هفت تیر ۷tir.com : پلیس اتریش یک پیرمرد ۷۳ ساله را به اتهام زندانی کردن دخترش به مدت ۲۴ سال در زیر زمین خانه خود، بازداشت کرده است.
پلیس می گوید متهم، جوزف، در این مدت با دخترش نزدیکی جنسی داشته و از او صاحب هفت کودک شده است.
دختر متهم که نامش الیزابت اعلام شده می گوید، از سن ۱۱ سالگی توسط پدرش مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته است.
پلیس اتریش می گوید سه تا از آن کودکان با مادرشان در زیر زمین خانه متهم زندانی شده بودند و سه تا هم توسط پدر و مادر بزرگشان بزرگ شده اند.
به گفته پلیس، یکی از آن هفت کودک در دوران طفولیت درگذشت و متهم جسدش را آتش زد.
به گفته پلیس، الیزابت هم اکنون ۴۲ ساله است. او در سال ۱۹۸۴ میلادی “ناپدید” شده بود.
کشف پلیس
متهم هنوز در خصوص اتهام های وارده به او که مقاربت جنسی با دخترش و زندانی کردن او و سه کودکش عنوان شده، اظهار نظری نکرده است.
پلیس زمانی وارد عمل شد که دختر نوجوان بیماری بنام کریستین برای مداوا به بیمارستان منتقل شد.
مقام های بیمارستان که به شدت نگران کریستین بودند، خواستار دیدار با مادر او یعنی الیزابت شدند.
پلیس می گوید متعاقبا، متهم الیزابت یعنی دخترش را به همراه دو کودک دیگر از زیر زمین خانه آزاد کرد.
هنوز روشن نیست که دقیقا چه کسی و چگونه پلیس را با خبر کرده است.
الیزابت و کودکان وی هم اکنون تحت مراقبت های پزشکی و روان پزشکی قرار دارند.
پلیس می گوید وی در حال حاضر از متهم صاحب سه دختر و سه پسر پنج تا بیست ساله است.
به گفته بازرسان، سه کودکی که توسط پدر و مادر بزگشان بزرگ شده اند در بدو تولد به همراه نامه ای که در آن آمده بود الیزابت نمی تواند از آن ها مراقبت کند، به پدر و مادر بزرگشان واگذار شده بودند.
قبلی : یک فرزند حاصل چند سال رابطه عاشقانه پدر و دختر استرالیایی
.
تجاوز پدر به دختر - بحس دختر اتریشی توسط پدر- عکس دختر اتریشی - نزدیکی جنسی - تعرض - رابطه نامشروع پدر و دختر - فیلم



دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۳۶ ب.ظ
اي ول دم خودم گرم اولين نفري هستم كه نظر مي دم:
خوشا به سعادت نوه كه پدر و پدر بزرگشان يك نفر است
يه چيزي شبيه عمر لعنت الله…
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۳۶ ب.ظ
اقا شهاب این بار هم من اول شدم !!!!!!!!!! هورا !!!!!!!!!
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۳۷ ب.ظ
جک تو دیگه از کجا پیدات شد ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۴۰ ب.ظ
چه باحال
پدره نیاز جنسی دخترشو درک کرده خواسته بی ابرویی نشه
تو در و همسایه کسی دخترشو با غریبه نبینه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۴۰ ب.ظ
اه لعنت به تو . البته شوخی کردم ناراحت نشو
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۴۲ ب.ظ
مهسا چند سالته ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۴۵ ب.ظ
خااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااک برسرتون
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۴۷ ب.ظ
البته امیدوارم باز اقا میثم غیرتی نشوند !!!!!!!!!
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۴۸ ب.ظ
جودی خاک بر سر کی ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۱۷ ب.ظ
یک سال از تو کوچیک ترم
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۲۱ ب.ظ
مگه می شه همچین کاری کرد؟؟؟
یعنی دختر اون مرد توی این ۲۴ سال نمی تونسته فرار کنه؟؟؟؟؟؟؟
بچه هاش که آزاد بودند یعنی نمی تونسته به یکی از اونها بگه که به پلیس خبر بدن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
توی زیر زمین چه جوری زایمان می کرده اونم ۷ بار؟؟؟؟؟
آخه مگه می شه ۲۴ سال توی یه زیر زمین زندگی کرد؟؟؟؟؟
اینم از اون خبر های دروغه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۲۹ ب.ظ
من فکر میکنم باهم زندگی میکردن….یعنی زندانی وزندانبان نبودن…..
اونا که به چیزی پایبند نیستن
……..
پس تو این همه سال مامان بزرگه کجابوده…یعنی اون نمیتونسته اعتراض کنه؟؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۳۷ ب.ظ
تبریک به تمدن غرب
بابا ببین الگو پیشرفت تمدن چه دریچه های نا گشودنی به جهانیان گشوده
سردبیر دمت گرمه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۳۹ ب.ظ
لی لی ناز سلام
میبینی چطور مارو اواره کردن
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۵۷ ب.ظ
جل الخالق ۲۴ سال چه خبره؟( وقتشه آقا ظهور کنه)
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۵۸ ب.ظ
اگه دختره ۱۱ سالگی گم شده باشه و ار سال ۱۹۸۴ میلادی خبری ازش نبوده چجوری میشه که الان ۴۲ سالش باشه آخه ؟؟؟ :)) الان باید ۳۵ سالش باشه . حداقل یه جوری بنویس که تابلو نشه :)))
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۰۴ ب.ظ
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به نظر منم خبر پر از تناقضه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۲۴ ب.ظ
لی لی جان دخترا شورت اهنی لازم ندارن
توی قزوین پسرا” رو چشم مردم جا دارن
عزیزم تو دختری “از(پت و مت) سئوال کن
که کجای ادم (پر رو )وبد جنس میذارن
مهسا جان چه خبر ؟ چطوری عزیزم؟شعری غزلی؟چیزی از خودت در ندادی جدید؟
بچه های خوشگل و خوش تیپ هفت تیری “همتون رو دوست دارم.حتی پت و مت عزیز.
پت و مت از دستم ناراحت نشو .اگه جسارتی کردم معذرت می خوام.
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۲۹ ب.ظ
سلام برو بچه های هفت تیرکش
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۳۰ ب.ظ
جانم فدای رهبر جون تو واقا معلمی ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۳۱ ب.ظ
االهم عجل لولیک الفرج
خداوندخودش آخر رسوا می کنه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۳۶ ب.ظ
من رمزمو فراموش کردم نمیتونم برم تالار
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۳۶ ب.ظ
سمانه خوب شد تو اومدی !
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۴۴ ب.ظ
لی لی ناز ، اگه خبر واقعی باشه !!،منم فکر میکنم که حرف تو درسته!
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۴۸ ب.ظ
این چندیمن خبر تکان دهنده امروزه!!!
تصاویر زیبا + سوتی در :
http://takzarb.com/link.php?url=http://www.۳kadeh.parsibox.com
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۹ ب.ظ
به به جناب جانم فدا خوش تشریف اوردین
راستی به نظرت این پدر دلسوز رو ببرن قزوین چی میشه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
مهسا هنوز هستی ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۹ ب.ظ
مهدی
“م” اسمتو با کسره صدا می کنن یا با فتحه
البته اگه فضولی نیست
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۸ ب.ظ
دوست دارم با کسره تلفظ کنن
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۹ ب.ظ
راستی مگه تو می دونستی که من چند سالمه ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۸ ب.ظ
مهسا پرسیدم که تو از کجا می دونستی که من چند سالمه ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۵ ب.ظ
مهسا رفتی یا هنوز هستی ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۰ ب.ظ
واه من که چیزی نگفتم سر دبیر
مهدی جان من علم غیب دارم
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۹ ب.ظ
خبر قحط بود حالمونو گرفتيد
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۰ ب.ظ
[ مهدی چرا به تالار گفتگو سایت نمیری . اونجا خیلی راحت تر هم میتونی صحبت کنید و هم میتونی اگر خواستی برای کسی پیغام خصوصی بفرستی ]
http://۷tir.info
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۷ ب.ظ
بلد نیستم
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۹ ب.ظ
اگه منظورت از مهدی مهسا باشه باید بگم که من یه مقدار خجالتیم پای گفتگو که بیاد وسط یه هو هول می کنم
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۱ ب.ظ
سلام داداش مهدي كجايي
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۲ ب.ظ
به در می گید دیوار بشنوه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۳ ب.ظ
بالا آوردم!!
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۳ ب.ظ
مهسا می تونی به آی دی من بیای ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۶ ب.ظ
متوجه نمی شم
این email منه
wildmaneater@gmail.com
منظورتو نفهمیدم
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۶ ب.ظ
این ای دی منه MAHDI_JAVAN۲۰۰۱
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۸ ب.ظ
جانم فدای رهبر(یک معلم) - ۸۱.۹۰.۱۵۴.۴
شما خطاب بامن بودین….
ببخشیدااااااااااااا
من منظورتونو نفهمیدم
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۹ ب.ظ
لطفا لینک اصلی خبر را هم بگذارید تا بشه اعتبارشو سنجید
———————
.[همین که سایت هفت تیر میگه یعنی خبر درسته . منبعش بی بی سی هست ]
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۰ ب.ظ
داداش خيلي نامردي مي خواي دوست دختر پيدا كني حداقل مشهدي پيدا كن من باهات قهرم
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۱ ب.ظ
میتونی الان ای دیتو on کنی و منو add کنی ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۲ ب.ظ
تازه مهدي جون چند تا از دوستاي من تو همين سايتند ولي با اسم دختر و يه شهره ديگه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۴ ب.ظ
سعید جون تابلو نکن دیگه گندش در اومد !
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۶ ب.ظ
منظورت چيه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۸ ب.ظ
سعید جون ولش کن بگذر ازش
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۰ ب.ظ
مهسا کجایی ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۳ ب.ظ
کجا باشم خوبه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۵ ب.ظ
سعید نگو تو که ابروی مشهدی ها رو بردی !
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۵ ب.ظ
میگ میگ تا حالا که سه نخود سه نخود می کشیدن
جدیدا واحدش شده سیب
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۶ ب.ظ
مهسا دوستم سعید میگه تو پسری و اینها همش سرکاریه ! راست میگه ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۹ ب.ظ
فعلا می رم بخوابم حالا تا صبح خدا بزرگه
شاید پسر بیدار شدم
شاید دختر بیدار شدم
الله اعلم
شب بخیر
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۲ ق.ظ
مهسا رفتی یا هنوز هستی ؟ اگه هستی میتونی ای دی تو بهم بدی ؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۵ ق.ظ
نه مهسا جون تو اين چيزا حاليت نيست
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۶ ق.ظ
ولش کن مهدی جون زیاد به گوش وارد نشو بد اموزی داره.
مهدی اگه می خوای دوست پیدا کنی برو توی تالار گفتگو.یکم تلاش کن یاد می گیری.
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۷ ق.ظ
چيه داداش طلايي ناراحتي
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۹ ق.ظ
طلایی جون تالار گفتگو که مسدود شده !
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۰ ق.ظ
چه اغازی چه انجامی ……………..چه باید بودو باید شد در این دنیایی …………………وحشت……………………………….زززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۸ ق.ظ
.[ تالار . برید اونجا . اینجا جای چت نیست . اینجا فقط میشه در مورد خبر نظر داد ]
www.۷tir.info
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۰ ق.ظ
داداش مهدي تو نرم افزار ۱۱۸ داري
.———————————-
.[این سوال را هم اگر در تالار گفتگو بخش نرم افزار بپرسید مطمئن باشید دوستان چندین نرم افزار برای دانلود می گذارند . برای همین باز هم میگم تالار ..
تالار نرم افزار : http://۷tir.info/viewforum.php?f=۱۷ ]
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۴ ق.ظ
چشم سر دبير ما رفتيم به بقيه هم بگي
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۷ ق.ظ
خیلی نابغه ای حق داره سردبیر که میگه کنکور رو از سرت بیرون کن
yahoo با google چه فرقی داره
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۳ ق.ظ
چقدر قيافه ي اين بابا چندش آوره پيداس كه از حالت انساني خارج شده حيوان بي شرم آخه با دختر خودش؟؟/ مگه زن براش قحط بوده؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۳ ق.ظ
اخه تا چه حد حذف مطالب سر دبير
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۴ ق.ظ
مهدی منظورم با سعید بود
در ضمن من فردا کلی کار دارم
لطفا فردا دوستان تصور نکنن من کم اوردم
دیگه نظر نمیدم
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۴ ق.ظ
من رفتم بخوابم شب بخير
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۵ ق.ظ
سعید امیدوارم تا قبل از حذف پیامم خونده باشیش
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۵ ق.ظ
برو بخواب بدبخت
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۵ ق.ظ
مخم سوت كشيييييييييييييييييييييييييد
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۷ ق.ظ
كم آوردي خراب خداحافظ فردا به همه بچه ها مي گم
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۷ ق.ظ
كم آوردي خراب خداحافظ فردا به همه بچه ها مي گم
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۳۶ ق.ظ
مهدي باباول كن نصفه شبي كوتاه بيا سردبير آفلاينه جواب نميده الان ديدم تو مشگلت با تالار گفتگو چيه ؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۴۳ ق.ظ
پزواک هنوز هستی ؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۴۵ ق.ظ
هستم مشگلت رو بگو
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۴۷ ق.ظ
در ضمن مگه كيبورد تو “ژ” نداره هي ميزني پزواك ؟
نگفتي مشگلت با ورود به تالار چيه؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۴۸ ق.ظ
این تالار کجاست ؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۵۱ ق.ظ
بابا تو ز كل پرتي برو تو صفحه ي تالار گفتگو سايت هفت تير(از اولاش بخون) تا بفهمي چي به چيه منم ديگه بايد برم كلي مطلب تايپ نكرده دارم فردا بايد بدم استادم شب خوش
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۳۸ ق.ظ
ازاین جونورها تو ایران هم کم نیست یه سری به زایشگاهها بزنید.البته این دیگه ترکونده هــــــــفت تا.
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۴۰ ق.ظ
مهدی جان این ادرس تالار روش کلیک کن وارد می شی اما اول باید ثبت نام کنی.
http://۷tir.info/viewforum.php?f=۸
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۴۱ ق.ظ
viewforum.php?f=۸
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۲۸ ق.ظ
ای آتیش به روح و جسمت بگیره که ۷ تا توله این وسط درست شد که معلوم نیست کی به کیه.
به نظر من باید این آدمها رو از ….. داربزنند.
طفلک دختره همه زندگیش تباه شد.حالا به این ۷ تا توله چه بکنه؟؟؟؟؟؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۳۴ ق.ظ
ببین پستی آدمها به کجا رسیده ! از یک حیوان هم پست تر هستند که فقط و فقط به شهوترانی فکر میکنند و براشون هم مهم نیست که طرف مقابل دخترشه یا مادر یا خواهرش…….من نمیدونم تو فکر این مردها چی میگذره که اینقدر در مقابل این غریزه سست هستند و اصلا نمیتونند خودشونو کنترل کنند.
لطفا یک مرد جواب این سوال منو بده .
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۳۴ ق.ظ
من نمیدونم اون مادر اونجا چه نقشی داشته؟فقط توله های دختره رو بزرگ کرده و نگفته اینا از کجا سبز میشن و میان طبقه بالا؟یعنی انقدر پرت و پلا بوده؟یا چیز خورش کرده بود!!!!!!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۰۹ ق.ظ
اگه ۲۴ سال اونو زنداني كرده و حالا ۴۲ سالشه يعني ۱۸ سالگي اون برده اونجا زنداني كرده ميشه يعني در سال ۱۹۸۴ اون ۱۸ سالش بوده و چون از سن ۱۱ سالگي اذيتش كرده يعني بين ۱۱ تا ۱۸ يعني ۷ سال در آزادي با پدر بزرگه رابطه داشته و به كسي نگفته. اي دختر شيطون!!
.
.
.
علي آقا خيلي نابغه اي اي ول خوب مچشونو گرفتي!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۱۴ ق.ظ
يه چيز ديگه اين چشم و ابروي پدر بزرگه چقدر قشنگه ابرو رو خوب نگاه كنيد اگه مال يه خانم بود عجب ابروي ماهوارهاي ازش در ميومد اصلاً هم احتياج با تاتو نداشت حيف كه مال اين سگ پيره.
.
.
.
علي آقا نوه به اون خوشگلي رو ول كردي از اين پيرمرده تعريف ميكني اي خاك بر سرت كنن!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۴۸ ق.ظ
۱.لی لی عزیز با تو بودم.
۲.با با یه ساعتی تعیین کنید که هروقت می یام توسایت همه باشن و به صورت زنده با هم بچتیم و بشعریم.
۳.مهسا جان “پسره.با این حال من دوستش دارم.چون هنرمنده.
۴.دنبال یه شاعر خوش ذوق برای دوستی می گردم.
۵.فدای همتون.
۶.اره من واقعاّ یه معلم هستم.(مجّردوآزاد)زبان تدریس میکنم.
۷.هر کس در هر موضوعی شعری خواست ،حاضرم تقدیمش کنم.
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۵۸ ق.ظ
۱.لی لی عزیز با تو بودم.
۲.با با یه ساعتی تعیین کنید که هروقت می یام توسایت همه باشن و به صورت زنده با هم بچتیم و بشعریم.
۳.مهسا جان “پسره.با این حال من دوستش دارم.چون هنرمنده.
۴.دنبال یه شاعر خوش ذوق برای دوستی می گردم.
۵.فدای همتون.
۶.اره من واقعاّ یه معلم هستم.(مجّردوآزاد)زبان تدریس میکنم.
۷.هر کس در هر موضوعی شعری خواست ،حاضرم تقدیمش کنم.
۸.علي كوچولو - كرمانشاه: ۲۱۳.۱۷۶.۸۱.۱۱۶(خاک تو سرت)
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۲۸ ق.ظ
مهسا خانم سایت را آباد کردی….
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۴۶ ق.ظ
پدر بزرگ مادر بزرگ بچه ها زنده اند هنوز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۴۸ ق.ظ
من اين خبر ارا كه خوندم حالم به هم خورد خدايا خودت…………………
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۵۵ ق.ظ
بابا يكي به ما هم جواب بده من يه دوست تلفني مي خوام
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۵۹ ق.ظ
فروغ جون سلام مگه اينجاي شماره تلفن دادنه
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۱ ق.ظ
علي كوچولو جان
ببينم فينگيلي تو دچار تناقض روحي رواني يا احيانأ كشمكش دروني هستي؟ زياد با خودت نميسازي ؟ موضوع چيه جانم؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۳ ق.ظ
ددم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۱۰ ب.ظ
جانم فدای رهبر(یک معلم) - ۸۱.۹۰.۱۵۴.۴
شفاف سازی میفرمودین!!
شما نظرتونو مطرح بفرماییدوتشریف ببرید!!چت روم که نیست اینجا….شب شعرم نیست!!
خواستید بفرمایید تا طرفه العینی آدرس چنتا سایت دوست یابی رو خدمتتون عرض کنم!!!!!!!!!!
********
فروغ جون جانم فدای رهبر(یک معلم) هستن در خدمتتون …البته مشروط به اینکه حتمآ طبع شاعری داشته باشید…!!!!!!!!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۳۱ ب.ظ
میگم جوزف اصلا بهش نمیخوره ۷۳سالش باشه…خیلی خوب مونده!!…
……
دختره زندانی نبوده..بابا ۲۴سال یه عمره…اندازه ی سن منه…یعنی تو این همه سال فرصت فرار نداشته…
بیچاره الیزابت.. گول خوشگلی باباشو خورده!!!!!!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۱۷ ب.ظ
فروغ جون من یک دوستی دارم که دنبال یک دوست می گردد و رشته او هم متالوژی است بیا با هم دیگر دوست بشوید و یک دوست هم پیدا کن برای من بی دوست
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۳۵ ب.ظ
سلام بر دوستان زبل خب ببينم صحبت سر چي بود ؟ آها اون مرد اتريشي ، عجب آدم كله خرابي بوده . ميدونيد بچه هاي دخترش اونايي كه پسر بودن برده بالا اونايي كه دختر بودن گذاشته پائين؟ ها ها ها قابل توجه خانوما مواظب باباهاي بد باشيد
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۴۲ ب.ظ
من ميخوام بدونم مگه اين زنهاي بيچاره چكار كردن كه اين همه بهشون تجاوز ميشه ها ها؟ چرا به بعضي از مردا كه حقشون تجاوز نميشه ، من چند نفرو اطراف خودم ميشناسم كه اگه ولم ميكردن بهشون ……. ميكردم چون هيچ راهي بهتر ازاين براشون نميشناسم
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۰۱ ب.ظ
سلام سردبیر محترم .
آیا این عکسها رو واقعی اینجا قرار دادین که ما هم نظر واقعی بدیم ؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۰۵ ب.ظ
این که FONT هارو درشت کردید کار بسیار خوبیرو انجام دادین .
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۰۹ ب.ظ
این خبر مال ۵ سال پیش است نه تنها بات شده بلکه کپک هم زده
—————-
.[این خبر را دیروز بی بی سی اعلام کرد . ]
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۱۰ ب.ظ
سردبیر محترم :
اگه شما متنها رو کنترل میکنید چرا جوابها رو نمیدید ؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۳۲ ب.ظ
سلام دوستان من برگشتم
جانم فدا شما مطمئنی به جای زبان روانشناسی درس نمیدی
حالا کدوم (—–) گفته من پسرم؟
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۴۳ ب.ظ
سلام مهسا جون
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۰۲ ب.ظ
دوستان سلام
خاک بر سر همه اتان
این کاراییی که شما دور از چشم دده و ننتون انجام میدید کمتر از اون کاری نیست که اون مرده با دخترش کرده.
شما هم چقدر بدبختید که به جای اینکه اعلام انزجار بکنید نشستید با هم لاس می زنید
خوب ایرانیئد دیگه
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۰۳ ب.ظ
سلام چوچو(اخه نمی دونم اسم قحطه)
خدمت کلیه دوستان علی الخصوص دشمنان عرض کنم:
این قدر دختر پسر نکنید
دوستتون رو به خاطر خودش بخواید نه جنسیتش
دوستی هاتون رو الوده نکنید
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۰۴ ب.ظ
راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم
بنده مسعود شصت چی هستم
به به
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۵۸ ب.ظ
مهسا جان.به من گفته حالا کدوم (؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) گفته من پسرم؟
از تو انتظار نداشتم.بی معرفت.می خواستم ظرفیت تورو بسنجم.
باشه.عیبی نداردبااااااااااااااااابااااااااااااامتخصص کامپیوتر!!!!
من تازه طرحی رو داشتم می ریختم که با کمک هم تو این سایت پوز بچه های بی ادب رو بزنیم (اونایی که حرف مفت می زنن).
وکمک کنیم به اونایی که با مرام و با معرفتن.
تو که بهتر از همه قدرت ضربه ی شعر رو می دونی.
راستی من عاشق پینگ پونگم.
لی لی جان دوستت دارم.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی کش نفس!!!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۵۹ ب.ظ
پیمان خان انقد به بچه ها گیر ندین
خوب چکار کنن
چه قدر نظر بدن
تموم می شه دیگه
بزار با هم چت کنن
حال نگیر خودتونم می دونید که کسی تو تاپیک نمیره
یه حالی بده به بچه ها.جوونن و ۱۰۰۰ تا امید و آرزو
من پا در میونی تون کردم بچه ها با هم چت کنید
ههههههههههههههههه
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۲۱ ب.ظ
موهاي پدره مدلش مثله موهاي منه البته بغل هاش كچل نيست!!!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۰۶ ب.ظ
جانم فدای رهبر(یک معلم) -
میخوام نداشته بااااااااااااااااااااشی!!!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۷ ب.ظ
دمت گرم لی لی ناز بیا پیش خودم
جانم فدا
رقیب عشقی پیدا کردی
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۹ ب.ظ
سلام خدمت تمام عزیزان و همراهان خوب ۷ تیر !
این داستان پدر دخترست در زمانی که ۱۳ سال داشت !
شاگرد ابلیس
دو پسر بچه ی ۱۳ و ۱۴ ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان نمی شود، برای سر کیسه کردنشان و ابتدا به پسر بچه ی ۱۳ ساله که خیلی هفت خط بود گفت: “من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم” پسر بچه ی ۱۳ ساله ی زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی ۱۴ ساله رفت و گفت: “تو چی پسرم! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ “پسر بچه ی ۱۴ ساه که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی ۵۰ سنتی درآورد و آن را به شیطان داد! مرد شرور اما پس از گرفتن سکه ی ۵۰ سنتی از پسرک ساده دل، به سراغ پسرک ۱۳ ساله رفت و خشمش را با یک لگد و مشت که به او کوبید، سر پسرک خالی کرد و بعد رفت.
چند دقیقه بعد پسرک زبر و زرنگ به سراغ پسر ساده دل آمد و وقتی دید او اشک می ریزد، علت را پرسید که پسرک گفت: “با آن ۵۰ سنت باید برای مادر مریضم دارو می خریدم”
پسرک ۱۳ ساله خندید و گفت: “غصه نخور، من سه تا سکه ی۵۰ سنتی دارم که ۲ تا را می دهم به تو.” پسرک ساده دل گفت: “تو که پول نداشتی!” پسرک زرنگ خندید و گفت:
“گاهی می شود جیب شیطان را هم زد”
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۰ ب.ظ
البته رغیب
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۳ ب.ظ
به نظر شما تو ایران هم از این کارها اتفاق می افته
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۲ ب.ظ
سلام دوستان
————–
.[مهدی برای چت کردن با بچه ها برو اینجا
http://www.sport.۷tir.com/]
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۳ ق.ظ
بسيار متاسفم
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۸ ق.ظ
سلام دوستان . من دوست جديد شما هستم.
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۱۷ ق.ظ
این اتفاقات در کشور خودمان هم زیاد است ولی متاسفانه لاپوشانی می کنند
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۱۸ ق.ظ
چه خبره اینجا مسابقه نظر دادنه؟
واقعا سایت بی محتوا و پوچی دارید
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۳۶ ق.ظ
واقعا که خداوند خودش زمین را از شر تمام پلیدی ها و شیاطین پاک کند.
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۳۷ ق.ظ
بی خود نیست که خدا اینهمه بلا نازل می کند. ولی کو ….. گرما - سرما - زلزله - سیل ……
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۴۶ ق.ظ
واقعا كه خيلي جالبه. خود خواهي تا اين حد؟
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۵۹ ق.ظ
بچه ها كسي نيست به من بگه چطور توتالارنظراتم رو براي كسي بفرستم اگه كسي هست برا م بنويسه وبرام بفرسته ممنون مي شم
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۳۰ ق.ظ
حسن جون سلام خوب ايميل بده
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۳۲ ق.ظ
مونا جون سلام من هم دوست شما هستم
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۶ ق.ظ
فروغ جان سلامممتوت مي شم اگه راهنماي كني ولي ميشناسمت ناقلا تو كه داري www.h_mohry۲۰۰۰@yahoo.com
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۹ ق.ظ
*******
****** ******** ******* ** ** **
اين قاصدك ها را فوت كردم بيان بهتون بگن كه دوستون دارم خيلي زياد
تقديم به همه برو بچه هاي هفت تيري
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۵ ق.ظ
احمق ها سلام
جای دیگه ای رو می خوایید براتون معرفی کنم که به بهترین استادای آمریکا به صورن آن لاین ارتباط برقرارا کنید
بنده مسعود شصت چی هستم
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۶ ق.ظ
فروغ فكركنم كه توبا عبدي يكي باشي
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۳ ق.ظ
منم فكر كنم كه اين خبر خيلي تناقص داره بهتره برای خبرات صحیح تر به این آدرس برید :
http://۷tir.info/viewtopic.php?f=۲&t=۱۲۱
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۲ ق.ظ
این ادم پدر نیست یک حیوونه
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۰ ق.ظ
خاک بر سر همتون
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۰ ب.ظ
هی فکر می کنم که در این روز های بد
عاشق شدم به بک زن مو هوم یک جسد
یک زن که خواب های مرا راه می رود
کابوس های جن زده را جیغ می زند
شوهر نمی کند که مرا بیوه مانده است
شب می کند ستاره ی بخت مرا رصد
یک زن که مثل دسته ی گل پاک مانده است
در یک اتاق ساکت و بیمار ، بی سبد
یک زن که یک تغزل محض است بی گمان
سعدی به عاشقانه گیش ختم می شود
هرشب در ارغوانی خود رو به آینه
بر سرخی لبان خودش می برد حسد
دستی که می کشد به خودش ماه می شود
- دوشیزه ای عفیفه که در فکر نامزد -
سرشار از تملک انگشت دومی
و حلقه ای سفید در انگشت تا ابد
هی کلمه کلمه اصل خودش را عوض شده ست
تا اینکه سخت می شود وگنگ در عدد:
مثل ۲۶۱ کم ،« کاشی غلط »
اسم زنی بدون نشانی و نا بلد
هر نیمه شب در آبی مواج ، زیر ماه
گیسو به باد می دهد و دل به جزر و مد
در فکر گوش ماهی در گیسوان خیس
« دریا » که غرق می شود او را تمام قد
***
ای اشتیاق باکره ! آبستنم ترا
ای روح سنگساری و ای جرم مستند
بسیار عاشقت شدم اما چقدر دیر
ای هدیه ی مبارک این روز های بد .
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۷ ب.ظ
من هرشب خوابهای بیمارگونه ی زنی را تقسیر می کنم
من را لابلای کتاب های عریان بزرگ کرده اند
لابلای صورتک های مست
و شب را کنار من جا گذاشته اند
وسکوت را
به بهای پیرهن های به ارث نبرده
ارثیه ی پدریم کرده اند!
تا دوباره بخاطر بیاورم
پدر را، در پشت خوابهای ناگهانی ایم
بر شانه های زنی بیمار
که هر شب با پاهای لخت از راهروهای خانه می آمد،
از دست داده ام.
انگار از ملافه های تو، تنها من مانده ام
از آن همه معشوقه ، خون ،
از گیسوان زنی که لابلای کثافت های تو گم شد
و از اتاق های تو صدا نیامد.
یک شب ، جلوتر بیا
من خوابم می آید
ازدیشب
ازآنهمه نجواهاي شبانه
جز خاکستر پیرهن های چاک خورده
چیزی نمانده است.
روزی خواهد آمد روزی خواهد آمد که پرنده ها از بکارت آسمان و درخت!
قاصد نور و رستگاری اند
روز یقین و مهربانی
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۹ ب.ظ
بنده اگر خاطر شریفتون باشه از خودم شعر هم در می کردم
به به
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۹ ب.ظ
دستي به گِل كشيدي و تن آفريده شد
بعد از كمی تمام بدن آفريده شد
يك كاسه آب و چرخ ، كه مي چرخد و بر آن
اندام خيس دلبر من آفريده شد
آرام با دو دست خودت حلقه مي زدي
تا اينكه سر به روي بدن آفريده شد
ساكت نشسته بودي و شيطان به صورتش
ناخن كشيد و بعد دهن آفريده شد
آنوقت روبروی تو خنديد و گفت : آه !
يك اشتباه كردی و زن آفريده شد
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۰ ب.ظ
نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند
همين مردم خوب ، خر می شوند !!
همين ها كه از عشق دم مي زنند
برای شما دردسر می شوند !
نه محصول عشقند اين مردمان
هوس مي كنند و پدر می شوند !
هنوزم براي شما وقت هست
نجنبيد از اين پست تر می شوند
كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها
پس از كاشت فورا تبر مي شوند !
نگوئيد حوا گناهی نداشت !
بگوئيد ، آدم مگر می شوند ؟!
هواي بدی می شود ، نپّريد !
ملائك در اين باد ، پر می شوند !
…
نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند !
نه بانو ! نگو ! دردسر مي شوند …!!
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۰ ب.ظ
مرا گویند بی مردان که دستی زن به دامانش
اگر می داشتم دست گریبان پاره می کردم
تو شادی کن به مرگ من که شادم من
خداحافظ که من رفتم ولی گاهی بکنم یادم
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۱ ب.ظ
از چشمهای من هيجان را گرفتــه ايد
اين روزها عجیب خودتان را گرفتـه ايد
ارديبهشت نيست که ؛ اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفتـه ايد ــ
به چرت و پرت و فحش و…؛ ببخشيد مدتی است
ازشعرهــام لحن و بيـان را گرفتــــه ايد
خانم جسارت است ! ببخشيد يک سوال…
با اخمتان کجـای جهــان را گرفتــه اید !؟
خانم ! شما که درس نخواندید پس کجا -
کی دکتـرای زخـم زبان را گرفتــه اید !؟
خانم! جواب نامه ندادید بس نبود !؟
دیگر چــرا کبوتـرمان را گرفتــه اید ؟
***
خانم ! عجالتــاً برویـم آخــر غـزل
نه این که وقت نیست ؛ امان را گرفته اید
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۲ ب.ظ
اینم چند تا شعر برای خانومای به اصطلاح محترم!؟؟؟؟؟ایرانی.
به به
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۲۱ ب.ظ
مسعود شصت چي به به به به به ببه ببببببببه
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۲۴ ب.ظ
شصت چي جان ما اين همه تو اينجا رفت وآمد كرديم يكي از اين پسرا كه اسم دختر رو خودش گذاشته با ما عشقولانه در نكرد مثلا اين بهار بچه پلنگ يه شعر برام در ميكني خوشم بياد ……الهي
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۴۸ ب.ظ
بابا زود قضاوت نكنيد
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۵۰ ب.ظ
دوستان عزيز وقتي ديدم مسعود اين همه اراجيف گفته فكر كردم منم يه مقدار بگم شايد چيزكي گفته باشم !!!!!!!!!!!! جريانات رختخوابي اصولاً از جذابترين موضوعات در زندگيه بشريه. يك جورايي هم در دنيا اينطوري شده كه اصولاً آقايون بايد دنبال اين مسائل بدوبدو كنن و خانمها هم ازش به عنوان اسلحهاي مرگبار عليه آقايون استفادهكنن. به هر حال اين جريان واقعيتيه كه هر روز در كنار هر آدمي اتفاق ميافته. اين داستان پايين رو از جايي خوندم و خيلي خنديدم گفتم ترجمه كنم شما هم بخونين. البته كه انگليسيش خندادار تره وليبه هر حالا اين ورژن هم مطلب و ميرسونه. فقط به خانمها بر نخوره خواهشاً. قصد فقط خندهاست و چيزي توي اين داستان قرار نيست ثابت بشه. و تنها بخشيش كه به آقايون حال ميده اينه كه مثل اون قسمتهاي تام و جري ميمونه كه تام برنده ميشد نه جري!!!
و اما داستان:
يك شب كه من و دوستدخترم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال وقوع حوادثي هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: “من حوصلهاش رو ندارم فقط ميخوام كه بغلم كني.”
چي؟ يعني چه؟
و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار ميكوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطهي فيزيكي ما هستي!
و بعد در پاسخ به چشمهاي من كه از حدقه داشت در مياومد اضافه كرد:
تو چرا نميتوني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب بين من و تو اتفاق ميافته؟
خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثهاي رخ نميده. براي همين من هم با افسردگي خوابيدم.
فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ و مشغول خريد شديم.
چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نميتونست تصميم بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفشها براي هر دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك جفت گوشوارهاي الماس.
حضورتون عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ ميشد. حتي فكر كنم سعي كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش يك مچبند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفتهبود. نميتونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش گفتم: “برشدار عزيزم.”
در اوج لذت از تمام اين خريدها دست آخر برگشت و بهم گفت: “عزيزم فكر كنم همينها خوبه. بيا بريم حساب كنيم.”
در همين لحظه بود كه گفتم: “نه عزيزم من حالش و ندارم.”
با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:”چي؟”
عزيزم من ميخوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه.”
و موقعي كه توي چشماش ميخوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم: “چرا نميتوني من و بخاطر خودم دوست داشتهباشي نه بخاطر چيزايي كه برات ميخرم؟”
خوب امشب هم توي اتاقخواب هيچ اتفاقي نميافته فقط دلم خنك شده كه فهميده “هرچي عوض داره گله نداره.”
عزت همگي مزيد.
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۵۲ ب.ظ
با كسب اجازه از سر دبير بچه ها ميتونن نظرشون رو بگن
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۴۲ ب.ظ
Mr.Jack - ۹۱.۱۸۴.۸۸.۵۰ عوضی یه باره دیگه به عمر فوش بدی پدرتو در میارم.خاک تو سرت که هنوزعمرو نشناختی.اگه رفتی اون دنیا علی با دستای خودش تو رو می ندازه جهنم.از اون شیعه هایی هستی که خیلی افراطی اند.روانی احترامتو نگه دار
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۰۶ ب.ظ
bah bah. bah bah
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۳۳ ب.ظ
مونا بجاي اينكه تعصب عمر و عثمان و بكشي يه نظر راجب داستان من بده اينرو بدون هركسي حب علي و اهل بيتش تو دلش نباش جاش وسط آتيش
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۴۲ ب.ظ
کدوم آتیش رو می گی سامان جان؟
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۴۶ ب.ظ
بجاي اينكه گير بدي به آتيش چند سطر بالاتر داستان منو بخون و نظرت رو بگو——– همون آتيشي رو ميگم كه عمر ۱۴۰۰ سال پيش براي خودش و هم كيشهاش روشن كرد
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۰۳ ب.ظ
خوب باشه، انگار خیلی از داستانت خوشت اومده! اینم نظر بنده: ” خلایق هر چه لایق” !!!
حالا راستشو بگو گویا طرف بدجور حالتو گرفته ، مگه نه؟
در ضمن اینو هم بگم، اگر عمر شعور داشت می فهمید که نمی شه با زور شمشیر کسی رو مسلمون کرد. آدم یاد قرون وسطی می افته، اخه اوی بنده خدا ها هم می خواستن خلق ا… رو به زور بفرستن بهشت!
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۰۶ ب.ظ
بیایید از این به بعد یک مسابقه تشکیل بدهیم
به عنوان مثال :
پدر زن برادر خواهر شوهر دایی زن برادر پسرخاله پدرتون چه نسبتی با شما دارد
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۰۷ ب.ظ
این تجاوزها پدر و دخترداره تو اروپا مد می شه………………………
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۱۲ ب.ظ
هر کس به سوال بالا جواب بده باور کنید یک سکه بهار آزادی بهش می دم باور کنید جدی می گم چون من تنها چیزی که برام ارزش نداره پول هست از خودم تعریف نمی کنم ولی خیلی ما پولداریم
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۲۷ ب.ظ
با سلام؛
خیلی جالبه بدونین که چنین اتفاقاتی تو کشور خود ما هم بروز می کنه و وجود داره. شاید بشه موارد زیادی رو مثال زد. می تونید به لینک زیر یه سری بزنید و نمونه هاش رو مطالعه کنید.
http://www.irwomen.org/spip.php?article۳۸۹۶
به هرحال این اتفاق که تو همه جا هم صحبتش هست ، یه جاهائیش می لنگه !!!!!
غیر ممکن نیست ولی ظاهراً دختره راضی بوده.
از اون جائی که یکی دو تا از بچه هاش بالای ۱۵ سال و اینکه آقای جوزف فریتزل بالای ۷۰ سال سن داره به طبع از پا در آوردن و فرار کردن پیره مرده توسط مادر و حداقل یکی از بچه ها امری نشدنی نیست. ولی چرا این اقدام رو نکردند جای سواله ؟ شاید هم الله اعلم …
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۴۴ ب.ظ
چوچو تو همون لولو كه با امامان معصوم مشگل داره نيستي ؟(تو صفحه ي قتل دختر عراقي)
اگه اينجوره پولت توسرت بخوره پول حروم بوده كه تو اينجوري شدي پس پولت لايق شكم خودته نه بچه هاي مسلمون اين سايت
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۴۹ ب.ظ
در ضمن منگل: دايي كه نميتونه شوهر داشته باشه شايدم دايي خودت ه م ج ن س ب ا ز تشريف دارند سئوالت هم مثل خودت عقب افتاده و مسئله داره
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۲ ب.ظ
سلام
خیلی داستان توپی بود
اساسی فاز گرفتم ایول به سامان خان
ولی خوب تو عمل حال گیری کرده ها
بازم از اینجور مطالب بذار
سبز باشی…
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۶ ق.ظ
سامان بی مکان تو فقط از کمر به پایین حالیت می شه.شما بی غیرتها نه عمرو هیچ وقت می شناسین نه علی رو.همون بهتر که به فکر ساختن حسینیه تو مکه باشید. خیلیییییییی تعصبات بی جایی دارین
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۵۴ ق.ظ
چوچو یه نگاه به نوشته هات که بندازی متوجه میشی که فقط ک س و شر میگی
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۳۱ ق.ظ
من نظر شخصیم را محترمانه و موعدبانه بیان میکنم این است که این پدر را باید از داشاقش
اعدام کنند.( خوب بید)
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۴۲ ق.ظ
[ حذف شد . نیاز به منبع دارد ]
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۱۲ ق.ظ
جاسم الاحوازي
اين عقيده منحصر به ايران نميشه بلكه در مصر وخيلي جاهاي ديگه هم وجود داشته معروف ترين كتاب مصري(سينوهه) رو كه حتمأ مطالعه كردي ؟اين مسئله در زمان باستان يك امر رايج بوده
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۲۶ ق.ظ
دوره آخرالزمان شده ولي تو مملكت خودمون هم از اين اتفاقات ميوفته نبايد به ديگران خورده بگيريم!
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۰ ق.ظ
با تشكر از bihamtaجون الهي فدات بشم چشم ولي اين اتفاق فقط يه داستان بود من جرأت ندارم با دوست دخترم اين كار رو بكنم………………………………
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۹ ق.ظ
مونا از اروميه ……. خيلي بي تربيتي شما سني مذهبها بدونيد چون ولايت علي رو قبول نداريد ول معطليد بدون كه عمر و ابوبكر با اينكه ميدونستند پيامبر (ص) چي گفته حكومت رو غصب كردن اونا پا رو حرف پيامبر ومهمتراز اون خدا گذاشتن و تا ابد لعن ونفرين انسانهاي پاك و فرشته ها و خدا رو به جون خريدن شماها همين بس كه حتي از هم مذهباتون يعني مردم فلسطين حمايت نميكنيد . اين رو گفتم كه بدونيد چقدر بي غيرتيد ولي اشكال نداره جورتون رو ما شيعيان ميكشيم واز مظلوميت اونا دفاع ميكنيم .سخن آخر خون ۱۲ معصوم گردن شماست و روز جزا بايد جواب پس بديد. اگه ميتوني منطقي جواب بده نه با حرفهائي كه شايسته يه دختر نيست
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۶ ب.ظ
مرگ هم براي همچين پدري كمه . بايد روزي هزار بار شكنجه بشه تا خودش روزي هزار بار آرزوي مرگ كنه . شكنجه روحي بدتر از اعدامه
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۱ ب.ظ
سلام،
مونا از ارومیه …..، ما عمر و … رو نمی شناسیم . شما معرفیش کن تا ما بشناسیم که کی بوده ؟
یه خورده از بزرگواریاش بگو . از معجزات و کراماتش تعریف کن . شاید هم ما در اشتباهیم و اونا جزء اولیاء خدا هستند. در ضمن جواب حرف های سامان بی مکان رو هم بده. خوشحال می شیم.
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۲۳ ب.ظ
واقعا جالبه . تو کشورای دیگه ایقدر دم از آزادی می زنن اینجوری نه ؟قابل تجه کسانی که از ایران و این دولت بد می گن و دوست دارن از ایران برن.
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۳۱ ب.ظ
سامانم بي مكان:خاک بر سرت!
چرا از خ ا ی ه های عمر و …..اویزونی؟بدبخت!!
علی(ع)و عمر و ابو بکر هر چی بودن واسه خودشون بودن .من هم عمر و قبول ندارم .وعاشق علی ام.
چون مرد عادل و عدالت طلبی بوده.
من نمی دونم با این وضع اقتصادی وخیم شما به جای اینکه به واقعیات توجه کنید.چرا در ۱۴۰۰سال پیش زندگی می کنین.
با با یک ذره به روز باشین.مثلا اگه توحقانیت علی(ع)روثابت کنی چه اتفاقی میافته گوشت میشه کیلو ۲۰۰۰تومن.
حتما میگی این گرانی ها امتحان خداست!!اخه کم خردها!!!امتحان خدا چرا واسه بدبخت بیچاره هاست.چرا واسه اونایی که بخور بخور میکنند نیست.
بذارید کنار این خرافات رو تو رو خدا.
از نا اگاهی و کم خردی امثال شماست ک ظلم و ستم وگرانی و بدبختی روز به روز بیشتر میشه.
خاک تو سر همتون.(ازکوچیک تا بزرگتون)
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۳۷ ب.ظ
خيلي پيچيده است ولي باور كنيد اين جور اتفاقا هم تو پيش مي اد.
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۳۶ ب.ظ
جانم فدای رهبر(یک معلم) - ۸۱.۹۰.۱۵۴.۴
خاک بر سر خودت…..البته من به نوبه ی خودم گفتم!!!!!
ضمنا روز معلم هم گرامی….
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۴۵ ب.ظ
کاف-اچ اینم برای شما.
ابوبکر در کلام پیامبر و صحابه
احادیث نبوی و اقوال صحابه که دلالت بر افضلیت و برتری مقام و منزلت ابوبکر نسبت به سایر اصحاب پیامبر میکنند، جدّاً فراوانند و بسیاری از آنها با سند صحیح نقل و در معتبرترین منابع حدیث و تاریخ اسلام ثبت شده است. ذیلاً چند نمونه از این احادیث را از نظر میگذرانیم:
به تواتر از امام علی، ابن عبّاس، ابن عمر، ابوسعید خدری، جابر بن عبدالله و انس بن مالک نقل شده است که گفته اند: در محضر رسول خدا نشسته بودم که ابوبکر و عمر نزد آن حضرت آمدند. پیامبر فرمود: «این دو نفر آقای پیران اهل بهشت هستند، مگر پیامبران و رسولان. ای علی، چیزی را که گفتم با آنان مگو.»
در روایتی از جابر بن عبدالله انصاری آمده است که چون ابوبکر به مجلس وارد شد، رسول خدا فرمود: «اینک مردی نزد شما میآید که خداوند بعد از من کسی را برتر و بهتر از او نیافریده و برایش شفاعتی همانند شفاعت پیامبران است.» هنگامی که ابوبکر آمد، پیغمبر برخاست و او را بوسید و در آغوش گرفت.
به تواتر از ابودرداء (صحابی) روایت شده است که گفت: پیامبر مرا دید که جلوتر از ابوبکر راه میرفتم و به من فرمود: «جلوتر از کسی راه میروی که در دنیا و آخرت بهتر و برتر از توست؟ خورشید طلوع و غروب نکرده بر کسی برتر از ابوبکر، مگر پیامبران و رسولان.»
از ابوذر غفّاری نقل شده است که پیامبر خطاب به عایشه فرمود: «ای عایشه، من سید پیامبرانم و پدرت برترین صدّیقان و تو مادر مؤمنان.»
با چندین سند از ابوسعید خدری و جابر بن سمرة روایت شده است که پیامبر اکرم فرمود: «اهل علّیین کسانی را که از آنها پائین تر هستند، میبینند، چنانکه شما ستارگان ر