هفت تیر

اخبار هفت تیر

عضویت در هفت تیر

آخرین نوشته‌ها

  • مشهدی هایی که در چادر زندگی می کنند مبادا که زمینشان را تصرف کنند
  • گمرک فرودگاه امام به دنبال ۵۰ خروس گم شده
  • صورت بدون فک و استخوان یک دختر
  • و اینک فینال : پرسپولیس - سپاهان
  • خودکشی دسته جمعی خانوادگی به دلیل فقر شدید در کرمانشاه
  • روز سرنوشت ، اصفهان آماده نور افشانی ،
  • رونق مرد هزار چهره و داوود خطر و داداش سیاه در کشورهای عربی
  • تیر خلاص دولت احمدی نژاد به حساب صندوق ذخیره ارزی
  • اعتراف وزیر نفت در مجلس : واردات غیرقانونی بنزین ، به دستور رئیس‏جمهور
  • گفتگوی بی پرده با عبدالله جاسبی : ۲۰ سال بعد معتبر ترین دانشگاه جهان ما هستیم
  • حمله شدید لفظی سعود الفیصل وزیر خارجه عربستان به ایران و حزب الله لبنان
  • آغاز فینال تاریخی و سه مرحله ای لیگ برتر ایران
  • راننده سمند که عامل کشته شدن ۲ دختر دانشجو در قزوین بود ، دستگیر شد
  • پدر دخترش را که مور تجاوز قرار گرفته بود ، کشت
  • جنگ داخلی در لبنان ، چهارده کشته حاصل درگیری های خونین بیروت

آخرين مطالب مورد بحث

  • آرمان - در جدول لیگ برتر فوتبال ایران پس از کسر 6 امتیاز از پرسپولیس
  • حسن فارس: در مشهدی هایی که در چادر زندگی می کنند مبادا که زمینشان را تصرف کنند
  • مسعود: در خودکشی دسته جمعی خانوادگی به دلیل فقر شدید در کرمانشاه
  • بابك-كرمان: در خودکشی دسته جمعی خانوادگی به دلیل فقر شدید در کرمانشاه
  • حسن فارس: در مشهدی هایی که در چادر زندگی می کنند مبادا که زمینشان را تصرف کنند
  • بابك-كرمان: در خودکشی دسته جمعی خانوادگی به دلیل فقر شدید در کرمانشاه
  • بیان - در حمله شدید لفظی سعود الفیصل وزیر خارجه عربستان به ایران و حزب الله لبنان
  • آرمان - در کسر 3 امتیاز از پرسپولیس به جای 6 امتیاز آن هم از لیگ آینده
  • امیر شیراز: در مشهدی هایی که در چادر زندگی می کنند مبادا که زمینشان را تصرف کنند
  • آرمان - در کسر 3 امتیاز از پرسپولیس به جای 6 امتیاز آن هم از لیگ آینده
  • ليلون- تهران: در و اینک فینال : پرسپولیس - سپاهان
  • pedram: در خودکشی دسته جمعی خانوادگی به دلیل فقر شدید در کرمانشاه
  • حسن فارس: در گمرک فرودگاه امام به دنبال 50 خروس گم شده
  • علي كوچولو - كرمانشاه: در و اینک فینال : پرسپولیس - سپاهان
  • تبسم - مشهد: در مجوز شرعی ازدواج موقت دختران و ترمیم پرده بکارت


  • خانه
  • ابر برچسبها
  • آیین نامه نظرات
  • << سفارش تبلیغات >>
  • درباره ما
اردیبهشت ۰۸

دختر صددرصد ايده‌ آل من

عشق و خیانت, مطالب ادبي و تاريخي, داغ ۱۱۰ نظر »

دختر ایده آل
عکس تزئینی
هفت تیر ۷tir.com : در یک صبح زیبا از کنار دختر صد در صد ايده‌ آلم رد مي‌شوم.
راستش را بخواهيد، آن‌قدر‌ها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد. لباس‌هايش ابداً استثنائي نيستند. از خواب بيدار شده و مو‌هاي پشت سرش تاخورده است. جوان هم نيست (بايد سي ساله باشد. دختر دختر هم نيست). با اين وجود از پنجاه متری مي‌تونم بفهمم: او دختر صددرصد ايده‌ال من است. لحظه‌اي که مي‌بينمش، قلبم از سينه‌ام بيرون مي‌زند و د‌هانم مانند چوب خشک است. تيپ محبوب خود شما مي‌تواند دختري باشد که قوزک پا‌هايش، ظريف است يا چشمانش درشت و يا انگشتانش کشيده است. يا اين‌که بي‌جهت مجذوب دختري مي‌شويد که وقتش را سر غذا تلف مي‌کند. تيپ بعضي دختر‌ها هم با سليقه من جور درمي‌آيد. گاهي توي رستوران به خودم مي‌آيم و مي‌بينم خيره دختري شد‌ه‌ام که پشت ميز بغلي نشسته چون شکل بيني‌اش را دوست دارم.
اما هيچکس نمي‌تواند بگويد دختر صددرصد ايده‌الش کاملاً عين تيپي درمي‌آيد که از قبل در تصوراتش داشته. با اين‌که من به بيني توجه خاصي دارم اما شکل بيني اين دختر يادم نمي‌آيد. حتي نمي‌دانم بيني داشت يا نه. تنها چيزي که با اطمينان يادم مي‌آيد اين است که زيبايي خاصي نداشت. عجيب است. به يکي مي‌گويم:”ديروز توي خيابان از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد شدم.”
مي‌پرسد:”جدي؟ خوشگل بود؟”
“نمي‌شه گفت.”
“پس تيپ محبوبت بوده.”
“نمي‌دونم، اصلاً هيچي درباره اش يادم نيست. نه شکل چشاش نه اندازه سينه‌‌هاش.”
“عجيبه.”
“درسته. عجيبه.”
حوصله‌اش سررفته. مي‌گويد: “خوب بهرحال، چيکار کردي؟ رفتي با‌هاش حرف زدي؟ دنبالش راه افتادي؟”
“نه. فقط تو خيابون از کنارش رد شدم.”
اون داره از شرق به طرف غرب مي‌ره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زيباي آوريل است.
کاش مي‌توانستم با‌هاش حرف بزنم. نيم ساعت کفايت مي‌کرد. فقط مي‌خواستم از خودش بگويد. من هم از خودم مي‌گفتم. خيلي دوست داشتم پيچيدگي‌‌هاي تقديرمان را برايش توضيح بدهم که صبح‌گاه زيباي آوريل ۱۹۸۱ به گذشتن ما از کنار هم در يکي ازخيابان‌‌هاي فرعي ‌هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتي قديمي‌که به هنگام برقراري صلح جهاني ساخته شد۱، برخورد ما بايد مملو از مکتومات مهيج باشد.
مي‌توانستيم بعد از پياده روي، جائي نا‌هار بخوريم. شايد به تماشاي يکي از فيلم‌هاي وودي آلن مي‌رفتيم، در بار هتلي کوکتيل مي‌نوشيديم. آنوقت اقبالمان بالاخره کارمان را به تختخواب مي‌کشاند.
شانس بهم روکرده است.
حالا فاصله مان از پانزده يارد کمتر شده است.
چه‌طوري بهش نزديک شوم؟ چه بگويم؟
“صبح بخير دخترخانوم، فکر مي‌کنين بتونين نيم ساعت از وقتتون رو صرف يه مکالمه کوتاه بکنين؟”
مسخره است. شبيه دلال‌‌هاي بيمه مي‌شوم.
“ببخشيد، مي‌دونين اين دوروبرا خشکشويي شبانه روزي پيدا مي‌شه يا نه؟”
نه اين هم مسخره است. هيچ رخت چرکي هم همراهم نيست. به خرجش نمي‌رود.
شايد اگر حقيقت محض را بگويم کارسازتر باشد. “صبح بخير، شما دختر صددرصدايده‌ال من هستيد.” نه باورش نمي‌شود. اگر هم باور کند، شايد دلش نخواهد با من حرف بزند. شايد بگويد: متأسفم، من دختر صددرصد ايده‌ال شما هستم اما شما پسرصددرصد ايده‌ال من نيستيد. شايد همين‌طور شود. و اگر توي همچين موقعيتي قرار بگيرم، خرد مي‌شوم و هرگز از اين ضربه بهبود نمي‌يابم. من سي ودو سال دارم و پيري که مي‌گويند يعني همين.
جلوي يک گل‌فروشي از کنار هم رد مي‌شويم. توده کوچکي از هواي گرم به پوستم مي‌خورد. آسفالت خيابان مرطوب است و عطر گل‌هاي رز به مشامم مي‌رسد. نمي‌توانم خودم را راضي به صحبت با او کنم. پليور سفيدي به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفيدي را حلقه کرده که فقط يک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است براي کسي نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن اين نامه کرده. شايد تمام راز‌هايش توي اين پاکت باشد. چند قدم ديگر جلو مي‌روم و وقتي برمي‌گردم: بين جمعيت گم شده است.
البته حالا خوب مي‌دانم چه بايد مي‌گفتم. مي‌توانستم سخنراني دورودرازي بکنم. شايد آن‌قدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بياورم. هيچکدام از ايده‌‌هايي که به ذهن من خطور مي‌کنند در عمل چندان درست از آب درنمي‌آيند.
اوه، خيلي خوب، مي‌توانستم اين طوري شروع کنم:”روزي….روزگاري” و اين طوري تمامش کنم:”داستان غم انگيزي بود، نه؟”
روزي روزگاري، دختر و پسري زندگي مي‌کردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آن‌قدر‌ها خوش تيپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تن‌هاي معمولي و دختر تن‌هاي معموليي بودند، مثل بقيه مردم. اما قلباً باور داشتند که جايي روي کره زمين، دختر صددرصد ايده‌ال و پسر صددرصد ايده‌الشان وجود دارد. بله آن‌‌ها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه اي که واقعاً اتفاق افتاد.
روزي در گوشه اي از يک خيابان به هم برخوردند.
پسر گفت: “شگفت انگيزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شايد باورت نشه اما تو دختر صددرصد ايده‌ال من هستي.” و دختر هم گفت:”و تو هم پسرصددرصد ايده‌ال من. عيناً همون طوري هستي که تصور مي‌کردم. انگار دارم خواب مي‌بينم.”
روي نيمکتي در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعت‌هاي متمادي داستان زندگي خود را براي همديگر تعريف کردند. ديگر تن‌ها نبودند. نيمه صددرصد ايده‌ال خود را يافته بودند و نيمه صددرصد ايده‌الشان نيز آن‌‌ها را يافته بود. چقدر عالي است که نيمه صددرصد ايده‌ال خود را بيابي و نيمه صددرصد ايده‌الت نيز تو را بيابد. اين يک معجزه بود. معجزه هستي.
اما همين‌طور که نشسته بودند و صحبت مي‌کردند، تاروپود بسيار ريز شک در قلب‌هايشان ريشه مي‌دواند: طبيعيه که رويا‌هاي آدم به همين سادگي به حقيقت بپيوندند؟ به اين ترتيب وقتي سکوتي زودگذر بينشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:”بيا خودمونو محک بزنيم.. فقط يه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقاي صددرصدايده‌ال هم باشيم، يه روزي يه جايي بي بروبرگرد همديگه رو مي‌بينيم. و وقتي اين اتفاق افتاد و مطمئن شديم عاشقاي صددرصد ايده‌ال هم هستيم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج مي‌کنيم”.
دختره گفت:”درسته، دقيقاً بايد همين کارو بکنيم.”
اين طوري بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب.
اما آزمايشي که رويش توافق کردند، هيچ لزومي‌نداشت. نبايد زيربارش مي‌رفتند بخاطر اين‌که واقعاً عاشقان صددرصد ايده‌ال هم بودند و ملاقاتشان يک معجزه بود. اما آن‌قدر جوان بودند که نتوانستند اين را بفهمند. امواج سرد و لاقيد تقدير، جبارانه آن‌‌ها را به پيش بردند.
زمستان روزي، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزاي وحشتناک فصلي شدند و بعد از هفته ‌ها سرگرداني بين مرگ و زندگي، خاطرات تمامي‌سال‌هاي گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتي بيدار شدند، سرشان مثل قللک دي.اچ لورنس کودک، خالي خالي بود.
با اين وجود آن دو آدم‌هاي باهوش و مصممي‌بودند و با تلاش‌هاي بي‌امان توانستند بارديگر علم و شعوري را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندي کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجسته‌اي شدند که مي‌توانستند مسيرشان را از يک خط مترو به خط ديگر عوض کنند و در اداره پست نامه‌اي سفارشي بفرستند. در واقع، حتي عشق را دوباره تجربه کردند. عشقي با ميزان هفتادوپنج يا حتي هشتادوپنج درصد را.
زمان با سرعتي سرسام آور گذشت و خيلي زود پسر سي و دو ساله شد و دختر سي ساله.
يک روز صبح زيباي آوريل، در جستجوي فنجاني قهوه براي آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق مي‌رفت، و در همين اثنا، دختر براي ارسال نامه اي سفارشي از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خيابان فرعي و تنگ محله ‌هاراجوکوي توکيو بودند. وسط‌هاي خيابان از کنار هم گذشتند. لحظه‌اي کوتاه، سوسوي خفيفي از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابيدن گرفت. تلاطمي‌در سينه ‌هاي هر دو افتاد. و فهميدند که:
اون دخترصددرصد ايده‌ال منه.
اون پسر صددرصد ايده‌ال منه.
اما تابش خاطراتشان بي‌رمق بود و افکارشان وضوح چ‌هارده سال قبل را نداشت. بي‌هيچ کلمه اي از کنار هم رد شدند و براي هميشه بين جمعيت گم و گور شدند.
داستان غم انگيزي بود، نه؟
همينه، بايد همينارو بهش مي‌گفتم.

فروردین ۱۷

سرگرمي‌هاي زنان حرمسراي شاه

زنان، دختران و خانواده, مقالات, مطالب ادبي و تاريخي, داغ ۱۳۷ نظر »

هفت تیر ۷tir.com : داشتن زنان متعدد و نگهداري از آنها در چهارديواري حرمسرا، با توجه به حسادت‌ها و رقابت‌هاي ميان آنان، شاهان قاجار را با دشواري‌هايي روبرو مي‌ساخت. شاه اگرچه در عمل مالک آنها بود و بر آنان حکم مي‌راند و از سوي ديگر اگر چه کنترل زنان حرم، توسط خواجه‌ها و چشم و گوش‌هاي شاه صورت مي‌گرفت، اما با اين همه، به وجود آمدن درگيري در ميان زنان حرم، يک امر اجتناب‌ناپذير بود و اين پديده، دردسرهايي نيز به وجود مي‌آورد.

از اين رو، شاهان قاجار به منظور ايجاد محيط سالم‌تر در اندرون حرمسرا، سرگرمي‌هايي براي زنان متعدد خود ايجاد مي‌کردند. از جمله‌ي اين تفريحات که از سوي زنان بسيار مورد استقبال قرار مي‌گرفت، مراسمي بود که در روز سيزدهم فروردين هر سال اجرا مي‌شد.

در زمان «فتحعلي‌شاه»، اهل حرم در اين روز ، در باغ بزرگي که قبلأ قُرُق شده بود، حاضر مي‌شدند. پس از مراسم تحويل سال، زنان وسايل سفره‌ي هفت‌سين را با سر و صدا و خنده به يغما مي‌بردند. پس از اين کار، «غنچه دهن» و «گنجشکي» که هر دو از خدمه‌هاي حرم بودند، دو کنيز سياه تنومند، با نام‌هاي «گل‌عنبر» و «مشک‌عنبر» را به داخل حوض آب مي‌انداختند. آن دو در داخل آب با هم کلنجار مي‌رفتند و کشتي مي‌گرفتند و بقيه نظاره‌گر اين صحنه بودند و آنها را تشويق مي‌کردند.

پس از آن، نوبت «شادباش» مي‌رسيد و شاه، در ميان خانم‌ها پول مي‌پاشيد. با اين کار، غوغايي برپا مي‌شد و همه براي برداشتن پول از سر و کول هم بالا مي‌رفتند. آنگاه زماني مي‌رسيد که شاهزادگان به حضور شاه مي‌آمدند تا «آش ماست» مخصوصي را که در آن روز تهيه مي‌شد، بخورند.

از تفريحات ديگري که در زمان «فتحعلي‌شاه» رواج داشت، همان مسابقه‌ي «نرم‌تني» بود که قبلأ به آن اشاره کرده‌ايم. شاه دستور مي‌داد که پارچه‌ي مقاوم و پلاستيک مانند بزرگي را در سالن قصر پهن کنند و روي آن ابريشم خرد شده بريزند. آنگاه او به زنان خود دستور مي‌داد که با پاي برهنه روي آن راه بروند. پس از اجرا، به خانم‌هايي که خرده‌ابريشم به پايشان نمي‌چسبيد، جايزه داده مي‌شد.

«آش‌پزان» يکي ديگر از تفريحات مورد علاقه‌ي زمان «ناصرالدين‌شاه» بود. براي انجام آن، در اواسط بهار به دستور شاه، همه‌ي زنان حرم و درباريان جمع مي‌شدند و در يکي از خيابان‌هاي باغ، چادر مي‌زدند تا مجموعه‌ها و وسايل مورد نياز «آش‌پزان» را در آنجا قرار دهند. سپس همه‌ي وزرا و اشراف و اعيان، مي‌بايست در تهيه‌ي آن آش نقش داشته باشند.

حتي پاک کردن حبوبات و آماده کردن بقيه‌ي مواد لازم براي پخت آن آش از وظايف همه‌ي کساني بود که موظف بودند به سهم خود کمک کنند. پس از آماده‌شدن مواد لازم، شاه با دست خود، آنها را در ديگ مي‌ريخت تا پخته شود. در خلال تهيه‌ي آش و اجراي اين مراسم، نوازندگان و رقاصان در نقاط مختلف باغ به نوازندگي و رقص مي‌پرداختند. در طول روز، شاه به همه جا سر مي‌زد و در بزم هر گروه از مهمانان شرکت مي‌کرد.

بعد از ظهر همان روز، براي سرگرمي خانم‌هاي اندرون، مسابقه‌ي کشتي انجام مي‌شد و زنان با اشتياق فراوان از پشت پرده‌ي زنبوري، مراسم کشتي را تماشا مي‌کردند. بخش ديگر سرگرمي ‌هاي زنان حرم، اسب سواري بود که برخي از زنان که به اين فن آشنايي داشتند، در اين روز هنرنمايي مي‌کردند. «فخرالدوله»، دختر شاه، که به فن تيراندازي وارد بود، در قسمت سواره‌ها، سوار بر اسب به شکار پرندگان مي‌پرداخت.

از تفريحات ديگري که در عصر «ناصرالدين‌شاه» معمول شده بود، بازي «چراغ خاموش کن» بود. در اين باره «تاج‌السلطنه» دختر اين پادشاه در خاطراتش چنين مي‌نويسد:

«پدر من مقصود عظيمي از اين بابت داشت. اولأ مي‌خواست از داخله‌ي حرمسرا کاملأ مستظهر باشد. ديگر آن‌که مي‌خواست بداند کداميک از خانم‌ها با هم دشمني دارند. اين بهترين وسيله براي فهم اين کار بود. اين بازي عبارت بود از خاموش کردن چراغ و زنان در تاريکي حکم قطعي در آزادي داشتند تا با يکديگر برخورد کنند، همديگر را کتک زده يا ببوسند و وقتي چراغ روشن مي‌شد، هر کس به همان صورت که بود، ديده مي‌شد. در پايان کار مجروحين مورد الطاف ملوکانه قرار مي‌گرفتند و اشخاصي که لباسشان پاره و بي‌مصرف شده‌بود با اعطاي پول لباس، سرفراز مي‌شدند.»

مجالس شب‌نشيني نيز همه هفته از سوي شاه برقرار مي‌شد. در غروب، زنان براي گردش در باغ، آماده مي‌شدند که معمولأ بزمي نيز پس از آن فراهم مي‌شد. شرکت در کليه‌ي اعياد ملي، مذهبي و عزاداري‌ها نيز از جمله‌‌ي تفريحات زنان اندرون به‌حساب مي‌آمد.

در دوران قاجاريه، تهران در ايام عزاداري ماه محرم، تبديل به يک عزاخانه‌ي بزرگ مي‌شد. همراه با اين مجالس، تکيه‌هايي براي زنان اندرون تشکيل مي‌شد که از در بزرگ تا در تکيه دولت را پرده‌اي توري مي‌کشيدند و خياباني به اندازه‌ي سه متر را به خانم‌هاي حرم اختصاص مي‌دادند که با ميهمانانشان از آنجا مي‌گذشتند.

طبقه‌ي اول تا طبقه‌ي سوم تکيه، متعلق به زنان بود. موضوع از اين قرار بود که خانم‌هاي حرمسرا و ميهمانانشان، در طبقه‌ي اول و دوم مستقر مي‌شدند و سپس نوبت خدمه‌ي حرم بود که در طبقه‌ي سوم جا بگيرند.

پس از ورود خانم‌ها به تکيه، در، کاملأ بسته مي‌شد تا چشم نامحرم به آنان نيفتد. غرفه‌ي شاه در قسمت روبرو قرار داشت تا به همه جا و همه کس مشرف باشد. او با دوربين به تماشاي مراسم و افراد حاضر در تکيه مي‌پرداخت. در کنار شاه، جايگاه عموها، مقامات درجه اول مملکتي و وزير مختار روسيه و انگليس بود. سمت چپ او، جايگاه مادر شاه، همسران درجه‌ي اول او و همسر وزير مختار روسيه و انگليس بود. اين مراسم تا روز عاشورا ادامه داشت.

علاوه بر آن‌چه تا به‌حال گفته شد، هر يک از خانم‌هاي طراز اول حرم، همچون «انيس‌الدوله» و «شکوه‌السلطنه» در خانه‌هاي خود مجالسي برپا مي‌کردند که در پايان مجلس عزاداري و شنيدن ذکر مصيبت، به خوردن برنج و عدس بوداده و کشيدن قليان مي‌پرداختند.

در ماه رمضان، شب‌زنده‌داري‌ها تا صبح ادامه مي‌يافت. ادارات دولتي در اين ماه به جاي روز، در شب کار مي‌کردند و بساط افطار در دربار گسترده مي‌شد. در اندرون نيز مجلس وعظ برگزار مي‌شد که خانم‌ها از پشت پرده، سؤالات خود را مطرح مي‌کردند. پس از افطار، زنان تا سحرگاه را به شوخي و صحبت مي‌گذراندند.

اعياد ملي و مذهبي با شکوه بسيار در اندرون برگزار مي‌شد. چنان چه در زمان «ناصرالدين‌شاه»، علاوه بر اعياد ملي و مذهبي، روز تولد شاه و عروسي‌هايي که در اندرون برگزار مي‌شد، بر تعداد روزهاي جشن و سرور مي‌افزود. در کليه‌ي اين جشن‌ها، شاه به فراخور حال و مقام افراد به آنها هدايايي مي‌داد.

معمولأ شاهان قاجار در سفرهاي داخلي، زنان خود را همراه مي‌بردند. اما در سفرهاي خارجي به‌دليل تفاوت چشمگيري که در نحوه‌ي زندگي آنها با محيط خارج از کشور بود، از بردن آنها خودداري مي‌کردند. فقط يک‌بار ناصرالدين‌شاه»، در سفر اول خود به خارج از کشور، «انيس‌الدوله» و «عايشه خانم» را همراه برد، اما در «مسکو» به صلاحديد صدر اعظم، آنها را به تهران بازگرداند. سوگلي شاه که سخت ناراحت شده بود سوگند ياد کرد که از صدر اعظم انتقام بگيرد. چون صدراعظم به تهران بازگشت، «انيس‌الدوله» با کمک دشمنان او ، موجب برکناري وي شد.

اما همان‌طور که گفته شد در سفرهاي داخلي شاه، همراه با همسران خود، خدم و حشم و وسايل مورد نياز به سفر مي‌رفت. دکتر «فوريه» پزشک مخصوص «ناصرالدين‌شاه» که در سفرهاي شاه ، او را همراهي مي‌کرد، گوشه‌اي از آنچه را که در اين سفرها ديده اين‌ گونه نقل مي‌کند:

«… باوجود اين‌که زياد دور نشده‌بوديم، «ناصر‌الدين‌شاه»، قريب به پانصد زن، همراه خود داشت. منظره‌ي سانِ ايشان که در سي کالسکه و هفده تخت روان، حرکت مي‌کردند، خالي از غرابت نبود. در اين کالسکه‌هاي عهد عتيق، غالبأ چهار زن مي‌نشستند ولي تخت روان گنجايش دو نفر را به حال چهارزانو دارد و اگر پستي و بلندي‌هاي راه و لغزيدن‌هاي قاطر نباشد، يک‌نفر به راحتي مي‌تواند بخواد .
.

تشکر ویژه احمدی‌نژاد از مارادونا و گالری عکس مارادونا و سیاست مداران

 .

زنان حرمسرا شاه - حرمسرا - زنان - زن - عکس زنان حرمسرای شاهی

فروردین ۱۲

قسمتهایی از صحبت های امام خمینی که همیشه در تلویزیون سانسور می شود

اخبار سياسي, مطالب ادبي و تاريخي, مقالات سياسي, اخبار داغ, داغ ۱۸۷ نظر »

http://www.irapic.com/uploads/1181020503.jpg
هفت تير ۷tir.com
: امروز روز ۱۲ فروردين روز رفراندوم جمهوري اسلامي است . به همين مناسبت قسمتهايي از صحبت هاي امام خميني در بهشت زهرا در روز ۱۲ بهمن که بي ارتباط با رفراندوم نيست را در زير مي آوريم . نکته اي که در مورد اين صحبت ها وجود دارد اين است که در ده سال اخير هيچوقت نوار کامل صحبتهاي امام در بهشت زهرا از تلويزيون پخش نشده است :

آيت الله خميني : پدران ما چه حقي دارند که براي ما سرنوشت مشخص کنند

سرنوشت هر ملتي به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائيد كه زمان اول قاجاريه نبوديم، اگر فرض كنيم كه سلطنت قاجاريه به واسطه يك رفراندمي تحقق پيدا كرد و همه ملت هم ما فرض كنيم كه راي مثبت دادند، اما راي مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطيني كه بعدها مي آيند. در زماني كه ما بوديم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هيچ يك از ما زمان آقا محمدخان را ادراك نكرده، آن اجداد ما كه راي دادند براي سلطنت قاجاريه، به چه حقي راي دادند كه زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پيش از اين، صدوپنجاه سال پيش از اين، يك ملتي بوده، يك سرنوشتي داشته است و اختياري داشته ولي او اختيار ماها را نداشته است كه يك سلطاني را بر ما مسلط كند. ما فرض مي كنيم كه اين سلطنت پهلوي، اول كه تاسيس شد به اختيار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختيار مردم تاسيس كردند و اين اسباب اين مي شود كه - بر فرض اينكه اين امر باطل، صحيح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصي كه در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر اين جمعيتي كه الان بيشتر شان، بلكه الا بعض قليلي از آنها ادارك آنوقت را نكرده اند، چه حقي داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در اين زمان معين كنند؛ بنابر اين سلطنت محمدرضا اولا كه چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنيزه تاسيس شده بود مجلس، غير قانوني است، پس سلطنت محمدرضا هم غير قانوني است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بكنيم كه قانوني بوده، چه حقي آنها داشتند كه براي ما سرنوشت معين كنند هر كسي سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهاي ما ولي ما هستند؟ مگر آن اشخاصي كه درصد سال پيش از اين، هشتاد سال پيش از اين بودند، مي توانند سرنوشت يك ملتي را كه بعدها وجود پيدا كنند، آنها تعيين بكنند؟ اين هم يك دليل كه سلطنت محمدرضا سلطنت قانوني نيست. علاوه بر اين، اين سلطنتي كه در آنوقت درست كرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض كنيم كه صحيح بوده است، اين ملتي كه سرنوشت خودش با خودش بايد باشد، در اين زمان مي گويد كه ما نمي خواهيم اين سلطان را. وقتي كه اينها راي دادند به اينكه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژيم سلطنتي را نمي خواهيم، سرنوشت اينها با خودشان است. اين هم يك راه است از براي اينكه سلطنت او باطل است

.

رضا خان - سلطنت - صحبت هاي امام خميني در بهشت زهرا - صحبت هاي امام در نوفل لوشاتو - امام خميني - حرفهاي سانسور شده - صحبتهاي پخش نشده امام خميني

فروردین ۰۳

نوروز پنجاه سال قبل: آخرین سالهای مقاومت سنتها

جامعه, مطالب ادبي و تاريخي, از كتاب خاطرات, داغ ۲۶ نظر »

http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/20070724181742tehran203-749696.jpg

هفت تیر ۷tir.com
به قلم مسعود بهنود : نوروز پنجاه سال پیش، آخرین سالهای اصالت و سنت بود، هنوز درآمد نفت چنان در رگهای جامعه ندویده بود که به اسراف و بی سامانی مبتلایش کند، رادیو مهمترین و بهترین وسیله ارتباطی بود، نزول بهار با صدای شلیک توپ و نقاره زنی در زنبورکخانه تنها دروازه شهر به همه خبر داده می شد، تهران پنجاه سال قبل هنوز در خواب شصت هفتاد سالگان زنده است.

در مقدم نوروز، اکثر تهرانیها عازم یکی از دو مقصد اصلی می شدند؛ ساکنان شهری که هنوز حاشیه نشینان و حلبی آبادهایش بر جان شهر مسلط نشده بود، انگار دو گروه و طبقه بیشتر نبودند، یک گروه با درشکه و اتوبوس راهی بازار می شد و گروه دیگر با ماشین شخصی یا اتوبوس راهی سرچشمه و خیابان استانبول.

مقصد: سرچشمه

چند باری در سال بیشتر نمی شد که تمام خانواده کارمند جماعت با هم به جایی بروند، یکی از آن دفعات، دو سه هفته مانده به نوروز بود؛ قرار ملاقات بخشی از طبقه متوسط شهر: میدان سرچشمه.

معدودی بودند که فولکس واگن، واکسهال و فورد قسطی نصیبشان شده بود، اینها در حالی که دو سه خانواده شاد در ماشین کنسرو شده بودند راهی سرچشمه می شدند اما بیشتری با اتوبوس از اطراف شهر می رسیدند، حدود ساعت ده صبح در سرچشمه جای سوزن انداختن نبود.

اول مقصد در این سفر سالانه، چهار تا مغازه کفاشی بود، در دو طرف میدان، بزرگترینشان کفاشی مرکزی در حاشیه جنوبی.

همه کفشها دست دوز، نه ماشینی و نه خارجی، حتی شاه و رجال خیلی خوش پوش مانند قوام السلطنه هم کفاش و خیاط خود را داشتند که مردم عادی هم می توانستند با دادن پول بیشتر از آنها خرید کنند.

همه آن چهار مغازه به خط نستعلیق پشت ویترینها می نوشتند: “مدل ۱۹۵۸ ایتالیا در اندازه محدود” و همین کافی بود که جوانترها را بدان سمت بکشاند اما مد سال ایتالیا مقاومت پدرها را کم نمی کرد که معتقد بودند کفش باید بادوام باشد.

این کشمکش می رفت تا قهر و گریه و دخالت مادرها، قهر و تندی، آشتی و گلایه در محکمه ای که در آن قاضی و رئیس دادگاه و مجری حکم پدر بود و محکوم، فرزندان.

اما هیچگاه آن حکم بدون دخالت مادرها صادر نمی شد، مادران در نقش رئیس دادگاه تجدیدنظر گاه چنان مؤثر می شدند که حکم اولیه کاملاً دگرگون می گشت.

سرانجام وقتی بعد از همه مجادلات جعبه ای نخ پیچ شده در بغل اولین نسل فرنگی مآب نوجوانهای تهرانی جا می گرفت، دور میدان سرچشمه، در عالم خیال، هزاران جان وین، آلن لاد، گاری گرانت، جری لوئیس، فرانک سیناترا و مارلون براندو در حرکت افتاده بودند.

کفشهای جیر در همان جعبه هم جیرجیر می کردند ولی وای اگر پدر فرمان می داد که همان موقع در دکان کفاشی نبش میدان به کف کفشهای نو میخ و گلمیخ بکوبند که تخت کفش زود سائیده نشود، چرا پدرها نمی فهمیدند که این میخها صدای جیر را به تق تق خجالت آوری تبدیل می کرد؟

باقی صبح از میدان سرچشمه رو به جنوب می رفتند نوروزیان، به شرق و غرب خیابان سیروس، آنجا که انگار بزور بهار را کشانده بودند.

شاگردها مدام از آب زلال جو، سطل برمی داشتند و در پیاده رو می پاشیدند، کوه نارنج و پرتغال، انگور و انار، خیار گل به سر، حوضچه های پر از ماهی قرمز و بوی گیج کننده سنبل که نسل در نسل در دماغ نوروزیان پیچیده است.

و از آنجا، قافله گفتگوکنان رو به شمال به سمت مسجد سپهسالار و میدان بهارستان، چراکه پیراهن فروشهای خوب - باز هم با ادعای آخرین مدل - با عکسهایی که شهادت می داد تونی کرتیس و برت لنکستر هم از همانها پوشیده بودند، در شاه آباد پیدا می شد، گاهی آگر تعمیری، گشاد و تنگی لازم بود پیراهندوزها حاضر بودند. پیراهن با پارچه اعلای انگلیسی، قیمت هفت تومان و اگر سماور هم برای خانه لازم بود، بورس سماور همان شمال میدان بود، ورشو عالی هشت تومان.

ماجرای کت و شلوار پدر و پسرها، اگر از سن مدرسه گذشته بودند، حکایت دیگر داشت.

از اواخر بهمن آغاز می شد با انتخاب پارچه از تعاونی ادارات، معمولاً نه به دلخواه پسرهای جوان، و رفتن هر خانواده به یک خیاطی در بالاخانه ای در لاله زار و استانبول، پاساژهایی چهار پنج طبقه که در تمام طبقات بوی اتو و زغال می آمد، گاه شاگرد خیاطی به آتشگردانی برای اتو.

کشمکش سر باریکی و پهنی یقه، تنگ و گشادی کت، جدال مقدس و جادودانه طبقه متوسط . به استدلال پدرها کت و شلوار باید گشاد باشد و اگر کمی آستینها و پای شلوار تا بخورد هیچ عیبی ندارد، وقتی که نوجوان به آن سرعت قد می کشد.

اما پسرها می خواستند تا کت و شلوار نوست شبیه ناصر ملک مطیعی و جیمز دین باشند، ژورنالهای ول شده روی میز خیاطیها که گاهی سالها خدمت می کردند و همچنان ادعای مد روز داشتند، چه بسیار که در جدل پدرها و پسرها پاره و برگ کنده شدند.

و بدقولی پایان ناپذیر خیاطان که تا بودند و تا صنفشان در مقابل لباسهای دوخته فرنگی تسلیم نشده بود، تا دکانهایشان را یکی یکی به تعمیرکاران و برقکشها نفروختند و نرفتند، دائمی بود، و صدای رادیو بلندشان که پاساژهای لاله زار را پرصداترین مناطق کاری پایتخت می کرد.

خیاطها چه خوب می دانستند که وقت پروو دوم و سوم که پسرها تنها می آمدند، وقت آن است که با آنها درباره تنگی و گشادی لباس و باریکی و پهنی یقه به تفاهم برسند.

و در تمام این مجادلات، دخترها غایب بودند چراکه دخترها خیاطشان با خیاط مادر یکی بود و گاهی جز همان لباسهای نو مانده مادر که از داخل بقچه بیرون می آمد و با سلیقه تغییر فرم می داد، هزینه ای به خانواده تحمیل نمی کردند.

البته گاهی هم از قهر و غذا نخوردن دخترها می شد فهمید که در آن بخش هم درگیری نسلها، کهنه و نو، سنت و مدرنیسم جدی است، گیرم خود را از چشم مردها پنهان می کند ورنه دامنها داشت کوتاه می شد و یقه ها کمی بفهمی نفهمی بازتر.

و مخفی ترین و بی گفتگوترین خرید عید مربوط به خانمهای خانه بود که با خواهر و مادر و جاری و همسایه صورت می گرفت، نه با مردها و خانواده.

هنوز شهر حیائی در چشم داشت که مانع از آن می شد که پسرها حتی در خریدهای مادرشان دخالت و کنجکاوی کنند و چنین بود در رفتن به آرایشگاه و مراکز دیگر که برخلاف سالهای مدرنی، هر هفته و مدام نبود، سالی یک یا دو بار.

ظهر که می شد قافله از بهارستان گذشته به شاه آباد و ظهیرالاسلام رسیده بود، مخبرالدوله و استانبول، و در مسیر راه، خوش طعمترین و هوس برانگیزترین غداهای عالم در چلوکبابیها به صورت جمعی خورده می شد.

از آخرای بهمن، بره کشان چلوکبابی جوان بود که هر چه دیگ از زیرزمین بالا می آمد به بوی روغن کرمانشاهی، باز هم طلب می شد، هر سال بیشتر از پارسال. چنان جمعیتی در همان ساعتها تنها در نایب بازار متصور بود که طبقه ای دیگر آنجا بودند با کیسه های کوچکتر و قناعت بیشتر.

مقصد: بازار

اتوبوس شلوغ، باران ریز، خیابان آب افتاده، خانواده های پرجمعیت، خاطره مشترک چند نسل از طبقه متوسط تهرانی است که در سه چهار جمعه آخر سال یا از محلات تازه تأسیس چهارصد دستگاه، سی متری، دولاب [شهناز]، نارمک، سمنگان و دورترینشان تهران پارس می رسیدند یا از محلات قدیمی امیریه، شاپور، محله عربها، عودلاجان، بازار، سپه، لشکر، سلسبیل با درشکه و اتوبوس و گاهی پیاده.

اول منزل این جمع که در اندازه دهها برابر سرچشمه روها بودند، حاشیه سبزه میدان بود.

عطاری شیخ موسوی با لهجه ترکی یا آقا بالا خلیفه با لهجه یزدی که با نزدیک شدن نوروز علاوه بر ادویه و گونیهای پر از داروهای گیاهی، عناب و سه پستان و بادرنگ و شیرخشت، جلوخوان را به شیرینیهای تازه رسیده از یزد و تبریز می دادند؛ پشمک و باقلوا، حاجی بادام و قطاب، نیم شکر و آب نبات قیچی با پسته، گز خوانسار، بادام سوخته که همان طور در بسته بوی هل و گلابشان در بوی زیره و کندر عطاری جمع می شد.

طرف دیگر سبزه میدان، عمده فروشهای قماش شبهای عید جزئی هم می فروختند و هیاهوی بازار ارسی دوزها، رفت و آمد باربران با شوخی و با صدا، بازار خیاطها، بازار زرگرها با مجمعهای بزرگ پر از سکه های پهلوی یک و نیم و ربع. سکه های دو پهلوی و پنج پهلوی و ده پهلوی داخل مغازه بودند زیر جعبه آئینه.

اما همان مقدار انبوه که روی مجمعه کوه شده بود آیا امکان نداشت با تنه یک رهگذر پخش بازار شوند؟ خیال شیطانی پسر بچه ها که باید بعدش هم در دل طلب بخشایش می کردند از این تفکر فاسد.

در میان این هیاهو، نوای مرشد بهلول لولی وش، سراپا سپید پوشیده، با چشمان آبی ریز از صبح در گوش سیزه میدان بود بی اعتنا به آن هیاهوی خرید و فروش، شکرپنیری به دهان بچه ها می گذاشت و می خواند علی مولای درویشان، خریدار دل ریشان … و علی گویان، خورجین بر کمر، تسبیح بلندی در دست و تبرزینی بر پر شال می رفت.

سعید نقلی، کوری با دختر کوچکی که عصاکش او بود، قفسی می گرداند که در آن گنجشکی پاکت فال حافظ بیرون می کشید یا پیش بینی آینده، دخترک برای بی سوادان می خواند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید… یوسف گمگشته باز آید به کنعان.

اوج روزهایی این چنین سرشار از خاطره، پر از پچ پچ آهسته زن و شوهرها و گفتگو و قهر و آشتی کوچک و بزرگها، حدود ظهر به شبستان مسجد شاه می رسید، که زن و مرد جدا می رفتند تا دوگانه به درگاه یگانه بگذارند یا در چلوکبابی نایب منتظر می ماندند که فیروز با دستان خود کباب داغ را از سیخ در بشقاب چلو آنها اندازد یا پیش موال آبادی با یاد کبابهای حاجی شمشیری می رفتند که به درد سیاست گرفتار آمد و به تبعید خارک رفت و اموالش از دست شد بعد بیست و هشت مرداد.

شهرها پوست انداختند

چنین بود شبهای نوروز پنجاه سال پیش در تهرانی که هنوز آب زلال از جوی آن عبور می کرد، قناتهایش لاروبی می شد، فاصله فقیر و غنی اش چندان نبود و شهر کوچک بود چندان که در آن صدا به صدا می رسید؛ صدای نقاره زنبورکخانه موقع تحویل سال و صدای توپ.

تنها وسیله ارتباطی وسیع، باسواد و بیسواد، رادیو بود، عید به بوی سنبل و عشرت اسکناس تا نشده، عیدی از لای قرآن، سیب چرخان در کاسه آب و لباسهای نو جلائی داشت.

اما پوست می انداختند شهرها و چیزی در هوای آنها موج می زد که سلیقه بچه ها را بسوی دیگر می برد و پدرهایی که هنوز گیوه به پا داشتند، سفت چسبیده بودند به سنتهایی که قرار بود دیر نپاید، چنان که مسگرها روز به روز در برابر ظروف آلومینیومی و ملامین، کائوچو جا خالی می کردند.

بر سر در مغازه های قدیمی و موقر هنوز تابلوهایی بود که خبر می داد این خیاط و عکاس برای دربار شاهنشاهی کار می کند - حتی دکمه فروش و عینک ساز و کیف ساز - اما دیگر کسی باور نمی کرد که بزرگان با این همه رفت و آمد که به اروپا یافته بودند، پیراهن و کفش و لباس بالی، سلیین، دیور را بگذارند و بدقولی هامبارسون یا یزدی را متحمل باشند.

پنجاه سال پیش هنگام تحویل سال، فقط شاه پیامی می داد و بعد هم آقای راشد حول حالنا می خواند.

اولین گروهی که در سلام مخصوص شاه حاضر می شدند روحانیون بودند و در اولین روز سال، سلیمان خان بهبودی، مرد متدین و با تجربه ای از سوی دربار عازم قم می شد تا به مراجع عظام عرض تبریک شاهانه را برساند، اول از همه آیت الله العظمی سید حسین بروجردی، مرجع بزرگ شیعیان جهان بود که با ابهتی باورنکردنی نماینده شاه را می پذیرفت و در پاسخ، خبر می آمد که برای بقای ملک و دوام پادشاه اسلام پناه دعا کرده است.

تاکسی مرسدسهای ۱۷۰ سیاه رنگ با سپرهای سفید، شسته و براق، آخرین درشکه ها با صندلی چرمی و پیرمردهای درشکه ران، هر وقت سال تحویل می شد، انگار وظیفه ای مقدس دارند، به خیابان می آمدند که خانواده ها را به خانه بزرگترها ببرند.

آخرین مقاومتهای سنت بود که ظهر اولین روز عید که می شد، چندان که قنبری و تابش و مرضیه و دلکش و همه خوانندگان در برنامه نوروزی رادیو هنرهای خود را نمایاندند، صدای صبحی مهتدی در گوشها می پیچید که مثنوی می خواند و انگار می دانست آخرین روزهای سنتهایی است که بلکه هزاران سال خود را نگاه داشته بودند و حالا قرار بود در مقدم مبادلات تازه جهانی، درآمد نفت و گسترش ارتباطات به سرنوشتی مقدر تن دهند.

پنجاه سال پیش، آنچه در تهران می گذشت در شهرهای بزرگ به یکسان تکرار می شد.

از بامدادان در تلفنخانه مرکزی صف درازی بود از مرد و زن و بچه های مهاجرت کرده به تهران که در کابینها با فریاد از اقوام حالی می پرسیدند و تبریکی می گفتند.

تازه کم کمک روزنامه ها در آخرین شماره سال آگهیهایی چاپ می کردند که وزیر و وکیل از اقوام و دوستان عذر می خواستند که به علت مسافرت عرض ادب برایشان مقدور نیست، چنانکه از یک ماه پیش پستچیها دسته دسته کارت تبریک می آوردند تا آخرای فروردین هم که در آن به ادبیات شیرین، صد سال بهتر از امسال را آرزو می کردند.

اسفند ۲۱

محمود دولت آبادی : ۱۵ سال گرسنگی کشیدم و در خیابان خوابیدم

مصاحبه, مطالب ادبي و تاريخي, داغ ۳۴ نظر »


محمود دولت‌آبادی
هفت تیر ۷tir.com : خوشبختانه در دوره جدید می‌بینم که علاقه به ادبیات، بار دیگر زنده شده و این دو علت روشن دارد. یکی اینکه جوانان ما با پویایی ذهنی که دارند،‌ دریافته‌اند که آنچه در جامعه ما پدید آمده، یا پدید می‌آید و یا در گذشته پدید آمده؛ اینها همه به نحوی با ادبیات مربوط می‌شوند. شما اگر زندگی در ایران قبل از مشروطیت را بخواهید بشناسید، حتماً باید به چند کتابی که قبل از مشروطیت نوشته شده مراجعه کنید تا بفهمید اجداد ما چه کسانی بودند. آدم همینطوری نمی‌آید که روی این صندلی‌ها بنشیند.

شما می‌دانید که در دوره‌ای در تبریز نخستین مجموعه جدیدی که ساخته شد در آن ایام، مرتجعین که امروز و پس از انقلاب به آنها می‌گویند روحانی‌نما؛ ریختند میز و نیمکت‌ها را از زیر سقف بیرون بردند و در کوچه و خیابان اینها را آتش زدند. که به طریقی که ما الان ده‌ها دانشگاه داریم، از آنجا می‌آید و این در کجا می‌تواند ثبت شده باشد؟ با فرمول ریاضی حتماً ثبت نشده، این در ادبیات ما ثبت شده است. این به وسیله دهخدا ثبت شده یا دیگران، یا دولت‌آبادی‌های آن زمان. بنابراین شناخت ما از خودمان، مسیرهای متعددی دارد. پس یک علت بسیار درست و سنجیده که جوانان ما رسیدند به ادبیات، شناخت ادبیات خودشان اقلاً در این صد و بیست سال گذشته است. بنابراین وجه مثبت ادبیات، شناختن و رسیدن به شناختی از خود است.

وی در ادامه درباره درک نادرست از آثار ادبیات بزرگ ایران گفت:
شاهنامه یک اثر بشری است. اگر فرصتی می‌بود و اگر در جامعه ما یک سطحی از آزادی معقول و با حمایت قانون وجود می‌داشت، من می‌توانستم طی چند جلسه به شما بگویم که درک شوونیستی از شاهنامه، یک درک ارتجاعی است. درک نژادی از شاهنامه، درکی ارتجاعی است. حتی درک ناسیونالیستی به آن معنای بدش، درک ارتجاعی است. آثار بزرگ ادبی، بشری هستند و برای همین است که اهمیت دارند، برای همین است که مانده‌اند. و اگر «هرکسی از ظن خود شد یار من» را ملاک قرار ندهیم و موضوعات را به شناخت بگذاریم، همه اینها روشن می‌شود. در شاهنامه، خوی و خصلت‌های بشری است که بیان می‌شود، یا ستوده می‌شود و یا نکوهیده می‌شود.

وی همچنین در پاسخ به سوالی در رابطه با رابطه دین و ادبیات ایران گفت:
درمورد حضور دین در این آثار که گفتید، اتفاقاً من چون دارم کلیدر را بازخوانی می‌کنم دارم متوجه می‌شوم که دین به عنوان پایه‌ای‌ترین و ریشه‌ای‌ترین فرهنگی است که در ما ایرانیان وجود داشته و دارد. در زمینه اثر، کاملاً موج می‌زند و یک پرسوناژی در آنجا هست که اتفاقاّ همیشه دغدغه او داستان و جستجوی خدا است. من این کتاب را که بازخوانی می‌کردم (برای اینکه من کلیدر را هیچ وقت از اول تا آخر نخواندم)؛ بعد دیدم عجب انسان‌های فرومایه‌ای وجود دارند. این آقایان کتاب را خواندند، این کتابی که در بستر فرهنگ دینی حرکت می‌کند، طبیعی است، این کتاب را خواندند و گزارشی که به آقای خامنه‌ای در زمان ریاست جمهوری ایشان دادند این بود که این نویسنده سه هزار صفحه کتاب نوشته و یک بار اسم خدا را نیاورده است. این موجودات که زرتشت ما به آنها می‌گوید خرفستر. زرتشت می‌گوید هیچ حیوانی به من نخروشید مگر خرفستران. من می‌گویم اگر این شخصی که این گزارش را داده خرفستر هست، بگذارید خودش بگوید. من می‌گویم یک بشر چگونه ممکن است یک کتاب را بخواند، همین چیزهایی را که من به شما گفتم که گفتم دارم می‌خوانم متوجه می‌شوم، ببیند و بعد بتواند به مقام اول مملکت یک گزارش جعلی بدهد که اگر آن مقام مملکت براساس آن گزارش بخواهد تصمیم بگیرد، به نویسنده مملکت اینطوری نگاه بکند.

یکی از دانشجویان از وی پرسید شما به شغل نویسندگی اشاره کردید. به هرحال شغل یک سری فاکتورهایی دارد. یکی از فاکتورهای مهمش این است که شغل به هر حال چیزی است که درآمدزایی داشته باشد.
من دارم.

خب برای اینکه کسانی بخواهند وارد شغل نویسندگی بشوند، آیا چنین تامینی مالی وجود دارد؟
چرا. ۱۵ سال گرسنگی بکشید مثل من بوجود می‌آید. من ۱۵ سال گرسنگی کشیدم.

اما من شنیدم شما از خان‌های دولت آباد بودید؟
اشتباه می‌کنید. دولت‌آباد اصلاً خان ندارد. متوجه شدید؟ ۱۵ سال. ۱۵ سال تمام در خانه‌هایی که اگر خوانده باشید در تنگنا آمده، ۱۵ سالی که نویسندگی می‌کردم در چنین خانه‌هایی بودم و من جای کار نداشتم. شما می‌دانید من کنار خیابان گرگان خوابیدم؟
.

محمود دولت آبادی - نویسندگی - گرسنگی -

اسفند ۰۶

اولین بار در تاریخ ایران : نویسنده ای به دلیل نوشتن رمان به ۹ ماه حبس محکوم شد

حقوقی, اخبار ايران, مطالب ادبي و تاريخي, اخبار داغ, داغ ۲۱ نظر »

یعقوب یاد علیهفت تیر ۷tir.com : به دنبال انتشار اخباري مبني بر تشديد مجازات يعقوب يادعلي نويسنده رمان «آداب بي قراري»، صالح نيکبخت وکيل وي از ارسال نامه يي به رئيس قوه قضائيه براي تجديدنظر در مورد اين راي خبر داد. وي با استناد به ماده ۱۸ اصلاحيه، اين تجديدنظر را براي رئيس قوه قضائيه مي نويسد. وکيل يعقوب يادعلي در توضيح اين نکته به اعتماد گفت؛ «اين درخواست تجديدنظر بايد توسط هياتي در استان کهکيلويه و بويراحمد مطرح شود، اما از آنجا که اميدواري به پذيرش آن در استان مربوطه وجود ندارد، بدون دستور شخص رئيس محترم قوه قضائيه، اميدواري چنداني به پذيرش تجديدنظر نيست.»

تشديد محکوميت اين نويسنده از سه ماه حبس تعزيري، ۹ ماه حبس تعليقي و نگارش چهار يادداشت براي چهره هاي فرهنگي استان کهکيلويه و بويراحمد در حکم دادگاه تجديدنظر به يک سال حبس تعزيري افزايش يافت.

صالح نيکبخت در اين مورد به خبرنگار ما گفت؛ «حکم صادره از دادگاه تجديدنظر را دريافت کردم ولي متوجه شدم اين دادگاه برخلاف روال قانوني بايد فقط در مورد انطباق حکم با موازين قانوني و رعايت تشريفات آيين دادرسي اظهارنظر کند و حق تشديد مجازات را ندارد.» جلسه دادرسي يعقوب يادعلي سال گذشته با اتهام توهين، افترا و نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي برگزار شد. او بنا به مطالبي که در رمانش تحت عنوان «آداب بي قراري» نوشته و قبل از انتشار از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مجوز دريافت کرده بود، به موارد بالا متهم شد. يادعلي که خود زاده کهکيلويه و بويراحمد است، متهم شده بود که در رمان «آداب بي قراري» به مردم اين استان توهين کرده است. شاکي به جمله يي از اين کتاب اشاره مي کند که طي آن يادعلي نوشته است؛ «تکنسين برق هستم، زنم را کتک مي زنم و به اجداد غارتگرم فخر مي کنم و روي مبل نمي نشينم، از شطرنج خوشم نمي آيد و عاشق شکارم.» و از آن نتيجه گرفته بود که نويسنده مردم شريف اين استان را مورد توهين قرار داده است. توضيحات يادعلي نيز در مورد تخيلي بودن رمان کارگر نيست و دادگاه او را به سه ماه حبس تعزيري و ۹ ماه حبس تعليقي محکوم کرد به علاوه آنکه يادعلي مي بايست چهار يادداشت در مورد شخصيت هاي فرهنگي استان کهکيلويه و بويراحمد بنويسد و آنها را در يکي از نشريات محلي به فاصله شش ماه منتشر کند. محکوميت يادعلي به سبب نگارش رماني که خود شخصيت هاي آن را تخيلي مي داند و ارجاع به هيچ واقعيت خارجي يي ندارد، سبب تعجب بسياري از شخصيت هاي فرهنگي شد. صالح نيکبخت اين مساله را با هيچ کدام از مقررات قانون اساسي و قوانين عادي منطبق نمي داند. اتفاقات رمان «آداب بي قراري» که به مدت کمي پس از انتشار به چاپ دوم رسيد و برنده جايزه هوشنگ گلشيري هم هست، سبب شد تا براي نخستين بار در تاريخ ادبي ايران، نويسنده يي براي نگارش داستاني خيالي به زندان برود. يادعلي پيش از اين نيز با مجموعه «احتمال پرسه و شوخي» جايزه انجمن منتقدان و نويسندگان مطبوعات را از آن خود کرده بود.
.

شهر بی قصه و قصه گوی در بند
به قلم رضا سیدی پور

هر چه بیشتر با خودم کلنجار می روم ، به مغزم فشار می آورم ، راه می روم و بلند بلند فکر می کنم ، بیشتر به کمدی بودن این تراژدی می رسم . نویسنده ای در قرن بیست و یکم ، به خاطر شخصیت های داستان هایش ، نزدیک به دو ماه در زندان باشد و با او همچون جانیان عالم واقع رفتار شود و حتی بدتر !

با شما هستم ، با شما که چنان رگ غیرتتان برآمده که نزدیک است بیرون بجهد ، کدام شما می تواند ادعا کند که در همه زندگی شبی را در کنار چاله آتش با صدای قصه گو به صبح نرسانده است ؟ تجسم چشمهای خیره به دهان قصه گو و دستهای گرفته در بالای سرخی آتش و دهانهای باز _ از تعجب و ترس _ همه شما چندان هم سخت نیست .

مندنی کور بود ، هم کور و هم پیر . همین اواخر مرد ، بدون اینکه بداند همه پولهایی که از ما بابت قصه هایش می گرفت ، درب صاف شده نوشابه های فانتا بود و کاغذهای بریده شده به قطع اسکناس . از اول صبح چند نفری برای شنیدن قصه هایش به اتاق نیمه مخروبه اش می رفتیم و پولها ! را که می دادیم ، شروع می کرد . و گاه می شد که به شیطنت ، رهایش کرده و ساعاتی دیگر که بازمی گشتیم هنوز مندنی در حال قصه گفتن بود .

مندنی درد متل گفتن داشت ، ما بهانه ای بودیم برای قصه گفتن او ، شاید که می خواست به بهانه ما هم که شده ، قصه هایش را بازگویی کند ، نکند که از یادش برود ، همانگونه که از آن قصه ها اینک دیگر در خودآگاه ما چیزی نمانده ، شاید که اگر واکاوی کنیم ناخوداگاهمان را ، پر باشد از شخصیتهایی شبیه به کامران و تاجماه ” آداب بی قراری” .

حال ما را چه شده است که اینگونه قصه گوی محجوب شهرمان را به بند کشیدیم به جرم متل گفتن .

یعقوب است دیگر ، یعقوب یادعلی ، حداقل اگر کتابهایش را نخوانده ایم ، به مدد جعبه جادویی ، کارش را که دیدیم ، که خدا می داند اگر نه او بود ، شبکه دنا دیدن نداشت .
کاری نکنیم که فردا بگویند مگر این مردمان از شهر بدون قصه آمده اند ، که تاب و تحمل شنیدن داستان را نداشتند و قصه گو را به جای آنکه در صدر مجلس گذارند ، در بند کرده و به محبس فرستاده اند .

سردبیر : واقعا چه طنز تلخی در زندگی امروز ما جاریست . وزارت ارشاد دولت قبلی مجوز می دهد و با عوض شدن دولت قوه قضاییه مجازات می کند . از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاریست …

وبلاگ حمایت از یعقوب یاد علی
.
دانلود کتاب یعقوب یاد علی - دانلود کتاب - pdf - آداب بي قراري

اسفند ۰۱

از علاقه‌مندي به هنر تا گرفتن امضا از هنرمندان

مقالات, مطالب ادبي و تاريخي, روانشناسي, داغ ۱۲ نظر »

امضا خجسته
هفت تیر ۷tir.com مقاله به قلم ع . زارعی :
داستان علاقه‌مندي به هنر در نوجوانان و جوانان ما، متأسفانه گاهي در اين حد است كه بيش از آن كه به اصل هنر و هنرمند بپردازند، به جمع كردن امضاي اين و آن و عكس گرفتن و سؤال كردن‌هاي بي دليل و بي جا و حتي گاهي مضحك مي پردازند.

 

هر چند تمام اين گزينه ها از روي علاقه شديد و در موارد زيادي متعصبانه اتفاق مي افتد، به هر حال نيازمند بحث و بررسي است. حال اگر اين عمل از سوي يك نوجوان ‌١٤-۱۳ ساله انجام شود، تا حدودي توجيه پذير است، اما وقتي همين حركت از سوي يك انسان ‌٤٠-۳۰ ساله اتفاق مي افتد، چه بايد گفت؟

 

متأسفانه در خيلي از برنامه هاي هنري و به خصوص موسيقي،‌ امكان ارتباط مستقيم هنرمند با مخاطب اش خيلي وجود ندارد؛ چرا كه تعداد علاقه مندان آن قدر زياد است كه باعث آزردگي جسمي و روحي وي مي شود. از سوي ديگر خيل مشتاقان اين انتظار و توقع را از هنرمند محبوب شان دارند.

 

تلاش براي گرفتن امضا و عكس يادگاري به تنهايي افتخار به حساب نمي آيد، هر چند در مجموع هم به عنوان نشان قهرماني نيست، ‌اما براي آن دسته از افراد كه جز علاقه مندي، دخالت ديگري در هنر ندارند، گرفتن عكس و امضا از هنرمند مورد علاقه شان، حتي اگر او با قيافه ي عبوس در كنار آن‌ها قرار گرفته باشد، معادل چنين نشاني است كه به زعم آن‌ها، به سادگي به دست نمي آيد!

 

ديدگاه سطحي نگر،‌ يكي از مهم ترين عوامل اصرار بر گرفتن امضا و عكس - البته از نوع اجباري و بي دليل آن!- و طرح پرسش هاي فاقد وجاهت عقلاني از سوي گروهي است كه با وجود علاقه‌مندي، به چند دليل امكان حضور حقيقي و جدي آن‌ها در عرصه ي هنر فراهم نشده است: ديدگاه و شرايط خانواده، سستي و كاهلي در انجام تكاليف موسيقي و پي گيري نكردن آن با حضور يكي دو جلسه اي،‌ چشم و هم چشمي هاي دوستانه و خانوادگي. شايد در نگاه نخست بررسي روان‌شناسي اين مسأله، استهزا آميز به نظر بيايد، اما حقيقت آن است كه توجه به همين اصول و امور بديهي است كه راه را براي رسيدن به موفقيت هاي جامع و امور كلي باز مي كند.

 

ذهن وسيع گرا و ايده آل خواه به كوچك ترين جزييات توجه مي كند تا در راه رسيدن به پيروزي‌هاي فردي و عمومي، از وجود آن‌ها استفاده نمايد. ذهن خردگرا آن قدر توانايي نخواهد داشت كه راه پر پيچ و خم موفقيت را به پايان برساند.

 

بنابراين از همين مسأله ي به ظاهر كوچك عكس و امضاي نامناسب -نامناسب از آن لحاظ كه وقتي با يكي عكس مي گيري، حداقل طرف مقابل بايد راضي باشد و بخندد!- و پرسش هاي نا به جا، ديدگاه افراد را مي توان دريافت، چرا كه آن عكس و امضا يا بعد از مدتي، فراموش مي شود، يا دور ريخته مي شود يا اصلاً به خاطر آن كه بايستي به عنوان مدال افتخار به همه نشان داده شود، گم مي شود، آن هم امضاهايي كه روي اسكناس و دفترچه ي تلفن و جزوه ي دانشجويي درج شده است!!!

 

حال آن كه آدم ‍ژرف انديش، نگرش عميق اش را در همين جا هم نشان مي دهد كه هم خوب تلاش مي كند، هم ذهن اش براي دنبال كردن پرسش هاي منطقي و پر محتوي پويا است و اگر هم عكس بگيرد، مي داند كه هنرمندش راضي است و مي خندد، و امضا هم كه به طور كلي به درد او نمي خورد، نه به درد اين دنياي ‌اش و نه آن دنيا
.

امضا بازیگران - امضا هنرمندان - امضا - عکس هنرمندان

بهمن ۲۴

ناصرالدین شاه ، اولین ایرانی که در روز ولنتاین به معشوقش کارت پستال داد

عشق و خیانت, مطالب ادبي و تاريخي, از كتاب خاطرات, گزارش تصويري, داغ ۴۴ نظر »

ناصرالدین شاه شاید اولین ایرانی نباشد که با کارت پستال خریدن برای معشوق روز ولنتاین را گرامی داشته است اما مسلما اولین ایرانی است که به این عنوان نامش در تاریخ آمده است و سندی مبنی بر آنکه قبل از او کسی چنین کاری کرده باشد در دست نیست
.ناصرالدین شاه

هفت تیر ۷tir.com : چهارده ففوريه در فرهنگ مغرب زمين ،روز ولنتاين يا روز عشاق است ،چون مي دانم بواسطه پوشش خبري روز ولنتاين در اينترنت به احتمال زياد در مورد ريشه هاي اين روز مطالب زيادي خوانده ايد ،طولاني نمي نويسم و در اينجا فقط به اين اشاره مي كنم كه وقتي ناصر الدين شاه به سفر فرنگ رفت تحت تاثير فرهنگ آنجا چيزهايي هم در مورد اين روز شنيد و تصميم گرفت به اين مناسبت براي انيس الدوله هديه اي بفرستد در نتيجه كارت پستالي را فرستاد تا نشان دهد كه چقدر به انيس الدوله علاقه دارد در مورد انيس الدوله مطالب زيادي در تاريخ آمده ،زني فرهيخته ،زيبا و زبان دان كه برخي نوشته اند در نهايت به دست زنان حرمسرا مجبور به خوردن قهوه قجري شد .

 

در مورد انيس الدوله همچنين نوشته اند كه انیس الدوله ، از جمله صیغه های شاه بود ، اما نه تنها از زنان عقدی شاه محترم تر بود ، بلکه طرف مشورت شاه نیز قرار می گرفت و اولین زنی است که به همراه شاه قاجار ، در اولین سفر او به فرنگ ، تا مسکو ، همراه وی بود. انیس الدوله که در واقع ملکه بود ، ولی فرزندی نیاورد. شاه او را از دل و جان دوست داشت و چندین بار خواست وی را در زمره زن های عقدی خویش درآورد ، ولی او نپذیرفت و اظهار داشت که نمی خواهد ساعت سعد زناشویی خود را بر هم زند. پس از کشته شدن شاه روزی برایش دسته ای اسکناس آوردند و چون تمثال شوهر را روی آن ها دید ، چنان بر سینه و شکم کوفت که سخت بیمار شد و پس از چند ماه به همسر خویش پیوست. انیس الدوله ، به همراه شاه و همراه از راه انزلی ، عازم اروپا شدند ، اما چون موضوع حجاب انیس الدوله مطرح بود ، و ظاهری کاملا متفاوت با زنان اروپایی داشت ، اجبار او را از مسکو به تهران بازگرداندنداما شاه به حدی به او فکر می کرد که به هنگام سفر به انجلیز پیکره ای از خود را به همراه کارت پستالی برای او فرستاد این البته به جهت روزی بود که در بلاد فرنگ عشاق برای معشوق انجام می دهند تا نشان دهند خاطرشان به او مشغول است.

 

ناصرالدین شاه درباره همراه بودن انیس الدوله در این سفر در خاطرات خود چنین نوشته است : ” کسانی که همراه به فرنگستان آمده اند از این قرار است در دو کشتی ؛ کشتی اول : صدراعظم ، انیس الدوله ، عایشه ، معصومه ، خورشید کنیز انیس الدوله…” با مشکل پیش آمده و عدم تناسب لباس انیس الدوله با زنان اروپایی ، قرار شد ، آن ها -زنان همراه- به ایران بازگردند. ناصرالدین شاه می گوید :” امروز بنا شد انیس الدوله و حرم از این جا ، فردا بروند تهران. با ساری اصلان ( رحمت الله خان ) و میر شکار ، محمد حسن خان برادر انیس الدوله ، حاجی سرور ، آقا علی و غیره. انیس الدوله راضی نمی شد.گریه کردند. خیلی به ما بد گذشت ، خیلی بد خیلی سخت ، اگر همراه می بردیم برای جا ، منزل ، کالسکه ، کشتی نشستن اشکالات داشت. اگر بروند تهران دل ما می سوخت. بسیار بسیار بد گذشت. آخر میرشکار ، ساری اصلان راضی کردند به خودشان که این جا بد می گذشت مثل حبس بودند.” روز بعد شاه در یادداشت خود آورده است : “… آمدیم عمارت ، انیس الدوله این ها می خواستند بروند. زیاد گریه کردم و آن ها هم گریستند. اوقاتم بسیار تلخ شد. خدا انشاالله به سلامتی همه را به وطن خود برساند. انشاالله به خصوص انیس الدوله هرچند در طول سفر خاطرم از وی فارغ نمی شد.” انیس الدوله زنی خیر و با ایمان بود. پل ناصرآباد در لواسانات و درهای مسجد گوهرشاد که به طرف حرم باز می شود به دستور او طلاکوب شده است.

 

 


ناصر الدین شاه مهمان ادوارد هفتم پادشاه انگلیس

 

معشوقه ناصرالدین شاه

 

 


تصویر کارت پستال(رودی در انگلیس)

 

 

ولنتاین ناصرالدین شاه
تصویری از بلیط یک نمایش که ظاهرا به دلیل علاقه انیس الدوله به هنر تیاتر صرفا برای رویت او ارسال شده است(انیس الدوله به انگلیسی و فرانسه تسلط کامل داشت)

 

 


تصویری از انیس الدوله

 


با مقایسه دیگر زنان شاه با انیس الدوله می توان دلیل علاقه شدید ناصر الدین شاه به او را درک کرد!

قبلی : ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ

کارت پستال اینترنتی با کیفیت عالی برای ولنتاین

 

کارت پستال برای ولنتاین - ولنتاین - کارت پستال - عکس - ناصرالدین شاه قبله عالم - همسران ناصرالدین شاه - انیس الدوله

بهمن ۲۰

فیلمی از دستگیری و اعدام عوامل ساواک

مطالب ادبي و تاريخي, فيلم ها و كليپ هاي ديدني ۳۸ نظر »

http://uk.youtube.com/watch?v=wx۶XwBamPXg

فیلمی از روزهای پیروزی انقلاب شامل دستگیری عوامل ساواک و علی نصیری رئیس ساواک و اعدام آنها

توجه کنید که به دلیل مسدود بودن سایت یوتوب در ایران با داشتن اشتراک معمولی اینترنت شاید موفق به دیدن فیلم نشوید

دانلود کتاب ساواک - اسناد ساواک - فیلم شکنجه ساواک - دانلود كتاب ساواك

بهمن ۲۰

بیل کلینتون و مونیکا لوینسکی چه رابطه ای داشتند ؟

اخبار ویژه افراد مشهور, گزارش, مطالب ادبي و تاريخي, داغ ۲۴ نظر »

بیل کلینتون و مونیکا لوینسکی

هفت تیر ۷tir.com : حتما شما هم رسوایی بی سابقه رییس جمهور وقت آمریکا(بیل کلینتون) و منشی اش(مونیکا لووینسکی) را به یاد دارید که انعکاس رسانه ای شدیدی داشت. در این ورق نگاهی به واقعه ای خواهیم داشت که موجب پدید آمدن این موج رسانه ای شد:
«در هجدهم ژانویه ۱۹۹۸، سایت خبری دراج ریپورت (Drudge Report) گزارشی از رابطه جنسی پنهانی بیل کلینتون و یک کارآموز کاخ سفید منتشر کرد که به زودی به یکی از بزرگترین جنجالهای سیاسی و حقوقی آمریکا در زمان خود بدل شد و به اعتبار حزب دمکرات نیز ضربه زد.

بر اساس شهادت مونیکا لووینسکی در دادگاه، او و رییس جمهور آمریکا بین پانزدهم نوامبر ۱۹۹۵ تا هفتم آوریل ۱۹۹۶ رابطه جنسی دهانی داشتند.

در آوریل ۱۹۹۶، رییس لووینسکی که از نزدیکی بیش از حد معمول وی به رییس جمهور نگران شده بود وی را به پنتاگون منتقل کرد. لووینسکی بعدا از رابطه خود و رییس جمهور برای یکی از همکارانش به نام لیندا تریپ سخن به میان آورد و او نیز یکی از مکالمات تلفنی خود با مونیکا در این باره را ضبط کرد.

در اوایل ژانویه ۱۹۹۸ تریپ این نوار را در اختیار قاضی کنت استار که به پرونده های شکایت علیه رییس جمهور در زمینه سوء استفاده جنسی رسیدگی می کرد، قرار داد.

با وجود این مدرک، قاضی دستور بازپرسی از کلیه کسانی که ارتباطی با این ماجرا داشتند را داد، از جمله رییس جمهور و مونیکا لووینسکی. در هجدهم ژانویه سایت دراج ریپورت از قول یک منبع این خبر را منتشر کرد و بسیاری دیگر از رسانه ها از این ماجرا باخبر شدند.

بیل کلینتون و مونیکا لوینسکی

در بیست و ششم ژانویه، بیل کلینتون در جریان کنفرانس خبری با رسانه ها که از شبکه های تلویزیونی آمریکا پخش می شد، در این زمینه مورد سوال قرار گرفت و گفت: “من با آن زن، خانم لووینسکی، رابطه جنسی نداشتم.”

وی بعدها در جریان شهادت خود در دادگاه نیز بارها تکرار کرد که هیچ رابطه جنسی با مونیکا لووینسکی نداشته است. اما در جریان همین تحقیقات قضایی بود که آثاری از اسپرم های کلینتون بر روی لباسی که به “پیراهن آبی” مشهور شد، کشف شد، لباسی که کلینتون به مونیکا لووینسکی هدیه داده و در حین رابطه جنسی آلوده شده بود.

این مدارک به اضافه اظهارات شرم آور مونیکا لووینسکی در دادگاه که از شیوه رابطه جنسی و از جمله شیوه به کار گیری لوله سیگار برگ توسط کلینتون، سخن به میان آورده بود، سبب رسوایی بسیاری شد و سرانجام بیل کلینتون در یک سخنرانی مشهور در برابر تلویزیون قرار گرفت و اعتراف کرد که مردم آمریکا را فریب داده است و با لووینسکی “رابطه نامشروع نزدیک” داشته است.

رسوایی رابطه کلینتون با منشی کاخ سفید جنجالی ترین اخبار رسانه ها در آن زمان بود. این اعتراف تلویزیونی رییس جمهور که تخمین زده می شود بیش از چهل میلیون نفر بیننده داشته است، تا آن زمان پرمخاطب ترین برنامه تلویزیونی آمریکا بود که با هیچ سریال و مسابقه تلویزیونی دیگری در سالهای پیش از آن نیز قابل مقایسه نبود.

بیل کلینتون و مونیکا لوینسکی

کلینتون پس از ترک کاخ سفید، به فعالیت های خیرخواهانه و بشردوستانه پرداخت و به یک چهره محبوب جهانی بدل شد. مونیکا لووینسکی که مدتی در کانون توجه رسانه ها قرار داشت به زودی فراموش شد و به لندن رفت، تحصیلاتش در رشته روانشناسی اجتماعی را در دانشگاه اقتصاد و علوم سیاسی لندن (LSE) به پایان رساند و در یکی از آخرین مصاحبه هایش گفت: “من برای چیزی مشهور شده ام که شهرت به آن خوب نیست.”»

خاطرات مونیکا لووینسکی

بهمن ۱۶

مردی که از دست ماموران رژیم شاه به حمام زنانه پناه برد

مطالب جالب, مطالب ادبي و تاريخي, از كتاب خاطرات, داغ ۳۳ نظر »

خاطره ای خواندنی از محمد علی آسایش در مورد روزهای پیروزی انقلاب ۵۷ .

هفت تیر ۷tir.com : بعد از کشف خانه سرهنگ زیبایی و شکنجه گاه مخوف آن ، در میان تظاهرکننده گان خیابان های مرکزی شهر رویکرد و گرایشی روزافزون به شناسایی و حمله به خانه های عوامل ساواک بوجود آمد .در این میان ساواکی ها هم بیکار ننشسته بودند برای حفاظت از خانه هایی که لو رفته بود از مامورین ارتش و گارد برای حفاظت از این خانه ها استفاده می کردند .

یکروز به جمعیتی پیوستم که در یکی از خیابانهای حوالی ضلع شمالی میدان فردوسی در یکی از خیابانهای فرعی موفق به کشف یک خانه تیمی ساواک شده بودند .

این خانه در ضلع شمالی همان خیابان در کوچه ای Lمانند قرار داشت بشکلی که از طرف خیابان بن بست به نظر می آمد ولی از سمت چپ به خیابان فرعی دیگری راه داشت .

وقتی من رسیدم جمعیتی حدود دویست نفر سر آن کوچه اجتماع کرده بودند و شعار می دادند .یک جیپ ارتش هم محافظت از خانه را به عهده داشت و هرچندگاه در خانه باز می شد و ساواکی ها در حالیکه بالباس شخصی و کراوات بوده و بند اسلحه ای که به گمانم مسلسل یوزی بود روی دوش داشتند برای سرکشی اوضاع به داخل کوچه می آمدند و نگاههای خشمگینی به تظاهرکنندگان می انداختند و بعد به داخل خانه مربوطه می رفتند .

یکی از نظامیانی که در داخل جیپ بود با بلندگو از تظاهر کنندگان میخواست که متفرق شوند و تهدید می کرد اگر نروید مجبور می شویم به خشونت متوسل شویم ولی کسی گوشش به این حرفها بدهک