|
رضا کيانيان قرار بود ساعت ۲ بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد… بالاخره هواپيما پريد. در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است. تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود… که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند… مي رسند… از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد… تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت ۲ بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته… که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني. نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است. باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم. يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا… گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند. از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت. بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد… تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند. حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد… و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم … يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است… و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟ گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام… گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام… خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا. هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود… بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است. او هم درد دل مي کرد… که اين تاکسي ها ۲۳ ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. ۲۴ ساعت او کار مي کند و ۲۴ ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند… گفت راستي بنزين هم شد ليتري ۴۰۰ تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري ۳۵۰ مي فروشند و اگر چانه بزني ۳۰۰ هم مي دهند… گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده. ادامه داد… شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ ۱۵۰ هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام. از فرودگاه امام تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و ۳۵ دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.» جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست. اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند. |

هفت تیر ۷tir.com به قلم مسعود بهنود : نوروز پنجاه سال پیش، آخرین سالهای اصالت و سنت بود، هنوز درآمد نفت چنان در رگهای جامعه ندویده بود که به اسراف و بی سامانی مبتلایش کند، رادیو مهمترین و بهترین وسیله ارتباطی بود، نزول بهار با صدای شلیک توپ و نقاره زنی در زنبورکخانه تنها دروازه شهر به همه خبر داده می شد، تهران پنجاه سال قبل هنوز در خواب شصت هفتاد سالگان زنده است.
در مقدم نوروز، اکثر تهرانیها عازم یکی از دو مقصد اصلی می شدند؛ ساکنان شهری که هنوز حاشیه نشینان و حلبی آبادهایش بر جان شهر مسلط نشده بود، انگار دو گروه و طبقه بیشتر نبودند، یک گروه با درشکه و اتوبوس راهی بازار می شد و گروه دیگر با ماشین شخصی یا اتوبوس راهی سرچشمه و خیابان استانبول.
مقصد: سرچشمه
چند باری در سال بیشتر نمی شد که تمام خانواده کارمند جماعت با هم به جایی بروند، یکی از آن دفعات، دو سه هفته مانده به نوروز بود؛ قرار ملاقات بخشی از طبقه متوسط شهر: میدان سرچشمه.
معدودی بودند که فولکس واگن، واکسهال و فورد قسطی نصیبشان شده بود، اینها در حالی که دو سه خانواده شاد در ماشین کنسرو شده بودند راهی سرچشمه می شدند اما بیشتری با اتوبوس از اطراف شهر می رسیدند، حدود ساعت ده صبح در سرچشمه جای سوزن انداختن نبود.
اول مقصد در این سفر سالانه، چهار تا مغازه کفاشی بود، در دو طرف میدان، بزرگترینشان کفاشی مرکزی در حاشیه جنوبی.
همه کفشها دست دوز، نه ماشینی و نه خارجی، حتی شاه و رجال خیلی خوش پوش مانند قوام السلطنه هم کفاش و خیاط خود را داشتند که مردم عادی هم می توانستند با دادن پول بیشتر از آنها خرید کنند.
همه آن چهار مغازه به خط نستعلیق پشت ویترینها می نوشتند: “مدل ۱۹۵۸ ایتالیا در اندازه محدود” و همین کافی بود که جوانترها را بدان سمت بکشاند اما مد سال ایتالیا مقاومت پدرها را کم نمی کرد که معتقد بودند کفش باید بادوام باشد.
این کشمکش می رفت تا قهر و گریه و دخالت مادرها، قهر و تندی، آشتی و گلایه در محکمه ای که در آن قاضی و رئیس دادگاه و مجری حکم پدر بود و محکوم، فرزندان.
اما هیچگاه آن حکم بدون دخالت مادرها صادر نمی شد، مادران در نقش رئیس دادگاه تجدیدنظر گاه چنان مؤثر می شدند که حکم اولیه کاملاً دگرگون می گشت.
سرانجام وقتی بعد از همه مجادلات جعبه ای نخ پیچ شده در بغل اولین نسل فرنگی مآب نوجوانهای تهرانی جا می گرفت، دور میدان سرچشمه، در عالم خیال، هزاران جان وین، آلن لاد، گاری گرانت، جری لوئیس، فرانک سیناترا و مارلون براندو در حرکت افتاده بودند.
کفشهای جیر در همان جعبه هم جیرجیر می کردند ولی وای اگر پدر فرمان می داد که همان موقع در دکان کفاشی نبش میدان به کف کفشهای نو میخ و گلمیخ بکوبند که تخت کفش زود سائیده نشود، چرا پدرها نمی فهمیدند که این میخها صدای جیر را به تق تق خجالت آوری تبدیل می کرد؟
باقی صبح از میدان سرچشمه رو به جنوب می رفتند نوروزیان، به شرق و غرب خیابان سیروس، آنجا که انگار بزور بهار را کشانده بودند.
شاگردها مدام از آب زلال جو، سطل برمی داشتند و در پیاده رو می پاشیدند، کوه نارنج و پرتغال، انگور و انار، خیار گل به سر، حوضچه های پر از ماهی قرمز و بوی گیج کننده سنبل که نسل در نسل در دماغ نوروزیان پیچیده است.
و از آنجا، قافله گفتگوکنان رو به شمال به سمت مسجد سپهسالار و میدان بهارستان، چراکه پیراهن فروشهای خوب - باز هم با ادعای آخرین مدل - با عکسهایی که شهادت می داد تونی کرتیس و برت لنکستر هم از همانها پوشیده بودند، در شاه آباد پیدا می شد، گاهی آگر تعمیری، گشاد و تنگی لازم بود پیراهندوزها حاضر بودند. پیراهن با پارچه اعلای انگلیسی، قیمت هفت تومان و اگر سماور هم برای خانه لازم بود، بورس سماور همان شمال میدان بود، ورشو عالی هشت تومان.
ماجرای کت و شلوار پدر و پسرها، اگر از سن مدرسه گذشته بودند، حکایت دیگر داشت.
از اواخر بهمن آغاز می شد با انتخاب پارچه از تعاونی ادارات، معمولاً نه به دلخواه پسرهای جوان، و رفتن هر خانواده به یک خیاطی در بالاخانه ای در لاله زار و استانبول، پاساژهایی چهار پنج طبقه که در تمام طبقات بوی اتو و زغال می آمد، گاه شاگرد خیاطی به آتشگردانی برای اتو.
کشمکش سر باریکی و پهنی یقه، تنگ و گشادی کت، جدال مقدس و جادودانه طبقه متوسط . به استدلال پدرها کت و شلوار باید گشاد باشد و اگر کمی آستینها و پای شلوار تا بخورد هیچ عیبی ندارد، وقتی که نوجوان به آن سرعت قد می کشد.
اما پسرها می خواستند تا کت و شلوار نوست شبیه ناصر ملک مطیعی و جیمز دین باشند، ژورنالهای ول شده روی میز خیاطیها که گاهی سالها خدمت می کردند و همچنان ادعای مد روز داشتند، چه بسیار که در جدل پدرها و پسرها پاره و برگ کنده شدند.
و بدقولی پایان ناپذیر خیاطان که تا بودند و تا صنفشان در مقابل لباسهای دوخته فرنگی تسلیم نشده بود، تا دکانهایشان را یکی یکی به تعمیرکاران و برقکشها نفروختند و نرفتند، دائمی بود، و صدای رادیو بلندشان که پاساژهای لاله زار را پرصداترین مناطق کاری پایتخت می کرد.
خیاطها چه خوب می دانستند که وقت پروو دوم و سوم که پسرها تنها می آمدند، وقت آن است که با آنها درباره تنگی و گشادی لباس و باریکی و پهنی یقه به تفاهم برسند.
و در تمام این مجادلات، دخترها غایب بودند چراکه دخترها خیاطشان با خیاط مادر یکی بود و گاهی جز همان لباسهای نو مانده مادر که از داخل بقچه بیرون می آمد و با سلیقه تغییر فرم می داد، هزینه ای به خانواده تحمیل نمی کردند.
البته گاهی هم از قهر و غذا نخوردن دخترها می شد فهمید که در آن بخش هم درگیری نسلها، کهنه و نو، سنت و مدرنیسم جدی است، گیرم خود را از چشم مردها پنهان می کند ورنه دامنها داشت کوتاه می شد و یقه ها کمی بفهمی نفهمی بازتر.
و مخفی ترین و بی گفتگوترین خرید عید مربوط به خانمهای خانه بود که با خواهر و مادر و جاری و همسایه صورت می گرفت، نه با مردها و خانواده.
هنوز شهر حیائی در چشم داشت که مانع از آن می شد که پسرها حتی در خریدهای مادرشان دخالت و کنجکاوی کنند و چنین بود در رفتن به آرایشگاه و مراکز دیگر که برخلاف سالهای مدرنی، هر هفته و مدام نبود، سالی یک یا دو بار.
ظهر که می شد قافله از بهارستان گذشته به شاه آباد و ظهیرالاسلام رسیده بود، مخبرالدوله و استانبول، و در مسیر راه، خوش طعمترین و هوس برانگیزترین غداهای عالم در چلوکبابیها به صورت جمعی خورده می شد.
از آخرای بهمن، بره کشان چلوکبابی جوان بود که هر چه دیگ از زیرزمین بالا می آمد به بوی روغن کرمانشاهی، باز هم طلب می شد، هر سال بیشتر از پارسال. چنان جمعیتی در همان ساعتها تنها در نایب بازار متصور بود که طبقه ای دیگر آنجا بودند با کیسه های کوچکتر و قناعت بیشتر.
مقصد: بازار
اتوبوس شلوغ، باران ریز، خیابان آب افتاده، خانواده های پرجمعیت، خاطره مشترک چند نسل از طبقه متوسط تهرانی است که در سه چهار جمعه آخر سال یا از محلات تازه تأسیس چهارصد دستگاه، سی متری، دولاب [شهناز]، نارمک، سمنگان و دورترینشان تهران پارس می رسیدند یا از محلات قدیمی امیریه، شاپور، محله عربها، عودلاجان، بازار، سپه، لشکر، سلسبیل با درشکه و اتوبوس و گاهی پیاده.
اول منزل این جمع که در اندازه دهها برابر سرچشمه روها بودند، حاشیه سبزه میدان بود.
عطاری شیخ موسوی با لهجه ترکی یا آقا بالا خلیفه با لهجه یزدی که با نزدیک شدن نوروز علاوه بر ادویه و گونیهای پر از داروهای گیاهی، عناب و سه پستان و بادرنگ و شیرخشت، جلوخوان را به شیرینیهای تازه رسیده از یزد و تبریز می دادند؛ پشمک و باقلوا، حاجی بادام و قطاب، نیم شکر و آب نبات قیچی با پسته، گز خوانسار، بادام سوخته که همان طور در بسته بوی هل و گلابشان در بوی زیره و کندر عطاری جمع می شد.
طرف دیگر سبزه میدان، عمده فروشهای قماش شبهای عید جزئی هم می فروختند و هیاهوی بازار ارسی دوزها، رفت و آمد باربران با شوخی و با صدا، بازار خیاطها، بازار زرگرها با مجمعهای بزرگ پر از سکه های پهلوی یک و نیم و ربع. سکه های دو پهلوی و پنج پهلوی و ده پهلوی داخل مغازه بودند زیر جعبه آئینه.
اما همان مقدار انبوه که روی مجمعه کوه شده بود آیا امکان نداشت با تنه یک رهگذر پخش بازار شوند؟ خیال شیطانی پسر بچه ها که باید بعدش هم در دل طلب بخشایش می کردند از این تفکر فاسد.
در میان این هیاهو، نوای مرشد بهلول لولی وش، سراپا سپید پوشیده، با چشمان آبی ریز از صبح در گوش سیزه میدان بود بی اعتنا به آن هیاهوی خرید و فروش، شکرپنیری به دهان بچه ها می گذاشت و می خواند علی مولای درویشان، خریدار دل ریشان … و علی گویان، خورجین بر کمر، تسبیح بلندی در دست و تبرزینی بر پر شال می رفت.
سعید نقلی، کوری با دختر کوچکی که عصاکش او بود، قفسی می گرداند که در آن گنجشکی پاکت فال حافظ بیرون می کشید یا پیش بینی آینده، دخترک برای بی سوادان می خواند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید… یوسف گمگشته باز آید به کنعان.
اوج روزهایی این چنین سرشار از خاطره، پر از پچ پچ آهسته زن و شوهرها و گفتگو و قهر و آشتی کوچک و بزرگها، حدود ظهر به شبستان مسجد شاه می رسید، که زن و مرد جدا می رفتند تا دوگانه به درگاه یگانه بگذارند یا در چلوکبابی نایب منتظر می ماندند که فیروز با دستان خود کباب داغ را از سیخ در بشقاب چلو آنها اندازد یا پیش موال آبادی با یاد کبابهای حاجی شمشیری می رفتند که به درد سیاست گرفتار آمد و به تبعید خارک رفت و اموالش از دست شد بعد بیست و هشت مرداد.
شهرها پوست انداختند
چنین بود شبهای نوروز پنجاه سال پیش در تهرانی که هنوز آب زلال از جوی آن عبور می کرد، قناتهایش لاروبی می شد، فاصله فقیر و غنی اش چندان نبود و شهر کوچک بود چندان که در آن صدا به صدا می رسید؛ صدای نقاره زنبورکخانه موقع تحویل سال و صدای توپ.
تنها وسیله ارتباطی وسیع، باسواد و بیسواد، رادیو بود، عید به بوی سنبل و عشرت اسکناس تا نشده، عیدی از لای قرآن، سیب چرخان در کاسه آب و لباسهای نو جلائی داشت.
اما پوست می انداختند شهرها و چیزی در هوای آنها موج می زد که سلیقه بچه ها را بسوی دیگر می برد و پدرهایی که هنوز گیوه به پا داشتند، سفت چسبیده بودند به سنتهایی که قرار بود دیر نپاید، چنان که مسگرها روز به روز در برابر ظروف آلومینیومی و ملامین، کائوچو جا خالی می کردند.
بر سر در مغازه های قدیمی و موقر هنوز تابلوهایی بود که خبر می داد این خیاط و عکاس برای دربار شاهنشاهی کار می کند - حتی دکمه فروش و عینک ساز و کیف ساز - اما دیگر کسی باور نمی کرد که بزرگان با این همه رفت و آمد که به اروپا یافته بودند، پیراهن و کفش و لباس بالی، سلیین، دیور را بگذارند و بدقولی هامبارسون یا یزدی را متحمل باشند.
پنجاه سال پیش هنگام تحویل سال، فقط شاه پیامی می داد و بعد هم آقای راشد حول حالنا می خواند.
اولین گروهی که در سلام مخصوص شاه حاضر می شدند روحانیون بودند و در اولین روز سال، سلیمان خان بهبودی، مرد متدین و با تجربه ای از سوی دربار عازم قم می شد تا به مراجع عظام عرض تبریک شاهانه را برساند، اول از همه آیت الله العظمی سید حسین بروجردی، مرجع بزرگ شیعیان جهان بود که با ابهتی باورنکردنی نماینده شاه را می پذیرفت و در پاسخ، خبر می آمد که برای بقای ملک و دوام پادشاه اسلام پناه دعا کرده است.
تاکسی مرسدسهای ۱۷۰ سیاه رنگ با سپرهای سفید، شسته و براق، آخرین درشکه ها با صندلی چرمی و پیرمردهای درشکه ران، هر وقت سال تحویل می شد، انگار وظیفه ای مقدس دارند، به خیابان می آمدند که خانواده ها را به خانه بزرگترها ببرند.
آخرین مقاومتهای سنت بود که ظهر اولین روز عید که می شد، چندان که قنبری و تابش و مرضیه و دلکش و همه خوانندگان در برنامه نوروزی رادیو هنرهای خود را نمایاندند، صدای صبحی مهتدی در گوشها می پیچید که مثنوی می خواند و انگار می دانست آخرین روزهای سنتهایی است که بلکه هزاران سال خود را نگاه داشته بودند و حالا قرار بود در مقدم مبادلات تازه جهانی، درآمد نفت و گسترش ارتباطات به سرنوشتی مقدر تن دهند.
پنجاه سال پیش، آنچه در تهران می گذشت در شهرهای بزرگ به یکسان تکرار می شد.
از بامدادان در تلفنخانه مرکزی صف درازی بود از مرد و زن و بچه های مهاجرت کرده به تهران که در کابینها با فریاد از اقوام حالی می پرسیدند و تبریکی می گفتند.
تازه کم کمک روزنامه ها در آخرین شماره سال آگهیهایی چاپ می کردند که وزیر و وکیل از اقوام و دوستان عذر می خواستند که به علت مسافرت عرض ادب برایشان مقدور نیست، چنانکه از یک ماه پیش پستچیها دسته دسته کارت تبریک می آوردند تا آخرای فروردین هم که در آن به ادبیات شیرین، صد سال بهتر از امسال را آرزو می کردند.
هفت تیر ۷tir.com مطلب از یک مجله قدیمی قبل از انقلاب : مریم زنی که با اسیدپاشی بصورت داریوش جنجال زیادی آفرید این روزها با آزادی از زندان در خیابانهای تهران گل می فروشد تا با عوایدش از داریوش انتقام بگیرد .اورا با چهره ای خسته در میدان ولیعهد دیدیم .
دلش نمی خواست کسی بشناسدش ،وقتی پای درد دلش نشستیم گفت :تازه از زندان آزاد شده ام .بعد از آن سروصدا و ماجرای دردناک دیگر چیزی برایم نمانده است .نه احساسی …نه عشقی ونه هیجانی ..ازخودم عقم گرفته است …چه بلایی سرم آمده که با آن همه محبت و عاطفه تمام روحم وقلبم سرشار از نفرت و کینه شده ؟
دیگر نه به آینده چشم دوخته ام ونه به بچه هایم که زمانی همه چیز زندگیم بودند .من که زمانی زن ثروتمندی بودم تمام دارائی ام را بپای داریوش و عشق دروغین او ریختم .مراگول زد .
هرچه خواست برایش مهیا کردم ،اما زمانی که از مال دنیا تهی شدم . به نابودی ام کشانید،به همه چیزپشت پا زد و رفت .وقتی می دیدم دلش مثل یک کاروانسراست وهمه کس را براحتی می پذیرد .تمتم وجودم سرشار از نفرت می شد .وبه این خاطر بود که آن نقشه شوم را درباره اش کشیدم . با خود گفتم هیچکس به اندازه من خواهان او نیست .
بگذار چهره اش را طوری بسوزانم که دیگر هیچ زنی به قیافه اش چشم ندوزد .آن زمان ثابت خواهم کرد که فقط من عاشق واقعی او هستم !اماآنطورکه باید نتوانستم نقشه ام را اجرا کنم .وقتی روی سن می خواند ومن با گیلاسی پر از اسید بطرفش رفتم به چهره ام لبخند زد .
ولی من می لرزیدم .مردد بودم که چکنم ؟ چشمانم بخوبی چهره اش را نمی دید .هراس داشت مرا می کشت .باین خاطر نتوانستم نقشه ام را خوب پیاده کنم .دستم تکان خورد میکروفن روی زمین افتاد و خودش هم …جیغ و داد مردم توی گوشم پیچید واین تازه آغاز ماجرا بود .
وقتی توی روزنامه ها می خوندم که صورتش زیاد آسیب ندیده است دلم درد می گرفت و توی گوشه خلوت زندان به حال و روز خودم گریه می کردم .دوران زندان من با وجود طولانی بودنش بلاخره به آخر رسید .من در تمام طول این مدت فقط به یک چیز می اندیشیدم .
-بلاخره باید انتقام بگیرم الان هم که با شما حرف بزنم روی قولم هستم .شنیده ام روابط او و گوگوش نیز به سردی گرائیده و آنها مدتیست که جدا از همند .من برای رسیدن به هدفم به هر کاری دست خواهم زد .این روزها درخیابانها و پارکها گل می فروشم تا شاید از عوایدش بتوانم از او انتقام بگیرم .من پای بند قول و قرار خودم هستم خبرش به گوشتان خواهد رسید .
.
برچسبها : داریوش - ماجرای پاشیدن اسید به صورت داریوش - اسید -عکس زن داریوش - عکس داریوش - داریوش قبل از انقلاب - خواننده
هفت تیر ۷tir.com به قلم بهرام مدرسی : جاده فيروز كوه …
پسر جواني با اتوموبيل پرايد تقريبآ مدل بالای خود در حال رانندگي در جاده فيروز كوه بود . رادیوی ماشين در حال پخش اخبار بود .. سرمای زمستان باعث شده بود تا شیشه های ماشین رو را بالا کشیده و از گرمای مطبوع بخاری آن لذت ببرد …. پسر جوان هر از گاهی با نگاه کردن در آینه ، وضعیت پشت سر و اطراف اش رو چک می کرد .. او هرگز تصور نمی کرد دقایقی دیگر دست سرنوشت بد ترین فاجعه رو برایش رقم خواهد زد . راننده جوان از این که می دید جاده خلوت و کم تردد است خوشحال شده و قدری دیگر بر پدال گاز فشار آورد .. عقربه سرعت کم کم از روی عدد صد بالا رفته ولی راننده به تلافی ترافیک فشرده تهران ، همچنان بر پدال گاز فشار می آورد . هر از گاهی انوموبیلی از مقابل ظاهر می شد و با سرعت از کنار وی می گذشت …
در همین زمان از سوی مقابل یه اتوموبیل زره پوش حامل پول به سرعت در حال حرکت بود .. راننده با مامور مسلح در حال گفت و گو بود .. آن ها برای پرهیز از خستگی و گذر سریع زمان ، از هر دری سخن می گفتند … از خاطرات حمل پول ، از دوستان نزدیک در بانک و مسائل زندگی حرف می زدند .. سرعت زره پوش هم به خاطر خلوتی جاده کمی زیاد بود .. هر دو پیک مرگ به سرعت به سوی یک دیگر نزدیک و نزدیک تر می شدند . بعد از عبور از پیچ تندی ، ناگهان هر دو اتوموبیل رو در روی هم در آمده و هر دو راننده برای پرهیز از برخورد ، خودرو ها یشان را به سمتی دیگر هدایت کردند .. ولی دیگر خیلی دیر شده بود . کوچکترین برخورد سبب واژگونی هر دو اتوموبیل شد . راننده پراید بعد از برخورد با گارد ریل های اطراف مسیر ، در گوشه جاده با سقف روی زمین کشیده شده و در نهایت متوقف شد . خون زیادی از جوان داخل پراید خارج شده بود ..
در آن سوی پراید ، و به فاصله چند متر دور تر خودروی زره پوش هم پس از برخورد با کناره های جاده و در حالی که در های ماشین باز شده بودند متوقف شد . پسر جوان بعد از لحظاتی که از شوک ناشی از تصادف بیرون آمده بود به بررسی وضعیت خود پرداخت .. درد زیادی در بدن خود احساس می کرد . از طرفی فرمان ماشین بر اثر شدت ضربه اولیه ، قفسه سینه اش را شکافته و به ریه هایش رسیده بود . جوان می دانست اگه سریع به مرکز پزشکی یا درمانگاهی برسد ، امید به زنده ماندن دارد .. سکوت جاده صدای ناله سرنشینان خودروی زره پوش رو با صدای ضجه جوان در هم آمیخته بود . آن ها دعا می کردند ای کاش اتوموبیلی از راه رسیده و موجب نجات آن ها شود . ولی افسوس که در این فصل سال کمتر خودرویی از این مسیر تردد می کنند .
راننده پراید به سختی و با تلاش فراوان موفق شد گوشی تلفن همراه خود را از جیب اش بیرون آورده و بعد از دقایقی شماره برادر خود را گرفت … بعد از چند زنگ از آن سوی خط برادر جوان پاسخ برادرش را داد … جوان مجروح بریده بریده در حال تشریح وضعیت خود بود . و از برادرش درخواست کرد که به نیروی های امداد یا اورژانس تماس بگیرد .. ولی ناگهان با خوشحالی گفت .. نیازی نیست دادش جان .. یک اتوبوس مسافربری داره به سمت ما می آید .. آن ها حتمآ من را از لای آهن پاره ها بیرون می آورند . و سپس گوشی تلفن را قطع می کند .. از ان سوی راننده اتوبوس مسافربری با دیدن تصادف در جاده سرعت خود را کم کرده و با روشن کردن فلاشر های خود ، با احتیاط در گوشه اتوبوس را نگه داشته و بعد از کشیدن ترمز دستی از ماشین پیاده می شود .
هم زمان با راننده اتوبوس شاگرد وی هم از ماشین بیرون می آید . در همین اثنا مسافران هم از روی کنجکاوی و ایضآ کمک به مصدومان پیاده شده و با احتیاط به سوی حادثه دیدگان می شتابند .. اما هنوز چند قدمی جلو نرفته اند که با تعجب مشاهده می کنند راننده اتوبوس به همراه شاگر خویش در حال جمع آوری اسکناس و چک پول هایی هستند که در زره پوش حمل می شده است .. آن ها هم درنگ نکرده و به سرعت به جمع غارتگران می پیوندند .. در ظرف چند دقیقه تمام بسته های حاوی اسکناس به همراه کیسه های پول خرد میان ۳۶ مسافر و راننده اتوبوس به یغما می رود ..! حتی یک نفر هم از این جمع سنگ دل به فریاد های مصدومان توجه ای نمی کند !! گویی در این لحظه شیطان گوش و چشم همه این افراد از خدا بی خبر را بسته بود !
جوان زخمی به امید این که بعد از تاراج محموله زرهپوش به سوی وی خواهند آمد ، هم چنان درد و کوفتگی بدن خود را تحمل می کند .. ثانیه ها به سرعت سپری می شود .. جوان که بر اثر خونریزی شدید دیگر قادر به تشخیص مسافران نبود در آخرین لحظات عمرش به امید دستی که برای یاری اش دراز شود می اندیشد … او هرگز به فکرش خطور نمی کند که ممکن است آن ها او را در این حالت رها نمایند .. انسان همواره به امید زنده و دل خوش است . و جوان زخمی که دیگر رمقی برای اندیشیدن نداشت ، چشم به راه مدد یک انسان بود . او اصلآ فکرش رو نمی کرد که برای این انسان نماها فقط پول مهم است و بس .. ! او با حالتی زار و نحیف بخاطر جاری شدن خون فراوان از بدنش با ناباوری دید که همه مسافران با عجله سوار اتوبوس شده و محل را ترک می کنند !!
ساعتی بعد از دور شدن اتوبوس مسافربری وقتی ماشین های عبوری به محل حادثه رسیده ، و پلیس و نیروهای امداد رو در جریان قرار می دهند ، دیگر برای راننده پراید سواری خیلی دیر شده بود .. آن ها وقتی بدن نیمه گرم او را از میان آهن پاره ها بیرون می کشند ، متوجه می شوند فقط چند دقیقه از مرگ این جوان گذشته است .. آن ها سپس به سراغ راننده و سرنشینان ماشین زره پوش رفته و آن ها رو نیمه جان و بیهوش درون آمبولانس قرار داده و به نزدیک ترین مرکز درمانی می رسانند . پلیس گشت در صورتجلسه وضعیت تصادف قید می کند که زره پوش حادثه دیده فاقد هیچ گونه پول و تراول چک است !! با اعلام بردار راننده پراید و شرح ماجرای اتوبوس مسافربری ، پلیس متوجه عمق فاجعه می شود . و می فهمد این بار باید در جستجوی انسان نماهایی باشند که با قساوت خود مرگ جوانی رو رقم زده اند . و این پرونده در اختیار مرکز آگاهی قرار می گیرد .
کاراگان ویژه اداره آگاهی با اعلام شماره سریال های چک های مسروقه به بانک های کشور ، خیلی زود اولین مسافری که برای نقد کردن چک پول به بانک مراجعه کرده بود دستگیر می کنند . با اعتراف های او پای پلیس به شرکت مسافربری فوق کشیده می شود و ..
بهرام مدرسی
هفت تیر ۷tir.com : حجاریان در یک پرسش و پاسخ اینترنتی در اجابت درخواست یک کاربر اینترنتی که از وی نقل خاطره ای از آقای خاتمی را می خواهد، می گوید : در سفر اول ایشان به نیویورک برای شرکت در نشست سالانه سازمان ملل، پس از جلسه خسته کننده ای در اتاق ایشان نشسته بودیم که یکی از دوستان پیپی را چاق کرد و ایشان چند پک به آن زد که یکمرتبه دیدیم صدای آژیرهای مختلف بلند شد و محافظان مخصوص آمریکایی با سگهایشان وارد اتاق شدند. پرسیدیم که چه خبر شده است که در نهایت معلوم شد سنسورهای سقفی اتاق حساسیتش بالا بوده است و علامت آتش سوزی داده است. خلاصه خیلی احتیاط داشتیم که سگها با ما تماس پیدا نکنند تا بالاخره با اقناع ماموران آنها را ا ز اتاق بیرون کردیم، سپس سعی کردیم پنجره را باز کنیم که دود به بیرون برود که متوجه شدیم پنجره ها از بیرون با شیشه ضدگلوله مسدود هستند. خلاصه دوستان نتوانستند پیپ را بکشند
.
خاطرات - خاطره - سعید حجاریان - پیپ کشیدن خاتمی - عکس خاتمی
ناصرالدین شاه شاید اولین ایرانی نباشد که با کارت پستال خریدن برای معشوق روز ولنتاین را گرامی داشته است اما مسلما اولین ایرانی است که به این عنوان نامش در تاریخ آمده است و سندی مبنی بر آنکه قبل از او کسی چنین کاری کرده باشد در دست نیست
.
هفت تیر ۷tir.com : چهارده ففوريه در فرهنگ مغرب زمين ،روز ولنتاين يا روز عشاق است ،چون مي دانم بواسطه پوشش خبري روز ولنتاين در اينترنت به احتمال زياد در مورد ريشه هاي اين روز مطالب زيادي خوانده ايد ،طولاني نمي نويسم و در اينجا فقط به اين اشاره مي كنم كه وقتي ناصر الدين شاه به سفر فرنگ رفت تحت تاثير فرهنگ آنجا چيزهايي هم در مورد اين روز شنيد و تصميم گرفت به اين مناسبت براي انيس الدوله هديه اي بفرستد در نتيجه كارت پستالي را فرستاد تا نشان دهد كه چقدر به انيس الدوله علاقه دارد در مورد انيس الدوله مطالب زيادي در تاريخ آمده ،زني فرهيخته ،زيبا و زبان دان كه برخي نوشته اند در نهايت به دست زنان حرمسرا مجبور به خوردن قهوه قجري شد .
در مورد انيس الدوله همچنين نوشته اند كه انیس الدوله ، از جمله صیغه های شاه بود ، اما نه تنها از زنان عقدی شاه محترم تر بود ، بلکه طرف مشورت شاه نیز قرار می گرفت و اولین زنی است که به همراه شاه قاجار ، در اولین سفر او به فرنگ ، تا مسکو ، همراه وی بود. انیس الدوله که در واقع ملکه بود ، ولی فرزندی نیاورد. شاه او را از دل و جان دوست داشت و چندین بار خواست وی را در زمره زن های عقدی خویش درآورد ، ولی او نپذیرفت و اظهار داشت که نمی خواهد ساعت سعد زناشویی خود را بر هم زند. پس از کشته شدن شاه روزی برایش دسته ای اسکناس آوردند و چون تمثال شوهر را روی آن ها دید ، چنان بر سینه و شکم کوفت که سخت بیمار شد و پس از چند ماه به همسر خویش پیوست. انیس الدوله ، به همراه شاه و همراه از راه انزلی ، عازم اروپا شدند ، اما چون موضوع حجاب انیس الدوله مطرح بود ، و ظاهری کاملا متفاوت با زنان اروپایی داشت ، اجبار او را از مسکو به تهران بازگرداندنداما شاه به حدی به او فکر می کرد که به هنگام سفر به انجلیز پیکره ای از خود را به همراه کارت پستالی برای او فرستاد این البته به جهت روزی بود که در بلاد فرنگ عشاق برای معشوق انجام می دهند تا نشان دهند خاطرشان به او مشغول است.
ناصرالدین شاه درباره همراه بودن انیس الدوله در این سفر در خاطرات خود چنین نوشته است : ” کسانی که همراه به فرنگستان آمده اند از این قرار است در دو کشتی ؛ کشتی اول : صدراعظم ، انیس الدوله ، عایشه ، معصومه ، خورشید کنیز انیس الدوله…” با مشکل پیش آمده و عدم تناسب لباس انیس الدوله با زنان اروپایی ، قرار شد ، آن ها -زنان همراه- به ایران بازگردند. ناصرالدین شاه می گوید :” امروز بنا شد انیس الدوله و حرم از این جا ، فردا بروند تهران. با ساری اصلان ( رحمت الله خان ) و میر شکار ، محمد حسن خان برادر انیس الدوله ، حاجی سرور ، آقا علی و غیره. انیس الدوله راضی نمی شد.گریه کردند. خیلی به ما بد گذشت ، خیلی بد خیلی سخت ، اگر همراه می بردیم برای جا ، منزل ، کالسکه ، کشتی نشستن اشکالات داشت. اگر بروند تهران دل ما می سوخت. بسیار بسیار بد گذشت. آخر میرشکار ، ساری اصلان راضی کردند به خودشان که این جا بد می گذشت مثل حبس بودند.” روز بعد شاه در یادداشت خود آورده است : “… آمدیم عمارت ، انیس الدوله این ها می خواستند بروند. زیاد گریه کردم و آن ها هم گریستند. اوقاتم بسیار تلخ شد. خدا انشاالله به سلامتی همه را به وطن خود برساند. انشاالله به خصوص انیس الدوله هرچند در طول سفر خاطرم از وی فارغ نمی شد.” انیس الدوله زنی خیر و با ایمان بود. پل ناصرآباد در لواسانات و درهای مسجد گوهرشاد که به طرف حرم باز می شود به دستور او طلاکوب شده است.

ناصر الدین شاه مهمان ادوارد هفتم پادشاه انگلیس

تصویر کارت پستال(رودی در انگلیس)

تصویری از بلیط یک نمایش که ظاهرا به دلیل علاقه انیس الدوله به هنر تیاتر صرفا برای رویت او ارسال شده است(انیس الدوله به انگلیسی و فرانسه تسلط کامل داشت)

با مقایسه دیگر زنان شاه با انیس الدوله می توان دلیل علاقه شدید ناصر الدین شاه به او را درک کرد!
قبلی : ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ
کارت پستال اینترنتی با کیفیت عالی برای ولنتاین
کارت پستال برای ولنتاین - ولنتاین - کارت پستال - عکس - ناصرالدین شاه قبله عالم - همسران ناصرالدین شاه - انیس الدوله
تلویزیون ایران در اسفند سال ۱۳۶۱ تصاویری از یک اسیر ایرانی در یکی از اردوگاههای اسرا در عراق پخش کرد که در مقابل دوربین خبرگزاری فرانسه به خانم گزارشگر این شبکه خبری تذکر می داد تا حجاب اسلامی را رعایت کند و رو سری به سر کند.
هفت تیر ۷tir.com از قول بی بی سی : این اسیر چهارده ساله ایرانی که یک پایش را در عملیات ناکام نیروهای ایران به قصد تصرف شهرالعماره عراق از دست داده بود، شعری را خواند که از شعارهای پرشور حکومت ایران به حساب می آمد: “ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است، ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است”.
به گفته مسئولان جمهوری اسلامی گفته های این نوجوان نشانه روحیه بالای اسرای ایرانی در عراق و وفاداری شان به ایدئولوژی جمهوری اسلامی بود
این مصاحبه بارها از تلویزیون ایران تکرارشد، به گمان مسئولان جمهوری اسلامی گفته های این نوجوان نشانه روحیه بالای اسرای ایرانی در عراق و وفاداری شان به ایدئولوژی جمهوری اسلامی بود.
اما این کهنه سرباز ایرانی که حالا چهل ساله است و علیرضا رحیمی نام دارد، شایسته نامزدی انتخابات دوره هشتم مجلس شورای اسلامی شناخته نشده و صلاحیتش رد شده است.
آقای رحیمی به یاد می آورد که در سالهایی که اسیر شده بود به دستور صدام حسین، رهبر وقت عراق اردوگاههایی با عنوان اردوگاه اطفال برپا شده بود و ارتش عراق با گسیل داشتن خبرنگاران به این اردوگاهها سعی داشت افکار عمومی دنیا را تحت تأثیر سن و سال رزمندگان ایرانی قرار دهد و ایران را متهم به روانه ساختن کودکان به جنگ کند.
علیرضا رحیمی معتقد است مصاحبه او با خبرنگاران و تأکید بر آموزه های دین اسلام این دستمایه تبلیغاتی را از عراقیها گرفت.
|
این رزمنده ایرانی در سال ۱۳۶۳ و پس از سه سال اسارت به همراه گروهی از اسیران مجروح آزاد شد و به ملاقات آیت الله خمینی هم رفت، رهبر جمهوری اسلامی در آن ملاقات رادیوی شخصی خود را به او هدیه داد و برایش آرزوی موفقیت کرد.
علیرضا رحیمی تا پایان جنگ در ستادهای تبلیغاتی جنگ رزمندگان ایرانی را تشویق می کرد و پس از پایان جنگ به دانشگاه راه یافت و در رشته حقوق درس خواند.
آقای رحیمی مقطع فوق لیسانس را در بریتانیا گذرانده و در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی مشاور وزیر بازرگانی در امور تجارت الکترونیک بوده است، او که از پای مصنوعی استفاده می کند در انتخابات دوره پیشین مجلس تأیید صلاحیت شده بود اما نتوانست به مجلس راه یابد.
در این دوره او نتوانسته از سد هیئتهای اجرائی و نظارت انتخابات عبور کند و دلائلی که برای رد صلاحیتش به او اعلام شده، بندهای اول و سوم ماده ۲۸ قانون انتخابات است که به ترتیب اشاره می کند، کسانی که به اسلام اعتقاد نداشته و ولایت فقیه را قبول ندارند شایسته نامزدی در انتخابات نیستند.
علیرضا رحیمی از رد صلاحیت خود شگفتزده است و می پندارد وضعیت به گونه ای شده که معتقدان به انقلاب اسلامی به دست گروهی دیگر که آنها هم از فرزندان انقلاب ایرانند حذف می شوند.
او روزهای پس از آزادی اش را به یاد می آورد که مسئولان جمهوری اسلامی با آغوش باز او را می پذیرفتند و آنچه کرده بود را نشانه تحقق آرمانهای خود می دانستند.

هفت تیر ۷tir.com :روز اول دهه فجر امسال ،”محمد دلاوري” درانتهاي گزارشي كه تلويزيون پخش كرد گفت : بسياري از نكته هاي روز ورود امام همچنان ناگفته مانده است از جمله اينكه امام بعد از سخنراني تاريخي خود در بهشت زهرا چگونه به شهر بازگشت .و بدين ترتيب اولين نقطه سوال را در اين باره در ذهن من ايجاد كرد.
دو سه شب پيش ، حاج “محمود مرتضايي فر” كه همه مردم به واسطه لقبي كه امام خميني به طنز به وي داد يعني “وزير شعار” ، او را مي شناسند ، در مراسمي كه در مسجد بانو مفتخر به مناسبت بزرگداشت دهه فجر برگزار شد ، به بيان چند خاطره ناگفته درباره انقلاب پرداخت و خوشبختانه به سوالي كه محمد مطرح كرده بود ، پاسخ و ذهن مرا از كاوش بيشتر نجات داد.
اول از همه بگويم كه اين مسجد ، مسجدي است كه خود آقاي مرتضايي فرهر روز براي نماز خواندن به آنجا مي آيد و معمولا هم دوش به دوش همسرش و درحالي كه عبايي بر دوش خود دارد و با همه اهل اين محله قيطريه سلام و عليك مي كند به اين مسجد كوچك اما با صفا قدم مي گذارد و هر گاه كه روحاني جوان و خوش سخن آن نباشد ، به نيابت از او امام جماعت هم مي شود .
در هر صورت ، آقاي مرتضايي فر گفت : پس از سخنراني حضرت امام در بهشت زهرا ، طبق برنامه ريزيهاي دقيقي كه در كميته استقبال كرده بوديم قرار بر اين بود كه ايشان مستقيما به مدرسه رفاه در پشت مجلس تشريف بياورند اما ساعتها گذشت و خبري از ايشان نشد.
در اين مدت با توجه به جوي كه بختيار ايجاد كرده بود ، كم كم شائبه ها و شايعه هايي چون احتمال ربوده شدن ايشان يا حادثه اي ناخواسته و ناراحت كننده در اذهان همه كساني كه در مدرسه رفاه به انتظار ايشان نشسته بوديم شكل گرفت و هر كسي در گوشه اي ناراحت و مضطرب ومتاثر بود كه البته مرحوم آيت الله خلخالي “رحمت الله عليه” بيش از همه بيتابي مي كرد.
ساعت از هشت شب گذشته بود كه حضرت امام تشريف آوردند و همه ما از خوشحالي اشك شوق مي ريختيم و صلوات مي فرستاديم ، اما آيت الله خلخالي كه بيش از همه از ديدن امام و سلامت كامل ايشان خوشحال شده و به وجد آمده بود ناخودآگاه با همان عبا و عمامه شروع كرد به رقصيدن در جلوي امام ! و امام هم از كار ايشان بشدت خنده شان گرفت و همين موضوع فضاي كل مدرسه رفاه را عوض و شاد كرد.
“مرتضايي فر” سپس توضيح داد كه امام در مسير بازگشت ، مي خواهند كه ايشان را به بيمارستاني كه مجروحان و تير خوردگان حوادث انقلاب بيش از همه ، در آنجا باشند ببرند و به همين منظور ، ايشان را به بيمارستان هزار تختخوابي (امام خميني فعلي) مي برند و رهبر كبير انقلاب از بيماران و تني چند از مجروحان حوادث انقلاب عيادت مي كنند. سپس به منزل يكي از بستگان خود كه در آن حوالي زندگي مي كردند تشريف مي برند و پس از نماز مغرب و عشا به طرف مدرسه رفاه حركت مي كنند.
وي دو خاطره ديگر هم نقل كرد از جمله اينكه : پس از چند روز از بازگشت امام خميني ، مليگرايان تلاش بسياري كردند تا از برگزاري ديدارهاي عمومي ايشان جلوگيري كنند. اما به محض اينكه حضرت امام فهميدند كه آنها چنين تصميمي دارند با تاكيد بيشتر فرمودند كه ديدارهاي عمومي ايشان ، هم براي آقايان و هم براي بانوان ، حتما بايد ادامه پيدا كند.
آقاي مرتضايي فر همچنين خاطره ديگري را از روز ورود امام خميني نقل كرد و گفت : در هنگام سخنراني امام در بهشت زهرا ، من در جلوي صندلي ايشان نشسته بودم و وقتي كه ايشان با آن لحن قاطع درباره دولت بختيار فرمودند:” من توي دهن اين دولت مي زنم ، من خودم دولت تشكيل مي دهم …” ، آنقدر اين جمله تاثير گذار بود كه من همانجا شروع كردم به دست زدن . و خيل جمعيت نيز به تيع من دست زدند. اما ناگهان متوجه شدم كه در محضر علما دست زدن خيلي جالب نيست و فوري تكبير گفتم و جمعيت هم به دنبال من “الله اكبر” گفتند و از همان لحظه بود كه تكبير گفتن براي تاييد اظهارات سخنرانان در كشور باب شد كه تا حالا هم اين رسم باقي مانده است .
خاطره از امام - رقص آیت الله خلخالی - رقصید - خاطرات امام در مدرسه رفاه
قبلی : خاطره اي از پرواز با خلخالي

هفت تیر ۷tir.com : نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!
و به این ترتیب ناصرالدین شاه یکی از اولین ایرانی هایی بود که در برخورد با تمدن غرب دچار “شوک آفتابه” شد و خود را باخت.
خاطرات ناصرالدین شاه - سلطان صاحب قران - موال - مستراح - سفر ناصرادین شاه به فرنگ
بدون شرح

هفت تیر ۷tir.com :
احمدی نژاد در مرقد امام گفت: در آستانه یکی از انتخابات ها سه نفر به عنوان نماینده دانشجویان خدمت امام مشرف شدیم تا از رهنمودهای ایشان مطلع شویم و آنها را به دانشجویان منتقل کنیم، وقتی خدمت امام خمینی(ره) رسیدیم، محو تماشای چهره نورانی ایشان شدیم و مطالب خودمان را فراموش کردیم.
احمدی نژاد گفت: بعد از دیدار با امام و در راه بازگشت به جمع دانشجویان تازه متوجه شدیم که مطالب خود را بیان نکردیم و نمی دانستیم چه جوابی به دانشجویان بدهیم.
احمدی نژاد در ادامه به دیدار جمعی از دانشجویان در اوایل انقلاب با امام خمینی (ره) اشاره و خاطر نشان کرد: در این دیدار که حدود ۱۵ دقیقه طول کشید آنقدر محو تماشای چهره حضرت امام بودم که متوجه سخنان ایشان نشدم.
احمدی نژاد با بیان اینکه پس از اتمام دیدار متوجه شدم همه حاضران غرق در چهره نورانی امام شده بودند، افزود: هیچ کس متوجه رهنمودهای امام خمینی (ره) نشده بود و به همین دلیل سخنان ایشان را از روی نوار پیاده کردیم.
احمدی نژاد - خاطره - دیدار با امام خمینی - مرقد امام - عکس احمدی نژاد
خاطره ای خواندنی از محمد علی آسایش در مورد روزهای پیروزی انقلاب ۵۷ .
هفت تیر ۷tir.com : بعد از کشف خانه سرهنگ زیبایی و شکنجه گاه مخوف آن ، در میان تظاهرکننده گان خیابان های مرکزی شهر رویکرد و گرایشی روزافزون به شناسایی و حمله به خانه های عوامل ساواک بوجود آمد .در این میان ساواکی ها هم بیکار ننشسته بودند برای حفاظت از خانه هایی که لو رفته بود از مامورین ارتش و گارد برای حفاظت از این خانه ها استفاده می کردند .
یکروز به جمعیتی پیوستم که در یکی از خیابانهای حوالی ضلع شمالی میدان فردوسی در یکی از خیابانهای فرعی موفق به کشف یک خانه تیمی ساواک شده بودند .
این خانه در ضلع شمالی همان خیابان در کوچه ای Lمانند قرار داشت بشکلی که از طرف خیابان بن بست به نظر می آمد ولی از سمت چپ به خیابان فرعی دیگری راه داشت .
وقتی من رسیدم جمعیتی حدود دویست نفر سر آن کوچه اجتماع کرده بودند و شعار می دادند .یک جیپ ارتش هم محافظت از خانه را به عهده داشت و هرچندگاه در خانه باز می شد و ساواکی ها در حالیکه بالباس شخصی و کراوات بوده و بند اسلحه ای که به گمانم مسلسل یوزی بود روی دوش داشتند برای سرکشی اوضاع به داخل کوچه می آمدند و نگاههای خشمگینی به تظاهرکنندگان می انداختند و بعد به داخل خانه مربوطه می رفتند .
یکی از نظامیانی که در داخل جیپ بود با بلندگو از تظاهر کنندگان میخواست که متفرق شوند و تهدید می کرد اگر نروید مجبور می شویم به خشونت متوسل شویم ولی کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود .گهگاهی ماشین جیپ را روشن می کرده بطرف تظاهرکننده گان می آمدند و ما فرار می کردیم و دوباره در همان نقطه جمع می شدیم .تا اینکه بعد از یکساعت جنگ و گریز اینطوری ناگهان مارا غافلگیر نمودند !
وآن زمانی بود که بدون اینکه ما خبر داشته باشیم تقاضای نیروی کمکی کردند و همزمان شروع به حمله نمودند .اول جیپ داخل کوچه به سمت ماحمله کرد و بعد که تظاهرکننده گان به سمت چپ خیابان فرار کردند ناگهان دیدند از انتهای خیابان یک کامیون ریو ارتش و یک جیپ بسرعت دارد به سمت ما می آید همه به سمت راست فرار کرده و در کوچه و پس کوچه ها پنهان شدند ولی من ماندم تاببینم چه اتفاقی می افتد که شاهد یک رویداد کمیک بودم .
قضیه از اینقرار بود که زمانی که نظامی ها شروع به حمله کردند یک مرد جوان که بیچاره رهگذری عادی بود و داشت برای خودش راه میرفت و نقشی هم در تظاهرات نداشت با حمله نظامیان وحشت زده شد و از آنجا که تجربه ای نداشت بیچاره سریع داخل یک حمام عمومی رفت و به بخش حمام های نمره (اختصاصی )رفت ودریکی از حمام های خصوصی را که خانمی در آن مشغول استحمام بود با ضربه باز کرد و داخل شد .
با جیغ و فریادهای آن زن صندوقدار حمام با یکی دوتن از کار گران رفتند ببینند چه خبر است .
در این میان نظامیانی که سررسیده بودند از کامیون بیرون ریختند و با شلیک تیرهوایی شروع به ایجاد وحشت نمودند .این نظامیان فرمانده خپله ای داشتند که بسیار بی ادب و بد دهن بود وقتی پیاده شد شروع به دادن فحش خواهر ومادر به تظاهرکننده گان کرد و دائما رجز میخواند و می گفت :اگر مرد بودید می ایستادید تا مادرتان را فلان کنم .!او مشغول رجز خوانی بود که ناگهان مرد رهگذر از چنگال کارگران حمام گریخت و بیرون آمد و شروع به فرار کرد .
کارگران حمام هم با فریاد سرکار! سرکار!از فرمانده نظامی ها خواستند اورابگیرد و سریع موضوع را برای او توضیح دادند . فرمانده نظامی بی درنگ روی زمین نشست و فریاد زد ایست ! ایست !. بعد دیدیم گلنگدن اسلحه را کشید و او را نشانه گرفت .
یکی دو مرد جوان که ساک بدست از قسمت مردانه حمام بیرون آمده بودند وقتی با این منظره روبرو شدندرو به فرمانده گاردی گفتند : نزن سرکار !. سرکارنزن گناه داره !
من هم به آنها پیوستم گفتم :نزن سرکار .تورو خدا نزن !
یک چشممان به فرمانده گاردی بود و باچشمی نگران مرد فراری را می پاییدیم .فرمانده گاردی ناگهان شلیک کرد و من آنجا شاهد یک معجزه بودم و در فاصله کمتر از یک پلک زدن مرد فراری قبل از شلیک گلوله به داخل کوچه ای پیچید و از اصابت گلوله در امان ماند
.فرمانده گاردی بعد از شلیک ناموفق خود از جا برخاست و جزییات موضوع را جویا شد .حمامی ها موضوع را بیشتر توضیح دادند و زنی را هم که درآن حمام بود و بادیدن مرد غریبه وحشتزده حمامش را نیمه کاره گذاشته بود و سراسیمه لباس پوشیده بود به شرح ماجرا پرداخت .بیچاره رنگ به صورت نداشت .
فرمانده گاردی با شنیدن سخنان آن زن گفت : بفرما !.اینها ادعای مومنی می کنند . اینها میخوان اسلام رو پیاده کنند .آخه مرتیکه !تو که ادعای اسلام خواهی می کنی تو حمام زنانه چیکار می کنی . بعد هم روبه همه حاضرین که عبارت از من و آن دوجوان و دوکارگر حمام و آن خانم بود گفت :بدبخت ها! ما که میدونیم ما اگر نباشیم تو این مملکت برای کسی ناموس نمی مونه .اینها به جایی برسند خواهر و مادر شما را فلان می کنند بعد که رجزخوانی اش تمام شد تازه داغ دلش تازه شد و گفت :راستی کی بود زرزر می کرد می گفت :نزن سرکار !. واز بخت مساعد اولین نگاهش بمن افتاد و به سمت من آمد و لگدی به پایم زد و گفت : سگ توله نیم وجبی !.تورو چه به این حرفها .بعد که نگاهش به کفش کتانی من افتاد گفت : پس تو یک ذره بچه هم از این غلط ها می کنی .بعد هم محکم یقه سمت چپ مرا گرفت و بشدت مرا به دیوار کوبید و گفت : درستت می کنم .الان که بردمت تحویل فرمانداری نظامی دادم و اونجا هم باتوم تو …










آخرين مطالب مورد بحث