فایل صوتی توهین علی دائیی به مایلی کهن در یک گفتگوی تلفنی با مازیار ناظمی
این فایل در یک تماس خصوصی مازیار ناظمی با علی دایی ضبط شد .



هفت تير ۷tir.com : ساعت ۱۰ صبح امروز در شعبه ۱۰۶۰ مجمع قضايي شهيد بهشتي جلسه رسيدگي به پرونده شكايت علي دايي از محمد مايليكهن به رياست محمود صفوي برگزار شد.
* وكيل دايي: مايليكهن ميخواست دايي مقصر اصلي ناكامي تيم ملي باشد
در ابتداي اين جلسه عسگري پيشبين، وكيل علي دايي اظهار داشت: در مرحله مقدماتي شكوائيهاي تقديم دادسرا كرديم و در آن به عرض رسانديم كه بعد از ناكامي تيم ملي فوتبال ايران در جام جهاني ۲۰۰۶ آلمان (عدم صعودبه مرحله دوم) يك برنامه تلويزيوني با عنوان “يك جهان يك جام” با حضور چند تن از كارشناسان از جمله محمد مايليكهن، به طور زنده از شبكه سه سيما پخش شد.
وي ادامه داد: موضوع برنامه علل ناكامي تيم ملي فوتبال بود. هر يك از كارشناسان محترم عقايد خود را بيان كردند و آقاي مايلي كهن به عنوان كارشناس در فضاي ملتهب و مشوشي كه درجامعه وجود داشت و مردم ما بخصوص فوتبال دوستان حرفهاي كه به شدت ناراحت بودند، در لفافه تلاش كرد تمامي و يا عمده ناكامي تيم ملي را متوجه علي دايي كرده و وي را در نزد افكار عمومي مقصر جلوه دهد.
وكيل دايي تاكيد كرد: نسبت به آن بخش از اظهارات مايلي كهن كه درباره وضعيت فني و كيفيت بازي فوتبال بود، ادعايي نداريم؛ اما در باره مطالبي كه از نظر موكل بنده واقعيت نداشته و كذب محض است شكايت داريم. موارد كذب در شكواييه آمده و اينجا نيز به عرض ميرسانيم.
وي افزود: مايلي كهن در آن برنامه عنوان كرد، علي دايي به ايمان مبعلي و فوتبال مملكت ظلم نموده و اشاره كردند مبعلي در بازي فولاد و صباباتري (در آن زمان دايي بازيكن صبا بود) روي پاي دايي تكل زد و بعد از آن، محو شد. مجري از مايلي كهن پرسيد آيا صراحتا مي گوييد دايي عامل دوري مبعلي از تيم ملي بوده است كه مايلي كهن پاسخ داد، بله.
* پيش بين: مايلي كهن ادعا ميكند دايي مصطفوي را از فدراسيون فوتبال بركنار كرد
پيشبين در ادامه اظهاراتش گفت: در بخش ديگري از برنامه، مايليكهن در پي سلسله سوالاتي كه مطرح شد گفت: در ديداري كه دايي با خاتمي رئيسجمهور وقت داشت، در باب انتخاب مهدي پاشازاده براي تيم منتخب جهان عنوان كرد مصطفوي از نفوذ خود براي اين انتخاب استفاده كرده است. در همان ديدار دايي مسايلي را در خصوص فدراسيون عنوان كرد و از همان زمان هم رئيس فدراسيون تغيير كرد. در همين لحظه مجري پرسيد به نظر شما رياست فدراسيون با حرف دايي تغيير كرد؟ مايلي كهن گفت: تغيير كرد.
وي ادامه داد: مايلي كهن ميگويد دايي در انتخاب بازيكن تيم ملي نقش داشته است. قصد القا كردن اين مسئله را داشت كه اگر بازيكنان خوب انتخاب نشدند، دايي در اين انتخاب نقش داشت يا مطلبي را از حسين ضيايي سرمربي وقت صباباتري نقل كرد با اين مضمون كه “از آقاي ضيايي بپرسيد دلش از دست دايي خون است. ضيايي ميگفت من به عنوان سرمربي تيم را ارنج ميكردم اما وقتي تيم وارد زمين شد دايي ميگفت آنچه را كه من مي گويم انجام دهيد.” به اين ترتيب نيت مايلي كهن در جهت تخديش شخصيت اجتماعي دايي محرز و مسلم ميگردد.
*وكيل دايي: تقاضاي مجازات مايلي كهن را داريم
عسگري ادامه داد: انتخاب يا عزل رئيس فدراسيون فوتبال مقرراتي دارد كه مديران عاليه نسبت به آن اتخاذ تصميم مي كند و نيز انتخاب بازيكن براي تيم ملي و يا هر تيم باشگاهي به مسئوليت و عهده سرمربي و مربيان تيمها است.
آنچه را كه جناب مايلي كهن در باب دخالت دايي در تصميم مديران مسئول در عرصه مديريت كلان كشوري در حد رئيسجمهور و قالب تيم ملي عنوان مي كنند، منطبق به واقعيت نيست و كذب محض است. تقاضاي مجازات ايشان را داريم.
*مايلي كهن: آدم قانونمداري هستم
محمد مايلي كهن پس از اظهارات وكيل دايي خود را اينگونه معرفي كرد: محمد مايلي كهن، فرزند ابراهيم، متولد ۱۳۳۳ در انزلي و ساكن تهران، محل كارم تهران، خيابان سئول، سازمان تربيت بدني، بند ۱۳۷ (ببخشيد منظورم اتاق ۱۳۷) است. كارشناس مسئول دفتر مديريت و توسعه ورزش كشور و متاهل هستم. سابقهدار نيستم؛ ولي شايد سابقهدار هم شوم، ابتدا ميخواهم خودم دفاع كنم و سپس وكيلم دفاع كند.
وي ادامه داد: خدمت آقاي پيش بين سلام ميكنم. ايشان از ابتدا به چهره يك دشمن به من نگاه كردند و با وجود اينكه سنشان از من كمتر است به من سلام نكردند. (در اين لحظه وكيل دايي گفت: من هنگام ورود به همه سلام كردم و قرار نيست به تك تك حاضرين دادگاه سلام كنم. در اين لحظه قاضي از طرفين خواست در اين خصوص با يكديگر بحث نكنند.)
مايلي كهن افزود: آدم قانونمداري هستم و معتقدم بخشي از مشكلات جامعه عدم قانونمنداري است و بيشتر مصلحتمداري است. به همين خاطر كشور عزيزم و مردم عزيزترم با مشكلات عديده روبرو ميشوند. آدم ها به ميزان قدرتي كه در جامعه دارند ميتوانند از قانون رد شوند. من امروز كمي ناراحت هستم، زيرا همبازي سابقم فريبرز مرادي شب گذشته در حين تميز كردن كولر دچار برق گرفتگي شد و فوت كرد و من اكنون به جاي حضور در مراسم تشييع پيكر آن مرحوم كه يكي از نجيبترين و منضبط ترين بازيكنان بود، اينجا هستم.
*دايي مشهور بود نه محبوب
مايلي كهن تصريح كرد: وكيل دايي ميگويد فضاي ملتهب وجود داشته است، پس چگونه من آن فضا را ملتهب كردم، ضمن آنكه دايي قبل از جام جهاني در ورزشگاههاي مختلف كه با تيم صباباتري در آنها حضور مييافت چندان با آغوش باز از ايشان استقبال نمي شد. آيا باز هم مايلي كهن مقصر است؟
در اين لحظه قاضي از ايشان خواست در باره اتهامات وارده از خود دفاع كند و مايلي كهن عنوان كرد: اين مسايلي را كه مي گويم بيارتباط نيست. مردم با دايي رفتار مناسب نداشتند. دايي مشهور است؛ اما محبوب نبوده و بايد دلايل اين عدم محبوبيت را در جامعه پيدا كند. برخي عوامل باعث شده با ايشان اينگونه برخورد شود.
* وكيل دايي معني كذب را نميداند
سرمربي سابق تيم ملي اظهار داشت: آقاي پيشبين گفتند مطالبي كه من گفتم كذب محض بود. ايشان ظاهرا معني كذب را نميداند، زيرا مايلي كهن در تمام كشور به اينكه دروغ نميگويد مشهور است. من در انتخابات مجلس شوراي اسلامي ۹۵ هزار و ۷۸۷ راي آوردهام و در تهران شصت و هفتم شدم، آنهم بدون تبليغات. هرگز دروغ نگفتهام. ايشان به معناي لغات آشنا نيستند.
در اين لحظه پيشبين گفت: “من از حرفهاي ايشان ناراحت شدم” و مايلي كهن با تندي به ايشان گفت: زماني كه شما حرف زديد من ۱۵ دقيقه سكوت كردم وحرف نزدم وشما هم حق نداريد در ميان حرفهايم حرف بزنيد.
قاضي در اين خصوص تاكيد كرد: آقاي مايلي كهن عصباني نشويد. از شخصيت شما انتظار داريم آرامتر باشيد. ايشان وكيل هستند و دفاع كردند. تنش ايجاد نكنيد و دفاعيات خود را مطرح كنيد.
مايلي كهن هم عنوان كرد: براي پرداختن مسايل آن برنامه بايد اينجا فيلم آن برنامه باشد تا من بر مبناي آن صحبت كنم. اين برنامه مربوط به دوسال پيش بوده است.
* من معلم علي دايي بودهام
مايلي كهن در ادامه اظهاراتش گفت: فضاي عمومي را مشوش نكردم. اين حالت وجود داشته و به عنوان يك كارشناس و در مقعطي به عنوان معلم علي دايي كار كردهام. اين مساله را براي اولين بار است كه عنوان ميكنم زيرا مجبورم اين حرف را بزنم در هيچ كجا نميگويم استادم و فلاني شاگردم است. به عنوان يك كارشناس وظيفه داشتم بگويم بازيكني كه در زمين راه ميرود خوب بازي نميكند و اگر بيمورد تعريف و تمجيد ميكردم، مردم به من ميخنديدند، ضمن اينكه آن برنامه بعد از جام جهاني نبود و در حين و پايان مسابقه تيم ملي فوتبال ايران مقابل اوگاندا بوده است.
وي ادامه داد: در آن برنامه حرفهاي مختلفي زدهام. هيچوقت منكر تواناييهاي دايي نشدم و برخلاف كساني كه معتقدند با بخت و اقبال بلند فوتباليست شده و روپايي زدن بلد نيست، هميشه گفتهام دايي آماده و شاداب ميتواند به تيم ملي كشورش كمك كند؛ اما زماني كه آماده نبود، من هم گفتم خوب نيست.
*دايي گفت، مبعلي بايد خجالت بكشد كه روي پايم تكل ميزند
مايلي كهن ادامه داد: وظيفه خودم ميدانم از تمام بازيكنان فوتبال دفاع كنم. بعد از تكل مبعلي روي پاي دايي در بازي فولاد و صباباتري كه خيلي معمولي بود، مبعلي از زمين اخراج شد و بدون كوچكترين اعتراضي صحنه را ترك كرد؛ اما دايي در مصاحبهاي بعد از آن بازي گفت، او خجالت نميكشد كه روي پاي من تكل ميزند و پس از آن تا زماني كه آقايان بودند ايمان به تيم ملي دعوت نشد. چرا پيش از آن مبعلي به تيم ملي دعوت ميشد اما در زمان برانكو دعوت نشد؟ اين مستند است و علت عدم دعوت وي كاملا مشخص است. شك ندارم پس از آن تكل بود كه اين اتفاق افتاد.
* مصطفوي بخاطر چغولي دايي به رئيسجمهوري بركنار شد
مايلي كهن خطاب به قاضي گفت: ميتوانم از شما بپرسم در كجاي دنيا رئيس فدراسيوني كه تيم ملي فوتبال كشورش به جام جهاني راه پيدا كرده است، تغيير پيدا ميكند؟ آيا به او جايزه دادهاند؟ قصد دفاع از داريوش مصطفوي را ندارم؛ اما بعد از مسابقه استثنايي با استراليا درسال ۱۹۹۸ كه تيم ملي ما به جام جهاني صعود پيدا كرد او را تغيير دادند.
وي افزود: بعد از راهيابي تيم ملي به جام جهاني كل اعضاي تيم نزد خاتمي رئيسجمهور وقت رفتند و در آن زمان صحبت از انتخاب بازيكنان براي تيم منتخب جهان بود كه نام مهدي پاشازاده به عنوان بازيكني از ايران مطرح شد. دايي در آن جلسه نزد رئيسجمهور رفت وگفت پاشازاده با زد و بند وارد تيم منتخب جهان شده است. بعد از چغولي دايي به رئيسجمهوري بود كه مصطفوي بركنار شد.
قاضي پرسيد: “آيا ميتواني اين مسئله را ثابت كني؟” مايلي كهن گفت: “من از پشت پرده اطلاعي ندارم.” قاضي گفت: “ممكن است هر اتفاق ديگري رخ داده باشد.”
* ضيايي به تايلند سفر كرده است
سرمربي سابق تيم ملي تاكيد كرد: در مورد اتهام آقاي ضيايي بايد بگويم ديشب با منزل ايشان تماس گرفتم؛ اما همسر مجارستاني ايشان گفتند ضيايي ايران نيست و به تايلند رفته است، البته امروز تشريف ميآورند، با اينحال ممكن است ضيايي منكر اين قضيه شود؛ اما من روزي حسين ضيايي را در آكادمي المپيك ديدم و در مورد عدم صعود اين تيم به مرحله مسابقات ليگ قهرماني آسيا سوال كردم و با هم دردل كرديم كه چه شد صباباتري در آن مسابقات ناكام ماند. ضيايي گفت: “ما شايسته صعود بوديم و هر چه ميكشيم از علي دايي است. پيش از مسابقه تمام وظايف بازيكنان را به آنها گوشزد ميكردم؛ ولي زمانيكه وارد زمين ميشدند دايي به دليل اينكه سرزن است به بازيكنان مي گفت توپها را هوايي بر روي دروازه حريف سانتر كنند.” اين عين مطالبي بود كه ايشان به من گفتند و من آنها را نقل كردم.
.
سوالات و مشکلات حقوقی و قضایی خود را در تالار حقوقی هفت تیر با کارشناسان مطرح کنید .
.
محمد مايلي کهن - علي دايي - دادگاه - شکايت علي دايي از محمد مايلي کهن - عکس دايي - عکس دادگاه - عکس مايلي کهن - فيلم
|
رضا کيانيان قرار بود ساعت ۲ بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد… بالاخره هواپيما پريد. در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است. تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود… که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند… مي رسند… از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد… تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت ۲ بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته… که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني. نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است. باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم. يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا… گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند. از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت. بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد… تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند. حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد… و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم … يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است… و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟ گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام… گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام… خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا. هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود… بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است. او هم درد دل مي کرد… که اين تاکسي ها ۲۳ ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. ۲۴ ساعت او کار مي کند و ۲۴ ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند… گفت راستي بنزين هم شد ليتري ۴۰۰ تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري ۳۵۰ مي فروشند و اگر چانه بزني ۳۰۰ هم مي دهند… گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده. ادامه داد… شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ ۱۵۰ هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام. از فرودگاه امام تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و ۳۵ دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.» جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست. اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند. |
هفت تیر ۷tir.com : حتي با وجود اينکه سازمان تربيت بدني در روزهاي ابتدايي سال جديد با انتشار ابلاغيه تند و تيزي حضور قهرمانان ورزشي در تبليغات تلويزيوني را ممنوع کرد، هنوز هم تبليغ تلويزيوني يک مشاور املاک با حضور حسين رضازاده به نوبت از شبکه هاي ماهواره يي پخش مي شود؛ تبليغي که در آن جهان پهلوان رضازاده پس از حضور در دفتر اين مشاور املاک و يک گپ دوستانه و البته کمي قدم زدن براي حلاجي قضيه، بالاخره روبه روي دوربين مي نشيند و تمام هموطنان خودش را به سرمايه گذاري در اين مشاور املاک ترغيب مي کند. به هر حال پس از بازخورد نه چندان جالبي که پس از پخش تصاوير اين آگهي تلويزيوني بين مردم به وجود آمد، سازمان تربيت بدني هم با انتشار آن ابلاغيه غيرمستقيم مخالفت خود را با آن اتفاق بروز داد. ولي با اين اتفاقات رضازاده نه تنها از کار خودش عقب نشيني نکرد که حتي در اردوي تيم ملي وزنه برداري در کمپ تيم ملي تي شرت هايي مي پوشيد که نام مشاوران املاک روي آن حک شده بود. او براي اين حرکت توجيه خودش را دارد؛ «من در آخرين سال هاي ورزش حرفه يي هستم. اين حق من است که بتوانم براي زندگي آينده ام درآمدزايي کنم. من تا چند سال پيش يک آپارتمان هم در تهران نداشتم. درآمد من را با فوتباليست ها مقايسه مي کنند. من بيشتر باعث افتخار شدم يا آنها؟ من بيشتر زحمت مي کشم يا آنها؟ در روز ده ها تن وزنه را بالاي سر مي برم.» البته حسين رضازاده در وضعيتي بحث معيشتي خودش را براي اين کار پيش مي کشد که ديگر همه مي دانند او در چند سال گذشته بيشترين ميزان پاداش در ميان ورزشکاران ايراني را از سازمان تربيت بدني گرفته. هرچند که گويا او در قبال اين تبليغ تلويزيوني اصلاً پولي از مشاوران املاک مستقر در دوبي نگرفته و به جاي وجه نقد مديران اين بنگاه ملکي يک ويلاي مشرف به ساحل خليج فارس را به او هديه کرده اند. رضازاده اضافه مي کند؛ «من در آخرين سال هاي ورزش قهرماني ام هستم. هنوز پاداش قهرماني در بازي هاي آسيايي دوحه را نگرفتم. اصلاً مگر من چقدر پاداش گرفتم که نبايد از راه تبليغات درآمدزايي کنم. آنها که ناراحتند من را با نعيم سليمان اوغلو و جابر سالم مقايسه کنند که هر دو کشورشان را رها کردند و براي کشور ديگري وزنه زدند. الان سليمان اوغلو در ترکيه هتل و فروشگاه هاي زنجيره يي دارد. جابر سالم هم پس از مدال نقره بازي هاي آسيايي دوحه ۲۰۰ ميليون پاداش دريافت کرد. اما من هنوز ۲۵ ميليون پاداشم را نگرفتم. بعضي ها در اين وضعيت من را با تختي مقايسه مي کنند و با اين مقايسه مي خواهند من را خراب کنند. اين کار اصلاً درست نيست.» هرچند نبايد فراموش کرد اعتراض به اين کار رضازاده به «ذات» حرکت او نيست و به «انتخاب» او براي درآمدزايي برمي گردد. او براي اولين بار نيست که در تبليغات شرکت و از اين راه درآمدزايي مي کند. رضازاده پيش از اين در بيلبوردهاي تبليغاتي يک شرکت توليدي آب معدني، يک کارخانه سازنده کاميونت سنگين و البته يک کارخانه سازنده روغن موتور شرکت کرده بود و کسي هم اعتراضي به آن نداشت. ولي اين مرتبه اتفاقي که باعث شده اعتراض نسبت به قهرمان وزنه برداري ايران بالا بگيرد حرکت تبليغاتي او به نفع بنگاه املاکي در امارات است. او با جملاتي که در تيزر تلويزيوني اين بنگاه بر زبان مي آورد، هموطنان خود را به سرمايه گذاري در امارات متحده عربي تشويق مي کند؛ کاري که به صورت مستقيم به اقتصاد ايران ضربه مي زند و حتي اقتصاددانان هم در چند سال گذشته نسبت به آن هشدار دادند. بخش ديگر داستان برمي گردد به کيفيت نازل تيزر تلويزيوني اين تبليغ که اصلاً در شأن قهرمان دو دوره مسابقات المپيک نيست و البته جايگاه پخش اين تيزرها. البته پخش اين تصاوير از شبکه هاي لس آنجلسي ماهواره از سوي خود رضازاده چندان موضوع عجيبي نيست؛ «فکر نمي کنم در دنياي ورزش حرفه يي اين مساله خلاف عرف باشد. شما مي توانيد درآمد ساليانه قهرمانان ورزشي دنيا را حساب کنيد. اين جزيي از دنياي ورزش حرفه يي است. من توقع ندارم روزنامه نگاران اين طور با من رفتار کنند. من در اين تبليغ نه کار غيرقانوني کردم، نه آن شبکه هاي ماهواره يي غيرقانوني هستند و نه آن شرکتي که من با آن فعاليت کردم. اين شرکت تابع قوانين جمهوري اسلامي است. از سوي ديگر موضوعاتي که در مورد خارج شدن سرمايه از کشور هم پيش مي کشند اصلاً صحت ندارد.» به هر حال پس از اين اتفاق حساسيت مردم ايران نسبت به رضازاده بيش از پيش اثبات شد وگرنه در تيزر ديگري که حتي زودتر از تيزر تبليغاتي رضازاده از شبکه هاي ماهواره يي پخش شد، ناصر حجازي، مهرداد ميناوند و آتيلا حجازي هم در کاري مشابه يک مشاور املاک ديگر دوبي را تبليغ کرده بودند. اما از آنجايي که هيچ يک از اين سه تن يک چهره ملي به حساب نمي آمدند، آن کار واکنشي را در بين مردم به وجود نياورد. ولي بحث رضازاده داستان ديگري است. او که در سال هاي گذشته حتي به پيشنهاد ۱۰ ميليون دلاري فدراسيون وزنه برداري قطر براي قبول کردن تابعيت اين کشور جواب منفي داده بود، نمي تواند با توجيه تامين آينده خودش در تيزرهاي تبليغاتي دور از شأن و سطح پايين و البته نه چندان موجه شرکت کند.
.
حسين رضا زاده در حال تبليغ املاك رابينسون دبي در ماهواره
هفت تیر ۷tir.com : سايه از آفتاب کناره مي گيرد. مي توانست خودش بتابد اما؛ «حاج حبيب، تصميم ام را گرفتم. افشين را بکن سرمربي. من هم کنارش کار مي کنم. تا آخر باهاش هستم.» مطمئني؟ «آره، تصميم ام را گرفتم.» حميد استيلي حکمش آماده بود. مي توانست پسوند «سرمربي پرسپوليس» را براي اسمش انتخاب کند اما نه؛ سايه با آفتاب ميانه خوبي ندارد؛ با تيترهاي درشت پس از باخت. با انتقاد و با منتقد. پس مثل همان شب پاييزي که در بيروت، بازوبند تيم ملي را به بازوي علي دايي بست و در سايه ايستاد، در شب داغ برج العرب هم «آفتاب» را به قطبي هديه داد؛ «حاج حبيب چرا باور نمي کني، تصميم ام را گرفتم.» چند دقيقه بعد با موهاي ژل زده آمد و نشست. افشين قطبي با موهاي ژل زده و لبخندي غليظ که دندان هاي سفيدش را نمايش مي داد، آمد و مقابل کاشاني و استيلي نشست؛ «چي؟ سرمربيگري پرسپوليس؟ يعني همه چيز رو به راه شده؟ پايان خدمت و ويزا چي؟»، «من درستش مي کنم. حالا درستش کنم، مشکلي نداري؟» حبيب کاشاني در عرض چند روز مشکل خدمتي که قطبي نکرده بود و ويزايي که نداشت را درست کرد. شب است. شب؛ زل زده به وايت بورد؛ وايت بورد بزرگي که مقابل ميز کارش قرار دارد. وايت بوردي که از بالا نور مي گيرد و مهره هاي آن، آرايش ۱-۳-۲-۴ را نشان مي دهند؛ «آره، خبرنگارهاي ايراني واسم جوک ساخته بودند که افشين بايد شماره اتاقش در هتل را هم ۴۲۳۱ انتخاب مي کرد.» اينجا اتاق ۴۲۳۱ هتل کوالالامپور نيست. طبقه سيزدهم برج سفيد تهران است؛ جايي که افشين قطبي صبح ها را به شب وصل مي کند؛ با همسر کره يي اش؛ کسي که حساسيتش به ترافيک تهران، ساعت تمرين پرسپوليس را عوض کرد؛ «ببين افشين، عصرها که تمرين مي کنيد، با اين ترافيک، نصف روز هدر ميره. چرا صبح ها تمرين نمي کنيد؟»
«بچه ها از فردا ساعت ۱۰ تمرين مي کنيم.» حالا افشين قطبي مي تواند قبل از غروب به خانه برسد و چند ساعتي از خانه بيرون بزند. رستوران اسفنديار. اينچا پاتوق مردي است که از توپ ساختن با جوراب در شيراز، به صندلي کناري گاس هيدينک رسيد و حالا در جردن نشسته و چلوکباب مي خورد؛ رستوران اسفنديار. فرشيد و افشيد پسرعمه هاي افشين هستند؛ پسرعمه هاي افشين قطبي که رستوران را از مادرشان تحويل گرفته اند و مي چرخانند. ملاقات هاي مهم اينجا انجام مي شود. قطبي در رستوران اسفنديار حرف هاي خاص را از خبرنگارهاي نزديکش مي شنود و حرف هاي خصوصي را هم همين جا مي زند؛ حرف هايي که بايد دفن شوند. تا کي؟ يکي از اتفاق هاي جالب همين جا رخ داد. خوردبين، استيلي و مرزبان کنارش نشسته بودند. در رستوران اسفنديار. يک «واژه» از دهان قطبي خارج شد که چشم ها را گرد کرد؛ «اين فحش رو کي يادت داده؟» خوردبين و استيلي از افشين خواستند ديگر اين حرف را نزند. اما روزي که با مرزبان درگير شد، همين واژه بود که پرسپوليس را به هم ريخت؛ «تو اصلاً ميدوني معني اين فحش چيه؟ يعني …» توضيحي که مرزبان داد، صداي قطبي را بالا برد؛ «آقاي کاشاني اين مرزبان اخراجه، اخراج.» واژه؛ همه چيز زير سر اين واژه چهار حرفي است، واژه. «آقا باور کن فارسي بلده اما سياهکاره. هر وقت به نفعش باشه، فارسي يادش ميره». بازيکن قديمي پرسپوليس معترض است به افشين قطبي. اعتراض ها زياد مي شود. خيلي زياد. قطبي همچنان خوشبين است؛ «باور نمي کنم، مگه ميشه براي من بازي نکنند.»، «بله، ميشه.»، «يعني، دوست دارند من اخراج بشم؟»، «بله، در ايران اين چيزها هست.» افشين قطبي با شک و تعجب از خبرنگار نزديکش مي پرسيد و جواب قاطعانه مي گرفت؛ «بله، دارند توطئه مي کنند. چيزي که اينجا عجيب نيست.»
روزي که نام شيث، آقايي، نيکبخت و ماماني را براي اخراج از تيم به کاشاني داد، برگشت، از خوش بيني هميشگي اش برگشت. مثل بقيه بدبين شد؛ «به خيلي چيزهاي اينجا عادت کردم. به چاکرم، نوکرم گفتن. به ماچ و بوسه قبل از هر بازي.»
اما عمق عادتش در يک خاطره مشخص مي شود. «تلفن خانه زنگ خورد. کاشاني بود. گفت؛ کجايي؟ گفتم؛ بيرونم. گفت؛ پس چه جوري تلفن رو جواب دادي؟، گفتم؛ ببخشيد. انگار دارم به دروغ گفتن عادت مي کنم، آره، مثل اينکه دارم عادت مي کنم.» کاشاني قبل از گرفتن شماره خانه قطبي، به موبايلش زنگ زده بود؛ اما قطبي در طول روز، کمتر تماسي را جواب مي دهد. آپارتماني که با ۲۰ هزار دلار رهن، به اضافه ۵ هزار دلار اجاره ماهيانه ميزبان قطبي شده، ميزبان هميشگي او نيست. عاشق دوبي است. عاشق حمام آفتاب. همسرش هم تنيس دوست دارد. بعد از باخت به راه آهن، هيچ چيز مثل حمام آفتاب در امارات، آرامîش نمي کرد. وقتي آفتاب دوبي پوست قطبي را برنزه مي کرد، در تهران يکي از نزديکان به بازوبند پرسپوليس هم حرف دلش را مي زد؛ «کادر فني که اين را نمي خواهد، ما هم که نمي خواهيمش. پس چرا همان دوبي نمي ماند تا همه راحت باشند؟،» قطبي هنوز سر تمرين و بازي هاي پرسپوليس، «افشين امپراتور» است. شعاري که روحيه برتري جويي هواداران پرسپوليس را نشان مي دهد. آنها پس از گذر از «سلطان» و پايان دوران سلطاني، «امپراتور» را انتخاب کرده اند اما «داخل» پرسپوليس، خبري از امپراتور نيست. افشين قطبي را در تمرين «افشين» صدا مي زنند و فاصله بازيکن ها با «افشين» روزبه روز بيشتر مي شود. ساعت ۳۰/۹ است، ناصر عسگري در آينه موهايش را مرتب مي کند. قطبي سوار کورانداي قرمز مي شود. دختر ناصر، راننده قطبي، پياده مي شود. دختر ناصر، دوست نزديک همسر افشين است. همسر کره يي افشين نمي تواند علاقه اش به باستان شناسي را با دختر ناصر تقسيم کند. از سابقه خبرنگاري و علاقه اش به فيلم هاي مستند هم حرف نمي زند اما با هم خريد مي روند و غذاي ايراني درست مي کنند. افشين در زمين تمرين است؛ «نيکبخت مثل همه بدو“ بدو نيکبخت“ چرا نمي دوي؟» نيکبخت نمي دود. چپ چپ نگاه مي کند. افشين را چپ چپ نگاه مي کند.ياد ديشب مي افتد. ديشب که زل زده بود به وايت بورد. زل زده بود به وايت بورد و تيمش را بدون چند بازيکن تجسم مي کرد. نيکبخت شروع مي کند، مي دود. زير لب غر مي زند اما شروع مي کند به دويدن. قطبي ساعتش را نگاه مي کند. بايد زود تعطيل کند تا به خانه برسد. قرار است با کورانداي قرمز به موزه هنرهاي معاصر برود. دو فرزندش در امريکا هستند و خودش؛ خودش قول قهرماني پرسپوليس را داده، با ناصر از خيابان هاي تهران مي گذرد و با همسرش به موزه هنرهاي معاصر مي رسد.موبايلش زنگ مي خورد. ديگر حواسش به محيط نيست؛ به موزه. آن طرف خط پدر فوتبال نويس هاست؛ «بله، اينکه تعجب ندارد. تو بايد مواظب استيلي باشي.» همان زمان استيلي هم صحبت مي کند، با خبرنگار نزديکش؛ «اين هم يک برانکوست. زمان بلاژويچ هيچ کس باور نمي کرد اين برانکو سرمربي ايران بشه اما شد. حالا هم يک آناليزور آمده پرسپوليس، شد امپراتور. خيلي خنده داره واقعاً. آقا امپراتور شده“»، «بايد برگرديم خانه». حال و حوصله ندارد. به خانه مي رسد. نه؛ به فيلم هاي تمرينش کاري ندارد، به وايت بورد هم زل نمي زند. اعصاب ندارد. همان لحظات است که حبيب کاشاني به موبايلش زنگ مي زند. جواب نمي دهد. خانه را مي گيرد؛ «بله“ افشين کجايي؟“ بيرونم“ پس چه جوري تلفن رو جواب دادي؟،… ببخشيد انگار دارم به دروغ گفتن عادت مي کنم“ »تلفن را مي گذارد. ميلي به غذا ندارد. ياد آن شب در برج العرب مي افتد. با موهاي ژل زده و لبخند غليظي که دندان هاي سفيدش را نشان مي داد و انرژي مثبت به مخاطب مي داد، مقابل مخاطب نشست. مقابل کاشاني و استيلي. به لبخندش فکر مي کند و ابروهايش به هم نزديک مي شوند. اخمش غليظ شده اما بايد بلند شود، دوش بگيرد، اصلاح کند و به جام جم برود. به نود. عادل فردوسي پور از آينده پرسپوليس مي پرسد؛ لپ تاپ افشين باز مي شود؛ «بله، ما بايد combination فوتبال بازي کنيم. ما قلب شير داريم.»، «مي بينيد ما چه ديوونه يي رو هر روز تحمل مي کنيم. کانال ۳ رو بگير، ببين افشين امپراتور چي ميگه.» ستاره پرسپوليس «ن.و.» خبر را به دوستان و چند خبرنگار مي رساند؛ «کانال ۳ رو بگيريد، ببينيد ما هر روز با چه ديوونه يي سروکله مي زنيم.» ساعت از دو گذشته. ناصر و افشين در کورانداي قرمز نشسته اند. ناصر آرام مي راند. قطبي به پارادوکس فکر مي کند؛ پارادوکسي که بين حرف هايش در استوديو با حرف دلش بود. به عادت هاي جديدش فکر مي کند. خنده اش مي گيرد. تلفن خانه را جواب مي دهد و مي گويد خانه نيستم. به عادل مي گويد؛ «کدام اختلاف؟ من مشکلي با حميد ندارم.» به چاکرم، نوکرم گفتن ها فکر مي کند. يک ماشين مي پيچد جلوي ناصر. بوق، بوق. حالا فکرها محو شده، قطبي به خانه رسيده، به وايت بورد زل مي زند. بلند مي شود، به وايت بورد مي رسد. همه مهره ها را برمي دارد، پرت مي کند. به ميز کارش برمي گردد. زل مي زند به وايت بورد. سفيد سفيد است.
.
افشین قطبی - خاطرات - خصوصی - حاشیه - پرسپولیس - دروغ - خلوت - تهران - سرمربی - افشين قطبي
هفت تیر ۷tir.com مطلب از یک مجله قدیمی قبل از انقلاب : مریم زنی که با اسیدپاشی بصورت داریوش جنجال زیادی آفرید این روزها با آزادی از زندان در خیابانهای تهران گل می فروشد تا با عوایدش از داریوش انتقام بگیرد .اورا با چهره ای خسته در میدان ولیعهد دیدیم .
دلش نمی خواست کسی بشناسدش ،وقتی پای درد دلش نشستیم گفت :تازه از زندان آزاد شده ام .بعد از آن سروصدا و ماجرای دردناک دیگر چیزی برایم نمانده است .نه احساسی …نه عشقی ونه هیجانی ..ازخودم عقم گرفته است …چه بلایی سرم آمده که با آن همه محبت و عاطفه تمام روحم وقلبم سرشار از نفرت و کینه شده ؟
دیگر نه به آینده چشم دوخته ام ونه به بچه هایم که زمانی همه چیز زندگیم بودند .من که زمانی زن ثروتمندی بودم تمام دارائی ام را بپای داریوش و عشق دروغین او ریختم .مراگول زد .
هرچه خواست برایش مهیا کردم ،اما زمانی که از مال دنیا تهی شدم . به نابودی ام کشانید،به همه چیزپشت پا زد و رفت .وقتی می دیدم دلش مثل یک کاروانسراست وهمه کس را براحتی می پذیرد .تمتم وجودم سرشار از نفرت می شد .وبه این خاطر بود که آن نقشه شوم را درباره اش کشیدم . با خود گفتم هیچکس به اندازه من خواهان او نیست .
بگذار چهره اش را طوری بسوزانم که دیگر هیچ زنی به قیافه اش چشم ندوزد .آن زمان ثابت خواهم کرد که فقط من عاشق واقعی او هستم !اماآنطورکه باید نتوانستم نقشه ام را اجرا کنم .وقتی روی سن می خواند ومن با گیلاسی پر از اسید بطرفش رفتم به چهره ام لبخند زد .
ولی من می لرزیدم .مردد بودم که چکنم ؟ چشمانم بخوبی چهره اش را نمی دید .هراس داشت مرا می کشت .باین خاطر نتوانستم نقشه ام را خوب پیاده کنم .دستم تکان خورد میکروفن روی زمین افتاد و خودش هم …جیغ و داد مردم توی گوشم پیچید واین تازه آغاز ماجرا بود .
وقتی توی روزنامه ها می خوندم که صورتش زیاد آسیب ندیده است دلم درد می گرفت و توی گوشه خلوت زندان به حال و روز خودم گریه می کردم .دوران زندان من با وجود طولانی بودنش بلاخره به آخر رسید .من در تمام طول این مدت فقط به یک چیز می اندیشیدم .
-بلاخره باید انتقام بگیرم الان هم که با شما حرف بزنم روی قولم هستم .شنیده ام روابط او و گوگوش نیز به سردی گرائیده و آنها مدتیست که جدا از همند .من برای رسیدن به هدفم به هر کاری دست خواهم زد .این روزها درخیابانها و پارکها گل می فروشم تا شاید از عوایدش بتوانم از او انتقام بگیرم .من پای بند قول و قرار خودم هستم خبرش به گوشتان خواهد رسید .
.
برچسبها : داریوش - ماجرای پاشیدن اسید به صورت داریوش - اسید -عکس زن داریوش - عکس داریوش - داریوش قبل از انقلاب - خواننده
این تبلیغ هر روز از شبکه مهاجر و شبکه های دیگر ماهواره پخش می شود

.
برچسبها : حسین رضا زاده - حسين رضازاده - عکس حسین رضا زاده در ماهواره - مشاور املاک رابینسون - تبلیغ - تبلیغات - شبکه مهاجر
هفت تیر ۷tir.com : به تازگی فیلم مستندی به نام «کارت قرمز توسط مهناز افضلی ساخته شده که بازیگران آن شهلا جاهد (متهم به قتل همسر ناصر محمدخانی) و ناصر محمدخانی بازیگران آن به حساب میآیند.
این فیلم را مهناز افضلی ساخته و در سینما حقیقت به اکران درآورد و با منتقدان سینما به سئوال و پاسخ پرداخت. این در حالی بود که مهناز افضلی با همسر (حسن پورشیرازی) و فرزندانش (یک دختر نوجوان و پسر ۵-۶ ساله) در این نشست حضور داشت.
فیلم با صحنههایی از فیلمهای خصوصی شهلا جاهد در کشور رمانی شروع شده و به دفاعیات شهلا در دادگاه میرسد.در صحنههای دادگاه صحبتهای شهلا با قاضی که میگوید؛ «من اعترافاتم به خاطر عشق بوده و میتوانم صد بار فیلم بازی کنم که قاتلم اما من قاتل نیستم بگردید و قاتل اصلی را پیدا کنید.» بیشتر به تصویر کشیده شده است.
در ادامه دوباره از فیلمهای خصوصی شهلا جاهد و ناصر محمدخانی در مورد برد پرسپولیس و بعد از آن که ناصر محمدخانی به خانه شهلا میآید آهنگ ترکیهای فضا را پر کرده و شهلا آن را برای محمدخانی میخواند، کمکهای مالی که محمدخانی به شهلا کرده، عید نوروزی که شهلا در کنار سفره هفتسین است و مسافرت آن دو به گردنه حیران و موزیک ترکیهای که در فضا طنین افکنده استفاده شده است.بعد از آن تیترهای روزنامههای مختلف که در مورد قتل همسر محمدخانی و دادگاه شهلا به تصویرکشیده میشود.
از ویژهبرنامه تلویزیون در این مورد و گفتگوی عادل فردوسیپور با محمدخانی در مورد بازیهایش نیز در این فیلم موجود است.
در فیلم مستند مهناز افضلی با ناصر محمدخانی در خانهای که قتل در آن صورت گرفته صحبت میکنند و تمام حرفها باعث میشود که محمدخانی زیر سئوال برود. تلفن همراه محمدخانی زنگ میزند. جواب نمیدهد. در تعارفات محمدخانی از پذیرایی بد عذرخواهی میکند و مهناز افضلی میگوید: «ای کاش به جای پذیرایی از ما جواب تلفن شهلا را میدادی.»
.
مهناز افضلی در گفتوگویی» در خصوص این فیلم توضیح داد:
قصد داشتیم زندگی شهلا جاهد و ناصر محمدخانی را نشان بدهیم، علاوه بر این که فیلم سفر شهلا که در تیتراژ کارت قرمز پخش میشود، دقیقا یک هفته قبل از وقوع قتل است و با این کار میخواستیم حس زندگی را که در شهلا وجود داشت منتقل کنیم و اینکه چطور فکر میکند.
افضلی افزود: این تنها راهی بود که میتوانستیم به روحیات درونی شهلا دست پیدا کنیم و این سوال را ایجاد کنیم که آیا این شخص میتواند قاتل باشد؟ در این مورد هم قضاوت من، از خود فیلم پیدا است.
کارگردان مستند زنانه درباره بازخورد این فیلم در خارج از ایران گفت: من بیشتر سفرهای خارجی را همراه فیلم نرفتم، ولی مطالبی که بعد از نمایش فیلم در مطبوعات خارج از ایران چاپ شد بسیار خوب بود.
افضلی در پاسخ به این سوال که آیا ساخت این فیلم به روند پرونده قضایی شهلا جاهد کمکی کرده یا خیر، اظهار داشت: کارت قرمز تا الان زیاد دیده نشده و اولین نمایش رسمی آن در جشنواره سینما حقیقت بود. هرچند که یک فیلم نمیتواند چیزی را کاملا عوض کند، اما میتواند تاثیرگذار باشد. البته باید همینجا از جشنواره سینما حقیقت و آقای محمد آفریده تشکر کنم که با اینکه بدترین ساعت برای اکران بود، این فرصت را به ما دادند که در این جشنواره حضور داشته باشیم.
این کارگردان درباره نحوه شکل گیری ایده این فیلم گفت: این موضوع در آن زمان خیلی سر و صدا کرد و هم درباره آن صحبت میکردند و من هم در جریان آن قرار گرفته بودم.
مهناز افضلی در پایان گفت: این فیلم همین جا تمام شده. با اینکه هنوز پرونده شهلا باز است و حکم قطعی صادر نشده است، قصد ندارم به اصطلاح قسمت دومی برای این فیلم بسازم.
قبلی : هاشمی شاهرودی در حکمی کم سابقه مانع از اعدام همسر دوم ناصر محمدخانی شد
فیلم ناصر محمدخانی - شهلا جاهد - فیلم مستند - قتل همسر ناصر محمدخان -دانلود فیلم کارت قرمز
هفت تیر ۷tir.com : حتما شما هم رسوایی بی سابقه رییس جمهور وقت آمریکا(بیل کلینتون) و منشی اش(مونیکا لووینسکی) را به یاد دارید که انعکاس رسانه ای شدیدی داشت. در این ورق نگاهی به واقعه ای خواهیم داشت که موجب پدید آمدن این موج رسانه ای شد:
«در هجدهم ژانویه ۱۹۹۸، سایت خبری دراج ریپورت (Drudge Report) گزارشی از رابطه جنسی پنهانی بیل کلینتون و یک کارآموز کاخ سفید منتشر کرد که به زودی به یکی از بزرگترین جنجالهای سیاسی و حقوقی آمریکا در زمان خود بدل شد و به اعتبار حزب دمکرات نیز ضربه زد.
بر اساس شهادت مونیکا لووینسکی در دادگاه، او و رییس جمهور آمریکا بین پانزدهم نوامبر ۱۹۹۵ تا هفتم آوریل ۱۹۹۶ رابطه جنسی دهانی داشتند.
در آوریل ۱۹۹۶، رییس لووینسکی که از نزدیکی بیش از حد معمول وی به رییس جمهور نگران شده بود وی را به پنتاگون منتقل کرد. لووینسکی بعدا از رابطه خود و رییس جمهور برای یکی از همکارانش به نام لیندا تریپ سخن به میان آورد و او نیز یکی از مکالمات تلفنی خود با مونیکا در این باره را ضبط کرد.
در اوایل ژانویه ۱۹۹۸ تریپ این نوار را در اختیار قاضی کنت استار که به پرونده های شکایت علیه رییس جمهور در زمینه سوء استفاده جنسی رسیدگی می کرد، قرار داد.
با وجود این مدرک، قاضی دستور بازپرسی از کلیه کسانی که ارتباطی با این ماجرا داشتند را داد، از جمله رییس جمهور و مونیکا لووینسکی. در هجدهم ژانویه سایت دراج ریپورت از قول یک منبع این خبر را منتشر کرد و بسیاری دیگر از رسانه ها از این ماجرا باخبر شدند.
در بیست و ششم ژانویه، بیل کلینتون در جریان کنفرانس خبری با رسانه ها که از شبکه های تلویزیونی آمریکا پخش می شد، در این زمینه مورد سوال قرار گرفت و گفت: “من با آن زن، خانم لووینسکی، رابطه جنسی نداشتم.”
وی بعدها در جریان شهادت خود در دادگاه نیز بارها تکرار کرد که هیچ رابطه جنسی با مونیکا لووینسکی نداشته است. اما در جریان همین تحقیقات قضایی بود که آثاری از اسپرم های کلینتون بر روی لباسی که به “پیراهن آبی” مشهور شد، کشف شد، لباسی که کلینتون به مونیکا لووینسکی هدیه داده و در حین رابطه جنسی آلوده شده بود.
این مدارک به اضافه اظهارات شرم آور مونیکا لووینسکی در دادگاه که از شیوه رابطه جنسی و از جمله شیوه به کار گیری لوله سیگار برگ توسط کلینتون، سخن به میان آورده بود، سبب رسوایی بسیاری شد و سرانجام بیل کلینتون در یک سخنرانی مشهور در برابر تلویزیون قرار گرفت و اعتراف کرد که مردم آمریکا را فریب داده است و با لووینسکی “رابطه نامشروع نزدیک” داشته است.
رسوایی رابطه کلینتون با منشی کاخ سفید جنجالی ترین اخبار رسانه ها در آن زمان بود. این اعتراف تلویزیونی رییس جمهور که تخمین زده می شود بیش از چهل میلیون نفر بیننده داشته است، تا آن زمان پرمخاطب ترین برنامه تلویزیونی آمریکا بود که با هیچ سریال و مسابقه تلویزیونی دیگری در سالهای پیش از آن نیز قابل مقایسه نبود.
کلینتون پس از ترک کاخ سفید، به فعالیت های خیرخواهانه و بشردوستانه پرداخت و به یک چهره محبوب جهانی بدل شد. مونیکا لووینسکی که مدتی در کانون توجه رسانه ها قرار داشت به زودی فراموش شد و به لندن رفت، تحصیلاتش در رشته روانشناسی اجتماعی را در دانشگاه اقتصاد و علوم سیاسی لندن (LSE) به پایان رساند و در یکی از آخرین مصاحبه هایش گفت: “من برای چیزی مشهور شده ام که شهرت به آن خوب نیست.”»
خاطرات مونیکا لووینسکی

هفت تیر ۷tir.com شورش را درآورديد. داريم از دل و جون مايه مى گذاريم، ۸ ميليارد تو مگه كم است؟ اون روز جشن تولد كلانى، خود هدايتى بيچاره اومد چك هاتونو پاس كرد كه ببازيد؟ سرتونو انداختين پايين كه چى؟ با توام آقاى كاويانپور، ۱۲۰ ميليون گرفتى فقط عرض زمينو گز كنى؟ نگام كن، ببينم روت مى شه تو چشاى من نيگا كنى؟ رفتين به تيمى باختين كه تو اين مدت توپ واسه تمرين نداشته، اون وقت شماها همتون رفته بودين كيش. آقاى انصاريان ۲۰۰ ميليونى، تو ديگه چرا؟ حالا مى فهمم چرا استقلال نخواستت. توام كه فقط مى تونى بگى مصاحبه نمى كنى. به جاى مصاحبه نكردن، نذار توپ ها ازت رد شه، شما سه تا كه صد ميليون گرفتين، سيدعباسى كه اصلا تو گل مونده بود، آقاى جبارى هم كه ماشاءالله گوشه زمين گير كرده بود، فرزاد خان هم كه فقط بلده دعوا كنه و كارت بگيره.
دلمون خوش بود كه ميلاد نورى و ممد غلامين رو داريم. زكى! محمد تو ديگه كجا خودتو قايم كردى؟ Bmw هفتاد ميليون تومنى واست خريدم اونجورى بازى كنى؟ الان هدايتى سكته كرده، خوبه حالا واستون اتوبوس ۱۸۰ ميليون تومنى هم خريديم و نمى ذاريم تو صف بليت هواپيما بمونين و تا سارى وقتتون تلف شه. آقا فرهاد، تهران كه رسيديم يه سر بيا دفترم كار واجب باهات دارم.» اين جمله ها را كلاغ پشت پنجره رختكن استيل آذين بعد از بازى با شموشك برايمان آورد.
استیل آذین - علی پروین
در دورانى كه ديگر كمتر از معجزه اقتصاد نوين ياد مى شود، يك ايرانى مقيم آمريكا باعث شده تا هنوز هم اعتبار دست اندركاران اقتصاد نوين و آينده آن حفظ شود. طى دهه نود چنان اقتصاد نوين همه كس و همه چيز را متوجه خود ساخت كه همگان باور كردند به زودى ساختارهاى سنتى اقتصاد و صنعت تحت تأثير آن بسيار كمرنگ و كم رونق خواهند شد.
رشد سرسام آور اينترنت و شركت هاى نوپاى اينترنتى حتى نوعى فرهنگ جديد را در بين مديران و فعالان اقتصادى ايجاد كرد. اين فرهنگ از پوشش و لباس گرفته تا نحوه حرف زدن و فكر كردن را تحت تأثير خود قرار مى داد.
به عنوان مثال در بسيارى از شركت هاى نوين و نوپا لباس رسمى از كت و شلوار و كراوات به يك تى شرت و شلوار ساده بدل شد. مديران شركت هاى اينترنتى كه يك شبه ثروتمند شده بودند، معتقد بودند بين فضاى سنتى خانه و محيط شركت نبايد مرزى گذاشت و لباس خانه و محل كار بايد تا حد ممكن نزديك به هم باشد تا بدين ترتيب مرز ميان كار و «بقيه زندگى» از ميان رفته و مرز هاى كار و اداره از ميان بروند.
در دوران رياست جمهورى بيل كلينتون رشد بسيار بالا و بى سابقه بورس اين تحول را مضاعف كرد. اما اكنون خبر چندانى از آن سرو صداها و جار و جنجال هاى خيره كننده نيست. بااين حال پى يراميديار بيش از هر كس ديگرى باعث مى شود تا تصور گذشت از اقتصاد نوين حفظ شود. اين مرد ايرانى الاصل با بنيان نهادن سايت حراج اينترنتى Ebay به يكى از سردمداران اقتصاد نوين بدل شده است.
قصه از كجا شروع شد
همانند بسيارى از داستان هاى موفقيت آميز در رشته اينترنت داستان سايت Ebay هم در يك اتاق نشيمن آغاز شد. پيراميديار كه تخصص وى در زمينه برنامه سازى رايانه اى است در اوقات فراغت خويش و در اتاق نشيمن خانه اش چند سايت اينترنتى را تحت يك مجموعه واحد و با آدرس www.ebay.com گرد آورده و اداره مى كرد. يك بار وقتى كه تعطيلات آخر هفته اش طولانى شد تصميم گرفت جايى را براى برگزارى حراج در اينترنت شكل دهد. وى اين كار را انجام داد و حاصل كارش را «حراج شبكه» ناميد. براى آن كه كارايى سايت خود را امتحان كند يك دستگاه سوراخ كن ليزرى را كه ايراد فنى هم داشت به حراج گذاشت دو هفته بعد اين دستگاه به قيمت ۱۴ دلار حراج شد. بدين ترتيب اولين كالا در اين سايت حراج شد و رسماً سايت مذكور آغاز به كار كرد. اين اتفاق در سال ۱۹۹۵ روى داد و از آن به بعد چنان رشدى در Ebay پديد آمد كه وضعيت فعلى آن با شرايط سال ۱۹۹۵ اصلاً قابل مقايسه نيست. سايت مذكور پس از شكل گيرى در سال ۱۹۹۵ تا مدتى با همان نام «حراج شبكه» فعاليت مى كرد. پس از مدتى اميديار نامش را تغيير داد و آن را Ebay ناميد. ايده تشكيل اين سايت به گفته خود اميد يار خيلى ساده و البته ايده آليستى بود: «از طريق اينترنت مى توان بازارى كامل و جامع ايجاد كرد كه در آن وضعيت عرضه و تقاضا براى همگان شفاف و روشن باشد.» اخيراً مصاحبه اى از اميديار چاپ شده كه وى طى آن با يادآورى آن دوران مى گويد: «مى خواستم چيزى متفاوت انجام داده باشم تا هر فرد خود به تنهايى بتواند هم توليد كننده و هم مصرف كننده باشد.» به تازگى هم يك نويسنده آمريكايى به نام آدام كوهن كتابى را با نام يى بى (Ebayمن) منتشر ساخت كه در آن به رموز موفقيت اميديار و سايتش پرداخته است. به اعتقاد كوهن، اميديار خيلى زود دريافت كه ايده ساده اش يعنى همان چيزى كه چند سطر بالاتر از آن ياد كرديم مى تواند بسيار موفقيت آميز باشد و ثروت كلانى را نصيب وى سازد. او ابتدا كارش را براى تفريح و سپرى كردن اوقات فراغت انجام مى داد اما همين سرگرمى بدل به شركتى با رشد فوق العاده بالا شد. دو سال بعد از آن كه اولين حراج در سال ۱۹۹۵ صورت گرفت شركت به حدى رشد كرده بود كه روزانه بيش از يك ميليون نفر از سايت Ebay بازديد مى كردند.
بزرگ ترين فروشگاه دنيا
رشد اين شركت اينترنتى و سايت آن به حدى بالا است كه امروز ديگر هيچ فروشگاهى را چه در ميان سايت هاى حراج اينترنتى و چه در ميان ليست بزرگترين فروشگاه ها و سوپر ماركت هاى جهان نمى توان با آن مقايسه كرد. هيچ فروشگاهى را نمى توان در دنيا پيدا كرد كه ميزان خريد و فروش كالا در آن به اندازه اين سايت اينترنتى باشد. امروز به طور متوسط روزانه ۱۲ ميليون عدد كالا در سايت Ebay به فروش مى رود. تعداد مشتريان ثبت شده Ebay هم ۱۴۴ ميليون نفر است. به عبارت ديگر ۱۴۴ ميليون نفر از مردم كره زمين مشتريان رسمى و دائم آن محسوب مى شوند. يكى از بهترين سال هاى اميديار و سايتش سال ۱۹۹۷ بود كه در آن سال بالاترين رشد اين فروشگاه اينترنتى به دست آمد. در آن سال همچنين اولين مديران شركت منصوب شدند. اميديار در همين سال هم تصميم گرفت كه براى تداوم رشد شركتش مديران با تجربه را وارد Ebay كرده و خود نقش مشاور و «رئيس در سايه» را برعهده گيرد. او در تأسيس شركت يك شريك زيرك هم داشت: جف اسكول. اسكول نيز اين ديدگاه اميديار را قبول داشت كه اگر چه ايده وى بسيار خوب بوده اما آنها خود به تنهايى نمى توانند در اقتصاد پر رقابت امروز هر كارى را انجام دهند. اين دو مديرى را به رياست شركت خويش برگزيدند كه هنوز هم رياست Ebay را برعهده دارد. وى كه مگ ويتمن نام دارد اندكى پس از آغاز رياست خود، توانست در سال ۱۹۹۸ Ebay را با موفقيت وارد بورس سازد. حضور موفق Ebay در بورس ثروت بنيانگذار آن يعنى اميديار را چند برابر كرد. در آن زمان ديگر ايده ساده مرد جوان موجب پديد آمدن بزرگ ترين فروشگاه و مركز حراج دنيا شده بود. آدام كوهن كه براى نوشتن كتاب خود اجازه يافته بود تمامى سوراخ ها و گوشه هاى ناديده شركت را مورد بررسى قرار دهد، در كتاب خودمصاحبه هاى متعددى با اميديار و تعداد زيادى از پرسنل شركت انجام داده و حتى نظرات سرمايه گذاران را هم جويا شده است. وى در پايان تمامى اين اقدامات نتيجه مى گيرد كه در ميان شركت هاى بزرگ دنيا، نهاد اداره كننده سايت Ebay يكى از كم تنش ترين هاى آنهاست. او يكى از دلايل اين امر را نوع نگاه و رفتار مديريتى اميديار مى داند. وى خود نيز طى مدت تحقيقات خويش به يكى از شيفتگان و طرفداران سرسخت اميديار و سايت وى بدل شده است. لذا تقريباً تمام كتابش كه بيش از ۳۰۰ صفحه است صرف تعريف و تمجيد از مرد جوان شده است.
مشابهت با بيل گيتس
بسيارى معتقدند آن كارى كه اميديار انجام مى دهد نمونه مشابهى است با عملكرد غول نرم افزارسازى دنيا يعنى بيل گيتس و شركت وى- مايكروسافت. هر دوى اينها در عالم رايانه سير مى كنند و هر دو نيز انحصارگرند. گيتس در رشته نرم افزارسازى قدرت بلامنازع دنياست و او از اين جايگاه نيز به هر وسيله اى كه شده دفاع مى كند- ولو با شيوه هاى نه چندان اخلاقى. مخالفان سايت Ebay و شخص اميديار هم مى گويند همه چيز آن پول و مسائل مادى است و آنقدر بر اين امر اصرار مى شود كه حتى حاضرند برخى موضوعات و پيش شرط هاى لازم را ناديده بگيرند. در حال حاضر مى توان گفت Ebay تنها سايت جدى حر










آخرين مطالب مورد بحث