|
رضا کيانيان قرار بود ساعت ۲ بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد… بالاخره هواپيما پريد. در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است. تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود… که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند… مي رسند… از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد… تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت ۲ بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته… که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني. نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است. باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم. يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا… گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند. از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت. بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد… تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند. حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد… و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم … يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است… و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟ گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام… گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام… خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا. هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود… بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است. او هم درد دل مي کرد… که اين تاکسي ها ۲۳ ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. ۲۴ ساعت او کار مي کند و ۲۴ ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند… گفت راستي بنزين هم شد ليتري ۴۰۰ تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري ۳۵۰ مي فروشند و اگر چانه بزني ۳۰۰ هم مي دهند… گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده. ادامه داد… شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ ۱۵۰ هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام. از فرودگاه امام تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و ۳۵ دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.» جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست. اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند. |



پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۴:۰۲ ب.ظ
کدوم اوضاع مملکت درسته که آقا رضا اینو عنوان میکنه .
به خاطر موقعیت اجتماعی هنرپیشه ها بسیاری از موارد مشکل برای ایشان سهل الوصول تر است ( بهتر بگم شاید لازم نباشه خیلی جاها توی صف و نوبت بایستند ) خدا به فریاد مردم عادی برسه .
حل این چنین مسایل ۱۰۰ ٪ جنبه فرهنگی و مدیریتی دارد . اگر از راس هرم قله مملکت فرهنگ سازی شروع بشه و پله پله به پایین بیاد ( عموم مردم ) شاید بشه امیدوار بود ۵۰ سال آینده این چنین موانع را نداشته باشیم !
در مجموع : همان گونه که دارو شفابخش بیمار است وجود رسانه های آزاد میتواند مرهمی جهت ترمیم این ضعف ها و بیماریهای جامعه باشه … غیر از این راه دیگری وجود ندارد . شک نکنید . فقط رسانه ها و جراید ازاد برطرف کننده این مفاسد کم کاریها و ضعف ها هستند و بس .
جاوید ایران
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۴:۲۱ ب.ظ
انشاالله در صد سال اینده همه چیز درست می شه!!!
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۴:۲۲ ب.ظ
آقا رضا زیاد غصه نخور درست میشه.
به آیندت امیدوار باش!!!!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۴:۲۲ ب.ظ
این یکی از صد ها مشکلی است که در فرودگاه های ما وجود داره
http://takzarb.com/link.php?url=http://www.۳kadeh.parsibox.com
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۴:۳۰ ب.ظ
وقتی یه مشت بی سواد بشن مسئول این صنعت معلومه که چه وضعی پیش می آد دیگه..
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۴:۳۸ ب.ظ
توي همه فرودگاههاي بزرگ دنيا از اين مشكلات هست نمونش فرودگاه لندن
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۵:۰۹ ب.ظ
طیاره ی طلایی خورشید
چرخی زد و نشست
من با شفق پیاده شدم در فرودگاه
آنگه ، درخت های جوان در دو سوی راه
صف ساختند و پاشنه بر هم نواختند
ما ، در میان هلهله ، تا شهر آمدیم
مهمانسرای شهر در انتظار آمدن ما بود
ایوان او ، بلندترین جا بود
ما، رو به سوی شهر ، در ایوان قدم زدیم
چون شب فرا رسید ، شفق ، شب به خیر گفت
آنگاه ، در من آن شبح مست خوابگرد
چون روح شب شکفت
با پای او ، قدم به خیابان گذاشتم
از عابری شتابان ، پرسیدم
آقا چه ساعتی است ؟
او در جواب گفت
از ظهر ، یک دقیقه گذشته ست
آغاز شام بود
گفتم : کدام ظهر
ظهری که زندگی را تقسیم می کند ؟
بر چهره های رهگذران دوختم نگاه
همسایگان خانه من بودند
در شهر دوردست جوانی
شهری چنان که افتد و دانی
اما به چشم حیرت خود دیدم
مستی که عینکش را بر سر نهاده بود
در کوچه ی کتابفروشان
نام کتاب ها را می خواند و می گذشت
عینک ، خطوط ذهنی او را
برجسته می نمود
من دیدم آنچه در سر او نقش بسته بود
تقویم پاره پاره ایام
فرجام روز و فاجعه شام
سودای سرنوشت و سرانجام
در پرتو چراغ ، زن پیر روسپی
چون شیشه ی شرابش ، در هم شکسته بود
بر من نگاه کرد
در پشت چشم او
دوشیزه ای جوان به تماشا نشسته بود
مردی که کودکی را بر سینه می فشرد
می آمد و تمام اندام فربهش
در سایه ی حقیرش می گنجید
وآن سایه ی حقیر
طفلی صغیر بود که از خواب جسته بود
در شهر دوردست جوانی
با جامه دان خاطره ها گشتم
چون شب ز نیمه نیز فراتر رفت
با آن شبح به خانه قدم هشتم
در آستان خانه، شبح، شب به خیر گفت
فردا سپیده دم
طیاره طلایی خورشید
آماده صعود و سفر بود
من آمدم ز شهر به سوی فرودگاه
اما، درخت های جوان، در دو سوی راه
پایی نکوفتند و سرودی نساختند
زیرا که در کنار من این بار
بیگانه ای به نام سحر بود
وآنان ، مرا رفیق شفق می شناختند
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۷:۰۹ ب.ظ
فرودگاههای لبنان به لطف دولت ایران مرمت شدند ولی فرودگاههای ایران هنوز در حاله مرمت هستند
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۷:۴۷ ب.ظ
آقا یا خانم مهرشاد لطفا بنویسید این شعر از کیست. با تشکر
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۷:۵۸ ب.ظ
خوب اگه شما سواد دارید می تونید کشورو اداره کنید بفرمایید .بهتره بعضی ها جنبه داشته باشن و هر چیزیو به دولت ربط ندن این مشکلات همه جا وجود داره و طبیعتا هر دولت موفقی یه سری مخا لفت هایی رو به همراه داره
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۸:۲۶ ب.ظ
غزل کرمان
آره من سواد دارم به جمهوری اسلامی بگو کاسه کوزه رو جمع کنه من بفرمایم(چرت و پرت نگو به دولت ربط نداره پس به کی ربط داره!!؟) در ضمن این مشکلات همه جا وجود نداره.
کجای دنیا اینترنت اینقدر مزخرفه! قیمت اینترنت توی ترکیه یازده برابر از ایران ارزان تره!.سرعت اینترنت توی ژاپن ۱۰۰mb هستش ولی برای ما با هزار کلک به ۵۶kb میرسه!!
وهزار تا مثال از این دست
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۹:۴۱ ب.ظ
اسم فرودگاه رو خودش هست ديگه!!
حامد جان چطوري؟
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۹:۵۹ ب.ظ
برسی دقیق فقط در : http://takzarb.com/link.php?url=http://arminirani.blogfa.com
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۹ ب.ظ
مملکت گل و بلبل که از این بهتر نمی شه !
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۲ ب.ظ
قربونت برم dd جون اسمت برام آشناست
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۵ ب.ظ
پیمان روشن ضمیر یکی از بستگانه ایلگار مجری آی تی ان فوت کرده میشه بگی کیش بوده؟
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۴ ب.ظ
بازیگر بی نظیریه. ببخشید،بازیگر کم نظیریه
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۷ ق.ظ
با سلام به همه من تازه عضو شدم.خيلي خوشحال شدم وقتي ديدم بالاخره كساني هم پيدا ميشوند كه به اين جور بي نظميها كه در تمام سازمانها و ادارات و ارگانهاي دولتي وغير دولتي وجود داره اعتراض كنند. شب سيزدهم فروردين (در واقع بامداد ۱۴ فروردين)عين همين اتفاق براي ما افتاد .دوست من كه براي تحصيل به لندن رفته بود قرار بود بعد از ۷ ماه به ايران برگرده و ما ۳ساعت تمام منتظر تاكسي شديم مسافر ما آنقدر عصباني بود كه ميخواست همان موقع برگردد و از اين مملكت بي نظم فرار كند !!
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۱ ق.ظ
جدید ترین اخبار استخدام شرکتهای خصوصی
شرکتهای دولتی بانک ها موسسات ارگانها
همه وهمه در
http://takzarb.com/link.php?url=http://www.۲hol.ir
پذیرش دانشگاه های هند
ویزای تحصیلی استرالیا
ویزای تحصیلی لندن
ویزای کار استرالیا
ویزای کار و تحصیل نیوز لند
استخدام شرکت های خارجی
http://takzarb.com/link.php?url=http://www.۲hol.ir
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۴ ق.ظ
با اینکه کسی عضو شدن منو بهم تبریک نگفت! ولی من به تو (مادموازل) عضو شدنت رو تبریک میگم. ولی اسمت یکم عجیب نیست!
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱:۰۰ ق.ظ
تو همه جای دنیا بی نظمی هست
ولی تفاوت مهمی که با ایران داره اینه که توی کشور ما هیچ کس حتی مسئول کار خودشم نیست .
خیلی با حال . اینجا اگه کسی به خاطر کارشکنیش نظم بهم بریز یا موجب ناراحتی و نگرانی افرادی بشه ؛ نمیتونی متهمش کنی
چیزی که تو مملکت ما ارزش نداره ؛ احترام ؛ وقت ؛ مسئولیت ؛ قانون هست
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱:۵۶ ق.ظ
جالبه که دولت محترم صحبت ازمدیریت دنیا می کنه در صورتی که تو این مملکت با گذشت ۳۰ سال از عمر این حکومت هنوز مدیریت درستی به چشم نمی یاد.
شاید درست فرمودند که شما به فکر گوجه فرنگی و مسکن ملت باشد !!!!!!!!!
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۴ ق.ظ
ناراحت نباش آقا رضا ، صد سال اول ِ افتتاح فرودگاه سخته !!!! D-:
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۹ ق.ظ
آقای کامران از مشهد تو فرودگاه لندن همیشه همین بساطه؟ آخه ببین کجا رو داره با ایران مقایسه میکنه. مردم ایران فقط دارن تلاش میکنن که زنده بمونن. تو لندن هم اینجوریه؟ اونا هم مثل ما نه دنیا دارن نه آخرت؟ واقعا تو خودت این چیزا رو نمی فهمی؟
رضا کیانیان هم آخر بازیگره. آخرشی………..
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۹ ق.ظ
تنها چيزي كه ميتوان گفت شعر بهار ميباشد پس به دقت بخوانيد هموطنان عزيز .
اين درد سيه فام كه از بام وطن خاست ازماست كه برماست
وين شعله سوزان كه برآمد زچپ وراست ازماست كه برماست
جان گر به لب ما رسد، ازغيرنناليم با كس نسگاليم
ازخويش بناليم كه جان سخن اين جاست ازماست كه برماست
ما كهنه چناريم كه از باد نناليم برخاك بباليم
ليكن چه كنم، آتش ما در شكم ماست ازماست كه برماست
………………………………………..
گوييم كه بيدار شديم ! اين چه خياليست بيداري ما چيست ؟
بيداري طفلي است كه محتاج به لالاست ازماست كه برماست .
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۸ ق.ظ
غزل کرمان
منظورت از دولت موفق دولت احمدی نژاده !!؟؟؟؟
احتمالا یا نمی دونی احمدی نزاد کیه و چی کار کرده و یا اینکه معنی موفق رو نمی دونی !!!!!!
آن کس که نداند و نداند که نداند …………
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۸ ب.ظ
این غزل از کرمان تابلو جیره خور احمدی نژاده بس زیاد باش کل کل نکنید اینا حاضرن برای پول شرف و انسانیت خودشونو بدن.
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱:۰۸ ب.ظ
‘JF’ GE۴ C’۱ ‘HF /۳*G’J F’E۱&JG!!!
,’D(G (۹۶J G’ *’ CE EJ’۱F AC۱ G’۱H (G JG ۳E*J EJ C۴HFF_E*’۳AE H’۳G ‘JF /HD* C۱JEG!!!
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۲:۱۴ ب.ظ
این غزل احتمالا با اصحاب کهف تو غار بوده هنوز نمی دونه دنیا دسته کیه! یه مدت که از خروجش از غار بگذره کم کم خودش می فهمه اینجا ایران است!!!
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۲:۱۷ ب.ظ
يک ضرب المثل چيني مي گويد: يک ايراني اگر هواپيمايش سقوط نکند،از حوادث رانندگي جان سالم به در ببرد،آلودگي هوا زنده اش بگذارد و زلزله زير آوار له اش نکند،حتماً از خوشحالي خواهد مرد
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۴:۲۵ ب.ظ
غزل از کرمان:
به قول الهام خانم باید یه مدت از خروجت تو غار بگذره.
میدونم وقت لازمه.خوب میشییییییییییییییییییییییییییییییی!
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۵:۱۰ ب.ظ
الهام خانم ضرب المثل جالبي بود! اين فرودگاه امام هم واقعا در نوع خودش پديده ايه. بچه ها به نظرتون با اين وضعي كه فرودگاه امام داره يه خارجي جراعت ميكنه بياد ايران؟فكر كنم مسولين ايران واقعا ادم هاي قدر شناسي هستند چون با وجود اينكه كشور ما خيلي زيباتر از دبي يا خيلي جاهاي ديگه دنيا است و ميتونن از جذب توريست هاي خارجي درامد كسب بكنند اون وقت مشكلاتي مثل همين فرودگاه امام رو كه الا ماشااله در كشورمون زياد داريم رو ول كردن چسبيدن به حماس ، فلسطين ،لبنان، جيپوتي و….
البته مطمئنا اگه ايران ميتونست از جذب توريست پول در بياره ،همون پول يه راست خرج كشور هايي مي شد كه گفتم!
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۵:۳۴ ب.ظ
غزل خانم فکر کرده چون اسمش غزله . باید هی غزل بگه
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۵:۴۷ ب.ظ
سلام دوستان عزیز
آزادی بیانی که همیشه ازش دم می زنید پس کو .
خوب شما به گروه و جریان خاصی علاقه دارید دیگران هم به گروه خاصی .
یکی از دوستان (نظر ۱۰) عقیده و فکرش رو گفته
حالا مدعیان آزادی بیان اینجور جوابش دادن :
نظرات ۲۶ - ۲۷ - ۲۹ - ۳۱
که فکر میکنم همشون هم رفیق هم باشند .
دوستان بیاد داشته باشیم که به نظر و عقیده هرکسی باید احترام گذاشت .
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۶:۰۵ ب.ظ
معلومه که شما جز اصحاب کهف هستید و نمی دونید .فکر کردید حتما دور دنیا دست ۴تا احمق مثه شماست؟؟ اره من جیره خور دولتم مفت خور دولت که نیستم شما نفس کشیدنتون هم زیادیه چه برسه حرف بزنید
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۶:۰۸ ب.ظ
علی اقا شما حتما خودتون به خاطر پول حیثیتتون رو میدی؟؟خوبه حالا من به خاطر پول حیثیتم رو میدم تو به خاطر حرفای ادم کله پوک حیثیتتو میدی
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۷:۰۹ ب.ظ
خوبه خودتم داری اعتراف میکنی بالاخره پاچه خواری دولتم خودش یه شغله من قضاوت رو میسپارم به بقیه تا بگن حق با منه یا تو
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۷:۱۱ ب.ظ
در ضمن ما نون بازومونو میخوریم نه با خ ا ی ه مالیه دولت
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۷:۱۸ ب.ظ
ببین غزل جان عزیزم عصبانی نشو !!!!
تو که حرف زدن بلد نیستی برای چی با مردم کل کل می کنی . (یه بار دیگه جوابای اخرتو بخون)
عزیزکم به نظر می اد سنتم کمه ، ایشاالله بزرگتر می شی متوجه می شی ما بزرگترها چی می گیم .
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۷:۳۶ ب.ظ
سلام دوستاي عزيز . اميدوارم خوب باشيد
يكي از دوستان اشاره به جايي كرده و اونم اينكه هر كسي آزاده نظرش رو در مورد مسايل مختلف بيان كنه
ولي اونچه كه هست اينه كه بعضي وقتها مشكلات و راه حلشون اونقدر واضحه كه نميشه كتمانش كرد
و اما چند سطر براي ” غزل از كرمان ” :
دوست عزيز :
شما احتمالا اينجا و با اين مشكلات زندگي نميكنيد يا شايدم جز حضراتي هستيد كه ترجيح ميدن تو خواب زمستانيشون باقي بمونن و البته اين به نفعشون هم هست
مشكلات اينچنيني ناشي از سوء مديريتيه كه سالهاست گريبان مارو گرفته و چون تداومش به نفع جمع كثيري از حضراته بجاي برخورد منطقي و تلاش در جهت رفعش ترجيح داده ميشه حتي وجودش هم انكار بشه
جناب ” كيانيان” اشاره بجايي كردن كه : تو اين مملكت هيچ كس پاسخ گو نيست . .
مديريت يه مجموعه يه روند اصولي داره و موقعي كه افرادي ناكار آمد و نا آشنا بواسطه بعضي روابط جريان قالب ميشن در همچين عرصه هايي وضعيت از اين بهتر نميشه . .
البته بيان استدلالهاي اينچنيني از طرف افرادي مثل شما چندان جاي تعجب نداره چون اگه فكري به حال اين آنارشي بشه دوستاني مثل جناب عالي جايي توي اين مملكت ندارين . . .
و در آخر يه پيشنهاد :
اونم اينكه شما نظراتتونو بجاي قسمت كردن با ديگران براي خودتون نگه داريد
اينجوري لذت بيشتري نصيبتون ميشه
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۷:۵۱ ب.ظ
غزل خانم میتونید بگید معیارت ازیک دولت موفق چیه؟و از دستاوردهای این دولت موفق! یه چندتا برامون مثال بزنید
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۹:۳۲ ب.ظ
رصا جان ممنون از وقتی که صرف نوشتن و ارتباط با مردم کردی. امیدوارم بتونم یه روزی برگردم و همه تلاشم این باشه که من به این شهر آشوب دامن نزنم.
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۷ ب.ظ
بیچاره فرزاد حسنی در تلویزیون گفت نیروی انتظامی بد برخورد می کنه قرار بود ادامه بحثم بزارن برای فردا شب که کله پا شد(کلیپش و دیدم)
در این کشور آزادی بیان هست ولی آزادی بعد از بیان نه.
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۲ ق.ظ
غزل از کرمان ……………….
مثل اینکه خیلی روت زیاده که دوباره اومدی نظر دادی
بهت توصیه می کنم یه سری به لینک (قاضی که به مرخصی رفت دادرس……..)بزن و عاقبته مخالف رو ببین!
راستی اینو میدونستی که یکی از شرایط نظر دادن تو سایت ۷تیر اینه که باید سنت دو رقمی باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۶ ق.ظ
بگذار یاران به فکر خویش باشند
به ظاهر یک قدم در پیش باشند
……………………………….
بگذار طبل را بکوبند طبل خالیست
که از هر درد بدتر خوش خیالی ست
(خطاب به غزل از کرمان)
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۱ ق.ظ
آقا حامد
سلام چطوری؟
یه دونه از اون جوابای قشنگتو حواله ی این غزل از کرمان کن.
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۷ در ۳:۵۶ ب.ظ
حالم از این آدم هایی که زیر هر نوشته ای میان مینویسن همه جای دنیا فلان مشکل هست، همه جای دنیا فساد هست، همه جای دنیا رییس پلیسش ممکنه به یک عده تجاوز کنه و …. بهم می خوره!
اون مغز معیوبت رو به کار بنداز ببین همه جای دنیا چند بار چنین اتفاقاتی میفته، باهاشون چه جوری برخورد میشه، چقدر ادعای دین و ایمون دارن و هزار مورد دیگه…. در مورد همین مورد فرودگاه امام برای خود من و بسیاری از دوستان دیگه ام همین اتفاق افتاده…تازه آقای کیانیان تو صف چمدون مونده و عین ما دقیقا ۲ ساعت توی صف مهر خوردن پاسپورت که سریع ترین مرحله است گیر نکرده که تازه بعدش به مرحله شیرین چمدون کشی برسه!
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۱ ب.ظ
متين جان سلام مرسي كه تبريك گفتي در مورد سوالت آخه نيس من زبان فرانسه خوندم از اين اسم خوشم مياد
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۰۷ ق.ظ
مادموازل،اگه واقعا بلد باشی، خوش بحالت. من هم خیلی سعی کردم myself and without class انگلیسی یاد بگیرم.ولی پیشرفت زیادی نداشتم. بلاخره مجبورم برم کلاس!!!!!!!!!
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۳۲ ب.ظ
متين بله كه بلدم ميتوني اگه سوالي داري بپرسي راجع به انگليسي بدون كلاس نميدونم ولي فرانسه رو نميشه بدون كلاس ياد گرفت چون بايد تلفظ كلمات به گوش آدم بخوره
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۵۶ ب.ظ
سلام حامد از اين طرفا !!!!!
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۰۷ ب.ظ
آخی یک طوری درددل کرده مثل اینکه بقیه جاها درسته فقط مانده فرودگاه امام آخه کجای مملکت ما درسته که این دومیش باشه یک مشت آدم بیسواد پست و مقام کیلویی دارند خوب کاری ازشون برنمی یاد
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۵۴ ب.ظ
مادموازل، چه انتظارایی داریا!! من انگلیسیشم به زور یه چیزای بلدم.اگه بلدی مسابقه هفته منو جواب بده. بچه ها که ایزوله اند . میترسند اگه حدس بزن …. تو یک حدسی بزن!
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۰ ب.ظ
متين سوالت چي بوده من كه اينجا سوالي نميبينم
دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۹ ق.ظ
مادموازل،البته در صفحه های دیگه بود.
مسابقه هفته:” یکی از شخصیتهای برجسته در یکی از کشورهای اروپایی،دقیقا نقشی مانند رفسنجانی در کشورش ایفا میکنه. اون شخص کیه”
جایزه ش هم ، یک خط ایرانسل!!
راستی دیگه جایزه نداره!!!!!!!!
دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۰۷ ق.ظ
متین جان عضوتتو تبریک میگم (((البته باتاخیر)))
دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۱۷ ق.ظ
مریم جان، بازم به معرفت تو!! واقعا اینجا یک جوری!!یکم ایزوله اند!میترسند…
دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۵ ب.ظ
همگی برای شفای چشم و ذهن حاجیه خانم غزل دعا کنیم .این دعاها که آب و نون نمیشه ولی خوب دیگه کار دیگری برای رفع بلا از ایشان از دستمان بر نمی آید.
دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۳۱ ب.ظ
متین جان خواهش میکنم من اون روز که این خبرو خوندم میخواستم تبریک بگم اما نظرم ارسال نمیشد نمی دونم چرا
اینجاازچی میترسن؟؟؟!!!
دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۱ ب.ظ
مریم، من تا حالا داستانهای واقعی زیادی توی این سایت نوشتم.یکم برای روشنگری بیشتر بچه ها بوده، ولی عمده اش بخاطر خودم بوده. من اطلاعات اجتماعی-سیاسی بالایی دارم،ولی حدود یک سال هست که راجع به وضعیت ایران در هیچ جمعی بحث نمیکنم(البته اینم یک داستانی داره). در این سایت البته اگه سردبیرش نفوذی حضرات نباشه(که انشاء الله نیست) ،آدم راحت میتونه حرفشو بزنه و با نظرهای دیگران هم آشنا بشه.
ولی حس میکنم قدیمی های این سایت از اضافه شدن شخص جدیدی زیاد خوششون نمیاد.ولی بازم من از طرح مسابقه هفتم دست بر نمیدارم! هنوز بچه ها نفهمیدند من چه گیریم!!
سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۵۸ ق.ظ
متین جان راحت باش عزیز سایت خودته(البته بااجازه سردبیر)بچه های این سایت خیلی باحالن مخصوصا شهاب بردیا و مهرشادو انگولکچی و سپیده و حسن فارس و….
سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۰۶ ق.ظ
سلام به همه دوستان :
دیگه فکر میکنم همه مردم به این بی نظمبهای ممتد عادت کرده باشند ولی بازم خوبی این تیتری که آقای کیانیان زحمتشو کشبدن اینه که از طرف یک فرد مورد احترام در جامعه هست .
سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۰۸ ق.ظ
جناب سردبیر به شما هم سلام عرض میکنم .
چرا الان پیام error ۵۰۰ رو صفحست ؟
سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۱۱ ق.ظ
مریم، علاوه بر دوستایی که گفتی. نظرات ماندنی رو هم انشاءالله که میخونی. خیلی باحاله.
سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۲۳ ق.ظ
بچه ها خبری ازتون نیست !!!!!!!!!!!!!!!!
سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۳۷ ق.ظ
آره متین ماندنی هم خیلی باحاله درکل بچه های باحال اینجا زیادن اما نمیشه اسم همه رو نوشت
چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۵۱ ب.ظ
دوستان نازنین توی همین فرودگاه امام در یه چشم بهم زدن از تو جمعیت میکشنت بیرون میبرنت حراست گذرنامه تو چک می کنن ..سین جین میکنن که چی تو ۲۸ سال پیش هوادار یا سمپات یه گروه سیاسی چپ بودی…حالا کجا داری میری…چرا میری…چرا میای…وووووو دیگه نمی گن بابا تو این سالها ریق آدم در اومده چه سیاستی چه کشکی…نمی گن داری فکر میکنی دختر وپسر جوونت رو چطور از مهلکه های مختلف نجات بدی خونواده اتو چطور اداره کنی….مگه دیگه جایی باقی مونده که توش ن….. ده باشن…اون سالهای ۵۸-۵۹ هنوز انرژی سالهای خوش گذشته تو تنمون بود که می خواستیم عین فرانسه آزادی داشته باشیم…. نه حالا که به جایی رسیدیم که فقط امنیت …آرامش…گذران آبرومند زندگی ..ووو رو میخواهیم….داستان ما اینه آقای کیانیان..
پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۴ ق.ظ
اقا رضا عجب راوی خوبی هست
واقعا از نگاه تیز بین شما حال کردم
پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۴۰ ب.ظ
انرژی هسته ای حق مسلم ماست
پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۴۴ ب.ظ
سلام منتقد جون یه هفته بود نمی تونستم وارد سایت بشم سردبیر بایکوتمون کرده بود به افتخار محمدرضای عزیزم غزل خانم هروقت گفتند جارو خاک انداز خودتو بنداز