
عکس تزئینی
هفت تیر ۷tir.com : در یک صبح زیبا از کنار دختر صد در صد ايده آلم رد ميشوم.
راستش را بخواهيد، آنقدرها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد. لباسهايش ابداً استثنائي نيستند. از خواب بيدار شده و موهاي پشت سرش تاخورده است. جوان هم نيست (بايد سي ساله باشد. دختر دختر هم نيست). با اين وجود از پنجاه متری ميتونم بفهمم: او دختر صددرصد ايدهال من است. لحظهاي که ميبينمش، قلبم از سينهام بيرون ميزند و دهانم مانند چوب خشک است. تيپ محبوب خود شما ميتواند دختري باشد که قوزک پاهايش، ظريف است يا چشمانش درشت و يا انگشتانش کشيده است. يا اينکه بيجهت مجذوب دختري ميشويد که وقتش را سر غذا تلف ميکند. تيپ بعضي دخترها هم با سليقه من جور درميآيد. گاهي توي رستوران به خودم ميآيم و ميبينم خيره دختري شدهام که پشت ميز بغلي نشسته چون شکل بينياش را دوست دارم.
اما هيچکس نميتواند بگويد دختر صددرصد ايدهالش کاملاً عين تيپي درميآيد که از قبل در تصوراتش داشته. با اينکه من به بيني توجه خاصي دارم اما شکل بيني اين دختر يادم نميآيد. حتي نميدانم بيني داشت يا نه. تنها چيزي که با اطمينان يادم ميآيد اين است که زيبايي خاصي نداشت. عجيب است. به يکي ميگويم:”ديروز توي خيابان از کنار دختر صددرصد ايدهالم رد شدم.”
ميپرسد:”جدي؟ خوشگل بود؟”
“نميشه گفت.”
“پس تيپ محبوبت بوده.”
“نميدونم، اصلاً هيچي درباره اش يادم نيست. نه شکل چشاش نه اندازه سينههاش.”
“عجيبه.”
“درسته. عجيبه.”
حوصلهاش سررفته. ميگويد: “خوب بهرحال، چيکار کردي؟ رفتي باهاش حرف زدي؟ دنبالش راه افتادي؟”
“نه. فقط تو خيابون از کنارش رد شدم.”
اون داره از شرق به طرف غرب ميره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زيباي آوريل است.
کاش ميتوانستم باهاش حرف بزنم. نيم ساعت کفايت ميکرد. فقط ميخواستم از خودش بگويد. من هم از خودم ميگفتم. خيلي دوست داشتم پيچيدگيهاي تقديرمان را برايش توضيح بدهم که صبحگاه زيباي آوريل ۱۹۸۱ به گذشتن ما از کنار هم در يکي ازخيابانهاي فرعي هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتي قديميکه به هنگام برقراري صلح جهاني ساخته شد۱، برخورد ما بايد مملو از مکتومات مهيج باشد.
ميتوانستيم بعد از پياده روي، جائي ناهار بخوريم. شايد به تماشاي يکي از فيلمهاي وودي آلن ميرفتيم، در بار هتلي کوکتيل مينوشيديم. آنوقت اقبالمان بالاخره کارمان را به تختخواب ميکشاند.
شانس بهم روکرده است.
حالا فاصله مان از پانزده يارد کمتر شده است.
چهطوري بهش نزديک شوم؟ چه بگويم؟
“صبح بخير دخترخانوم، فکر ميکنين بتونين نيم ساعت از وقتتون رو صرف يه مکالمه کوتاه بکنين؟”
مسخره است. شبيه دلالهاي بيمه ميشوم.
“ببخشيد، ميدونين اين دوروبرا خشکشويي شبانه روزي پيدا ميشه يا نه؟”
نه اين هم مسخره است. هيچ رخت چرکي هم همراهم نيست. به خرجش نميرود.
شايد اگر حقيقت محض را بگويم کارسازتر باشد. “صبح بخير، شما دختر صددرصدايدهال من هستيد.” نه باورش نميشود. اگر هم باور کند، شايد دلش نخواهد با من حرف بزند. شايد بگويد: متأسفم، من دختر صددرصد ايدهال شما هستم اما شما پسرصددرصد ايدهال من نيستيد. شايد همينطور شود. و اگر توي همچين موقعيتي قرار بگيرم، خرد ميشوم و هرگز از اين ضربه بهبود نمييابم. من سي ودو سال دارم و پيري که ميگويند يعني همين.
جلوي يک گلفروشي از کنار هم رد ميشويم. توده کوچکي از هواي گرم به پوستم ميخورد. آسفالت خيابان مرطوب است و عطر گلهاي رز به مشامم ميرسد. نميتوانم خودم را راضي به صحبت با او کنم. پليور سفيدي به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفيدي را حلقه کرده که فقط يک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است براي کسي نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن اين نامه کرده. شايد تمام رازهايش توي اين پاکت باشد. چند قدم ديگر جلو ميروم و وقتي برميگردم: بين جمعيت گم شده است.
البته حالا خوب ميدانم چه بايد ميگفتم. ميتوانستم سخنراني دورودرازي بکنم. شايد آنقدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بياورم. هيچکدام از ايدههايي که به ذهن من خطور ميکنند در عمل چندان درست از آب درنميآيند.
اوه، خيلي خوب، ميتوانستم اين طوري شروع کنم:”روزي….روزگاري” و اين طوري تمامش کنم:”داستان غم انگيزي بود، نه؟”
روزي روزگاري، دختر و پسري زندگي ميکردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آنقدرها خوش تيپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تنهاي معمولي و دختر تنهاي معموليي بودند، مثل بقيه مردم. اما قلباً باور داشتند که جايي روي کره زمين، دختر صددرصد ايدهال و پسر صددرصد ايدهالشان وجود دارد. بله آنها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه اي که واقعاً اتفاق افتاد.
روزي در گوشه اي از يک خيابان به هم برخوردند.
پسر گفت: “شگفت انگيزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شايد باورت نشه اما تو دختر صددرصد ايدهال من هستي.” و دختر هم گفت:”و تو هم پسرصددرصد ايدهال من. عيناً همون طوري هستي که تصور ميکردم. انگار دارم خواب ميبينم.”
روي نيمکتي در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعتهاي متمادي داستان زندگي خود را براي همديگر تعريف کردند. ديگر تنها نبودند. نيمه صددرصد ايدهال خود را يافته بودند و نيمه صددرصد ايدهالشان نيز آنها را يافته بود. چقدر عالي است که نيمه صددرصد ايدهال خود را بيابي و نيمه صددرصد ايدهالت نيز تو را بيابد. اين يک معجزه بود. معجزه هستي.
اما همينطور که نشسته بودند و صحبت ميکردند، تاروپود بسيار ريز شک در قلبهايشان ريشه ميدواند: طبيعيه که روياهاي آدم به همين سادگي به حقيقت بپيوندند؟ به اين ترتيب وقتي سکوتي زودگذر بينشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:”بيا خودمونو محک بزنيم.. فقط يه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقاي صددرصدايدهال هم باشيم، يه روزي يه جايي بي بروبرگرد همديگه رو ميبينيم. و وقتي اين اتفاق افتاد و مطمئن شديم عاشقاي صددرصد ايدهال هم هستيم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج ميکنيم”.
دختره گفت:”درسته، دقيقاً بايد همين کارو بکنيم.”
اين طوري بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب.
اما آزمايشي که رويش توافق کردند، هيچ لزومينداشت. نبايد زيربارش ميرفتند بخاطر اينکه واقعاً عاشقان صددرصد ايدهال هم بودند و ملاقاتشان يک معجزه بود. اما آنقدر جوان بودند که نتوانستند اين را بفهمند. امواج سرد و لاقيد تقدير، جبارانه آنها را به پيش بردند.
زمستان روزي، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزاي وحشتناک فصلي شدند و بعد از هفته ها سرگرداني بين مرگ و زندگي، خاطرات تماميسالهاي گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتي بيدار شدند، سرشان مثل قللک دي.اچ لورنس کودک، خالي خالي بود.
با اين وجود آن دو آدمهاي باهوش و مصمميبودند و با تلاشهاي بيامان توانستند بارديگر علم و شعوري را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندي کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجستهاي شدند که ميتوانستند مسيرشان را از يک خط مترو به خط ديگر عوض کنند و در اداره پست نامهاي سفارشي بفرستند. در واقع، حتي عشق را دوباره تجربه کردند. عشقي با ميزان هفتادوپنج يا حتي هشتادوپنج درصد را.
زمان با سرعتي سرسام آور گذشت و خيلي زود پسر سي و دو ساله شد و دختر سي ساله.
يک روز صبح زيباي آوريل، در جستجوي فنجاني قهوه براي آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق ميرفت، و در همين اثنا، دختر براي ارسال نامه اي سفارشي از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خيابان فرعي و تنگ محله هاراجوکوي توکيو بودند. وسطهاي خيابان از کنار هم گذشتند. لحظهاي کوتاه، سوسوي خفيفي از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابيدن گرفت. تلاطميدر سينه هاي هر دو افتاد. و فهميدند که:
اون دخترصددرصد ايدهال منه.
اون پسر صددرصد ايدهال منه.
اما تابش خاطراتشان بيرمق بود و افکارشان وضوح چهارده سال قبل را نداشت. بيهيچ کلمه اي از کنار هم رد شدند و براي هميشه بين جمعيت گم و گور شدند.
داستان غم انگيزي بود، نه؟
همينه، بايد همينارو بهش ميگفتم.

یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۱ ب.ظ
سلام
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۵ ب.ظ
خيلي خسته كننده بود
حالا يعني چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۵ ب.ظ
آقاي مهدي شما هستيد ؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۹ ب.ظ
واقا راست می گی ؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۰ ب.ظ
مارمولک وگه منو می شناسی ؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۱ ب.ظ
هر انسان آزاده با خواندن اين خبر متاسف و غمگين ميشه به هر حال اين دوستان قطعن شهداي راه آزادي و دموكراسي خواهند بود
وفقط من يه سوال دارم ما بايد تا كي تاوان حماقت ديگران را بدهيم؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۶ ب.ظ
يكي به من مي تونه اينا يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گند شو مسخره كردي سر دبير!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۶ ب.ظ
جعفر خان واقعا چقد منبع موثقی هستی. کاری به اصل ماجرا ندارم ولی جهت اطلاع می گم ۱- اسم امام جمعه ایلام . محمد نقی لطفیه نه ولی لطفی. ۲- ملکشاهی ها شیروان چرداولی نیستن و در منطقه ای به اسم ملکشاهی زندگی می کنند با مرکزیت ارکواز ملکشاهی. ۳- و …
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۷ ب.ظ
جناب جعفر از ایلام . اگر این صفحه را خوندید لطفا به من در یاهو مسنجر پی ام بدید
ospeyman
یا به این شماره اس ام اس بدید . در رابطه با گزارشی که در مورد حادثه ایلام نوشتید .
۰۹۳۵۴۰۰۸۷۱۰
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۸ ب.ظ
شهاب بردیا خواستی یه سر هم به صفحه فیلم خودکشی دانشجو بزن !
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۰ ب.ظ
سلام پیمان جون
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۰ ب.ظ
کامران چند سالته ؟ و بچه کجای مشهدی ؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۴ ب.ظ
يچه ها سلام ظهر همگي بخير
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۱ ب.ظ
سلام کاکو
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۲ ب.ظ
شهاب بردیا
میشه بگی در مورد چی حرف میزنی؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۳ ب.ظ
حسن یک ء حسن دو ء حسن دنده به دنده ء حسن چرا نمی خنده ء حسن ……
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۴ ب.ظ
چرا اینجا هیچکس نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۸ ب.ظ
سلام حسن آقا ،ظهر شما بخير.
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۱۶ ب.ظ
منم واقعا نفهميدم چي شد خيلي مضحك بود
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۱۸ ب.ظ
شهاب جان تو دوباره ۶۰ثانيه شدي؟؟؟؟؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۱۹ ب.ظ
مهدی جون سلام
به نظرم پسرا دارن ازغرب به شرق میرن و دخترا از شرق به غرب شاید به طرف صد در صد ایدالشون برسن.بخاطر همین کسی نیست.
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۲۴ ب.ظ
با نظر کامران موافقم واقعا گندشو در آوردید !!!
اگر به خنسی مطلب قشنگ افتادید بگید تا براتون بفرستیم.
خواهشا با این اراجیف به شعور مخاطب توهین نکنید.
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۲۸ ب.ظ
سلام دوستان
داستان غم انگيزي بود باعث حسرت شد كه چرا؟
لابد قسمت بوده!
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۳۰ ب.ظ
سلام به همه،برای اینکه یه بهره ای هم برده باشیم یه مطلب راجع به همسر ایده ال وازدواج و…مینویسم .هر کی قبول نداشت قسمتایی رو، میتونه نظر بده (منطقی)
یه زن ایده ال بنظر من ، اخلاق خوب و ادب داشتن، خوش رفتاري، زيبايي و شادابي، اصالت خانوادگي، همراه واقعي بودن در همه لحظات زندگي، تكيه گاه و دوستي يكرنگ بودن ، مدبر و با سياست در حل امور خانواده و فاميل، آينده نگري داشتن و مادري نمونه بودن، كدبانو و به طور كلي اهل ذوق و سليقه بودن و… باشه!(حالا کی همه اینا رو داره؟؟؟) دختري كه تو يه خانواده خوشنام و نجيب پرورش پیدا کنه با تربيت و داراي سجاياي اخلاقیه و مي تونه نقش مادري خوب رو در تربيت بچه هاش ايفا كنه چون خودش خوب تربيت شده !
پیامبر بزرگمون میفرمایند:”با زن نبايد صرفاً به خاطر زيبايي او ازدواج کرد. ممکن است همين زيبايي او را به پستي و ابتذال سوق دهد، و نه صرفاً براي مال و ثروتش چون ممکن است مال هم ، او را طاغي و سرکش سازد.”(قبول دارید؟)
یه شوهر ایده ال بنظر من”بایدديانت و تقوي، حسن خلق و عفّت كلام، نجابت و وقار، فعّال و تلاشگر، عاقل وبا سخاوت ، آراستگي، رازدار بودن و به طور كلي از نظر اخلاقي مهربون، خوشرو و نسبت به همسرش دوستي مخلص و فداكار، با وفا و با گذشت باشه!(حالا کی همه اینا رو داره؟؟؟)
تو یه مقاله که از یه عده خانوم واقا تحقیق شده بود خوندم که”۳۸ درصد دوست و همراه واقعي بودن كه توانايي تحمل سختي هاي زندگي رو داشته باشه رو از مهمترين خصوصيات همسر ايده آل عنوان كردن. اين در حاليه كه فقط ۱ درصد زيبايي رو به عنوان مهمترين خصوصيات زن ايده آل بيان کردن.
۳۵ درصد پول رو مهمترين ركن زندگي مشترك نمي دونن! اما ۳۱ درصد اون رو مهمترين ركن زندگي مشترك عنوان كردن. ۷۳ درصد تفاهم رو لازمه رسيدن به خوشبختي مي دونن. براي دوام زندگي فقط عشق كافي نيست (۸۵ درصد) كاملا موافق بودن!
تذکر:همه این موارد تک تک بررسی شدن حالا همشو جمع نکنید بگید از ۱۰۰در صد زیاد شد در قالب پرسشنامه بوده!
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۳۳ ب.ظ
اين اخبار داغ ۷تير بود؟
نكنه بهتون ايراد گرفتن ديگه دارن سايتو مي بندن كه از اين قصه ها به جا اخبار توي سايت مي ذارين؟؟؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۵۰ ب.ظ
سلام . ظاهراً چون به آقای سردبیر گفتن زیادی داری غم انگیزو سیاسی میشی و همش از مشکلات میگی ، خواسته یه کم عشقولانه در کنه . اما چون خودش هم نمیدونسته دختر ایده آل یعنی چی داستان به درازا کشیده و به زور سرو ته قضیه رو هم آورده . بنده خدا هنوز خودش هم نمیدونه چی نوشته .
نه جان من تیترو نگا کن : دختر صد در صد ایده آل من . عزیزم سردبیر این تهفه را به عنوان جک سال از شما میپذیرم . نزدیک تر بیا . پس از انجام آداب دست بوسی مرخصید . واقعاً جای اون گیگیلی خنده خالیه.
برا شوخی بودا
بااااااااای
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۵۱ ب.ظ
يگانه جون سلام
هر كس همسرش رو دوست داشته با شه تحمل باقي مسائل اسون مي شه چون عشق جدا ادم رو كور مي كنه اگه دوست داشتن واقعي در كار نباشه پاي بقيه مسائل وسط مي اد و البته كه تنها دوست داشتن كافي نيست اما براي شروع حتما بايد وجود داشته باشه به اندازه تمامي انسان ها در دنيا ثروت عشق وجود داره فقط بايد باور داشت پس زندگي رو مي شه از صفر شروع كرد و با علاقه همه چيز اسون مي شه اگه سخت نگيريم اين رو تو زندگي دوست هام ديدم كساني كه همه مخالف اون ها بودن و به نظر حتي خود من بهم نمي اومدن اما اون ها چيز ديگري رو ثابت كردن
همتون خوشبخت باشيد
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۵۲ ب.ظ
سردبیر جان شرمندم اون بالایی جک نیستا ……. جوک صحیح میباشد.
اون نقطه چین ماله خودمه فیلتر نشده.
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۵۳ ب.ظ
ای بابا انگاری منم حالم خوش نیست . راستش اونم مال خودمه هست نه ماله خودمه . برم یه کم بخوابم . فعلاً
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۵۳ ب.ظ
آذر خانوم تو هم اینجایی .
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۵۶ ب.ظ
سلام
آقا مهدي شما سواد نداري ؟يا لهجتون اين شكليه ؟
مگه نه وگه . شما منا مي شناسي ولي من شما را نه .
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۵۷ ب.ظ
به نظر من اسم ۷تير بايد عوض بشه فكر مي كنم چت تير بهتر باشه مگه نه ؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۱۴ ب.ظ
اگر منظورت اون دوتایی که توی عکس دل و هوش وحواس را میبره
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۱۵ ب.ظ
دیگه از وقتی که تالار راه افتاده همه مستقیم میرن اونجا
پیمان خان خبر نزاری سنگین تری
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۲۰ ب.ظ
بازم اینجا شد محل گفتگو آفرین به این اخبار و مطالب آموزنده….واقعا که…..
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۲۷ ب.ظ
شما چيزي مهمتراز اين نداريد واقعا سر كار هستيد
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۵۹ ب.ظ
سلام جناب سردبیر منم یه داستان دارم اینجا با اجازه شما برای دوستان مینویسم !
مادر من فقط يك چشم داشت
من از اون متنفر بودم …
اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم .
آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد
و گفت مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .
كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد…
روز بعد بهش گفتم
اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني
چرا نميميري ؟
اون هيچ جوابي نداد….
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
،اونجا ازدواج كردم ،
واسه خودم خونه خريدم ،
زن و بچه و زندگي…
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون
سالها منو نديده بود
و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در
بچه ها به اون خنديدند
و من سرش داد كشيدم
كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا
، اونم بي خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟
گم شو از اينجا!
همين حالا
اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام
مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم
و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من
براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من
به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم
رفتم به اون كلبه قديمي خودمون
البته فقط از روي كنجكاوي
.همسايه ها گفتن كه اون مرده
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود
كه بدن به من
متن نامه اين بود
اي عزيزترين پسرم
من هميشه به فكر تو بوده ام
منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدی
از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني …
وقتي تو خيلي كوچيك بودی
تو يه تصادف
يك چشمت رو از دست دادي
به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم
كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۰۲ ب.ظ
البته از دوستان بابت زیاد بودن متن عذرخواهی میکنم !
موفق و پیروز باشید و قدر پدرو مادر خود را بدونین !
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر !
که باران بلا میباردت از آسمان برسر !
در ماتم سرای خویش را بر هیچ کس مگشای !
که مهمانی به غیر از من را بر در نخواهی دید !!
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۰۷ ب.ظ
اقا رضا جدی میگم، خیلی غم انگیز بود ،گریم گرفت، مرسی.
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۱۲ ب.ظ
خبر رسیده آقا رضا(کرج) اینجا رو ترکونده
کو ببینم؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۱۶ ب.ظ
یگانه خانوم خواهش میکنم ولی فقط خواستم جو رو تو این صفحه عوض کنم !
امیدوارم دوباره این سایت با کمک دوستان مثل گذشته و حتی بهتر ازاون موقع بشه !
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۱۷ ب.ظ
آقا رضا منی که گریه بلد نیستم اشکم در اومد
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۲۳ ب.ظ
ایول
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۲۵ ب.ظ
آره رضاو یگانه جون همه ماها گریمون گرفت و سخت تحت تاپیر قرار گرفتیم ولی اگر همین حالا مامانمون صدامون بزنه میگیم:اووووووووووووف باز دیگه چیه
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۴۲ ب.ظ
پسر عمه چه طور به خودت اجازه دادی باگذاشتن این متن ….
اینطور وحشتناک احساساتمونو جریحه دار کنی..!!؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۴۸ ب.ظ
ببخشید دختر دایی ! شرمنده !!!
ولی باید جو رو عوض میکردم !
اون متن بالا رو که خوندم اصلا نفهمیدم چی بود و چی شد ؟؟؟!!!
گفتم یه متن بنویسم که حداقل آدمو به گریه بندازه !
یه تنوعی هم تو سایت بشه !
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۰۰ ب.ظ
رضا اشکمو در اوردی.درود به شرف همه مادرای مهربونمون.ما هیچ وقت نمی تونیم هیچ کاری برای اونا بکنیم.رفیق بی کلک مادر
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۳۵ ب.ظ
سلام عزیزان بعضی وقتا اونقدر در توهمات و خیالات خودمون غرق میشیم که بعدا واقعا اونو باور میکنیم !
و حتی تا زمانهای مدیدی با اون خیالات زندگی میکنیم !
روزي مردي از كوچه اي مي گذشت كه ناگاه خربزه اي ديد. گوشه اي افتاده بود و چشمك زنان او را به خوردنش وسوسه ميكرد.
مرد به هرسو نظر كرد تا از صاحب خربزه نشاني يابد اما خبري از آن نبود.بي اختيار ميل به خوردنش كرد.
خربزه را در دست گرفت و چرخاند .به سرش فكري خطور كرد.با خود گفت من قاچي از آن را ميخورم و مابقي را در گوشه اي مي اندازم تا كه هر كس از اين كوي گذر كرد با ديدن اين خربزه ي نيم خورده نزد خود گمان برد خاني از اينجا گذركرده و ميلش تنها اين تكه بوده از خربزه اي بدان شيريني.مرد دستش را روي خربزه كوفت و با خود گفت: آري تو را چند تكه خوردن بس است چرا كه غم از دست دادن حلاوت تو با شادي خاني من در تصور مردمان ابله بسي يكسان است چه بسا كه خاني را بيشتر خوشايند مي آيد مرا تا سيري.و بدان تصور يك قاچ كوچك از آن را خورد و خربزه ي دست خورده را به گوشه اي انداخت و در دل به ابلهاني كه مي انگارند اين شاهكار خاني با شوكت و شكم سير است كه يك تكه از آن دلش را زده و آنرا رها كرده مي خنديد.
چند قدمي دور نشده بود كه فكري ديگر خاطرش را پريشان ساخت.با خود گفت: مگر ممكن است چنين خاني بدون نوكر و خدم باشد.بي گمان ته مانده را آنها خواهند خورد.برگشت و با ولع شروع كرد به خوردن تمامي خربزه.شادتر بود كه هم داستانش به حقيقت نزديكتر شده و هم خربزه اي بدان شيريني به هدر نرفته.
همه را خورد و پوست آنرا به هر سو پرتاب كرد و گفت: بي گمان خادمين بي چاره مجبور بوده اند كه پشت سرورشان بدوند و خربزه را به نيش كشيده و درراه خورده باشند.پس من پوست ها را پراكنده ميسازم تا نيز نشاني باشد بر اين كه خدمه ي ايشان از يك دو نفربيشتر بوده اند.
باز در فكر فرو رفت كه اين خان عظيم الشان و خدامش با پاي خود كه راه گز نميكنند.حقا كه قاطر نداشتن ايشان مايه ي شك است. مردك بي چاره دوباره بازگشت و با اندوه پوست هاي خربزه را به دندان كشيد و به ناچار هر طور كه بود خورد.يك آن به خود آمد و از خربزه هيچ نشاني نيافت.دست خود بر شكم زدو با چهره ايي حق به جانب زيرلب گفت:
نه خاني آمد و نه خاني رفته!
در مورد داستان بالا فکر میکنم کمی صدق بکنه !
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۱۹ ب.ظ
…….
واحیرتا!!
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۲۸ ب.ظ
مرسي رضا - كرج
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۱۸ ب.ظ
واقعا جالب و ابرت انگیز بود ولی مطلبی بود که باید تجربه درونی و روانی نسبت بهش داشته باشی
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۳۸ ب.ظ
با سلام
مملكت گل و بلبل ؟
خدا بده بركت …………. خب اونا هم دل دارن .
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۳۸ ب.ظ
سلام عزیزان ۷ تیر خسته نباشید !
گفتم غم تو دارم گفتا چشت درآيد! گفتم كه ماه من شو گفتا دلم نخواهد!
گفتم خوشا هوايي كزبادصبح خيزد گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد!
گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد!
گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرآمد گفتا كه اي واي ديرشد، داد مامان درآمد
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۴۹ ب.ظ
کاش به جای حرف زدن این دیکته رو تقویت میکردین
امین ایرانی
عبرت نه ابرت
سردبیر این داستان های عبرت آموز رو از کجا میاری؟
مارو اسکل کردی؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۱۱ ب.ظ
سلام سردبیر چت کردی نه؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۲۰ ب.ظ
بچه ها موضوع صفحه مهم نیست….
مهم بحثاییکه خودمون پیش میاریم…..
(اینو یواشکی گفتم)
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۰۸ ب.ظ
والا مسخره بازی هم حدی داره خود سردبیر حاضره این مطلب رو یک باره دیگه بخونه؟
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۷ ب.ظ
اقا رضا جرات ندارم متنتو بخونم انگار اين طور كه بچه ها مي گن خيلي اشك اوره با چشاي ورم كرده نمي تونم برم سر كلاس
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۳ ب.ظ
رضا از کرج مثل همیشه جالب ولی غم انگیز بود
مادر بی تو تنها وغریبم
کجا مادر سراغت رو بگیرم
الهی مادرم دورت بگردم
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۵ ب.ظ
سلام من كه پسرم اشكم در اومد واي بهال تو اذر
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۳ ب.ظ
ایده آلی وجود نداره
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۸ ق.ظ
كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یكی را برای تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداری خواهد كرد.اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود یا نه اما اینجا در بهشت، من هیچ كار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند
خداوند لبخند زد فرشته تو برایت آواز میخواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.
كودك ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژههایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی
كودك با ناراحتی گفت:وقتی میخواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت فرشتهات، دستهایت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد كه چگونه دعاكنی
كودك سرش رابرگرداند وپرسیدشنیدهام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی میكنند چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟
فرشتهات از تو محافظت خواهد كرد، حتی به قیمت جانش تمام شود
كودك با نگرانی ادامه داد:
اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمیتوانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود
خدواند لبخند زد و گفت:فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه دركنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد كودك میدانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند.
او به آرامی یك سئوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگویید
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:
«نام فرشتهات اهمیتی ندارد.
می توانی به راحتی او را مادر صدا كنی
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۲ ق.ظ
یگانه جون مطلبت خیلی جالب بود
دستت طلا
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۲ ق.ظ
رنج دختر مادر کشید………………………………………………………………………………………………..لذتش داماد برد………………………عجب دنیایی
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۲۴ ق.ظ
دوستی دوست داشتنی از شیراز مایل به دوست شدن با دوست یک دختر
۰۹۱۹۲۵۰۰۲۳۰
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۱۷ ق.ظ
ایرج جان بسیار رمانتیک بود
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۱۴ ق.ظ
خوندنش حوصله مي خواد فكر نكنم موضوع جالبي براي من باشه
راستي سر دبير بهتر نيست به جاي دختر ايده آل من جامعه ايده آل من يا كشور ايده آل من و به بحث بزاري
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۱۹ ق.ظ
سر دبير جان
ميشه درباره نرخ تورم واينكه در كشور ما چگونه اين نرخ تايين ميشود مطلب تهيه كني چون نرخ ۲۵ درصد با اين گروني هاي سرسام آور جور در نمياد بيشتر چيزا افزايش قيمت ۵۰ تا ۱۰۰ درصد داشتن به نظرت ۲۵ درصد غير واقعي نيست ؟!
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۱۲ ق.ظ
پیمان جون فکر کنم این سوژه جدیدت رای منفی گرفت در ضمن اگه باز هم خواستی قصه بذاری پیشنهاد میکنم از قصه های ایرانی بخصوص قصه های کهن بذار
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۱۷ ق.ظ
منتقد در ایران یه رسم وجود داره . هر سال میبینن کدوم کالا کمترین رشد قیمت را داشته همونها را میزارن تو سبد تورم و بر اساس آنها نرخ تورم را محاسبه می کنند و چند تا کالا را از سبد در میارن
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۲۸ ق.ظ
سلام آقا پیمان عزیز پس اگه اینطوره که شما میگین ما اصلا تورم نداریم ! خیلی هم پیشرفت کردیم
چون اگه قیمت گوشی موبایل رو ملاک قرار بدن ( البته نه اونی که خودشون تو تعرفه گزاشتن بلکه اون قیمتی که خرید و فروش میشه ) خیلی هم ارزون شده ! به هر حال ممنون از راهنماییتون !!!!
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۳۳ ق.ظ
البته هیچوقت گوشی موبایل تو سبد نمیره . معمولا یه چیزهایی مثل قیمت آبلیو ، گورجه پیاز برنج .. کالاهایی که بیشترین مصرف را دارند .. تو خیلی کشورها قیمت کرایه خانه و قیمت ملک هم تو سبد تورم است که اگر در ایران با توجه به قیمت کرایه مسکن محاسبه کنند تورم در امسال طبق آمار رسمی بالای ۶۰ درصد بوده است . بسیاری از سازمان های جهانی هم بدون توجه به قیمت کرایه مسکن تورم ایران را در بالای سی درصد اعلام کرده اند . دومین تورم در خاورمیانه متعلق به قطر با ۱۲ درصد است
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۵۴ ق.ظ
آقا پیمان خسته نباشید و ممنون از جوابتون !
ضمنا تو قسمت نابغه ایرانی یه مطلب براتون گذاشتم اگه خوندین تو همون قسمت برام جوابشو بزارین ممنون میشم !
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۰ ق.ظ
ماجراي من خيلي جالبه روزي كه ميخواستم ازدواج كنم ملاك ازدواجم اين بود كه دختري ميخوام با موهاي بلوند چشمهايي سبز باريك اندام شغلش معلمي باشه موهاشم لخت باشه دندوناش سفيد باشه لباش قلوهاي …و بتونه پيانو بزنه…
اما رفتم با دختري ازدواج كردم مواش مشكي و مجعد داره چشاش سياه -خيليم چاقه -شغلشم اصلاً معلمي نيست لباشم باريكه دندوناشم زرده اصلاً بلد نيست ساز و پيانو چيه!!
.
.
.
علي آقا از قديم گفتن لرنره به بازار بازار و گند ورميداره!!!
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۵ ق.ظ
سر دبير
من خودم از اين موضوع اطلاع داشتم منظور من گذاشتن مطلب جامعي بود تا ديگران هم در جريان قرار گيرند ودر ادامه مطلب شما ناگفته نماند كه نرخ كرايه خانه در ايران قبلا درسبد تورم جاي ميگرفت ولي به دليل افزايش آن از سبد خارج شد .
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۴ ق.ظ
سلام به همه کسانی زمانی عاشق بودندو هیچ وقت عشق خود را فراموش نکردند .
بدون عشق زندگی کردن مثل این است که تمام عمرت را دریک برهوت تنها بودی .
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۶ ق.ظ
همگی خسته نباشید . خیلی وقته که عشق برای ما شده یه چیز تکراری که خیلی راحت از کنارش میگذریم حتی اگر عاشق باشیم ویا عاشقمون باشند .
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۶ ب.ظ
مگه واسه قزوينيها تكراري شده باشه
يا اينكه زياد عاشق مي شند
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۹ ب.ظ
عسق منهاي زينب (س) هيچ است كربلا منهاي زينب هيچ بود
عشق هاي امروزي كه عشق نيست حقه هاي شيطانيه ..
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۲ ب.ظ
شیرین جون سلام گرم منم پذیرا باش….چون منم جزئ همون کسانم!!
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۶ ب.ظ
سلام دل شکسته رو درمون نمیشه کرد اشک چکیده رو پنهون نمیشه کرد صدای سازدلشکسته قشنگتره
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۷ ب.ظ
آقای رضا از کرج داستانتون در مورد مادر واقعاً تحسین برانگیز بود. با خوندنش واقعاً متأثر شدم. آخه بیشتر غم زندگی من مربوط به مادر، به خاطر همین حتی با شنیدن اسمش دگرگون می شم! داستان واقعی من بسیار متأثر کننده تر از این هاست (البته این بدون که من به هیچ عنوان فرزند بدی برای او نبودم). بگذریم… با گفتنش اشک همه در میاد. در هر صورت مرسی. شعرت در مورد مادر هم بسیار زیبا بود
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۰۲ ب.ظ
میثم نمی دونم اهل کجایی ولی معلومه هنوز در مورد عشق مثل لیلی ومجنون اون زمان فکر می کنی . دلم می خواد بدونم شکم گرسنه عشق سرش می شه . کاملا مشخصه که حرفت از سر شکم سیریه .
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۱۷ ب.ظ
بین همه گفته ها گفته گندمو عشق است.(۴۴)
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۱۹ ب.ظ
عشق کیلو چند؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۳۰ ب.ظ
سعید کجایی من نمی تونم بیام تو تالار چه جوری باید بیام ؟
——————————
برای ورود به تالا :
http://۷tir.onfo
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۲۵ ب.ظ
بی معنی بود
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۵:۰۹ ب.ظ
داستان رضا قشنگ تر از اون داستان این لینک بود(هرچند باهاش قهرم!)
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۰۲ ب.ظ
سارا خانوم با اینکه قهری ولی خیلی ممنون از لطفتون !
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۴۹ ب.ظ
معمای آلبرت انیشتن در قرن نوزدهم میلادی : آیا شما باهوش هستید؟ ( معما )
آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟
پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میانه افراده باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق محض می تواند شما را به جواب برساند. (موفق باشید)
۱) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
۲) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
۳) این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟
خانه ها: سفید سبز قرمز آبی زرد
مليت ها: دانمارك سوئد انگليس آلمان نروژ
نوشيدني ها: قهوه شير چاي آب ميوه آب
سيگارها: Dunhile Blue Master Pall mall Prince Blends
حيوانات: گربه اسب پرنده سگ ماهي
راهنمایی:
۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد.
۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.
آلبرت انیشتن این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند! شما چطور؟؟؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۲۸ ب.ظ
سلام خدمت دوستان و آقا گرگه !
فکر میکنم جوابتون مرد آلمانی باشد !
البته اگه درست بود فکر نکنید که خیلی باهوشم ! چون خیلی فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم !
اگه هم اشتباه بود که نگین کم هوشم چون خیلی سوال سختی بود ! ( البته فکر میکنم درست جواب داده باشم ) آقا گرگه اگه درست بود جایزه اش چیه ؟
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۵۳ ب.ظ
باکبیرخلیج فارس موافقم خیلی بی معنی بودمثلاکه چی؟ داستان اسکل بازیت روبه همه می گی ؟
اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۵۴ ب.ظ
سلام پسرعمه…منم میگم مرد آلمانی!!
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۰۱ ب.ظ
سلام دختر دایی جان پس این هوش سرشار ارثیه !
ضمنا دیشب برام پیغام گذاشتی ولی بعد جواب ندادی ؟
اگه کار داشتی بیا تو مسنجر من آنلاینم !
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۲ ق.ظ
داستان رضا خيلي عبرت انگيز بود
قبلا خوانده بودم
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۳ ق.ظ
سردبیر جونم، عاشق شدی کلک؟!!!!!!!!!!
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۷ ق.ظ
پسر ها اگه دختر ایده الشونو پیدا کنند با هاشقصد ازدواج ندارند فقط برای وقت گذرانی و سرگرمی …………ولی دختر طفلی قصدش ازدواجه
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۰۰ ب.ظ
میشه یه بار موضوع بحثتون معرفی صادقانه همه بچه ها باشه(مثلا:سن و جنس و تحصیلات وشغل و…) هرچند احتمال می دم همه زیاد صادق نباشندمخصوصا در مورد جنسیتشون ولی باز فکر می کنم بحث جالبی بشه.
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۵۶ ب.ظ
مهرداد:بابا عاشق بابا سینه سوخته
کی دلتو شکسته بگو بریم حالشو بگیریم
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۱۰ ب.ظ
ولي جالبه يه موقع يه دختر رو ميبيني ميگي برم جلو محل نميزاره ولي بعدا مي فهمي اونم همين فكر رو راجع به تو ميكرده .
سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۵۹ ب.ظ
خيلي خزي.حالا يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۵۳ ق.ظ
هدیه جان داستان واقعیتو چرا نمی گی.منتظریم
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۴۲ ق.ظ
سلام به شما عزيزان وسروران گرامي
سلام خوش آمديد
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۵ ب.ظ
شگفت انگيزه!
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۳ ق.ظ
سلامی چو بوی خوش آشنایی
مطالبتون خیلی زیباست واقعا لذت بردم
سبز باشید…
جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۳۸ ب.ظ
جواب آن سوال انیشتن مرد آلمانی میشود
من ۴ سال پیش این سوال را حل کردم و بسیار حوصله می خواهد که روی تمام جوانب دقت کنی
شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۱۴ ب.ظ
آقا رضا از کرج از مطلب فوق العاده زیبا و در عین حال درامی که نوشتید ممنونم.
آقا ایرج مطلب شما هم خیلی جالب بود .مرسی .
شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۵۸ ب.ظ
سلام سر دبیر جونم خوب چرا چرت و پرت میذاری که صدای همه در بیاد تو این مدت می تونستیم یه لینک بهتر بخونیم تازه گیا چرا این قدر مارو حرص میدی اصلا از دست سرکار به کی باید عارض بشیم ها ها ها ها ؟
یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۰۵ ق.ظ
سلام سر دبیر محترم دوستان حق دارند خواهشن مطا لبی ارائه فرما یید که ارزش خواندن و صرف وقت رو داشته باشه
یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۲۳ ب.ظ
bad nabud vali asle dastan mozakhraf bud