
هفت تیر ۷tir.com به قلم مسعود بهنود : نوروز پنجاه سال پیش، آخرین سالهای اصالت و سنت بود، هنوز درآمد نفت چنان در رگهای جامعه ندویده بود که به اسراف و بی سامانی مبتلایش کند، رادیو مهمترین و بهترین وسیله ارتباطی بود، نزول بهار با صدای شلیک توپ و نقاره زنی در زنبورکخانه تنها دروازه شهر به همه خبر داده می شد، تهران پنجاه سال قبل هنوز در خواب شصت هفتاد سالگان زنده است.
در مقدم نوروز، اکثر تهرانیها عازم یکی از دو مقصد اصلی می شدند؛ ساکنان شهری که هنوز حاشیه نشینان و حلبی آبادهایش بر جان شهر مسلط نشده بود، انگار دو گروه و طبقه بیشتر نبودند، یک گروه با درشکه و اتوبوس راهی بازار می شد و گروه دیگر با ماشین شخصی یا اتوبوس راهی سرچشمه و خیابان استانبول.
مقصد: سرچشمه
چند باری در سال بیشتر نمی شد که تمام خانواده کارمند جماعت با هم به جایی بروند، یکی از آن دفعات، دو سه هفته مانده به نوروز بود؛ قرار ملاقات بخشی از طبقه متوسط شهر: میدان سرچشمه.
معدودی بودند که فولکس واگن، واکسهال و فورد قسطی نصیبشان شده بود، اینها در حالی که دو سه خانواده شاد در ماشین کنسرو شده بودند راهی سرچشمه می شدند اما بیشتری با اتوبوس از اطراف شهر می رسیدند، حدود ساعت ده صبح در سرچشمه جای سوزن انداختن نبود.
اول مقصد در این سفر سالانه، چهار تا مغازه کفاشی بود، در دو طرف میدان، بزرگترینشان کفاشی مرکزی در حاشیه جنوبی.
همه کفشها دست دوز، نه ماشینی و نه خارجی، حتی شاه و رجال خیلی خوش پوش مانند قوام السلطنه هم کفاش و خیاط خود را داشتند که مردم عادی هم می توانستند با دادن پول بیشتر از آنها خرید کنند.
همه آن چهار مغازه به خط نستعلیق پشت ویترینها می نوشتند: “مدل ۱۹۵۸ ایتالیا در اندازه محدود” و همین کافی بود که جوانترها را بدان سمت بکشاند اما مد سال ایتالیا مقاومت پدرها را کم نمی کرد که معتقد بودند کفش باید بادوام باشد.
این کشمکش می رفت تا قهر و گریه و دخالت مادرها، قهر و تندی، آشتی و گلایه در محکمه ای که در آن قاضی و رئیس دادگاه و مجری حکم پدر بود و محکوم، فرزندان.
اما هیچگاه آن حکم بدون دخالت مادرها صادر نمی شد، مادران در نقش رئیس دادگاه تجدیدنظر گاه چنان مؤثر می شدند که حکم اولیه کاملاً دگرگون می گشت.
سرانجام وقتی بعد از همه مجادلات جعبه ای نخ پیچ شده در بغل اولین نسل فرنگی مآب نوجوانهای تهرانی جا می گرفت، دور میدان سرچشمه، در عالم خیال، هزاران جان وین، آلن لاد، گاری گرانت، جری لوئیس، فرانک سیناترا و مارلون براندو در حرکت افتاده بودند.
کفشهای جیر در همان جعبه هم جیرجیر می کردند ولی وای اگر پدر فرمان می داد که همان موقع در دکان کفاشی نبش میدان به کف کفشهای نو میخ و گلمیخ بکوبند که تخت کفش زود سائیده نشود، چرا پدرها نمی فهمیدند که این میخها صدای جیر را به تق تق خجالت آوری تبدیل می کرد؟
باقی صبح از میدان سرچشمه رو به جنوب می رفتند نوروزیان، به شرق و غرب خیابان سیروس، آنجا که انگار بزور بهار را کشانده بودند.
شاگردها مدام از آب زلال جو، سطل برمی داشتند و در پیاده رو می پاشیدند، کوه نارنج و پرتغال، انگور و انار، خیار گل به سر، حوضچه های پر از ماهی قرمز و بوی گیج کننده سنبل که نسل در نسل در دماغ نوروزیان پیچیده است.
و از آنجا، قافله گفتگوکنان رو به شمال به سمت مسجد سپهسالار و میدان بهارستان، چراکه پیراهن فروشهای خوب - باز هم با ادعای آخرین مدل - با عکسهایی که شهادت می داد تونی کرتیس و برت لنکستر هم از همانها پوشیده بودند، در شاه آباد پیدا می شد، گاهی آگر تعمیری، گشاد و تنگی لازم بود پیراهندوزها حاضر بودند. پیراهن با پارچه اعلای انگلیسی، قیمت هفت تومان و اگر سماور هم برای خانه لازم بود، بورس سماور همان شمال میدان بود، ورشو عالی هشت تومان.
ماجرای کت و شلوار پدر و پسرها، اگر از سن مدرسه گذشته بودند، حکایت دیگر داشت.
از اواخر بهمن آغاز می شد با انتخاب پارچه از تعاونی ادارات، معمولاً نه به دلخواه پسرهای جوان، و رفتن هر خانواده به یک خیاطی در بالاخانه ای در لاله زار و استانبول، پاساژهایی چهار پنج طبقه که در تمام طبقات بوی اتو و زغال می آمد، گاه شاگرد خیاطی به آتشگردانی برای اتو.
کشمکش سر باریکی و پهنی یقه، تنگ و گشادی کت، جدال مقدس و جادودانه طبقه متوسط . به استدلال پدرها کت و شلوار باید گشاد باشد و اگر کمی آستینها و پای شلوار تا بخورد هیچ عیبی ندارد، وقتی که نوجوان به آن سرعت قد می کشد.
اما پسرها می خواستند تا کت و شلوار نوست شبیه ناصر ملک مطیعی و جیمز دین باشند، ژورنالهای ول شده روی میز خیاطیها که گاهی سالها خدمت می کردند و همچنان ادعای مد روز داشتند، چه بسیار که در جدل پدرها و پسرها پاره و برگ کنده شدند.
و بدقولی پایان ناپذیر خیاطان که تا بودند و تا صنفشان در مقابل لباسهای دوخته فرنگی تسلیم نشده بود، تا دکانهایشان را یکی یکی به تعمیرکاران و برقکشها نفروختند و نرفتند، دائمی بود، و صدای رادیو بلندشان که پاساژهای لاله زار را پرصداترین مناطق کاری پایتخت می کرد.
خیاطها چه خوب می دانستند که وقت پروو دوم و سوم که پسرها تنها می آمدند، وقت آن است که با آنها درباره تنگی و گشادی لباس و باریکی و پهنی یقه به تفاهم برسند.
و در تمام این مجادلات، دخترها غایب بودند چراکه دخترها خیاطشان با خیاط مادر یکی بود و گاهی جز همان لباسهای نو مانده مادر که از داخل بقچه بیرون می آمد و با سلیقه تغییر فرم می داد، هزینه ای به خانواده تحمیل نمی کردند.
البته گاهی هم از قهر و غذا نخوردن دخترها می شد فهمید که در آن بخش هم درگیری نسلها، کهنه و نو، سنت و مدرنیسم جدی است، گیرم خود را از چشم مردها پنهان می کند ورنه دامنها داشت کوتاه می شد و یقه ها کمی بفهمی نفهمی بازتر.
و مخفی ترین و بی گفتگوترین خرید عید مربوط به خانمهای خانه بود که با خواهر و مادر و جاری و همسایه صورت می گرفت، نه با مردها و خانواده.
هنوز شهر حیائی در چشم داشت که مانع از آن می شد که پسرها حتی در خریدهای مادرشان دخالت و کنجکاوی کنند و چنین بود در رفتن به آرایشگاه و مراکز دیگر که برخلاف سالهای مدرنی، هر هفته و مدام نبود، سالی یک یا دو بار.
ظهر که می شد قافله از بهارستان گذشته به شاه آباد و ظهیرالاسلام رسیده بود، مخبرالدوله و استانبول، و در مسیر راه، خوش طعمترین و هوس برانگیزترین غداهای عالم در چلوکبابیها به صورت جمعی خورده می شد.
از آخرای بهمن، بره کشان چلوکبابی جوان بود که هر چه دیگ از زیرزمین بالا می آمد به بوی روغن کرمانشاهی، باز هم طلب می شد، هر سال بیشتر از پارسال. چنان جمعیتی در همان ساعتها تنها در نایب بازار متصور بود که طبقه ای دیگر آنجا بودند با کیسه های کوچکتر و قناعت بیشتر.
مقصد: بازار
اتوبوس شلوغ، باران ریز، خیابان آب افتاده، خانواده های پرجمعیت، خاطره مشترک چند نسل از طبقه متوسط تهرانی است که در سه چهار جمعه آخر سال یا از محلات تازه تأسیس چهارصد دستگاه، سی متری، دولاب [شهناز]، نارمک، سمنگان و دورترینشان تهران پارس می رسیدند یا از محلات قدیمی امیریه، شاپور، محله عربها، عودلاجان، بازار، سپه، لشکر، سلسبیل با درشکه و اتوبوس و گاهی پیاده.
اول منزل این جمع که در اندازه دهها برابر سرچشمه روها بودند، حاشیه سبزه میدان بود.
عطاری شیخ موسوی با لهجه ترکی یا آقا بالا خلیفه با لهجه یزدی که با نزدیک شدن نوروز علاوه بر ادویه و گونیهای پر از داروهای گیاهی، عناب و سه پستان و بادرنگ و شیرخشت، جلوخوان را به شیرینیهای تازه رسیده از یزد و تبریز می دادند؛ پشمک و باقلوا، حاجی بادام و قطاب، نیم شکر و آب نبات قیچی با پسته، گز خوانسار، بادام سوخته که همان طور در بسته بوی هل و گلابشان در بوی زیره و کندر عطاری جمع می شد.
طرف دیگر سبزه میدان، عمده فروشهای قماش شبهای عید جزئی هم می فروختند و هیاهوی بازار ارسی دوزها، رفت و آمد باربران با شوخی و با صدا، بازار خیاطها، بازار زرگرها با مجمعهای بزرگ پر از سکه های پهلوی یک و نیم و ربع. سکه های دو پهلوی و پنج پهلوی و ده پهلوی داخل مغازه بودند زیر جعبه آئینه.
اما همان مقدار انبوه که روی مجمعه کوه شده بود آیا امکان نداشت با تنه یک رهگذر پخش بازار شوند؟ خیال شیطانی پسر بچه ها که باید بعدش هم در دل طلب بخشایش می کردند از این تفکر فاسد.
در میان این هیاهو، نوای مرشد بهلول لولی وش، سراپا سپید پوشیده، با چشمان آبی ریز از صبح در گوش سیزه میدان بود بی اعتنا به آن هیاهوی خرید و فروش، شکرپنیری به دهان بچه ها می گذاشت و می خواند علی مولای درویشان، خریدار دل ریشان … و علی گویان، خورجین بر کمر، تسبیح بلندی در دست و تبرزینی بر پر شال می رفت.
سعید نقلی، کوری با دختر کوچکی که عصاکش او بود، قفسی می گرداند که در آن گنجشکی پاکت فال حافظ بیرون می کشید یا پیش بینی آینده، دخترک برای بی سوادان می خواند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید… یوسف گمگشته باز آید به کنعان.
اوج روزهایی این چنین سرشار از خاطره، پر از پچ پچ آهسته زن و شوهرها و گفتگو و قهر و آشتی کوچک و بزرگها، حدود ظهر به شبستان مسجد شاه می رسید، که زن و مرد جدا می رفتند تا دوگانه به درگاه یگانه بگذارند یا در چلوکبابی نایب منتظر می ماندند که فیروز با دستان خود کباب داغ را از سیخ در بشقاب چلو آنها اندازد یا پیش موال آبادی با یاد کبابهای حاجی شمشیری می رفتند که به درد سیاست گرفتار آمد و به تبعید خارک رفت و اموالش از دست شد بعد بیست و هشت مرداد.
شهرها پوست انداختند
چنین بود شبهای نوروز پنجاه سال پیش در تهرانی که هنوز آب زلال از جوی آن عبور می کرد، قناتهایش لاروبی می شد، فاصله فقیر و غنی اش چندان نبود و شهر کوچک بود چندان که در آن صدا به صدا می رسید؛ صدای نقاره زنبورکخانه موقع تحویل سال و صدای توپ.
تنها وسیله ارتباطی وسیع، باسواد و بیسواد، رادیو بود، عید به بوی سنبل و عشرت اسکناس تا نشده، عیدی از لای قرآن، سیب چرخان در کاسه آب و لباسهای نو جلائی داشت.
اما پوست می انداختند شهرها و چیزی در هوای آنها موج می زد که سلیقه بچه ها را بسوی دیگر می برد و پدرهایی که هنوز گیوه به پا داشتند، سفت چسبیده بودند به سنتهایی که قرار بود دیر نپاید، چنان که مسگرها روز به روز در برابر ظروف آلومینیومی و ملامین، کائوچو جا خالی می کردند.
بر سر در مغازه های قدیمی و موقر هنوز تابلوهایی بود که خبر می داد این خیاط و عکاس برای دربار شاهنشاهی کار می کند - حتی دکمه فروش و عینک ساز و کیف ساز - اما دیگر کسی باور نمی کرد که بزرگان با این همه رفت و آمد که به اروپا یافته بودند، پیراهن و کفش و لباس بالی، سلیین، دیور را بگذارند و بدقولی هامبارسون یا یزدی را متحمل باشند.
پنجاه سال پیش هنگام تحویل سال، فقط شاه پیامی می داد و بعد هم آقای راشد حول حالنا می خواند.
اولین گروهی که در سلام مخصوص شاه حاضر می شدند روحانیون بودند و در اولین روز سال، سلیمان خان بهبودی، مرد متدین و با تجربه ای از سوی دربار عازم قم می شد تا به مراجع عظام عرض تبریک شاهانه را برساند، اول از همه آیت الله العظمی سید حسین بروجردی، مرجع بزرگ شیعیان جهان بود که با ابهتی باورنکردنی نماینده شاه را می پذیرفت و در پاسخ، خبر می آمد که برای بقای ملک و دوام پادشاه اسلام پناه دعا کرده است.
تاکسی مرسدسهای ۱۷۰ سیاه رنگ با سپرهای سفید، شسته و براق، آخرین درشکه ها با صندلی چرمی و پیرمردهای درشکه ران، هر وقت سال تحویل می شد، انگار وظیفه ای مقدس دارند، به خیابان می آمدند که خانواده ها را به خانه بزرگترها ببرند.
آخرین مقاومتهای سنت بود که ظهر اولین روز عید که می شد، چندان که قنبری و تابش و مرضیه و دلکش و همه خوانندگان در برنامه نوروزی رادیو هنرهای خود را نمایاندند، صدای صبحی مهتدی در گوشها می پیچید که مثنوی می خواند و انگار می دانست آخرین روزهای سنتهایی است که بلکه هزاران سال خود را نگاه داشته بودند و حالا قرار بود در مقدم مبادلات تازه جهانی، درآمد نفت و گسترش ارتباطات به سرنوشتی مقدر تن دهند.
پنجاه سال پیش، آنچه در تهران می گذشت در شهرهای بزرگ به یکسان تکرار می شد.
از بامدادان در تلفنخانه مرکزی صف درازی بود از مرد و زن و بچه های مهاجرت کرده به تهران که در کابینها با فریاد از اقوام حالی می پرسیدند و تبریکی می گفتند.
تازه کم کمک روزنامه ها در آخرین شماره سال آگهیهایی چاپ می کردند که وزیر و وکیل از اقوام و دوستان عذر می خواستند که به علت مسافرت عرض ادب برایشان مقدور نیست، چنانکه از یک ماه پیش پستچیها دسته دسته کارت تبریک می آوردند تا آخرای فروردین هم که در آن به ادبیات شیرین، صد سال بهتر از امسال را آرزو می کردند.

شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۲:۴۱ ق.ظ
تهران ۵۷ دو نیم ملیون جمعیت هم با ان سالها تفاوت چندانی نداشت هم عاطفه داشت وهم انسانیت وسنن راخوب بجا میاوردند
شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۲:۴۳ ق.ظ
نوروز هم نوروز قدیم از پدر بزرگ مادربزرگ می شنیدیم که می گفتند همه با هم دوست بودند و اقوام مقید به دیدو بازدید یکدیگر بودند وصلح و صفا بود نه مثل حالا که سالی به ماهی همه با هم قهر هستند و در آخر اگر هم شب عید همدیگر را ببینند محل هم نمی گذارند و باهم اختلاف دارند این رژیم نه تنها تلاش برای شکستن سنتها می کند بلکه دوست دارد مردم همیشه در غم و ماتم باشند و رنگ خوشی نبینند و هرسال بگن دریغ از پارسال واقعا که خوشیها کمرنگ شده و جاشو به بدی و فخر فروشی و تجمل داده یاد شاه عبدالعظیم و ماشین دودیش که هرگز ندیدم ولی وصفش را شنیدم همیشه گرامی
شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۳:۰۶ ق.ظ
جالب بود مطالب از کتاب تهران قدیم نوشته مرحوم جعفر شهری بود
شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۳:۳۲ ق.ظ
اغا حامد شما مدركي داري از دخالت رژيم در ازبين بردن سنتها من تا اونجايي كه يا دمه رژيم خيلي سعي مي كنه در حفظ سنتها از فرهنگ غرب ما ييم كه اغده كلاس وگرفتار اختلافاتيم
شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۷ ق.ظ
بخور بره
شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۹ ق.ظ
این حامد هم واقعا آدم بی… هست.
حامد جانآخه آدم خوبه یه خورده عاقل باشه و سنجیده حرف بزنه و نه از روی …
تذکر:شرمنده از روی بقیه دوستان ولی لیاقت ایشون بیشتر از این نیست.
شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۶ ق.ظ
اگه دسته از اين خدا بي خبر ها بود كه عيد ما رو مثله عيد عرب ها ميزاشتن.
شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۷ ق.ظ
حالا نيست بقيه همه نظر هاي آبكي شما رو قبول دارن؟
شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۲:۱۶ ب.ظ
آقای تنگستانی شما سخنرانی مطهری را در مورد فقط چهارشنبه سوری گوش کنید که از سنن قدیمی ایرانی هست وحرفهای زشتی که ایشان در مورد خریت پدران دقیقا به همین وضوح بیان کرده مطمئنا از رژیم جانبداری نخواهید کرد ولی bimo arak من در قسمتهای دیگر نظرات مزورانه شما را خواندم و جانبداری شما مزدور رژیم جور و جهل و فساد را مطالعه کرده ام وبرایتان متاسفم که بسیار سطحی نگر و بچه گانه با مسائل روزمره برخورد می کنید از یک بسیجی بیش از این انتظار نمی شود داشت لیاقت شما هم بیشتر از کلاه عمامه ای و چفیه نیست
یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۲ ق.ظ
من ۲ روز دیگه تولودم ممنون میشم بهم تبریک بگین مردم از بی توجهی هههههههههههههه
یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۲:۱۷ ق.ظ
اقا حامد شما كه ميري تاريخ رو ميخوني بد نيست ماله ۱۰ ۲۰سال قبلشم بخوني.اول اين نوشته هم گفته شد كه تهران ۵۰ سال قبل يعني همون زمان شاه با ماشين دوديش. همون شاهي كه مردم رو اين طوري مصرفي كرد. نميگم رژيم الان خوبه اما اگه اون شاهي كه يادش رو گرامي ميداري خوب بود ملت سرنگونش نمي كرد.
یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۳:۳۶ ق.ظ
ببین احسان خوبه شاه مصرفی از نوع اعلا بار آورد نه مثل اونائی که ازشون حمایت میکنی مردم رو به بنجل خری و واردات قاچاقی از نوع چینی مغولی بار آوردند شاه خوب بود مردم گول یک پیرمرد حاف حافو رو خوردند بچه جون الانم عین سگ پشیمونن شما فعلا در همان گروههای شستشوی مغزی عضویت داشته باش تا ببینیم کی آخر سر میبره
یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۳ ب.ظ
اولا حمايتي نكردم و ميگم كه جفتشون بدرد نمي خوردن نه مثل تو سنگ كسيو به سينه بزنم كه وقتي كه داشت ميرفت كلي طلا و جواهر و… كه براي مردم بود با خودش برد( مردهي به فكر مردم بودنشم)
بعدشم اونايي كه پشيمونن كجان؟ چرا اگه عرضه دارن نميان يه انقلاب ديگه بكنن؟ چرا كسي نيست كه گول يه پيرمرد حاف حافو رو بخوره؟
كار شما ها شده بيان اينجا يه اعتراضي بكنيد و بريد.اگه خيلي حرف داريد و دلتون براي دوران شاه تنگ شده ، اگه ميتونيد و جراتش رو داريد ( كه نداريد) بريد جاي اينكه اينجا پست بديد اعتراض كنيد و قيام كنيد.
یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۸:۵۷ ب.ظ
احسان شما بهتره حسابهای سران مملکت را که دزد هستند در بانکهای سوئیس بررسی کنید بعد از جواهرات صحبت کنید انقلاب به جز یک رهبر و اتحاد مردم هنوز میسر نیست ولی مطمئن باش بالاخره این اتفاق خواهد افتاد اگر من وتو ما شویم
یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۹:۰۷ ب.ظ
واقعا براتون متاسفم كه به خاطر چندتا رقاص خونه اون زمان مي گيد شاه خدا بيامرز.بزرگترين خيانت به مردم اين مملكت را اين آقاي هم جنس باز با اون باباشون كردند با حمايت آمريكا خيلي كار مي تونستند بكنند مثله زاپن ولي هيچ غلطي نكردند ذر ضمن كي گفته اين نظام بد كار كردي الان ۲۹سالي ميگذره تا بود كه ما ۸سال جنگ كرديم ما تو اسيرامون ۳۲ تا مليت داشتيم تو مدت جنگ چقدر ترور و خرابي حالا هم كه تحريم هستيم ولي خوب اومديم جلو الان ايران از نظر پزشكي رتبه ۴ دنيا را داره به هر حال يه ذره بيشتر فكر كن به شهيدايي كه واسه ما رفتند به احسان هم مي گم خراب كردن دوبهره ساختن فقط واسه مردم بدبختي مياره وبس
یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۴ ب.ظ
تارا كمتر حرف مفت بزن دستمال يزديتو ار كجا خريدي
یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۵ ب.ظ
حامد اي ولله
دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۷ ب.ظ
چاکر آرش هم هستیم ببین تارا وقتی شاه اون کار را میکرد تو تو رختخوابش بودی که خبر داری جنگ ۸ ساله دو ساله تموم میشد خمینی نگذاشت گفت جنگ نعمت است ۶ سال دیگه جنگ بی خودی بود برای گرفتن بصره پس شما در مورد جنگ نظریه نده چون زمان شاه صدام و همه عربیهای شیخ نشین عین سگ از شاه می ترسیدند وقتی که اینها اومدند امارات زر زیادی میزنه میگه مالکیت جزایر ایرانی ما ل اونهاست یا کی تو دوره شاه عربها جرات داشتند به خلیج فارس بگن خلیج عربی اینها همه از برکت حضور نظام مقدس دینی هست که همه جای دنیا به ایرانیها به راحتی ویزا نمی دهند
دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۶ ب.ظ
حامد با اين شيرين عقل ها كلكل نكن برادر
دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۶ ب.ظ
ویکی جون حرف حق برای اینها مثل ته خیار تلخست داداشم
سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷ در ۲:۳۳ ق.ظ
باسلام. کاربران محترم بجای اینکه علیه همدیگه موضع بگیرید.روزنامه توس ۲۳شهریور۱۳۷۷ص۶ رامصاحبه پرویز شهنواز با اقای ژیسکاردستن رئس جمهور وقت فرانسه(۱۹۷۹)در تهران مطالعه کنید وبعد…
چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷ در ۸:۳۶ ق.ظ
كوروش - آبادان عزيز به گمانم روزنامه جامعه بود كه در روز ۲۳ شهريور اين مصاحبه رو چاپ كرد( عنوانش هم بود : و بدينصورت آمريكا صداي زنگ پايان حكومت شاه را به صدا در آورد ) ولي در ۲۵ شهريور ماه هم توقيف شد.
چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷ در ۲:۰۷ ب.ظ
اگر ایران به حلبچه حمله نمی کرد صدام آن همه بمب شیمیایی سر کودکان آن جا خالی نمی کرد.
دولت باید مسئولیت جان آن همه انسان بی گناه را به گردن بگیرد و غرامت بدهد.
انقلاب مجدد کار اشتباهیست. چون هزینه ای که می پردازیم خیلی بالاست.و به فرض آن… زالو ها و کفتارها مدتی کنار می روند تا نظام جدید حاکم شود . سپس دوباره بر می گردند سر جایشان. مطمئن باشید آب از آب تکان نمی خورد.
باید همین نظام را آباد کنیم.
چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷ در ۳:۰۵ ب.ظ
چنگ رويا ۱. موافقم انقلاب کردن بهاي سنگيني داره همين طور که ۳۰ سال پيش بهاش رو پدرانمون دادن ۲.در ثاني براي انقلاب فاکتور هاي اساسي اي لازمه که ملت در حال حاضر هيچکدوم رو از اين اپشن ها رو ندارن(مخالف واقعي نيستنءنميخوان هزينه کنن(جونءمالءوقت و …)) ۳.سيستم نظامي ايران از سيستم نظامي شوروي سابقءسيستم امنيتي امريکا کپي شده به طوريکه جلوي هر انقلابي گرفته ميشه(اين گفته يکي از فرماندهان(سرهنگ) ما زمان خدمته) ۴.با جمله اخرت مخالفمء ما نبايد اين نظام رو اباد کنيمءما بايد اين کشور و مردمش رو اباد کنيم
چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۲ ب.ظ
جناب اقای..دقیقا روزنامه توس بوده ودر مورد متن روزنامه صحیح فرمودی وازاین. اطلاعاتی که داری صد افرین داد.وتوقیف روزنامه بخاطر همین مصاحبه بود
پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۹ ب.ظ
لطفا این جوجه هایی که توی رژیم قبل زندگی نکردن و فقط وصفشو از تلوزیونهای دولت آخوندی شنیدن درمورد شاه نظر ندن. برن از پدر و مادراشون که هم توی رژیم شاه زندگی کردن هم توی این رژیم بپرسن کدوم بهتره. واقعا من نمی دونم دوستان از چه چیز این دولت دارن حمایت میکنن.