Archive for the ‘عشق و خیانت’ Category

مردی که بخاطر رسیدن به دوست دخترش ، همسر و فرزندش را کشت

چهار شنبه, می 20th, 2009

سال گذشته دو مطلب با تیتر های زیر در هفت تیر درج شد :
قتل مرموز زن جوان و فرزند چهارماهه اش در غیاب شوهر
و
عشق پنهان ، انگيزه اصلي قتل همسر و کودک 4 ماهه .
دیروز آخرین جلسه دادگاه متهم این پرونده برگزار شد که شرح ماجرا را در زیر می خوانید :


هفت تیر 7tir.com  : مرد جواني که براي رسيدن به دختر مورد علاقه اش همسر و فرزند چهارماهه خود را به قتل رسانده بود به قصاص، حبس، تبعيد و پرداخت ديه محکوم شد.

به گزارش خبرنگار ما اين جوان 24ساله که محمد جواد نام دارد در جلسه دادگاه ادعا کرد مرتکب قتل نشده اما براي اينکه ديگر نمي خواهد در اين شرايط زندگي کند اتهامش را مي پذيرد و خود را مجرم معرفي مي کند.

او که با ديدن عکس هاي جسد فرزندش به شدت دگرگون شد با عصبانيت از قضات دادگاه خواست ديگر اين عکس ها را به او نشان ندهند.

در ابتداي جلسه محاکمه که در شعبه 71 دادگاه کيفري استان تهران برگزار شد محمد شادابي به عنوان نماينده دادستان براي محمد جواد تقاضاي اشد مجازات کرد. او در توضيح ماجرا گفت؛ 21 فروردين ماه سال گذشته به ماموران پليس خبر رسيد زن جواني به نام ساحل و فرزند چهار ماهه اش پارسا به طرز دلخراشي به قتل رسيده اند. زماني که بازپرس در خانه حاضر شد تا تحقيقات خود را آغاز کند با جسد غرق در خون مادر و فرزند که با ضربات متعدد چاقو به قتل رسيده بودند مواجه شد. در همان ابتداي تحقيقات با توجه به وضعيت قرار گرفتن اجساد و ضرباتي که به آنها وارد شده بود فرضيه قتل با انگيزه کينه جويانه توسط بازپرس مطرح شد و ماموران براي پي بردن به راز اين جنايت شوهر ساحل را بازداشت کردند. وي که متهم حاضر در دادگاه است ابتدا گفت نمي داند چه کسي اين قتل فجيع را مرتکب شده است و به کسي هم مظنون نيست. اما محمد جواد عنوان کرد احتمالاً همسر و فرزندش قرباني يک سرقت خونين شده اند. اين حرف مورد پذيرش بازپرس قرار نگرفت چراکه اولاً هيچ کودک چهار ماهه يي قادر به شناسايي و حتي صحبت کردن نيست که شخصي از ترس شناسايي او را به قتل برساند و دوم اينکه جسد اين مادر و فرزند در تختخواب پيدا شد و اين به آن معنا است که آنها اصلاً بيدار نبودند که بتوانند کسي را شناسايي کنند. شادابي ادامه داد؛ با توجه به اينکه مشخص شد محمد جواد با همسرش اختلاف داشته انگشت اتهام به سمت وي گرفته شد و بازجويي ها از او ادامه پيدا کرد و مشخص شد زن جوان و فرزند چهار ماهه اش به دست محمد جواد به قتل رسيده اند. درست زماني که اين مرد به قتل همسر و فرزندش اعتراف کرد دختري جوان به نام شبنم به بازپرس پرونده مراجعه کرد و گفت محمد جواد از مرگ همسر و فرزندش خبر داشته و به او نيز در اين باره مطالبي گفته است. با توجه به ادعاي اين زن و بازجويي هايي که از وي انجام شد مدارک عليه محمد جواد تکميل و بازسازي صحنه قتل انجام و معلوم شد اين مرد براي رسيدن به دختر مورد علاقه اش اين جنايت را انجام داده است. شادابي ادامه داد؛ هيات محترم، من به عنوان نماينده دادستان با توجه به اينکه پارسا ولي دمي ندارد به عنوان ولي دم قهري تقاضاي ديه دارم و خواهان اشد مجازات براي متهم در مورد ديگر اتهاماتش هستم.

در ادامه پدر و مادر ساحل در جايگاه حاضر شدند و تقاضاي صدور حکم قصاص کردند. سپس به دستور قاضي عزيزمحمدي، محمد جواد به عنوان متهم در جايگاه حاضرشد تا در برابر اتهام دو فقره قتل از خود دفاع کند. وي گفت؛ من مرتکب قتل نشدم اما اين اتهام را قبول مي کنم چون ديگر نمي خواهم در اين شرايط زندگي کنم. روز هاي زندان براي من خيلي سخت است و ديگر نمي خواهم به اين وضعيت ادامه دهم. من زندگي ام را دوست داشتم و حتي زماني که به دادگاه خانواده رفتيم و حکم طلاق من و ساحل صادر شد حاضرنشدم از همسرم جدا شوم و باهم آشتي کرديم. در بازجويي ها بارها گفتم به من الهام شده بود اين اتفاق مي افتد و هر لحظه منتظر آن بودم.

پرسش و پاسخ

متهم بعد از گفتن اين جمله به سوالات قاضي دادگاه پاسخ داد.

قاضي؛ بعد از اينکه قتل در خانه ات اتفاق افتاد تو با شبنم تماس گرفتي و گفتي همسر و فرزندت کشته شده اند و از او خواستي با تو تماس نگيرد، در حالي که به پليس خبر ندادي و تا شب منتظر شدي، چرا؟

متهم؛ چون شبنم بي گناه بود و من مي دانستم اگر او با من تماس بگيرد چون باهم رابطه داشتيم پليس به من مظنون مي شود به همين خاطر هم به او گفتم به من زنگ نزند.

قاضي؛ تو که مي دانستي همسر و فرزندت کشته شده اند پس چطور به خانه مادرت رفتي و تا شب خوابيدي، بعد کيک خريدي تا همراه والدينت به خانه خودت بروي؟

متهم؛ من 230 قرص خواب آور و مسکن خورده بودم تا خودکشي کنم اما فقط خوابم برد و هيچ اتفاق ديگري برايم نيفتاد.

قاضي؛ اما اعترافات اوليه تو با واقعيت کاملاً منطبق است. اگر مرتکب قتل نشده بودي چطور قتل ها را کامل توضيح دادي؟

متهم؛ هر چه گفتم القا بود. من هيچ چيز از واقعيت نمي دانستم. فقط به من الهام شده بود همسر و فرزندم کشته شده اند.

در اين هنگام قاضي عزيزمحمدي عکس هاي گرفته شده از جسد پارسا را به متهم نشان داد و گفت؛ مدعي شدي هيچ چيز از واقعيت نمي دانستي در حالي که جاي تمامي ضرباتي را که بر بدن پارسا وارد کردي به طور کامل توضيح دادي، در اين باره چه مي گويي؟

متهم که به شدت تحت تاثير قرار گرفته بود با عصبانيت و صدايي بغض آلود گفت؛ چرا اين عکس ها را به من نشان مي دهيد. پارسا فرزند من بود و از ديدن آن ناراحت مي شوم. شما مي خواهيد جوسازي کنيد و من را تحت تاثير قرار دهيد.

قاضي؛ ما جوسازي نمي کنيم آنچه به عنوان مدرک در پرونده است به تو نشان مي دهيم تا بتواني از خودت دفاع کني، اما تو به جاي توضيح آنچه اتفاق افتاده است، حرف هاي غيرواقعي مي زني. تو آزاد هستي وارد آوردن اين ضربات را بپذيري يا نه. اينکه تو تحت تاثير قرار مي گيري و حاضر نيستي اين عکس ها را مرور کني به خاطر اين است که به تو يادآوري مي شود چه کارهايي کرده يي .

در ادامه قاضي عزيزمحمدي از شبنم خواست در جايگاه حاضر شود. وي که به عنوان شاهد احضار شده بود بعد از اداي سوگند گفت؛ من و محمدجواد در دانشگاه باهم آشنا شده بوديم. يک روز او به من گفت شماره تماسم را مي خواهد و قصد دارد با من ازدواج کند. من هم قبول کردم. ما بيشتر در دانشگاه   همديگر را مي ديدم. يک روز متوجه شدم حلقه در دست دارد. به او گفتم اين حلقه براي چيست. به من گفت با دختري عقد کرده اما حالا در آستانه جدا شدن هستند و من نمي دانستم او همسر و فرزند دارد. مدتي بعد از او پرسيدم با همسرش چه کرده است. بهمن گفت آنها باهم ازدواج کرده اند و همسرش مي خواهد از او فرزندي داشته باشد تا بعد از جدايي راحت زندگي کند و مجبور نشود دوباره به خانه پدرش برود. مدتي بعد زني با من تماس گرفت و گفت همسر محمدجواد است اما ديگر حرفي با من نزد. دوباره زني با من تماس گرفت و خود را مادر دوست محمدجواد معرفي کرد و به من گفت بايد از زندگي محمدجواد بيرون بروم. من هم جواب دادم کاري با او ندارم و اين محمدجواد است که دست از سر من برنمي دارد. محمدجواد مرتب من را تهديد مي کرد و مي گفت کاري مي کند تا آبرويم برود. تهديد هايش آنقدر جدي بود که مي ترسيدم عملي کند. يک بار به من گفت خواب ديده همسرش کشته شده است. روز حادثه هم تماس گرفت و گفت همسرش کشته شده و از من خواست ديگر با او تماس نگيرم. وقتي به تلفن هايم جواب نداد به سراغ بازپرس رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم محمدجواد فرزندي هم داشته و او را هم به قتل رسانده است.

بعد از پايان جلسه محاکمه هيات قضات (سري، رحيم، عزيزمحمدي، محمدي کشکولي و بومي) براي صدور راي پرونده وارد شور شدند و متهم را به يک بار قصاص به خاطر قتل همسرش، 10 سال تبعيد و 10 سال حبس به جرم قتل فرزندش و پرداخت ديه به جرم قتل پسرش محکوم کردند.

عکس دختر 18 ساله ایتالیایی عامل اختلاف خانوادگی نخست وزیری ایتالیا

چهار شنبه, می 6th, 2009

اخبار داغ هفت تیر دختری که عامل اختلاف های خانوادگی نخست وزیری ایتالیا است

هفت تیر 7tir.com: بعد از آنکه ورونیکا لاریو همسر سیلویو برلوسکونی از نخست وزیر ایتالیا به دلیل مهمانی با دختران نوجوان درخواست طلاق داد برلوسکونی روزنامه‌های چپ را عامل انختلاف بین وی و همسرش دانست.

اخبار داغ هفت تیر دختری که عامل اختلاف های خانوادگی نخست وزیری ایتالیا است

وی ضمن انتقاد شدید از همسرش گفت: هر موقع که به انتخابات نزدیک می شویم این گونه حوادث رخ می دهد. او باید از من عذرخواهی کند. این من هستم که باید درخواست طلاق بدهم. اینطور به نظر می آید که درخواست طلاق وی را قبول خواهم کرد. این بار واقعا همه چیز به پایان رسیده است.

ورونیکا لاریو، همسر سیلویو برلوسکونی، نخست وزیر ایتالیا، پس از ۱۹ سال زندگی‌ مشترک و با داشتن ۳ فرزند از دادگاه تقاضای طلاق کرد. برلوسکونی هفته گذشته اعلام کرده بود که قصد دارد ۱۰ زن خوشگل از شخصیتهای سینمایی و تلویزیونی ایتالیا را به نمایندگی‌ مجلس ایتالیا انتخاب کند که این موضوع باعث خشم همسرش شده بود. البته برلوسکونی پس از اینکه همسرش به طور رسمی‌ اعلام اعتراض کرد، از تصمیم خود منصرف شد.

خانم لاریو همچنین نسبت به شرکت کردن سیلویو برلوسکونی در تولد یک دختر ۱۸ ساله در شهر ناپل اعتراض کرده و مدعی شده که برلوسکونی هرگز در تولد ۱۸ سالگی هیچ یک از فرزندانش، علیرغم دعوت داشتن، شرکت نکرده بود.

برلوسکونی همچنین برای آنکه نشان دهد با خانواده نئومی لتیزیا – دختر ۱۸ ساله – دوستی خانوادگی دارد عکسی از نئومی را به همراه پدر و مادر وی به نشریه چی‌ – Chi-ارسال کرد.

البته مشخص نیست چرا در این مهمانی خانوادگی، اثری از ورونیکا – زن برلوسکونی – به چشم نمی خورد!

اخبار داغ هفت تیر دختری که عامل اختلاف های خانوادگی نخست وزیری ایتالیا است

خودکشي جوان یاسوجی بخاطر بازيگر زن سريال افسانه جومونگ

سه شنبه, می 5th, 2009

 هفت تیر خودکشی به خاطر علاقه به سوسانو

هفت تیر 7tir.com: یک جوان یاسوجی به علت علاقه به سوسانا شخصیت زن سریال افسانه جومونگ و مخالفت پدرش جهت ازدواج با سوسانا اقدام به خودکشی کرد.

به گزارش هفت تیر پدر این جوان که در بیمارستان بستری شده است افزود: پسرش از وی خواسته بود تا با فروش گوسفندانش هزینه سفر وی را جهت یافتن سوسانا و ازدواج با وی تأمین کند که پس از مخالفت پدر اقدام به خوردن قرص کرده است.

پدر این جوان که شغلش کشاورزی است با اشاره به اینکه هزینه فروش کل گوسفندانش کمتر از یک میلیون تومان است گفت: به هیچ طریقی نتوانستیم وی را از این تصمیم منصرف کنیم و نهایتا اقدام به خودکشی کرد.

البته حال جوان رو به بهبود است و از خطر مرگ نجات یافته است.

با این منطق پسرها می توانند به جای مهریه دادن مهریه بگیرند

یکشنبه, آوریل 26th, 2009


هفت تیر 7tir.com  : در این کلیپ بهروز پاکشیر مجری برنامه ماهواره ای پرچونه ،  توضیح می دهد که چرا نباید پسرها برای ازدواج مهریه بدهند و حتی باید مهریه بگیرند .

شکایت تازه داماد از عروس کچل

سه شنبه, آوریل 14th, 2009

عروس کچل

هفت تیر 7tir.com: تازه دامادي که چند روز پس از عروسي متوجه شده بود همسرش طاس است با مراجعه به دادگاه خانواده خواستار جدايي از او شد.به گزارش خبرنگار ما اين مرد که سياوش نام دارد و يک سال قبل دختر مورد علاقه اش به نام نازنين را به عقد خود درآورده بود در طول اين مدت تصور مي کرد همسرش مو دارد ولي چند روز بعد از برپايي جشن عروسي اش با ديدن يک کلاه گيس در خانه پي برد زنش او را فريب داده و طاس است. سياوش پس از فهميدن اين موضوع صبح ديروز به دادگاه خانواده رفت تا زن فريبکارش را طلاق دهد. وي به قاضي رسيدگي کننده به اين پرونده گفت؛ يک سال قبل به پيشنهاد يکي از دوستان مادرم به خواستگاري نازنين رفتم. ظاهر زيباي او از يک سو و تعريف و تمجيدهاي مادرم از سوي ديگر باعث شد به او دلبسته شوم، به همين علت پس از چند ماه او را به عقد خود درآوردم. در طول اين يک سال من و نازنين مدام با هم در تماس بوديم و حداقل هفته يي يک بار همديگر را مي ديديم. حتي چندين مرتبه هم مسافرت رفتيم و من جز خوبي چيزي از همسرم نديدم. بالاخره زمينه هاي برگزاري جشن عروسي مان فراهم شد و هفته گذشته مراسم باشکوهي برگزار کرديم و از فرداي آن به خانه خودمان رفتيم. از آن روز به بعد متوجه تغيير رفتار نازنين شدم. او کمي مضطرب به نظر مي رسيد اما در اين باره حرفي نمي زد. چندين بار هم در اين باره با او صحبت کردم اما وي گفت چيز مهمي نيست و فقط دلتنگ خانواده اش شده است. اين حالت همسرم ادامه داشت تا اينکه يک روز که زودتر از هميشه به خانه برگشتم صحنه عجيبي را ديدم. همسرم داخل حمام بود و يک گلاه گيس روي ميز آشپزخانه قرار داشت. چند دقيقه منتظر شدم تا نازنين بيرون آمد آنگاه ناباورانه ديدم او طاس است. او که از ديدن من شوکه شده بود شروع به گريه و زاري کرد اما گريه هايش برايم هيچ ارزشي نداشت. او يک سال با يک کلاه گيس من را فريب داده و با زندگي ام بازي کرده بود. پس از آن به خانه پدرزنم رفتم و ماجرا را برايش تعريف کردم. او که از اين ماجرا شرمنده شده بود، گفت نازنين به خاطر ابتلا به يک بيماري پوستي مدتي است موهاي سرش ريخته است. من که از اين ماجرا به شدت عصباني شده بودم با خانواده ام مشورت کردم و با وجود اينکه بيش از يک هفته از آغاز زندگي مشترک مان نمي گذرد، تصميم گرفتم نازنين را طلاق بدهم.در پي اظهارات اين مرد رئيس دادگاه رسيدگي به اين پرونده را به جلسه ديگري موکول کرد تا با حضور نازنين اين ماجرا بررسي شود.

آزمايش DNA ثابت کرد پسر بچه 13 ساله انگلیسی پدر نشده است

یکشنبه, مارس 29th, 2009

ماجراي پدر شدن الفي 13 ساله براي اولين بار در روزنامه سان انتشار يافت و سپس خبر آن در تمام نشريات و اخبار جهان پخش گرديد به طوري كه حتي بحث در مورد اين روابط به سياستمداران كشور بريتانيا نيز كشيده شد و به طور گسترده ای نیز در بین سایتها ایران بازتاب داشت .

سرانجام بعد از آنكه چندين نوجوان ديگر ادعا كردند كه با شانتل رابطه جنسي داشته اند و امكان دارد آنها پدر نوزاد او باشند , تصميم به انجام آزمايش DNA گرفته شد . نتيجه اين آزمايش ثابت كرد كه الفي 13 ساله پدر نوزاد تازه متولد شده شانتل نيست و هنوز مشخص نگرديده كه پدر واقعي نوزاد چه كسي است.

.
خبر قبلی : پدر شدن پسر بچه 13 ساله انگلیسی
گزارش تصویری از پسر بچه 13 ساله انگلیسی و فرزندش به همراه مادر بچه

گزارشی متفاوت از یک پرونده اسید پاشی / مجید موحدی

شنبه, مارس 21st, 2009



به گزارش هفت تیر 7tir.com : تمام رسانه ها از آمنه می گویند . بارها ماجرا از زبان او روایت شده است اما کسی صحبت های مجید را نشنید . این حادثه تلخ دو سر دارد و اتفاقا از نظر ما شنیدن حرفهای اسید پاش بسیار مهم تر است . هفت تیر می خواهد صحبت های مجید و خانواده اش را در جنجالی ترین پرونده اسید پاشی پارسال منتشر کند  . این بار می خواهیم در فضایی آرام به سراغشان برویم تا همه حرفها را بزنند . نمی خواهیم وقتی لب باز می کنند آنقدر فحش از در و دیوار ببارید که جرات نکنند هیچ بگویند .
خانه شماره 17 در کوچه باريکي در شهرک وليعصر تهران تنها پناهگاه خانواده يي است که مهري روي پيشاني شان خورده و آنها چند سالي است تاوان کاري را پس مي دهند که پسر شان انجام داده است. نگاه هاي معني دار همسايه ها، حرف هاي کنايه آميز و نيشدار، اضطراب، دلهره و عذاب وجداني کشنده، سهم اعضاي اين خانواده است. هر وقت که از خانه بيرون مي آيند با اضطراب و سرافکندگي و با قدم هاي تند محله شان را ترک مي کنند و در اضطراب نگاه هايي هستند که قرار است هنگام برگشت به آنها دوخته شود. در اين خانه کوچک خانواده مجيد زندگي مي کنند؛ پسري که به جرم اسيدپاشي به صورت آمنه بهرامي و کور کردن دو چشم او به قصاص چشم محکوم شده است.

«تمام دارايي ام فداي چشمان آمنه.» اين اولين جمله يي است که مادر مجيد به زبان مي آورد و سعي دارد تمام غمش را در همين يک جمله نشان دهد. مجيد رابطه خوبي با مادرش داشت و آن دو محرم اسرار هم بودند اما مجيد آخرين تصميم اش را از او پنهان کرد. مادر مجيد در مورد علاقه پسرش به آمنه مي گويد؛ «مجيد واقعاً آمنه را دوست داشت. نمي دانم چرا اين اشتباه را کرد. 9 ماه قبل از اين حادثه مجيد يک روز وقتي به خانه آمد خيلي پريشان بود. با کسي حرف نمي زد. چند بار از او خواستم بگويد چه اتفاقي افتاده است اما انگار دهان اين بچه را بسته بودند. مجيد خيلي تغيير کرده بود. بالاخره بعد از چند روز حرف زد و گفت عاشق دختري شده است به اسم آمنه و مي خواهد با او ازدواج کند. من اصلاً آمنه را نمي شناختم. از مجيد پرسيدم چقدر اين دختر را مي شناسي؟ گفت از همکلاسي هايم است. او را در دانشگاه ديدم. دختر خوبي است. قرار شد موضوع را به شوهرم بگويم و بعد با خانواده آمنه صحبت کنم. شب که شد ماجرا را براي شوهرم گفتم اما او مخالفت کرد. مجيد تازه 22 سالش بود. شوهرم گفت حالا که وقت ازدواجش نيست. اين پسر چيزي ندارد. حتي هنوز سرکار نمي رود. من با چه رويي به خواستگاري بروم. در آنجا چه بگويم. از مجيد خواستم کمي صبر کند تا برايش خانه و ماشين تهيه کنيم و خودش هم کار پيدا کند. گفتيم بعد از آن به خواستگاري آمنه مي رويم. اما انگار حرف در گوش اين بچه نمي رفت. مي گفت اگر در اين مدت آمنه ازدواج کند من چه کنم.»

با تمام اين مخالفت ها مجيد همچنان روي خواسته اش پافشاري کرد تا اينکه مادر با آمنه صحبت کرد؛ «يک روز مجيد از دانشکده به خانه آمد. رفت سراغ تلفن و شماره را گرفت و گوشي را داد به من. پرسيدم چه کسي پشت خط است. جواب داد آمنه. هل کرده بودم. گوشي را گرفتم و صحبت کردم. دختر بسيار خوب و متيني بود. در همين حين پدر مجيد هم آمد. او هم با آمنه صحبت کرد. ما قبول کرديم به خواستگاري برويم اما پدر مجيد همان روز تلفني به آمنه گفت دستم خالي است و بايد کمي صبر کني تا پول تهيه کنم. مجيد مدتي خودش سرکار رفت. صبح تا شب کار مي کرد و ديگر جاني برايش نمانده بود تا اينکه يک ميليون تومان پول جمع کرد و براي من و خواهرانش لباس خريد تا آماده شويم و به خواستگاري آمنه برويم. اما آمنه و خانواده اش خانه شان را عوض کرده بودند و اين شروع بدبختي هاي مجيد و ما بود.»

مجيد با خواهر کوچکش هم رابطه خوبي داشت و در آن روزهاي عاشقي از او نيز براي رسيدن به عشقش کمک مي گرفت. خواهر مجيد که حالا دانشجو است و به خاطر برادرش در دانشگاه ضربه سختي خورده است، از آن روزها مي گويد؛ «مجيد هميشه حرف هايش را به من مي گفت اما نمي دانم چرا زماني که از آمنه جواب منفي شنيد چيزي نگفت. شايد من مي توانستم در آن زمان مرهمي بر دردش باشم. زماني که خانواده آمنه خانه شان را عوض کردند مجيد خيلي ناراحت بود. من به او گفتم با آرامش مي تواند کارش را پيش ببرد. مجيد خيلي عصبي بود. از زماني که من به ياد دارم اين طور بود. ما هميشه در خانه رعايتش را مي کرديم. مجيد بالاخره توانست شماره خانه جديد آنها را پيدا کند و ما دوباره تماس گرفتيم اما رفتار آمنه عوض شده بود. او در تماس هاي اول به مادرم گفته بود مجيد را نمي شناسد. بعد گفت يکي از همکلاسي هايش به او گفته مجيد همان پسري است که سر کلاس او را اذيت کرده است. اين حرف ها مجيد را خيلي ناراحت مي کرد و هميشه سر اين مساله با من حرف مي زد و مي گفت تو که مي داني من اهل آزار رساندن به هيچ دختري نيستم. چرا به عشقي که من نسبت به آمنه دارم، حسادت مي کنند و مي خواهند رابطه ما را به هم بزنند. درگيري هاي دروني مجيد از همان موقع شروع شده بود.

مجيد پسر درسخوان و باهوشي بود؛ اين را مدارک علمي که گرفته است، ثابت مي کند. او دانشجوي رشته الکترونيک بود و چندين ديپلم گرفته بود؛ زبان فرانسه، برق، تاسيسات ساختماني، سخت افزار کامپيوتر و… اما چرا جواني 22 ساله با اين سطح علمي و ضريب هوشي بالا نتوانست در لحظه يي که دچار شکست عاطفي شده بود، درست تصميم بگيرد. پدر مجيد در اين باره مي گويد؛ «مجيد زياد با من حرف نمي زد. او بيشتر با مادر و خواهرش در ارتباط بود. من به پسرم قول داده بودم کمکش کنم تا با آمنه ازدواج کند. نمي دانم آن روز چه در سر مجيد مي گذشت که اين طور رفتار کرد و ما را در برابر خانواده آمنه و آن دختر جوان شرمنده کرد. من زماني متوجه اسيدپاشي به صورت آمنه شدم که آن را در روزنامه خواندم. در آن لحظه که خبر را در روزنامه ديدم، پيش خودم گفتم عجب آدم بي انصافي بوده اين پسر و چرا اينقدر بي رحمي کرده غافل از اينکه اين کار، کار پسر خودم بود. زماني که فهميدم اسيدپاش مجيد است انگار دنيا روي سرم خراب شد.» 7tir.com

پدر مجيد دستانش را به سمت آسمان مي گيرد و ملتمسانه از خدا کمک مي خواهد. مادر هم زير چادر سياه اشک مي ريزد. او به سختي مي تواند در مورد آن روزهاي تلخ صحبت کند؛ «ما از اسيدپاشي خبر نداشتيم. من فکر مي کردم مجيد همچنان در حال صحبت با آمنه است تا بتواند او را راضي کند. ماه رمضان بود. همه ما روزه بوديم. قرار بود شب بعدش مهماني افطار داشته باشيم. مجيد چند روزي بود که حال خوبي نداشت. ديگر با من هم حرف نمي زد. هرچه با او کلنجار مي رفتم که به حرف بيايد فايده يي نداشت. فقط در اتاق مي نشست و سکوت مي کرد. صبح از خانه بيرون رفت. من براي مهماني و خريد به کمکش احتياج داشتم اما مجيد برنگشت. شوهرم که آمد به او گفتم مجيد خانه نيست و از او خواستم خريدها را انجام دهد. من و دخترانم بايد براي افطاري فردا تدارک مي ديديم هوا که تاريک شد مجيد به خانه آمد. چشمانش يک کاسه خون بود چون چند شب بود که بدون سحري روزه مي گرفت. پيش خودم گفتم شايد به خاطر گرسنگي است. اما نه،موضوع فراتر از اين مسائل بود. مجيد خيلي عصبي بود. کارهاي عجيب مي کرد. من واقعاً نگران شده بودم. مجيد آن شب افطار نکرد و با کسي هم حرف نزد. او را براي سحر بيدار کردم. باز همان طور بود. يکدفعه حالش به هم خورد و از سر سفره بلند شد. نمي دانستم چه شده. او با من حرف نمي زد. چند روزي بود که به حمام نمي رفت. اصلاح نمي کرد و غذا نمي خورد. وقتي حالش به هم خورد من فکر مي کردم مريض شده. فرداي آن روز به مجيد گفتم بيا برويم پيش دکتر. مجيد گريه کرد و گفت من به صورت آمنه اسيد پاشيدم. ناگهان تمام بدنم شروع کرد به لرزيدن. باور نکردم مي دانستم اگر چنين اتفاقي بيفتد حتماً روزنامه ها آن را مي نويسند. به پسر کوچکم گفتم روزنامه بخرد. صفحه حوادث را باز کردم. ديدم نوشته خواستگار کينه جو به صورت دختري به نام آمنه اسيد پاشيده است. انگار خانه را بر سرم خراب کرده باشند. بر سر مجيد فرياد زدم و گفتم؛ مجيد هم خودت را بدبخت کردي هم همه ما را. به مجيد گفتم اگر پدرت به خانه بيايد و تو را اينجا ببيند مطمئن باش زنده نمي ماني. به او گفتم از اينجا برو. مجيد از من پول خواست که به مشهد پيش يکي از خواهرهايش برود اما من فقط به اندازه يي که بتواند بليت اتوبوس بخرد و به کلانتري برود به او پول دادم و گفتم ديگر اشتباه هايش را ادامه ندهد و خودش را معرفي کند. مجيد به کلانتري محل رفته بود و ماموران حرفش را باور نکرده و او را بيرون کرده بودند. به کلانتري ديگري رفته و آنجا اين مساله را گفته بود اما خنديده و باز هم حرفش را باور نکرده بودند. بالاخره وقتي به کلانتري سيدخندان رفت و همه اتفاق ها را گفت آنها بازداشتش کردند. آن روز، برايم روز سختي بود. باور کنيد تا پاي مرگ رفتم و برگشتم. هنوز هم از خدا مي پرسم چرا آن روز جان مرا نگرفت که راحت شوم و حالا انتظار کور شدن فرزندم را بکشم. اي کاش آن روز مي مردم و اين طور تحقير شدن خودم و فرزندانم را نمي ديدم.» 7tir.com

مجازات حق مجيد است اين را خانواده اش مي گويند و بر آن تاکيد مي کنند اما پرسش اين است که آيا با کور کردن مجيد اين فقط اوست که مجازات مي شود؟ مادر مجيد مي گويد؛ «مگر من چند سال ديگر زنده ام که بتوانم از يک آدم کور هم مراقبت کنم. مي دانم اگر اين حرف را مادر آمنه بشنود به من مي گويد او هم مجبور است از دختر کورش مراقبت کند اما مادر آمنه شرايط مرا ندارد. باور کنيد من هم غصه آمنه را مي خورم هم غصه مجيد را. چون پسر من باعث کور شدن آمنه شده است بايد کاري کند که اين دختر تا آخر عمرش راحت زندگي کند. اما اگر مجيد هم کور شود نه مي تواند جبران خسارت کند و نه دردي از جامعه دوا مي شود. اين همه انسان قصاص شدند مگر قتل از بين رفت که حالا با کور کردن مجيد اسيدپاشي از بين برود. مجازات حق پسر من است. او هر چقدر در زندان بماند حقش است و نبايد اعتراض کند. بايد تاوان کاري را که کرده پس دهد اما واقعاً کور کردن او چاره است؟ آمنه دو چشمش را از دست داده و بايد تا پايان عمرش در تاريکي زندگي کند. او حمايت معنوي همه مردم را با خودش دارد. همه حق را به او مي دهند و من هم به او حق مي دهم که از مجيد و خانواده اش متنفر باشد اما اشتباه را با اشتباه جبران نمي کنند. مجيد گناهکار است و بايد مجازات شود. همان طور که حالا در زندان است اما من چه گناهي کرده ام. من ديگر پير شدم مگر من چقدر مي توانم زندگي کنم. چقدر مي توانم کار کنم. مجيد در زندان است و در حال مجازات، هر شب کابوس کور شدن دو چشمش را مي بيند و من در عذاب اينکه بايد در انتظار قصاص دو چشم پسرم باشم، مي سوزم و خواهران و برادر مجيد هم بايد از ترس متلک هاي مردم از خانه بيرون نروند يا اينکه حرف هاي توهين آميزي را که از گوشه و کنار به گوش مي رسد، نشنيده بگيرند. ما چند بار و به چند نوع بايد مجازات شويم. مجيد با اين کاري که کرد آينده اش را از بين برد. حتي اگر از زندان آزاد شود ديگر در هيچ جاي اين جامعه جا ندارد و کسي به او کار نمي دهد و هميشه بايد توهين هاي مردم را تحمل کند.

مادر مجيد چند جمله يي هم با آمنه حرف دارد؛«به تو التماس مي کنم بگذر از خواسته ات که اين خواسته، زندگي ويران شده من را ويران تر مي کند.» کاري که مجيد کرده روي روابط او با خواهرانش هم تاثير گذاشته است. اين را مادر مجيد مي گويد و ادامه مي دهد؛ «هنوز دو خواهر مجيد حاضر نيستند به ديدن برادرشان بروند و مي گويند مجيد حق نداشت چنين کاري بکند. من خودم چهار دختر دارم و مي دانم چنين رفتاري با يک دختر جوان يعني چه. من درد آمنه و خانواده اش را درک مي کنم. اي کاش آنها هم در مورد مجيد و آينده يي که براي خانواده او مي سازند تجديد نظر کنند. تمام دارايي من فداي يک تار موي آمنه. او نمي داند مجيد هنوز دوستش دارد و عاشق اش است. مجيد مي گويد تمام عمرم فداي آمنه و هر چه او بخواهد من مي پذيرم.اي کاش گوشي هم بود که مصيبت هاي مرا مي شنيد.»

مجيد ادعا مي کند هنوز هم آمنه را دوست دارد و حاضر است با او ازدواج کند اما اين عشق چگونه به جنون تبديل شد. مجيد پاسخ اين سوال را فقط به مادرش گفته است؛«به مجيد گفتم وقتي مي خواستي اسيد بپاشي به من نگفتي و حالا ما بايد تاوان اشتباه تو را پس دهيم. حداقل بگو چرا اين کار را کردي. جواب داد مي خواستم آمنه براي خودم باشد و بس. ناراحتي مجيد از حرفي بود که چند روز قبل از حادثه آمنه به او گفته بود. آمنه براي اينکه مجيد را دست به سر کند به او گفته بود که ازدواج کرده است. او نام پسري را آورده بود که از دوستان صميمي مجيد بود. مجيد هم به سراغ دوستش رفته و در اين باره پرسيده بود. پسر جوان هم گفته بود اين مساله درست نيست. مجيد از تحقير هاي آمنه ناراحت بود. پسرم عاشق شده بود و هنوز هم عاشق است اما راهي که رفت اشتباه بود. او عاشق شد و به اوج رسيد و يکدفعه مثل پوست تخم مرغ به ديوار کوبيده شد. خرد و شکست خورده، لگد مال شد و فرو ريخت. آمنه يا هر دختر ديگري حق دارد با پسري که دوست دارد ازدواج کند. اين حق را نمي توان از کسي گرفت. اما «نه» گفتن به پسري که تا اين حد ابراز عشق مي کند بايد عاقلانه تر باشد. مجيد شماره تلفن محل کار آمنه را از يکي از اعضاي خانواده اش گرفته بود حتي شماره تلفن خانه جديدشان را هم از خود آمنه گرفته بود. آمنه نبايد اين شماره ها را مي داد. بعد از اين ماجرا اگر باز هم مزاحمت هاي مجيد آزارش مي داد مي توانست موضوع را به من بگويد به هر حال من مادر مجيد بودم و مي توانستم کاري بکنم. البته هيچ کدام از اين حرف ها نمي تواند کاري را که مجيد کرده توجيه کند. عمل پسرم به هيچ وجه قابل توجيه نيست.» گرفتاري هاي مادر مجيد به اينجا ختم نمي شود. او از رفتار مردم با فرزندانش مي گويد؛«تا پسر کوچکم از خانه بيرون مي رود بچه ها دوره اش مي کنند و پشت سر هم مي گويند «اسيدپاش، اسيدپاش». دخترانم دانشجو هستند. آنها مرتب در دانشگاه مورد سوال قرار مي گيرند که چرا برادرت چنين کاري کرد. با انگشت دخترانم را نشان مي دهند و مي گويند اين خواهر آن پسر اسيدپاش است. من و شوهرم از اين مساله مستثني نيستيم. شوهرم تقريباً ديگر سرکار نمي رود. ما بيشتر از مجيد مجازات شده و مي شويم.» خواهر مجيد هم از رفتار مردم گله مند است اما بيشتر در مورد درخواست تجديد نظر در حکم برادرش حرف مي زند؛«کور کردن مجيد مجازات ماست نه او چون پس از اين ما بايد از او مراقبت کنيم. آبروي رفته ما با اين مصيبت بيشتر خواهد رفت. اگر قصد مجازات مجيد است راه هاي ديگري هم وجود دارد. اگر از مجيد تعهد بگيرند که تا پايان عمرش هزينه هاي زندگي آمنه را بدهد يا هر کاري که او دارد برايش انجام دهد هم مجيد تنبيه و هم آمنه از آينده اش مطمئن مي شود. کور کردن مجيد اضافه کردن يک معلول ديگر به جامعه است نه چيز ديگر.حرف ها به پايان رسيده است و جمله آخر را پدر مجيد مي گويد؛«به آمنه التماس مي کنم آتشي را که به جان خانواده من افتاده خاموش کند و تصميم منطقي بگيرد. کور کردن مجيد چاره کار نيست. مجيد بيمار است اما کسي حرف ما را باور نمي کند و او را به لحاظ رواني بررسي نمي کنند.»
.

آنچه مي خوانيد نامه مجيد است که در مورد علت و انگيزه اش از اسيد پاشي به صورت آمنه نوشته و از زندان قزل حصار کرج فرستاده است. تا پيش از اين بارها و بارها اين حادثه تلخ از نگاه آمنه و خانواده اش روايت شده و بي شک اين دختر محق و ظلم ديده است و اين نامه فقط برداشت دومي است از يک ماجراي تکان دهنده تا علل و عوامل چنين فجايعي دقيق تر بررسي شود.

با نگاهي گذرا به مقالات و گزارش هاي مطبوعات در جرايد در مورد اسيد پاشي به آمنه به وضوح مي توان دريافت بيشتر نويسندگان اين مقالات نگاهي تک بعدي و از روي ترحم داشته اند و ساير علل و عوامل موجود در قضيه به طور محسوسي ناديده گرفته مي شود. تا به حال به اين سوال که چرا اسيد به صورت آمنه پاشيده شد، فکر کرده ايد؟ من بلافاصله بعد از اخذ ديپلم در سال 79 در رشته الکترونيک مقطع کارداني قبول شدم. خواهرم هم در سال 80 در يکي از شهرستان هاي کشور مشغول به تحصيل شد. پدر و مادرم با توجه به اينکه مجبور بودند هزينه هاي دانشگاه من و خواهرم را بدهند و مخارج زندگي را تامين کنند، سختي زيادي را تحمل کردند به اين اميد که من بعد از پايان تحصيل قسمتي از مخارج زندگي را برعهده بگيرم. سال 83 بود که در مقطع کارشناسي پذيرفته و همان سال با آمنه آشنا شدم. ابراز علاقه اوليه از سوي آمنه به من بود و زماني که به او نزديک شدم او مرا در بدترين شرايط روحي ممکن رها و هرگونه علاقه به من را تکذيب کرد. وقتي مادرم از اين ماجرا باخبر شد با اصرار من با آمنه تماس گرفت. اين در حالي بود که به خاطر اختلاف سني بين من و آمنه مادرم مخالف بود. به هر حال او تماس گرفت و آمنه هم استقبال کرد. آمنه در همان تماس اول آدرس خانه اش را به مادرم داد هر چند بعد از حادثه موضوع خواستگاري را طور ديگري تعريف کرد. من از اينکه آمنه آدرس را به مادرم داد خوشحال بودم و خودم را براي مراسم خواستگاري آماده مي کردم، اما چون ماه هاي محرم و صفر در پيش بود مجبور شديم مدتي صبر کنيم. در اين مدت آمنه در مورد من تحقيق کرده و متوجه شده بود کسي که اصلاً انتظارش را نداشته از او خواستگاري کرده است. دوستم در اين مدت با من تماس گرفت و مرا در جريان تحقيقات قرار داد. من با محل کار آمنه تماس گرفتم تا با او صحبت کنم، اما آمنه رفتار بدي از خود نشان داد و مرا به اين متهم کرد که در دانشگاه با او دعوا کرده ام. بعد هم گفت نامزد کرده است. من با خواهر آمنه تماس گرفتم اما او گفت از ماجراي نامزدي آمنه خبر ندارد. احساس مي کردم يک رقيب ناخوانده برايم درست شده و همين باعث شد صدمه رواني شديدي بخورم. اصلاً براي مواجهه با اين پيشامد آمادگي نداشتم. دچار بلاتکليفي و ترديد شده بودم. نمي دانستم چه واکنشي از خود نشان بدهم. از خودم مي پرسيدم اگر آمنه مرا دوست نداشت پس معني رفتارهايش چه بود. اسير دوگانگي ذهني شده بودم، غرورم لگد مال شده و روحم بسيار آزرده و جريحه دار شده بود. سعي کردم اين احساس شکست را از ديگران پنهان کنم و اين باعث شد خانواده ام فکر کنند آمنه را فراموش کرده ام. براي ادامه تحصيل انگيزه يي نداشتم و تنها هدفم به دست آوردن آمنه بود. 7tir.com

احساس طرد شدگي مدام روح مرا آزار مي داد. سعي داشتم توجه آمنه را جلب کنم، اما آمنه عقده حقارت را در من به وجود آورد. او حتي يک بار هم اجازه حرف زدن به من نداد و يک دليل منطقي هم براي طرد کردن من نداشت و فقط به من مي گفت تو بي ريختي، زشتي. سعي مي کردم آمنه را راضي و حداقل چند کلمه با او صحبت کنم اما هر بار مرا تحقير مي کرد و عقده حقارتي که در من به وجود آورده بود، پرورش مي داد.آدلر روانشناس معروف اعتقاد دارد واکنش افراد در برابر عقده حقارت دو شکل دارد؛

1- شخص بي کفايتي و ضعف خود را مي پذيرد که اين زمينه شکست هاي بعدي را به وجود مي آورد.

2- شخص تلافي جدي مي کند و با تجاوز و ستيزه جويي مي خواهد برتري خود را به اثبات برساند.

همين سرپوش گذاشتن ها بر هيجانات، پنهان کردن خشم و ناراحتي ها، غرورها را زير پا گذاشتن و به تحقير و اهانت ها تن دادن برايم آشفتگي رواني به وجود آورد و مرا حتي تا مرز خودکشي هم پيش برد. مي خواهم به آمنه بگويم شخصيت من پوست تخم مرغ نبود که آن را لگد کني. من يک خواستگار با اهداف انساني بودم نه ملعبه و اسباب تفريح و مسخره کردن آمنه و دوستانش. شخصيت انسان ها به ارزش خدماتي است که به جامعه ارائه مي دهند، نه به چهره، خانواده و حساب بانکي شان. آن چيزي که تحسين ديگران را برمي انگيزد زيبايي ظاهر نيست، توانايي و هنر فرد است. اگر آمنه ديد منطقي به اين موضوع داشت، هيچ گاه در قضاوت هايش اين را ملاک قرار نمي داد که من کجا زاده شدم و چه مبلغي در حساب بانکي ام است. آن وقت شايد همه چيز تغيير مي کرد.

از نظر حقوقي من مجرم هستم چون به ديگري آسيب رساندم اما از نظر ارزش ها که باعث تمايز انسان ها و حيوانات از هم مي شود، چه کسي مقصر است؟ من مجرمم چون آمنه را قرباني عقده هاي حقارتم کردم؛ عقده هايي که آمنه در من به وجود آورده بود. اما من فقط مي خواستم اعتماد به نفس ازدست رفته ام و غرور لگدمال شده ام را بازسازي کنم، ولي آمنه فقط مرا تحقير کرد و چراهايم را بي جواب گذاشت. حالا هم خسته و نااميد از آينده يي مبهم پشت ميله هاي زندان هستم.

من گناهکارم، اما خانواده ام چرا؟ گناه خانواده ام چيست که اکنون زير فشار مطبوعات، زير نگاه هاي معني دار اطرافيان قرار گرفته اند. خانواده من از هيچ کمکي براي آمنه دريغ نکرده اند و مبالغي که گفته شده را به رغم فشار مالي فراواني که تحمل مي کنند، پرداخته اند. آنها تلاش کردند بتوانند با خانواده آمنه ارتباط برقرار کنند و آنها را تسکين دهند، اما آنها قبول نکردند.

من به شدت از کرده ام پشيمان هستم و به رغم اينکه در زندان شرايط بدي دارم و بارها به خودکشي فکر کرده ام ذره يي از علاقه ام نسبت به آمنه کم نشده است. من از آمنه، خانواده اش و همه کساني که از اين حادثه پريشان خاطر شده اند تقاضاي عفو و بخشش دارم. نيت من فقط ازدواج با آمنه بوده و حقيقتاً در انجام عمل مجرمانه قصد انتقامجويي نداشتم و باز هم مي گويم بعد از رهايي از محکوميت طالب زندگي با آمنه هستم تا بتوانيم قسمتي از آسيب هاي روحي و جسمي آمنه را جبران کنم.
.

کشتار خانوادگی چگونه کلید خورد

شنبه, مارس 14th, 2009

هفت تیر 7tir.com   :  گذشت 25 روز از قتل عام خانوادگي در ملک آباد اصفهان سبب شد جزييات تازه يي از اين جنايت فاش شود و تنها بازمانده اين کشتار زمينه هاي وقوع اين جنايت را تشريح کند. اين قتل عام روز 29 بهمن ماه در ملک آباد اصفهان رخ داد و مردي به نام بهروز به خاطر اختلاف با همسرش به خانه پدرزن خود رفت و مرد 67 ساله به نام حسين، خواهرزن 20 ساله اش به نام لاله و همسر 31 ساله اش به نام ليلا را به قتل رساند و سپس با شليک گلوله به زندگي اش پايان داد. مادر خانواده که پس از شروع تيراندازي به پشت بام گريخته و توانسته بود از مهلکه نجات پيدا کند پيش از اين در جريان بازجويي ها توضيح داده بود دامادش پس از ازدواج ليلا را با خودش از اصفهان به شوشتر برد و پس از مدتي اختلافاتي بين آن دو درگرفت که منجر شد زن جوان به خانه پدري اش بازگردد. سپس وقتي بهروز براي آشتي کردن به اصفهان رفته بود در خانه پدر همسرش به سوي اعضاي خانواده آتش گشود.

ازدواج ناموفق

اکنون پس از گذشت 25 روز از اين کشتار فاطمه مادر خانواده که معتقد است کالبد شکافي حادثه مي تواند در پيشگيري از حوادث  مشابه تاثير داشته باشد جزييات تازه يي را که زمينه ساز وقوع قتل عام شد تشريح کرد. ليلا سال ها قبل با مرد ديگري ازدواج کرده و به خاطر برخي مشکلات مجبور شده بود طلاق بگيرد. پس از آن بود که زندگي زن جوان ديگر به حالت عادي برنگشت. مادر ليلا مي گويد؛ از آن زمان زمزمه ها و کنايه ها روز به روز بيشتر مي شد و هر کسي که از راه مي رسيد دخترم را به خاطر زندگي ناموفقش نصيحت مي کرد. اين موضوع ليلا را به شدت آشفته کرده بود طوري که او پذيرفته بود بايد با اولين مردي که از او خواستگاري کرد ازدواج کند. در چنين شرايطي ليلا از طريق زني که در همسايگي شان زندگي مي کرد با بهروز آشنا و مراسم خواستگاري برگزار شد. ليلا و بهروز به مدت سه ماه با هم نامزد بودند و در آن زمان اختلافي بين آنها وجود نداشت و زن جوان تصور مي کرد به زندگي دلخواهش دست يافته است.

نقل مکان

از آنجا که خانواده بهروز اصرار داشتند مراسم عقد و عروسي هر چه زودتر برگزار شود زوج جوان پس از سه ماه عقد دائم کردند. سپس پدر ليلا که مردي بازنشسته و بيمار بود تلاش خود را براي تهيه جهيزيه مناسب آغاز کرد و از دو بانک و موسسه وام گرفت چرا که مي دانست خانواده بهروز نسبت به جهيزيه حساس هستند. در نهايت پدر و برادر بزرگ بهروز به اصفهان آمدند و جهيزيه را با خود به شوشتر بردند ولي چون خود داماد در اين مراسم حضور نداشت اختلافي بين او و همسرش به وجود آمد و اين اختلاف وقتي بيشتر شد که يک روز قبل از برگزاري جشن عروسي بهروز بار ديگر همسرش را تنها گذاشت و ليلا به ناچار نزد يکي از نزديکانش در مسجد سليمان رفت. بعد از مراسم عروسي بود که دعوا و کشمکش ها بين زوج جوان بالا گرفت.

يک ماه بعد

به گفته فاطمه يک ماه پس از عروسي اولين درگيري جدي بين بهروز و ليلا به وقوع پيوست و زن جوان به خاطر ضرب و جرح دچار خونريزي شديدي شد. والدين ليلا بعد از اطلاع از اين موضوع به شوشتر رفتند اما نتوانستند جو را آرام کنند. در اين بين بهروز از طريق همسايه مقتولان از ازدواج اول همسرش مطلع شده و ليلا نيز فهميده بود شوهرش برخلاف ادعايي که مطرح کرده بود ديپلم ندارد. در دومين ماه زندگي مشترک اختلاف شديدتر از پيش شد به گونه يي که داماد تهديد کرد به صورت ليلا اسيد مي پاشد. سرانجام تير ماه سال جاري ليلا بار ديگر از سوي شوهرش به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفت و پدر و برادر بزرگ تر او دوباره راهي شوشتر شدند تا وي را به اصفهان بازگردانند. ليلا که ابتدا با تصميم پدرش موافق نبود بالاخره قبول کرد با وي همراه شود اما بهروز به شدت مخالفت کرد و درگيري آنها به نيروي انتظامي کشيده شد و ماموران پليس به والدين عروس گفتند نبايد در زندگي اين زوج دخالت کنند و حق ندارند فرزندشان را با خود ببرند. با اين وجود ليلا به اصفهان برگشت و سه ماه در خانه پدرش ماند تا اينکه بهروز به منزل پدرزنش رفت و پس از مذاکره و گفت وگو متعهد شد ديگر همسرش را کتک نزند به اين ترتيب به ظاهر اختلافات زوج جوان پايان گرفت و ليلا به خانه شوهرش برگشت.

آخرين روزها

فاطمه مي گويد؛ بعد از آن ماجرا بهروز ديگر دخترم را کتک نزد ولي رفتار بدي با او داشت و به ليلا تهمت مي زد. حتي وقتي دخترم با ما تلفني صحبت مي کرد به حرف هاي خصوصي او گوش مي داد به همين خاطر شوهرم به ليلا توصيه کرد رفتاري از خودش بروز ندهد که باعث ناراحتي بهروز شود. به رغم وساطت ما آتش اختلافات هر روز شعله ورتر مي شد تا اينکه 9 روز قبل از جنايت ليلا خانه اش را ترک کرد و به مسجد سليمان رفت و ديگر حاضر نشد به منزل بهروز برگردد. پس از آن با قطعي شدن تصميم طلاق زن جوان به اصفهان برگشت و ابتدا به تلفن هاي شوهرش نيز پاسخ نداد تا اينکه بالاخره قبول کرد با او حرف بزند. ليلا در آخرين مکالمه تلفني به بهروز گفت يا بايد به اصفهان بيايد يا از هم جدا شوند. روز بعد از اين گفت وگو بود که مرد جوان راهي خانه پدرزنش شد. روز حادثه پس از آنکه مقتولان از بهروز پذيرايي کردند مرد جوان که مي دانست نمي تواند همسرش را با خود به شوشتر بازگرداند سلاحي را بيرون کشيد و اولين گلوله را به حسين پدرزنش شليک کرد. سپس همسر خودش را کشت و در ادامه لاله را هدف گرفت و پس از تيراندازي هاي مرگبار به زندگي خودش پايان داد.

دادگاه به مرد 395 سال مهلت داد تا مهریه عروس 48 کیلویی را بپردازد

چهار شنبه, مارس 4th, 2009


«۴۸ كيلو شمش طلا مهريه عروس ۴۸ كيلويى!»
سایت هفت تیر 7tir.com  :  مرد چند بار اين جمله را تكرار كرد و سرش را به علامت تأسف تكان داد. «مى بينيد به خاطر ندانم كارى هاى پسر جوانم چه طورى گرفتار شده ايم.»
حدود شش ماه قبل همسرش به طور پنهانى او را در جريان دلباختگى پسر ۲۱ ساله شان قرار داد. احمد آقا وقتى شنيد پسرش «رضا» عاشق دختر دانشجويى شده و براى رسيدن به خواسته اش، هر شب ملتمسانه از مادرش مى خواهد تا هرچه زودتر قرار خواستگارى بگذارد شوكه شد. چراكه او با خود مى گفت: «رضا هنوز بچه است و به قولى دهانش بوى شير مى دهد.»
اما همسرش مى گفت: «رضا» به خاطر عشق و علاقه به «فرحناز» آرام و قرار ندارد و بى تابى مى كند. هرچه نصيحتش مى كنم، بى فايده است. او چند بار تهديد كرده در صورت بى توجهى به خواسته اش دست به خودكشى مى زند. تا دير نشده بايد كارى كرد وگرنه بچه ام از دست مى رود و.‎/‎/
«احمد» آقا كه صاحب يك خياطى بود با كار و تلاش بسيار مخارج زندگى همسر و فرزندانش را تأمين مى كرد. در عين حال او دوست داشت تنها پسرش در دانشگاه ادامه تحصيل دهد و در زندگى اش موفق شود. به همين خاطر با سختى زياد هزينه هاى تحصيل و شهريه پسرش در دانشگاه را به موقع تأمين مى كرد تا او بتواند بدون دغدغه پله هاى ترقى را طى كند. اما حالا با شنيدن داستان عاشقى پسرش مى ترسيد كه پايه هاى خوشبختى شان فرو بريزد. احساس خطر مى كرد و خستگى سال هاى دور يكباره تمام وجودش را فرا گرفته بود.
به هر ترتيب احمد آقا وقتى دريافت حرف ها و نصيحت هايش هيچ فايده اى ندارد ناچار به خواستگارى «فرحناز» رفت. «احمد» آقا از اين كه هيچ شناختى از خانواده عروس نداشتند، احساس بدى داشت. حس مى كرد در تاريكى قدم برمى دارد و هزار پرسش بى پاسخ در ذهنش نقش بسته بود. اما فشارهاى روحى، روانى وارده از سوى پسرش، زبانش را بسته بود.
در حالى كه خانواده داماد هيچ تمايلى براى اين وصلت و ازدواج زودهنگام نداشتند، دختر جوان و خانواده اش با اغراق از خواستگاران خود كه منتظر دريافت جواب بودند حرف مى زد و بدين ترتيب آتش اشتياق و حسادت «رضا» را بيشتر مى كرد. به طورى كه وقتى از مهريه سنگين خود حرف زد، جوان عاشق بدون هيچ بحث و مخالفتى رضايت خود را اعلام كرد.
- ببين «رضا»، پدرم گفته كسى لياقت زندگى با مرا دارد كه هم وزنم طلا براى مهريه در نظر بگيرد.
«رضا» هم بى توجه به مخالفت هاى شديد خانواده اش در شرايطى كه حتى قادر به خريد يك مثقال طلا هم نبود، «فرحناز» را با مهريه ۴۸ كيلوگرم شمش طلا به عقد خود درآورد و قرار شد زوج دانشجو با كمك خانواده هايشان خيلى زود زندگى مشترك شان را آغاز كنند.
اين در حالى بود كه مهريه سنگين عروس خانم، تعجب و تمسخر اطرافيان داماد را به همراه داشت. اعضاى فاميل داماد مدام خانواده «رضا» را به خاطر پذيرفتن چنين شرطى سرزنش مى كردند و آن را الگويى نامناسب براى فرزندان شان مى دانستند.
طبق توافق و قرار قبلى خانواده ها مراسم عقد به طور مختصر و ساده برگزار شد اما توقعات بى جا و تجمل گرايى «فرحناز» هنگام خريد عروسى، جنجال بزرگى به دنبال داشت. چراكه دختر جوان با لجبازى غيرقابل پيش بينى، اعلام كرد تا زمانى كه مهريه اش را دريافت نكند، حاضر به زندگى مشترك نيست.
حالا ديگر فاجعه رخ داده بود. «احمد» آقا با شنيدن اين خبر از شدت ناراحتى و فشارهاى روحى، روانى، مسير خانه را هم گم كرد. او بى هدف در خيابان ها قدم مى زد و خودش را گيج و درمانده مى ديد. «قيمت هر كيلو طلا بيش از ۲۵ ميليون تومان بود و با يك حساب سرانگشتى فهميد كه بايد بيش از يك ميليارد تومان مهريه عروس را بپردازد.»
خياط پير كه از ندانم كارى و خودسرى هاى پسرش به ستوه آمده بود، در اوج خشم و ناراحتى خود را به خانه رساند و ضمن برخورد تند، به پسرش گفت: اين هم عاقبت عشق و عاشقى شما. حالا هم تشريف ببريد مهريه همسر عزيزتان را بپردازيد. دقايقى بعد هم مرد ميانسال با صداى بلند به بيچارگى و درماندگى جوان بى تجربه اش به گريه افتاد.
در حالى كه قاضى دادگاه خانواده تهران، در پى دريافت دادخواست مهريه دختر جوان، داماد را محكوم به پرداخت كرده بود، دادخواست نفقه عروس خانم هم به «رضا» ابلاغ شد. «فرحناز» در شكايت ديگرى از شوهرش، اعلام كرده بود طبق قانون تا زمانى كه تمام مهريه اش را دريافت نكند، حاضر به تمكين از داماد نيست و نفقه اش را هم در اين مدت مى خواهد.
«رضا» كه نمى دانست چرا و به چه دليلى اين گونه در دام دخترى فريبكار گرفتار شده و خانواده اش را هم به دردسر بزرگى انداخته تازه به ياد حرف هاى پدر و مادرش افتاد. اما افسوس كه.‎/‎/
پسر جوان به خاطر مشكلات روحى، روانى و مراجعات مكرر به دادگاه و درگيرى فكرى، درس و دانشگاه را رها كرد و به دنبال يافتن راه چاره، به هر ريسمانى چنگ مى انداخت. اما نه درآمدى داشت نه كارى بلد بود تازه خودش هم نان خور پدرش بود.
با اين حال داماد شكست خورده پس از ارائه دادخواست اعسار – ناتوانى – و معرفى چند شاهد به قاضى دادگاه ثابت كرد كه به خاطر تنگدستى و بى پولى قادر به پرداخت مهريه نيست و اموالى هم براى فروش يا توقيف ندارد. بنابراين قاضى پرونده او را محكوم به پرداخت نيم كيلو به صورت پيش قسط و ماهيانه ۱۰ گرم طلا به نوعروس كرد.
همچنين براى نفقه «فرحناز» كه در خانه پدرش منتظر دريافت مهريه بود، ماهيانه صد هزار تومان تعيين شد. با اين حساب داماد ۲۲ ساله با حكم دادگاه ۴۷۵۰ماه مهلت گرفت تا مهريه همسرش را بپردازد و در طول اين سال ها نيز بايد هم زمان با پرداخت مهريه، نفقه زن را هم به حسابش واريز مى كرد.
از سوى ديگر «فرحناز» به محض اطلاع از رأى دادگاه، اعتراض شديد خود را نسبت به طولانى و غيرممكن بودن زمان پرداخت مهريه اعلام و تقاضاى رسيدگى مجدد پرونده را كرد.
هيأت قضايى شعبه ۴۵ دادگاه تجديدنظر استان تهران پس از بررسى هاى لازم وارد شور شد تا با در نظر گرفتن شرايط منطقى زمانى و توجه به تنگدستى داماد رأى قطعى صادر كند.
«رضا» نيز براى مقابله با همسر بى وفايش تصميم گرفت با مراجعه به دادگاه و اثبات عدم تمكين وى، درخواست ازدواج مجدد دهد. اما نمى دانست انتظار عروس براى دريافت مهريه يك دليل منطقى براى تمكين نكردن محسوب مى شود يا خير.
.
تالار گفتگو  : با عقد نامه های جدید مردها مجبور به پرداخت مهریه نیستند

همسرم مرا مجبور کرد کلیه ام را بفروشم تا برای او پراید بخرم

سه شنبه, مارس 3rd, 2009


هفت تیر 7tir.com   :  زني كه به خاطر چشم و هم چشمي، شوهر جوانش را وادار كرده بود كليه خود را بفروشد تا براي وي خودرو بخرد، با شكايت شوهرش روانه دادسرا شد.

خانم عباسي، داديار شعبه سوم دادسراي بعثت با اشاره به اين پرونده  گفت: چند روز پيش مردي با مراجعه به شعبه سوم دادياري دادسراي ناحيه 16 با ارائه شكايتي از همسر خود، خواست او را طلاق دهد.

شاكي در اظهاراتش گفت: از دست همسرم خسته شده‌ام در طول چند سال زندگي مشترك به دليل زيادخواهي‌هاي او به خاك فلاكت افتاده‌ام و او مدام با زخم ‌زبان‌هايش اغلب وانمود مي‌كند كه من توانايي و عرضه هيچ كاري را ندارم و بستگانش از جمله خواهر و پسرخاله او كه همزمان با من تشكيل خانواده داده‌اند، از شرايط مالي خوبي برخوردارند و من هنوز در زندگي خود پيشرفت نداشته‌ام.

فروش كليه

شاكي در ادامه گفت: اختلافات ما ريشه در مسائل اين چنيني دارد و چند ماه پيش اين اختلافات زماني به اوج خود رسيد كه باجناقم يك خودرو خريد.پس از اطلاع همسرم از اين موضوع روزگارم سياه شد و هر روز اين وضعيت بدتر مي‌شد و تاب وتحمل آن را نداشتم.

شاكي افزود: سرانجام براي رهايي از اين وضعيت به توصيه همسرم اقدام به فروش كليه خود كردم و با پول آن يك دستگاه خودروي پرايد براي او خريدم  تا شايد با اين كار شرايط لازم براي ادامه زندگي فراهم شود. اما همسرم دست‌بردار نيست و نمي‌خواهد بپذيرد كه من يك كارمند ساده هستم و هر ماه با حقوقي كه دريافت مي‌كنم، تنها قادر به زندگي آن هم با قناعت و چشم‌پوشي از خيلي از خواسته‌هاي خود هستم.

وي يادآور شد همسرم مدام به من سركوفت مي‌زند و من تمام اين مسائل را صرفا به خاطر 2 فرزند خردسال خود تحمل كرده‌ا‌م؛ اما اخيرا و پس از آن كه باجناقم براي همسر خود يك سرويس طلا خريده است، همسرم آزارهاي خود را از سر گرفته و از من مي‌خواهد به هر قيمتي كه شده براي او هم بخرم….

قاضي پرونده نيز در اين ارتباط گفت: پس از ثبت اين شكايت دستور تحقيق در اين زمينه صادر و مشخص شد مرد شاكي يكي از كليه‌هاي خود را فروخته است و همسايه‌ها نيز در تحقيقات‌ بيان كردند، مدام ميان اين زوج مشاجره و درگيري وجود دارد.

 

احضار همسر شاكي

خانم عباسي اضافه كرد: پس از مشخص شدن نتيجه تحقيقات، دستور احضار زن شاكي صادر و تحقيق از وي آغاز شد.زن جوان در اظهارات خود گفت: از همان كودكي زياده‌خواه و افزون‌طلب بودم، اما والدينم به خاطر مشكلات مالي، هيچ‌گاه به درخواست‌هاي من پاسخ نداده بودند. تا اين كه پس از ازدواج به دليل روياهايي كه با آن زندگي كرده بودم، از شوهرم مي‌خواستم زندگي مناسب و مرفهي برايم مهيا كند و دلم مي‌خواست در ميان فاميل همسر مرا به خاطر زندگي تجملاتي تحسين كنند و زماني كه خواهرم كه از كودكي با او رقابت داشتم خودرو خريد، شوهرم را وادار كردم تا با هر قيمتي كه شده خودرو خريداري كند؛ اما او قادر به تهيه پول نبود تا اين كه يك روز با مشاهده يك آگهي درخصوص خريد و فروش كليه، فكري به ذهنم رسيد و سرانجام شوهرم را ترغيب كردم تا كليه خود را بفروشد.

پشيمانم

وي افزود: پس از آن كه احضاريه دادسرا به دستم رسيد و متوجه شدم شوهرم قصد طلاق دادن مرا دارد، يك باره به خود آمده و متوجه شدم در چند سال گذشته من به شوهرم بد كرده‌ام و به او تعهد مي‌دهم ديگر او را وادار به كاري نكنم كه قادر به انجام آن نيست.قاضي پرونده اظهار كرد: پس از ثبت اظهارات زن جوان و آشتي ميان اين زوج، پرونده آنها مختومه شد.

 

همسرم حاضر به سکس با من نشد . او را کشتم

دوشنبه, مارس 2nd, 2009

هفت تیر 7tir.com :  مرد جواني که همسر دومش را به خاطر تمکين نکردن با ضربات چاقو به قتل رسانده در جلسه محاکمه اش ادعا کرد در زمان قتل دچار بيماري رواني بوده است. به گزارش خبرنگار ما، در ابتداي جلسه محاکمه محمد شادابي نماينده دادستان تهران در جايگاه حاضر شد و در توضيح کيفر خواست گفت؛ متهم که رضا نام دارد و جواني 29 ساله است در تاريخ 11 شهريور ماه سال گذشته همسر 25 ساله اش به نام الهام را به قتل رسانده است. مطابق گفته هاي رضا وي پس از اينکه همسرش از وي تمکين نکرده او را با ضربات چاقو به قتل رسانده و سپس شير گاز را باز کرده تا خودکشي کند اما مرد صاحبخانه که شوهر خواهر وي است به محل رسيده و او را نجات داده است. وي افزود؛ پزشکي قانوني اعلام کرده رضا به لحاظ روحي و رواني سالم و مسوول اعمال خود است. بنابر اين با توجه به مدارک موجود در پرونده تقاضاي صدور حکم قانوني را دارم.

روزهاي پيش از جنايت

در ادامه مادر مقتول به عنوان ولي دم در جايگاه حاضر شد و براي دامادش تقاضاي قصاص کرد. وي گفت؛ دامادم پسر عمه دخترم است و ما او را از کودکي مي شناختيم به همين خاطر هم به ازدواج آنها رضايت داديم. دخترم شوهرش را دوست داشت و آنها هيچ مشکلي با هم نداشتند و هنوز عروسي هم نکرده بودند. من نمي دانم چرا رضا او را کشت. وي ادامه داد؛ از آنجايي که خانه ما کوچک بود شرايط اينکه دامادم در منزل مان بماند وجود نداشت به همين خاطر هر وقت از شهرستان به ديدن ما مي آمد دخترم براي ديدن او به خانه خواهرشوهرش مي رفت و چند روزي در آنجا مي ماند. چند روز قبل از حادثه رضا از عسلويه به تهران آمد و دخترم هم براي ديدن او به خانه خواهر شوهرش رفت و بعد هم به ما خبر دادند دخترم کشته شده است. پس از اظهارات مادر مقتول، شوهر خواهر متهم به عنوان شاهد در جايگاه حاضر شد. وي گفت؛ مدتي قبل از حادثه من، همسر و فرزندانم را به شهرستان پيش خانواده ام برده بودم و خانه خالي بود و رضا هم با ما زندگي مي کرد. من از سفر که بر گشتم متوجه شدم رضا همسرش را هم به خانه ما آورده است. او با اين توجيه که مي خواهم با همسرم تنها باشم از من خواست چند روزي به خانه ام نروم. به او گفتم جايي را ندارم که بروم و ناچارم شب ها دير وقت به خانه برگردم. شب قبل از حادثه حدود ساعت 12 بود که به منزلم رفتم و در پذيرايي خوابيدم. رضا و همسرش بيدار بودند و صحبت مي کردند اما من متوجه نشدم آنها درباره چه مساله يي حرف مي زدند. وي ادامه داد؛ صبح آن روز سر کارم رفتم و حدود ساعت 9 شب بود که برگشتم. خانه تاريک و برق قطع شده بود. من برق را وصل کردم ولي دوباره قطع شد. بوي گاز همه جا پيچيده بود. در آن تاريکي بالا رفتم تا ببينم چه شده است. چند بار رضا را صدا زدم تا اينکه او با لباس خوني و پاره بيرون آمد. پرسيدم چه شده است. گفت الهام را کشته ام و مي خواهم خودم را هم بکشم. متوجه شدم او سيم تلويزيون را لخت و به خودش وصل کرده است به همين خاطر هم مرتب فيوز کنتور مي پريد. حال رضا خيلي بد بود و تقريباً ديگر جان نداشت بلافاصله او را به بيمارستان رساندم و بعد هم به پليس خبر دادم.

اعتراف

سپس متهم براي دفاع از خود در جايگاه حاضر شد. وي گفت؛ قبول دارم الهام به دست من کشته شد اما من قصد کشتن او را نداشتم. در آن لحظات در حالت عادي نبودم و نمي دانم که چه کردم. وي ادامه داد؛ مدتي بود متوجه شده بودم الهام با صاحب کار من رابطه دارد. از او خواستم بگويد چرا اين کار را کرده است. اما الهام زير بار نرفت و مرا بيمار خطاب کرد. در اين باره با برادرم مشورت کردم و او گفت اگر به کسي چيزي بگويي آبرويمان مي رود، به همين خاطر هم مجبور شدم سکوت کنم. چون همسر اولم هم با مردان غريبه رابطه داشت اين مساله به شدت به من آسيب زده بود. حدود 40 شبانه روز بود که نخوابيده بودم و حال خوبي نداشتم. از عسلويه به تهران آمدم و پيش يک روانپزشک رفتم. چند روزي بود که دارو مصرف مي کردم. چون حالم خوب نبود الهام به خانه خواهرم آمد که مرا ببيند. آن روز از همسرم خواستم از من تمکين کند اما مقاومت کرد. من هم در حالي که از حالت عادي خارج بودم دستان او را از پشت بستم و از اين طريق خواستم وادار کنم از من تمکين کند. يک دفعه چهره صاحب کارم جلوي چشمم آمد و چاقويي را که در ساک داشتم در آوردم و پشت سر هم به الهام ضربه زدم. بعد از آن هم چند ضربه به خودم زدم تا خودکشي کنم. اي کاش همان روز مي مردم تا حالا مجبور نباشم اين طور جلوي شما بايستم و پاسخ دهم.

پرسش و پاسخ در دادگاه

قاضي؛ همسر اولت چه شد. او را طلاق دادي؟

متهم؛ نه همسرم خود سوزي کرد. او به خاطر اينکه با افراد زيادي رابطه داشت دچار عذاب وجدان شد و خودش را سوزاند.

قاضي؛ از کجا مي داني همسر اولت با مردان غريبه رابطه داشت؟

متهم؛ او خودش در دادگاه گفت و از قاضي خواست حکم طلاق من و او را صادر کند.

قاضي؛ با همسر اولت چند سال زندگي کردي ؟

متهم؛ ما سه سال زندگي کرديم البته من در عسلويه کار مي کردم و هرچند وقت يک بار به خانه ام مي رفتم. همسرم با پدر و مادرم زندگي مي کرد اما من فهميده بودم که او با افراد غريبه رابطه دارد به او گفتم از اين مساله با خبر هستم. همسرم هم در دادگاه خودش اين موضوع را تاييد کرد.

قاضي؛ چطور فهميدي همسر دومت با صاحب کارت رابطه دارد؟

متهم؛ من هميشه براي اينکه شماره خانه پدرزنم در دست کسي نباشد از تلفن کارتي زنگ مي زدم. يک بار اشتباه کردم و از محل کارم زنگ زدم. صاحب کارم از حافظه گوشي تلفن شماره را برداشته بود. او حتي به همسرم تعرض هم کرده بود.

قاضي؛ مگر صاحب کارت در عسلويه نبود پس چطور با همسرت که در تهران بود رابطه بر قرار کرده بود؟

متهم؛ صاحبکارم هر بار که با تلفن صحبت مي کرد به من نگاه مي کرد و مي خنديد. من همان موقع موضوع را فهميدم. بعد که به تهران آمدم متوجه شدم چند جاي کبود در پاي همسرم وجود دارد. الهام درباره آثار کبودي جواب درستي نداد و متوجه شدم صاحب کارم به او تعرض کرده است.

قاضي؛ شايد پاي همسرت به خاطر برخورد با جايي کبود شده باشد.

متهم؛ هر بار که همسر اولم به حرفم گوش نمي کرد او را گاز مي گرفتم به همين خاطر هم فهميدم جاي کبودي به چه دليل است. همسر من قبل از ازدواج با فردي ديگر نيز رابطه داشت.

قاضي؛ ضربات نشان مي دهد تو به قصد قتل به همسرت حمله کردي. در اين باره چه مي گويي؟

متهم؛ من اگر مي خواستم همسرم را به خاطر رابطه بکشم همسر اولم را مي کشتم. در آن لحظات در شرايط عادي نبودم.

قاضي؛ چرا از الهام جدا نشدي مگر نمي گويي او بي اخلاق بود؟

متهم؛ الهام خودش به خواستگاري من آمد بعد هم که من متوجه شدم او با افراد ديگري هم رابطه دارد مي خواستم ترکش کنم اما دست از سرم بر نمي داشت.

پس از دفاعيات متهم و وکيل مدافعش هيات قضات (عزيز محمدي، رحيمي، محمدي کشکولي، سري و بومي) براي تصميم گيري وارد شور شدند.

راننده اتوبوس به شوهر زن : به زنت علاقه دارم . باید طلاقش بدی

شنبه, جولای 26th, 2008

http://www.etemaad.com/Released/87-05-05/19-2.jpg
هفت تیر  7tir.com  
:   اعترافات زني جوان راز قتل شاگرد راننده  يي را که در حوالي ترمينال جنوب کشته شده بود افشا کرد و عامل جنايت را به دام انداخت.

به گزارش خبرنگار ما شامگاه 30 تيرماه مسوولان بيمارستان رسول اکرم(ص) از مرگ جواني به نام رضا خبر دادند و از ماموران خواستند براي تحقيق درباره فوت اين مرد که مورد اصابت ضربات چاقو قرار گرفته بود، به بيمارستان مراجعه کنند. با آغاز بررسي هاي پليسي مشخص شد مقتول جواني 30ساله به نام رضا است که از ناحيه گردن و سينه مورد اصابت ضربه چاقو قرار گرفته است. پس از انتقال پيکر قرباني به پزشکي قانوني گروهي از کارآگاهان ماموريت يافتند به تحقيق درباره علت قتل رضا بپردازند و قاتل يا قاتلان او را شناسايي کنند. در مرحله نخست مشخص شد رضا شاگرد يک راننده اتوبوس در ترمينال جنوب بوده و در همان حوالي محل کارش نيز در جريان يک نزاع از پاي درآمده است. در حالي که دو فرضيه قتل از پيش طراحي شده و جنايت در پي دعواي خياباني در اين پرونده متصور بود، کارآگاهان به بررسي فهرست مکالمات تلفني مقتول پرداختند. از آنجا که نام زني به نام مهديه در اين ليست چندين بار تکرار شده و مقتول آخرين بار ساعتي قبل از مرگ نيز با وي تماس گرفته بود، کارآگاهان اين زن را مظنون تشخيص دادند و پس از انجام رديابي هاي ويژه وي را صبح روز پنجشنبه بازداشت کردند. زن 25ساله که ابتدا منکر آشنايي با رضا بود و مي گفت اطلاعي از اين جنايت ندارد پس از چند ساعت بازجويي سرانجام شوهر 26ساله اش- جواد- را به عنوان قاتل اصلي معرفي کرد. او درباره وقايع پشت پرده اين جنايت گفت؛ سه ماه پيش عازم سوريه شدم. رضا شاگرد راننده اتوبوس کاروان ما بود. او طي سفر باب گفت وگو را با من باز کرد و با وجود اينکه به وي گفتم متاهل هستم شماره تلفن مرا گرفت تا به قول خودش با هم رفت وآمد خانوادگي داشته باشيم. چند روزي از بازگشتم به تهران گذشته بود که شاگرد راننده با من تماس گرفت و گفت بايد از شوهرم طلاق بگيرم و با او ازدواج کنم. برخورد تند من با اين جوان فايده يي نداشت و او از آن پس مزاحم من مي شد و زندگي ام را مختل کرده بود تا اينکه به ناچار موضوع را به شوهرم جواد اطلاع دادم.مهديه ادامه داد؛ در همان روزهايي که رضا سعي داشت مرا وادار کند با وي رابطه داشته باشم، يک روز سرزده به خانه مان آمد. آن زمان شوهرم در منزل نبود و تلاش من نيز براي بيرون کردن رضا از خانه بي حاصل بود. دقايقي بعد جواد از راه رسيد و رضا با ديدن او پا به فرار گذاشت. شوهرم که قبلاً نيز از مزاحمت هاي اين جوان به شدت عصبي و برآشفته شده بود اين بار ديگر طاقت نياورد و گفت هر طور شده بايد پاي رضا را از زندگي مان بيرون بکشد. او شماره موبايل مرد مزاحم را از من گرفت و طي گفت وگوي تلفني از او خواست دست از اين رفتارهايش بردارد اما رضا نه تنها عذرخواهي نکرد بلکه گفت حاضر به عقب نشيني نيست. او سپس از همسرم خواست به صورت حضوري يکديگر را ملاقات کنند که در نهايت اين ديدار به قتل انجاميد.در پي اعترافات مهديه شوهر او به دستور بهروز هنرمند بازپرس شعبه چهارم دادسراي امور جنايي تهران بازداشت شد و به ارتکاب قتل اقرار کرد. جواد گفت؛ مزاحمت هاي رضا زندگي ما را به هم ريخته بود و وي به هيچ وجه حاضر نمي شد از رفتارهاي نادرست خودش دست بردارد تا اينکه قرار ملاقات گذاشته شد. من اصلاً قصد نداشتم او را بکشم و فقط مي خواستم از طريق گفت وگوي مسالمت آميز به ماجرا پايان دهم، به همين دليل هم روز حادثه مهديه و پسر چهارساله مان را با خودم بردم تا به رضا بگويم ما صاحب فرزند هستيم و بهتر است او بيش از اين مزاحمت ايجاد نکند اما برخلاف انتظارم رضا در برابر من جبهه گرفت و گفت به مهديه علاقه دارد و من بايد او را طلاق دهم تا وي بتواند همسرم را به عقد خودش درآورد. او ناسزاهايي نيز به من گفت که سبب شد نتوانم خشم ام را کنترل کنم و با چاقو دو ضربه به وي زدم.بنابر اين گزارش در حالي که هر دو متهم اکنون در بازداشت به سر مي برند تحقيقات پيرامون صحت و سقم ادعاهاي آنان درخصوص انگيزه قتل ادامه دارد.
.
.قبلی :  پسری که مزاحم خواهرش را کشت به قصاص محکوم شد
.

زن – شوهر – زن شوهر دار – مزاحم – مزاحمت ناموسی – قتل ناموسی – شاگرد راننده – اتوبوس – شوهرم – همسرم – همسر – قتل – قاتل – رابطه پنهانی – تجاوز

به مناسبت روز پدر : تو فقط نون دادی بابا

پنجشنبه, جولای 17th, 2008

بابا
هفت تیر 7tir.com
به قلم مسعود مشهدی از وبلاگ شاتوت : تو فقط به ما نون دادی بابا …. فقط نون دادی ….! ستاره به اسمون بود سوار موتورت مِشُدی مِرَفتی سر کار ! شبا هم با رفیقات مِرَفتی کوسنگی عرق خوری تا نصفه شب ! زیر لحاف صدای گریه های مادرمه مِفَهمیدم تو اتاق عقبی ! دیر کرده بودی بابا … دیر کرده بودی مادر گریه مکرد ! مو که خوابم مُبرد تو میامدی ! یادته بابا یک بار امدی مدرسه مو تو کوچه دکتر شیخ ؟ یادته مدیر ازت پرسیده بود مو کلاس چندُمُم ؟ یادته مُونده بودی چی جواب بدی ؟ بابا تو نِمدِنستی مو کلاس چندُمم ! خبر نداشتی ! تو چیجور بابایی بودی ؟ ارزو به دلم موند بابا یکبار ماچُم کنی ! ارزو به دلم موند بهم بگی پسرُم ! ارزو به دلم موند یکبار از سر کار بیای برام یک چیزی خریده بشی ! ازی ارزوها خیلی به دلم مونده بابا … باخام بُگم شب مِره ! خیلی دلم سوخته تا حالا ! همسایه بغل دستی یادته بابا … اسم بچه اش افشین بود ؟ هم سن و سال مو بود ! همیشه حسودیم مِرَفت بهش … بس که باباش دوستش داشت ! یک روز ظهر دیدم باباش از عقب ماشینش یک دوچرخه دراورد … ازی قِشنگا… اهنیا ! بره افشین خریده بود … تو که نفهمیدی مو چقدر گریه کردم ! چقدر حسودی کِردُم ! بابا یادته یکبار با بیل زده بودم به پای سعید ( داداش بزرگه ) ؟ یادته ظهر که امدی از سر کار از ترس پشت در اتاق قایم شده بودم ؟ یادته پیدام کردی بابا … یادته همچی زدی تو گوشم که به خودم شاشیدم بابا … لامصب سی و چند سال گذشته مو هنوز یادم نِرفته ! تو چیکار کردی بره ما بابا … فقط نون دادی … فقط نون دادی … ای مرده شوره ای نون ره بُبُره ! پس کو محبتت بابا…کو نوازشت … چرا مثه سگ ازت مترسیدم …. چرا رفیق نبودی … چرا دست به سرم نِکشیدی … چرا بهم نگفتی ( بابا جان ) ؟ باباهایی که فقط نون بدن باباهای خوبی نیستن ! هی ماخام بگم تو بابای خوبی نبودی … هی ماخام بگم تو بابای خوبی نبودی … نِمتِنُم بابا جان … ولی کاش بابای بهتری بودی ! کاش دستت نون بود و تو چشمات محبت ! کاش بجای عرق خوری با رفیقا ماره مُبُردی سینما … ولش کن اصن … ولش کن …. روزت مبارک باباجان … روزت مبارک !
.
آدرس جدید سایت هفت تیر :
www.7tir.biz

رابطه خانواده آیت الله خامنه ای با سعید امامی

چهار شنبه, جولای 16th, 2008

عکس سعید امامی
هفت تیر 7tir.com
: این مطلب به نقل از فهیمه دری نوگورانی همسر سعید امامی در سایت قرار می گیرد . همسر سعید امامی ( یکی از عوامل قتل های زنجیره ای ) ماها قبل مطلبی که در ادامه میخوانید را اظهار کرده است و تا به حال این مطلب از طرف دفتر مقام رهبری تکذیب نشده است :
من سوابق سعید را بعدا در زندان فهمیدم . خانواده ها هم کسی اصلا اطلاع نداشت که همسرم معاون وزیر در اطلاعات هستند. بعد از اعلام خبر كشته شدن ایشان در روزنامه ها تازه همه فهمیدند او کجا کار می کرده است …

نمونه ای را به یاد ندارم که ایشان به خاطر خودش یا خانواده اش بخواهد کاری انجام داده باشد . شما الان می بینید اگر کسی مدیر کل یک بخشی باشد به راحتی برایش راننده می گذارند . خودرو می گذارند . محافظ دارد و …. تا سال 70 که اصلا ماشین نداشتیم . مقید به بیت المال بودند .

یکبار رازی را به من گفته بودند که دو ماه بعد از ماموریتشان بود در سال 69 ،ولی من دیگر الان نیازی نمی بینم این راز حفظ شود چون از جان خودش مایه گذاشت : مادرآقا سعيد سرطان گرفته بودند . ما 6 ماه مادر را آوردیم تهران با خودمان زندگی کردند . خب در این دو ماه آخر سعید خانواده ی آقای خامنه ای را براي كاري برده بود لندن و دو ماه تمام با این خانواده زندگی کرد به حدی که خود آقا مجتبی پسر آقا (داماد آقای حداد عادل) و مادر خانمشان شیفته ی اخلاق سعید شده بودند که حتی تا قبل از دستگیری سعید هم مرتبا خود آقا مجتبی پسر آیت الله خامنه ای زنگ می زدند به سعید که چرانمی آیی و با ما رفت و آمد نمی کنی ؟ …

من در طول این دو ماه مادر مریض آقا سعيد را با دو تا بچه کوچک خودم داشتم . یکبار آقا سعید زنگ نزدند . چون گفته بودند که منتظر تماس من نباش . چون من جایی هستم که نمی توانم حتی زنگ بزنم . فقط می دانستم ایشان ماموریت هستند . به من گفته بودند من تلفن می کنم به کسی که رابط است و از حال ما به شما خبر می دهد که حتی من آن شخص را نمی شناختم . ماهها بعد از اینکه بر گشتند توی تلوزیون آقای محمدی گلپایگانی (رئیس دفتر آقای خامنه ای ) را به من نشان دادند گفتند ایشان شخصی بوده که با شما تماس می گرفته و از حال مادرش می پرسید به ایشان می گفت و از حال سعید به ما خبر می داد .ولی تا جایی که به من می گفتند سعید مثلا حال مادرشون خوب نیست و روزهای آخر را می گذراند . ظاهرا اینها به ایشان نگفته بودند بر عکس گفته بودند حال مادرتان خوب است که ایشان بتواند کارش را راحت و درست انجام دهد…

مساله اي رو هم مي خواهم ذكر كنم . سعيد مي گفت يك موقع هايي يك بنده خدايي از همين خانواده، حتي من لباسهايم را مي گذاشتم يك گوشه كه مثلا مي روم بيرون و مي آيم مي شورم. بر مي داشتند و مي شستند كه البته من مي گفتم چرا حاج خانم ؟ چرا شما لباسهاي منو مي شوريد؟ مي گفتند نه تو مثل پسر ما مي موني. يعني همچين آدمي بود سعيد، خوب دو ماه با اين افراد با خانواده ي خود آقا زندگي كرده بود. اگر مسأله داشت، اگر لغزشي داشت بالأخره اينها مي فهميدند .

خانواده ي آقا شيفته ي تدين و و اخلاقش بودند. من خودم در مشهد كه رفته بودم، مادر خانم آقا زحمت كشيدند براي ديدن ما آمدند، ما توي هتل بوديم.ما را دعوت كردند خانه شان چقدر از سعيد براي من تعريف كردند. در صورتي كه سعيد هيچ چيزي به من نگفته بود…من بچه هايم را با ميني بوس و اتوبوس اينور و آنور مي كشيدم، كوپنها را بر مي داشتم قند و شكر و روغن.فقط خدا مي داند من در تمام طول مدتي كه بعدا فهميدم معاون وزير بوده من فقط يك بار او را با راننده اش ديدم. معمولا با موتور اين ور و آنور مي كرد.

.
همسر سعید امامی – خاطرات سعید امامی – خاطرات همسر سعید امامی – فهیمه دری نورگورانی – آیت الله خامنه ای – عکس مجتبی خامنه ای – پسر خامنه ای – عکس همسر سعید امامی – فیلم همسر سعید امامی – سعید اسلامی – لندن – قتلهای زنجیره ای – قتل های زنجیره ای

ازدواج دو عاشق بعد از جنگ

چهار شنبه, جولای 2nd, 2008

نامزدی قبل از حنگ :
1043xjq

ازدواج بعد از بازگشت مرد از  جنگ :
k1qqec

2i8jfqu

2pq6fmf

wrn8sz

fe4703

333e9kx