی در همان ساعتها تنها در نایب بازار متصور بود که طبقه ای دیگر آنجا بودند با کیسه های کوچکتر و قناعت بیشتر.

مقصد: بازار

اتوبوس شلوغ، باران ریز، خیابان آب افتاده، خانواده های پرجمعیت، خاطره مشترک چند نسل از طبقه متوسط تهرانی است که در سه چهار جمعه آخر سال یا از محلات تازه تأسیس چهارصد دستگاه، سی متری، دولاب [شهناز]، نارمک، سمنگان و دورترینشان تهران پارس می رسیدند یا از محلات قدیمی امیریه، شاپور، محله عربها، عودلاجان، بازار، سپه، لشکر، سلسبیل با درشکه و اتوبوس و گاهی پیاده.

اول منزل این جمع که در اندازه دهها برابر سرچشمه روها بودند، حاشیه سبزه میدان بود.

عطاری شیخ موسوی با لهجه ترکی یا آقا بالا خلیفه با لهجه یزدی که با نزدیک شدن نوروز علاوه بر ادویه و گونیهای پر از داروهای گیاهی، عناب و سه پستان و بادرنگ و شیرخشت، جلوخوان را به شیرینیهای تازه رسیده از یزد و تبریز می دادند؛ پشمک و باقلوا، حاجی بادام و قطاب، نیم شکر و آب نبات قیچی با پسته، گز خوانسار، بادام سوخته که همان طور در بسته بوی هل و گلابشان در بوی زیره و کندر عطاری جمع می شد.

طرف دیگر سبزه میدان، عمده فروشهای قماش شبهای عید جزئی هم می فروختند و هیاهوی بازار ارسی دوزها، رفت و آمد باربران با شوخی و با صدا، بازار خیاطها، بازار زرگرها با مجمعهای بزرگ پر از سکه های پهلوی یک و نیم و ربع. سکه های دو پهلوی و پنج پهلوی و ده پهلوی داخل مغازه بودند زیر جعبه آئینه.

اما همان مقدار انبوه که روی مجمعه کوه شده بود آیا امکان نداشت با تنه یک رهگذر پخش بازار شوند؟ خیال شیطانی پسر بچه ها که باید بعدش هم در دل طلب بخشایش می کردند از این تفکر فاسد.

در میان این هیاهو، نوای مرشد بهلول لولی وش، سراپا سپید پوشیده، با چشمان آبی ریز از صبح در گوش سیزه میدان بود بی اعتنا به آن هیاهوی خرید و فروش، شکرپنیری به دهان بچه ها می گذاشت و می خواند علی مولای درویشان، خریدار دل ریشان … و علی گویان، خورجین بر کمر، تسبیح بلندی در دست و تبرزینی بر پر شال می رفت.

سعید نقلی، کوری با دختر کوچکی که عصاکش او بود، قفسی می گرداند که در آن گنجشکی پاکت فال حافظ بیرون می کشید یا پیش بینی آینده، دخترک برای بی سوادان می خواند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید… یوسف گمگشته باز آید به کنعان.

اوج روزهایی این چنین سرشار از خاطره، پر از پچ پچ آهسته زن و شوهرها و گفتگو و قهر و آشتی کوچک و بزرگها، حدود ظهر به شبستان مسجد شاه می رسید، که زن و مرد جدا می رفتند تا دوگانه به درگاه یگانه بگذارند یا در چلوکبابی نایب منتظر می ماندند که فیروز با دستان خود کباب داغ را از سیخ در بشقاب چلو آنها اندازد یا پیش موال آبادی با یاد کبابهای حاجی شمشیری می رفتند که به درد سیاست گرفتار آمد و به تبعید خارک رفت و اموالش از دست شد بعد بیست و هشت مرداد.

شهرها پوست انداختند

چنین بود شبهای نوروز پنجاه سال پیش در تهرانی که هنوز آب زلال از جوی آن عبور می کرد، قناتهایش لاروبی می شد، فاصله فقیر و غنی اش چندان نبود و شهر کوچک بود چندان که در آن صدا به صدا می رسید؛ صدای نقاره زنبورکخانه موقع تحویل سال و صدای توپ.

تنها وسیله ارتباطی وسیع، باسواد و بیسواد، رادیو بود، عید به بوی سنبل و عشرت اسکناس تا نشده، عیدی از لای قرآن، سیب چرخان در کاسه آب و لباسهای نو جلائی داشت.

اما پوست می انداختند شهرها و چیزی در هوای آنها موج می زد که سلیقه بچه ها را بسوی دیگر می برد و پدرهایی که هنوز گیوه به پا داشتند، سفت چسبیده بودند به سنتهایی که قرار بود دیر نپاید، چنان که مسگرها روز به روز در برابر ظروف آلومینیومی و ملامین، کائوچو جا خالی می کردند.

بر سر در مغازه های قدیمی و موقر هنوز تابلوهایی بود که خبر می داد این خیاط و عکاس برای دربار شاهنشاهی کار می کند – حتی دکمه فروش و عینک ساز و کیف ساز – اما دیگر کسی باور نمی کرد که بزرگان با این همه رفت و آمد که به اروپا یافته بودند، پیراهن و کفش و لباس بالی، سلیین، دیور را بگذارند و بدقولی هامبارسون یا یزدی را متحمل باشند.

پنجاه سال پیش هنگام تحویل سال، فقط شاه پیامی می داد و بعد هم آقای راشد حول حالنا می خواند.

اولین گروهی که در سلام مخصوص شاه حاضر می شدند روحانیون بودند و در اولین روز سال، سلیمان خان بهبودی، مرد متدین و با تجربه ای از سوی دربار عازم قم می شد تا به مراجع عظام عرض تبریک شاهانه را برساند، اول از همه آیت الله العظمی سید حسین بروجردی، مرجع بزرگ شیعیان جهان بود که با ابهتی باورنکردنی نماینده شاه را می پذیرفت و در پاسخ، خبر می آمد که برای بقای ملک و دوام پادشاه اسلام پناه دعا کرده است.

تاکسی مرسدسهای ۱۷۰ سیاه رنگ با سپرهای سفید، شسته و براق، آخرین درشکه ها با صندلی چرمی و پیرمردهای درشکه ران، هر وقت سال تحویل می شد، انگار وظیفه ای مقدس دارند، به خیابان می آمدند که خانواده ها را به خانه بزرگترها ببرند.

آخرین مقاومتهای سنت بود که ظهر اولین روز عید که می شد، چندان که قنبری و تابش و مرضیه و دلکش و همه خوانندگان در برنامه نوروزی رادیو هنرهای خود را نمایاندند، صدای صبحی مهتدی در گوشها می پیچید که مثنوی می خواند و انگار می دانست آخرین روزهای سنتهایی است که بلکه هزاران سال خود را نگاه داشته بودند و حالا قرار بود در مقدم مبادلات تازه جهانی، درآمد نفت و گسترش ارتباطات به سرنوشتی مقدر تن دهند.

پنجاه سال پیش، آنچه در تهران می گذشت در شهرهای بزرگ به یکسان تکرار می شد.

از بامدادان در تلفنخانه مرکزی صف درازی بود از مرد و زن و بچه های مهاجرت کرده به تهران که در کابینها با فریاد از اقوام حالی می پرسیدند و تبریکی می گفتند.

تازه کم کمک روزنامه ها در آخرین شماره سال آگهیهایی چاپ می کردند که وزیر و وکیل از اقوام و دوستان عذر می خواستند که به علت مسافرت عرض ادب برایشان مقدور نیست، چنانکه از یک ماه پیش پستچیها دسته دسته کارت تبریک می آوردند تا آخرای فروردین هم که در آن به ادبیات شیرین، صد سال بهتر از امسال را آرزو می کردند.

محمود دولت آبادی : ۱۵ سال گرسنگی کشیدم و در خیابان خوابیدم

سه شنبه, مارس 11th, 2008


محمود دولت‌آبادی
هفت تیر 7tir.com : خوشبختانه در دوره جدید می‌بینم که علاقه به ادبیات، بار دیگر زنده شده و این دو علت روشن دارد. یکی اینکه جوانان ما با پویایی ذهنی که دارند،‌ دریافته‌اند که آنچه در جامعه ما پدید آمده، یا پدید می‌آید و یا در گذشته پدید آمده؛ اینها همه به نحوی با ادبیات مربوط می‌شوند. شما اگر زندگی در ایران قبل از مشروطیت را بخواهید بشناسید، حتماً باید به چند کتابی که قبل از مشروطیت نوشته شده مراجعه کنید تا بفهمید اجداد ما چه کسانی بودند. آدم همینطوری نمی‌آید که روی این صندلی‌ها بنشیند.

شما می‌دانید که در دوره‌ای در تبریز نخستین مجموعه جدیدی که ساخته شد در آن ایام، مرتجعین که امروز و پس از انقلاب به آنها می‌گویند روحانی‌نما؛ ریختند میز و نیمکت‌ها را از زیر سقف بیرون بردند و در کوچه و خیابان اینها را آتش زدند. که به طریقی که ما الان ده‌ها دانشگاه داریم، از آنجا می‌آید و این در کجا می‌تواند ثبت شده باشد؟ با فرمول ریاضی حتماً ثبت نشده، این در ادبیات ما ثبت شده است. این به وسیله دهخدا ثبت شده یا دیگران، یا دولت‌آبادی‌های آن زمان. بنابراین شناخت ما از خودمان، مسیرهای متعددی دارد. پس یک علت بسیار درست و سنجیده که جوانان ما رسیدند به ادبیات، شناخت ادبیات خودشان اقلاً در این صد و بیست سال گذشته است. بنابراین وجه مثبت ادبیات، شناختن و رسیدن به شناختی از خود است.

وی در ادامه درباره درک نادرست از آثار ادبیات بزرگ ایران گفت:
شاهنامه یک اثر بشری است. اگر فرصتی می‌بود و اگر در جامعه ما یک سطحی از آزادی معقول و با حمایت قانون وجود می‌داشت، من می‌توانستم طی چند جلسه به شما بگویم که درک شوونیستی از شاهنامه، یک درک ارتجاعی است. درک نژادی از شاهنامه، درکی ارتجاعی است. حتی درک ناسیونالیستی به آن معنای بدش، درک ارتجاعی است. آثار بزرگ ادبی، بشری هستند و برای همین است که اهمیت دارند، برای همین است که مانده‌اند. و اگر «هرکسی از ظن خود شد یار من» را ملاک قرار ندهیم و موضوعات را به شناخت بگذاریم، همه اینها روشن می‌شود. در شاهنامه، خوی و خصلت‌های بشری است که بیان می‌شود، یا ستوده می‌شود و یا نکوهیده می‌شود.

وی همچنین در پاسخ به سوالی در رابطه با رابطه دین و ادبیات ایران گفت:
درمورد حضور دین در این آثار که گفتید، اتفاقاً من چون دارم کلیدر را بازخوانی می‌کنم دارم متوجه می‌شوم که دین به عنوان پایه‌ای‌ترین و ریشه‌ای‌ترین فرهنگی است که در ما ایرانیان وجود داشته و دارد. در زمینه اثر، کاملاً موج می‌زند و یک پرسوناژی در آنجا هست که اتفاقاّ همیشه دغدغه او داستان و جستجوی خدا است. من این کتاب را که بازخوانی می‌کردم (برای اینکه من کلیدر را هیچ وقت از اول تا آخر نخواندم)؛ بعد دیدم عجب انسان‌های فرومایه‌ای وجود دارند. این آقایان کتاب را خواندند، این کتابی که در بستر فرهنگ دینی حرکت می‌کند، طبیعی است، این کتاب را خواندند و گزارشی که به آقای خامنه‌ای در زمان ریاست جمهوری ایشان دادند این بود که این نویسنده سه هزار صفحه کتاب نوشته و یک بار اسم خدا را نیاورده است. این موجودات که زرتشت ما به آنها می‌گوید خرفستر. زرتشت می‌گوید هیچ حیوانی به من نخروشید مگر خرفستران. من می‌گویم اگر این شخصی که این گزارش را داده خرفستر هست، بگذارید خودش بگوید. من می‌گویم یک بشر چگونه ممکن است یک کتاب را بخواند، همین چیزهایی را که من به شما گفتم که گفتم دارم می‌خوانم متوجه می‌شوم، ببیند و بعد بتواند به مقام اول مملکت یک گزارش جعلی بدهد که اگر آن مقام مملکت براساس آن گزارش بخواهد تصمیم بگیرد، به نویسنده مملکت اینطوری نگاه بکند.

یکی از دانشجویان از وی پرسید شما به شغل نویسندگی اشاره کردید. به هرحال شغل یک سری فاکتورهایی دارد. یکی از فاکتورهای مهمش این است که شغل به هر حال چیزی است که درآمدزایی داشته باشد.
من دارم.

خب برای اینکه کسانی بخواهند وارد شغل نویسندگی بشوند، آیا چنین تامینی مالی وجود دارد؟
چرا. ۱۵ سال گرسنگی بکشید مثل من بوجود می‌آید. من ۱۵ سال گرسنگی کشیدم.

اما من شنیدم شما از خان‌های دولت آباد بودید؟
اشتباه می‌کنید. دولت‌آباد اصلاً خان ندارد. متوجه شدید؟ ۱۵ سال. ۱۵ سال تمام در خانه‌هایی که اگر خوانده باشید در تنگنا آمده، ۱۵ سالی که نویسندگی می‌کردم در چنین خانه‌هایی بودم و من جای کار نداشتم. شما می‌دانید من کنار خیابان گرگان خوابیدم؟
.

محمود دولت آبادی – نویسندگی – گرسنگی -

اولین بار در تاریخ ایران : نویسنده ای به دلیل نوشتن رمان به 9 ماه حبس محکوم شد

دوشنبه, فوریه 25th, 2008

یعقوب یاد علیهفت تیر 7tir.com : به دنبال انتشار اخباري مبني بر تشديد مجازات يعقوب يادعلي نويسنده رمان «آداب بي قراري»، صالح نيکبخت وکيل وي از ارسال نامه يي به رئيس قوه قضائيه براي تجديدنظر در مورد اين راي خبر داد. وي با استناد به ماده 18 اصلاحيه، اين تجديدنظر را براي رئيس قوه قضائيه مي نويسد. وکيل يعقوب يادعلي در توضيح اين نکته به اعتماد گفت؛ «اين درخواست تجديدنظر بايد توسط هياتي در استان کهکيلويه و بويراحمد مطرح شود، اما از آنجا که اميدواري به پذيرش آن در استان مربوطه وجود ندارد، بدون دستور شخص رئيس محترم قوه قضائيه، اميدواري چنداني به پذيرش تجديدنظر نيست.»

تشديد محکوميت اين نويسنده از سه ماه حبس تعزيري، 9 ماه حبس تعليقي و نگارش چهار يادداشت براي چهره هاي فرهنگي استان کهکيلويه و بويراحمد در حکم دادگاه تجديدنظر به يک سال حبس تعزيري افزايش يافت.

صالح نيکبخت در اين مورد به خبرنگار ما گفت؛ «حکم صادره از دادگاه تجديدنظر را دريافت کردم ولي متوجه شدم اين دادگاه برخلاف روال قانوني بايد فقط در مورد انطباق حکم با موازين قانوني و رعايت تشريفات آيين دادرسي اظهارنظر کند و حق تشديد مجازات را ندارد.» جلسه دادرسي يعقوب يادعلي سال گذشته با اتهام توهين، افترا و نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي برگزار شد. او بنا به مطالبي که در رمانش تحت عنوان «آداب بي قراري» نوشته و قبل از انتشار از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مجوز دريافت کرده بود، به موارد بالا متهم شد. يادعلي که خود زاده کهکيلويه و بويراحمد است، متهم شده بود که در رمان «آداب بي قراري» به مردم اين استان توهين کرده است. شاکي به جمله يي از اين کتاب اشاره مي کند که طي آن يادعلي نوشته است؛ «تکنسين برق هستم، زنم را کتک مي زنم و به اجداد غارتگرم فخر مي کنم و روي مبل نمي نشينم، از شطرنج خوشم نمي آيد و عاشق شکارم.» و از آن نتيجه گرفته بود که نويسنده مردم شريف اين استان را مورد توهين قرار داده است. توضيحات يادعلي نيز در مورد تخيلي بودن رمان کارگر نيست و دادگاه او را به سه ماه حبس تعزيري و 9 ماه حبس تعليقي محکوم کرد به علاوه آنکه يادعلي مي بايست چهار يادداشت در مورد شخصيت هاي فرهنگي استان کهکيلويه و بويراحمد بنويسد و آنها را در يکي از نشريات محلي به فاصله شش ماه منتشر کند. محکوميت يادعلي به سبب نگارش رماني که خود شخصيت هاي آن را تخيلي مي داند و ارجاع به هيچ واقعيت خارجي يي ندارد، سبب تعجب بسياري از شخصيت هاي فرهنگي شد. صالح نيکبخت اين مساله را با هيچ کدام از مقررات قانون اساسي و قوانين عادي منطبق نمي داند. اتفاقات رمان «آداب بي قراري» که به مدت کمي پس از انتشار به چاپ دوم رسيد و برنده جايزه هوشنگ گلشيري هم هست، سبب شد تا براي نخستين بار در تاريخ ادبي ايران، نويسنده يي براي نگارش داستاني خيالي به زندان برود. يادعلي پيش از اين نيز با مجموعه «احتمال پرسه و شوخي» جايزه انجمن منتقدان و نويسندگان مطبوعات را از آن خود کرده بود.
.

شهر بی قصه و قصه گوی در بند
به قلم رضا سیدی پور

هر چه بیشتر با خودم کلنجار می روم ، به مغزم فشار می آورم ، راه می روم و بلند بلند فکر می کنم ، بیشتر به کمدی بودن این تراژدی می رسم . نویسنده ای در قرن بیست و یکم ، به خاطر شخصیت های داستان هایش ، نزدیک به دو ماه در زندان باشد و با او همچون جانیان عالم واقع رفتار شود و حتی بدتر !

با شما هستم ، با شما که چنان رگ غیرتتان برآمده که نزدیک است بیرون بجهد ، کدام شما می تواند ادعا کند که در همه زندگی شبی را در کنار چاله آتش با صدای قصه گو به صبح نرسانده است ؟ تجسم چشمهای خیره به دهان قصه گو و دستهای گرفته در بالای سرخی آتش و دهانهای باز _ از تعجب و ترس _ همه شما چندان هم سخت نیست .

مندنی کور بود ، هم کور و هم پیر . همین اواخر مرد ، بدون اینکه بداند همه پولهایی که از ما بابت قصه هایش می گرفت ، درب صاف شده نوشابه های فانتا بود و کاغذهای بریده شده به قطع اسکناس . از اول صبح چند نفری برای شنیدن قصه هایش به اتاق نیمه مخروبه اش می رفتیم و پولها ! را که می دادیم ، شروع می کرد . و گاه می شد که به شیطنت ، رهایش کرده و ساعاتی دیگر که بازمی گشتیم هنوز مندنی در حال قصه گفتن بود .

مندنی درد متل گفتن داشت ، ما بهانه ای بودیم برای قصه گفتن او ، شاید که می خواست به بهانه ما هم که شده ، قصه هایش را بازگویی کند ، نکند که از یادش برود ، همانگونه که از آن قصه ها اینک دیگر در خودآگاه ما چیزی نمانده ، شاید که اگر واکاوی کنیم ناخوداگاهمان را ، پر باشد از شخصیتهایی شبیه به کامران و تاجماه ” آداب بی قراری” .

حال ما را چه شده است که اینگونه قصه گوی محجوب شهرمان را به بند کشیدیم به جرم متل گفتن .

یعقوب است دیگر ، یعقوب یادعلی ، حداقل اگر کتابهایش را نخوانده ایم ، به مدد جعبه جادویی ، کارش را که دیدیم ، که خدا می داند اگر نه او بود ، شبکه دنا دیدن نداشت .
کاری نکنیم که فردا بگویند مگر این مردمان از شهر بدون قصه آمده اند ، که تاب و تحمل شنیدن داستان را نداشتند و قصه گو را به جای آنکه در صدر مجلس گذارند ، در بند کرده و به محبس فرستاده اند .

سردبیر : واقعا چه طنز تلخی در زندگی امروز ما جاریست . وزارت ارشاد دولت قبلی مجوز می دهد و با عوض شدن دولت قوه قضاییه مجازات می کند . از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاریست …

وبلاگ حمایت از یعقوب یاد علی
.
دانلود کتاب یعقوب یاد علی – دانلود کتاب – pdf – آداب بي قراري