مرگ متفاوت را تجربه کنید
هفت تیر 7tir.com : از قديم و نديم گفتهاند، مرگ حق است و پيمانه هر كس زماني كه پر شود، ديگر چارهاي جز رفتن ندارد. ولي چگونه مردن اهميت خاص خودش را دارد. بعضيها خيلي عادي و با آمادگي ذهني كامل اطرافيان از دنيا ميروند و بعضي ديگر خيلي غيرمنتظره و اتفاقي ميميرند. در اين جا به برخي از مرگهاي غيرمنتظره ومتفاوت اشاره ميكنيم:
مـرده پيـــروز: «فرانـك هايس» معروف به «جاكي» يك اسب سوار معروف كه در مسابقات اسبسواري مختلفي شركت كرده بود. او در آخرين مسابقه خود دچار حمله قلبي شد و روي اسب از دنيا رفت ولي اسب همچنان به دويدن ادامه داد و «هايس» را اولين «مرده پيروز» ميدان اسبسواري كرد.(1953)
همكلاسي خوشمزه : يك زن 25 ساله هلندي به نام «رنه هارت ولت» كه در شهر پاريس مشغول به تحصيل بود با يكي از همكلاسيهاي ژاپني خود به نام «ايزي ساگاوا» دوست شد.مدتي بعد «ايزي»، «رنه» را براي شام به منزل خود دعوت كرد. وقتي «رنه» دعوت «ايزي» را پذيرفت، هرگز تصورش را نميكرد كه شام آن شب خود او خواهد بود. ايزي در خونسردي كامل رنه را كشت و گوشت بدنش را براي شام پخت و خورد. او مدتي بعد دستگير شد ولي به دليل نامساعد بودن وضعيت جسماني در دادگاه حضور نيافت و كمي بعد به كشورش ژاپن فرستاده شد. او پانزده ماه بعد، از زندان ژاپن آزاد شد!(1981)
خبر خوش همسر: « فرانسيس فيبر» برنده لوكزامبورگي مسابقه دوچرخهسواري «توردو فرانس» در زمان جنگ جهاني اول در اثر شنيدن يك خبر خوش جان خود را از دست داد. در آن زمان او درون سنگر نشسته بود كه همسرش با بيسيم به او خبر داد دخترشان به دنيا آمده است. فرانسيس از شنيدن اين خبر آنچنان خوشحال شد كه به هوا پريد و در همان زمان مورد اصابت گلوله يك سرباز آلماني قرار گرفت و مرد.(1915)
شاهزادهاي كه خانوادهاش را دوست نداشت: روز اول ماه ژوئن، شاهزاده «دينپدرا» وليعهد كشور نپال از برنامه ازدواجي كه خانواده براي او ترتيب داده بودند، خشمگين شد و سر ميز شام تقريبا همه اعضاي خانواده را به گلوله بست در اين قتل عام پدر پادشاه او هم كشته شد ولي طبق قوانين و سنت نپال دينپدرا كه خودش هم به شدت زخمي شده بود، تاج پادشاهي را بر سرگذاشت و سه روز بعد از دنيا رفت.(2001)
مرگ شعبده باز: «تامي كوپر» شعبدهباز معروفي در كشور انگليس بود. او در حال اجراي يك برنامه روتين تلويزيوني بود كه از دنيا رفت. بيشتر تماشاگران و حاضران در استوديو تا مدتي فكر ميكردند اين هم بخشي از نمايش تامي كوپر شعبدهباز است.(1984)
نخستوزير، شنا بلد نيست: «هارولد هالت» نخستوزير وقت كشور استراليا در ساحل شهر ملبورن در حال شنا بود كه ناپديد شد و جسد او هرگز پيدا نشد.(1967)
ملخ هليكوپتر: «ويك مارو» هنرپيشه دهه هفتاد آمريكا در حال بازي در صحنهاي از فيلم «منطقه گرگ و ميش» بود. در اين صحنه او بايد به همراه دو هنرپيشه خردسال فيلم «ميكا دينله» و «رنه شين ييچن» سوار بر يك هليكوپتر ميشدند ولي در برابر چشمان حيرتزده عوامل پشت صحنه، ملخ هليكوپتر به او اصابت كرد و سرش را از بدن جدا كرد. در اين حادثه دو كودك هنرپيشه هم جان خود را از دست دادند.(1982)

خلالدندان مرگ آور: «شرود اندرسون» نويسنده از همه جا بيخبر در يك مهماني شركت كرده بود. او پس از صرف غذا دندانهايش را با يك خلال دندان معمولي پاك ميكرد كه ناگهان خلال دندان به گلويش پريد و اندرسون در اثر عفونت ناشي از خلال دندان از دنيا رفت. (1941)
هواپيماي جنگي و مرگ نوجوان: يك هواپيماي جنگنده ميگ 2300 كه در آسمان كشور بلژيك پرواز ميكرد، دچار مشكل شد. خلبان و دستيارش با چتر نجات از هواپيما پايين پريدند و جان خود را نجات دادند ولي هواپيما كه روي سيستم پرواز اتوماتيك تنظيم شده بود به پرواز خود ادامه داد و كمي جلوتر به زمين سقوط كرد. ولي نكته اينجاست كه اين هواپيماي خالي نزديك يك نوجوان بلژيكي از همهجا بيخبر افتاد. و منجر به مرگ او شد. (1989)
خودكشي سياستمدارانه : «بود دوير» يك سياستمدار جمهوريخواه بود كه در يك مصاحبه تلويزيوني مطبوعاتي اقدام به خودكشي كرد. او كه متوجه شده بود به خاطر افشاي شركت او در يك توطئه سياسي محكوم به 55 سال حبس ميشود بلافاصله با يك هفت تير به خودش شليك كرد.(1987)
آپولو 1: سه فضانورد سفينه آپولو 1 سوار بر آن در حال انجام يك تمرين كوتاهمدت و ساده بودند كه ناگهان اين سفينه آتش گرفت و هر سه خدمه آن جان خود را از دست دادند.(1967)
مسابقه اتومبيلراني: «جيجي پاري توماس» راننده اتومبيلهاي مسابقه در انگلستان بر اثر اصابت زنجير موتور اتومبيل خودش به شدت مجروح شد و در دم جان سپرد، او ميخواست ركورد سرعت قبلي خودش را بشكند ولي در اواسط راه زنجير موتور در رفت و مثل شلاق به پاي توماس خورد و باعث مرگ فوري او شد ولي پاي او همچنان روي پدال گاز ماند و اتومبيل به خط پايان رسيد. او در آن روز توانست با سرعت 171 مايل بر ساعت ركورد سال گذشته خودش را بشكند.(1927)
ورود نامناسب: «اوون هارت» كشتيگير محبوب آمريكايي قرار بود آن شب در يك مسابقه نفس گير ملي برنده ميدان باشد ولي خبر نداشت كه اجل به او مهلت ورود به دايره طلايي را نخواهد داد. ازدحام جمعيت حاضر در استاديوم به حدي زياد بود كه دستاندركاران، بازيكنان را با استفاده از يك كابل از شيرواني استاديوم به وسط زمين ميفرستادند در آن شب هم اوون هارت در حال پايين آمدن با كابل بود كه از ارتفاع 23 متري به پايين سقوط كرد و جان خود را از دست داد.(1999)
مرگ یک بار ، شیون یک بار ، آنهم با تشریفات کامل
.مردم نگران بعد از مرگ نباشند ، در حال احداث گورستان جدید هستیم
.مرگ از دیدگاه سید حسن نصرالله
مرگ – مردن های عجیب – مرگ – مقاله در مورد مردن – مرگ هاي باورنكردني – فوت










مارس 5th, 2008 at 11:33 ق.ظ
ای كاش منم می مردم و از دست اين زندگی راحت می شدم ( ای خدا جون اين يكی خوب گوش بده )
مارس 5th, 2008 at 11:58 ق.ظ
محدثه خانم در زندگي هميشه اميدوار باش -نااميدي خودش مثل مرگ البته تدريجي
مارس 5th, 2008 at 12:04 ب.ظ
جالب بود. ميگن اگه دليلي براي زندگي ندارين لااقل دليلي براي مردن داشته باشيد. اميدوارم همه مرگ راحتي را تجربه كنيم
مارس 5th, 2008 at 12:11 ب.ظ
حرف قحطی مرگ دیگه چیه
مارس 5th, 2008 at 12:18 ب.ظ
منم از اين ئنيا خسته شدم هم بدهي دارم هم زندگي جالبي ندارم دنبال كسي ميگردم كه راحتم كنه يه نفر با معرفت هست خودم نمي تونم تنهاي اينكار بكنم واقعا ميشه از اين زندگي نكبتي خلاص بشم
مارس 5th, 2008 at 12:31 ب.ظ
مرگ زنداني هاي سياسي در زندان هاي اطلاعات هم كه خودكشي ميشن رومي تونيد جزئ مرگهاي باور نكردني بياريد.
مارس 5th, 2008 at 12:31 ب.ظ
واقعا مطلب جالبی بود .
ای کاش همه ما مرگ بسیار راحتی داشته باشیم.
پس بیاین به هم قول بدهیم که دیگه کار های بد نکنیم.
به امید روزی که همه ما مرگ بسیار راحتی داشته باشیم.
خدانگهدار.
مارس 5th, 2008 at 12:48 ب.ظ
مرگ در سایه نشسته ست به ما مینگرد…
مارس 5th, 2008 at 1:00 ب.ظ
من که خیلی از مردن می ترسم چه برسه به اینکه به یکی از طرق بالا هم باشه!!!
مارس 5th, 2008 at 1:16 ب.ظ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در اب هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی در سایه نشسته است به ما می نگرد
و
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است
مارس 5th, 2008 at 2:00 ب.ظ
شعر قشنگي بود ، تو را به خدا هر كه مي خواهد خودش را بكشد اول تعدادي از اين بي شرفهاي …… را بكشد و بعد خودكشي كند
مارس 5th, 2008 at 2:12 ب.ظ
قربونت برم حامد جون خوب گفتي
مارس 5th, 2008 at 2:30 ب.ظ
افريت مرگ يك يك از اين گله ميبرد
اين گله راببين كه چه آسوده ميچرد
سر دبير عزيز. ازاينكه يي هو تغيير تيتر دادي تعجب كردم .نكنه هر روزكه به 24اسفندنزديكترميشيم بخواي جهت دار ؟؟؟؟؟؟؟؟ حركت كني ؟ خدانكنه .
مارس 5th, 2008 at 2:40 ب.ظ
الهام جان تو رو خدا سياسيش نكن بزار حداقل در مورد مرگ راحت و فراغ بال بنويسيم
مارس 5th, 2008 at 2:41 ب.ظ
احمد جان به زور كه نمی شه اميد داد بايد شقايقی باشد تا زندگی كرد
مارس 5th, 2008 at 2:46 ب.ظ
زندگي خودش يعني اميد وارزو اگر يك انسان زنده اميدي نداشته باشه پس چه فرقي با مرده داره خانمي
مارس 5th, 2008 at 3:28 ب.ظ
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
انچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
مارس 5th, 2008 at 3:29 ب.ظ
از نظر شما ودوستاتون توي اين سايت لابد اين هم به تقصير احمدي نژاده!
مارس 5th, 2008 at 3:36 ب.ظ
شما ها چه قلم لطیفی دارین بابا !!!
این جملات شاعرانه در مورد مرگ رو از کجا میارین می نویسین؟
مارس 5th, 2008 at 3:43 ب.ظ
هميشه سعي كن كه چيزي را كه دوست داري بدست بياري
وگرنه ناچار ميشي چيزي را كه بدست آوردي دوست داشته باشي
يا اينكه يا مرگ يا زندگي؟
مارس 5th, 2008 at 4:08 ب.ظ
پس از مردن چه خواهم شد
نمی دانم ، نمی دانم
ولی بسیار مشتاقم که خاک گلویم سوتکی سازند
سوتکی سازند به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که سخت در آن بفشارد
سخت در آن بفشارد
و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد.
مارس 5th, 2008 at 4:19 ب.ظ
خیلی طبیعی بودند
))))
:-d
یه مرگ باور نکردنی دیگه :
((((((((((((((((((((
ناشناس: 88.132.198 در حال ارسال نظرش در مورد “مرگ های باور نکردنی” بود که ناگهان کامپیوترش ترکید و مرد ….
مارس 5th, 2008 at 4:56 ب.ظ
انالله واناایه راجعون ………ولی مانبایددست خالی به سوی او راجعون باشیم اینودرنظرداشته باشیم وقتی ماقراره به یک مسافرت برویم چقدروسواس خرج می دیم که چی همراه آوردیم چی جاگذاشتیم اینم دقیقایه سفره ولی ازیه نوع دیگش.
مارس 5th, 2008 at 5:27 ب.ظ
تهران جان نکنه تو اینجا بودی و من خبر نداشتم
مارس 5th, 2008 at 6:09 ب.ظ
آی خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت
ای کاش خداوند به کسا یی که ارزوی مردن دارن زودتر به آرزوشون برسونه
مارس 5th, 2008 at 6:58 ب.ظ
عمر گر خوش گذرد عمر نوح كمست گر سخت گذرد يك نفس هم بسيارست
مارس 5th, 2008 at 7:41 ب.ظ
رهگذار عمر سيری در دياری روشن و تاريك
رهگذار عمر راهی بر فضایی دور يا نزديك
كس نمیداند كدامين روز میآيد
كس نميداند كدامين روز میميرد
چيست اين افسانه هستی خدايا چيست
پس چرا آگاهی از اين قصه مارا نيست
صحبت از مهر و محبت چيست؟
جاي آن در قلب ما خالی است؟
روزی انسان بنده ی عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمیپيمود
چيست اين افسانه ی هستي خدايا چيست؟
پس چرا آگاهی از اين قصه ما را نيست؟
كس نمیداند كدامين روز میآيد
كس نمیداند كدامين روز میميرد
مارس 5th, 2008 at 8:52 ب.ظ
راستش من از مرگ نمیترسم ولی از این میترسم که با زجر بمیرمءولی مرگه انی رو پام
مارس 5th, 2008 at 9:46 ب.ظ
در فلسفه هستي خلقت را همگن نوع خودش قرار داده اند تكميل يا تكامل فقط در اينصورت اتفا ق مي افتد و در انسان به اين خوشبختي مي گويند انگيزه ذاتي در انسان كه بواسته وقوف بر مرگ خودش در پي جاودانگي است در شريط نا مساعد اورا به سمت افسردگي خود خواسته ميكشاند واولين واكنشش طلب مرگ كه در اصل طا لب توجه است ميكشاند /مرگ مهم نيست مهم اين است مرگ ما چه تا ثيري در زندگي ديگران داشته باشد.كوتاهي زندگي را به زمزمه اصيل خودت مبدل نما ومعجزه را در كوتاه ترين زمان بنگر شعار نيست واقيت است .
مارس 5th, 2008 at 10:00 ب.ظ
مهم نیست چطور بمیریم مهم اینه که چطور زندگی کنیم.
مارس 5th, 2008 at 10:46 ب.ظ
همش باور کردنی بود
مارس 5th, 2008 at 11:00 ب.ظ
اه چقدر نا امیدین.
مارس 5th, 2008 at 11:34 ب.ظ
1- مردی که بخاطر ریشهایش مرد!
هانس اشتاینگر استرالیایی بخاطر ریش 1.4 متری اش مشهور بود. اشتاینگر در سال 1567 برای کمک به افرادی که گرفتار آتش سوزی شده بودند رفت. در این اثنا پایش به ریشهای درازش گیر کرد و افتاد. وی بخاطر شکستگی گردن مرد!
2- مردی که می خواست ماه را در آغوش بگیرد!
شاعر چینی قرن 8 میلادی، لی پو به کنار رود یانگ تسه رفت. وی با دیدن تصویر ماه در رود یانگ تسه خواست آنرا در آغوش بگیرد. لی پو بخاطر خفگی در رودخانه جان داد!
3- پالتو پرواز نمی کند!
ریچلت خیاط مشهور فرانسوی می خواست آخرین اکتشاف عمرش با عنوان پالتوی پرنده را از بالای برج ایفل تست کند اما نمی دانست که پالتو پرواز نمی کند!
4- خودکشی هنگام پخش مستقیم برنامه!
کریستین چوبوک تا کنون تنها گزارشگری است که درهنگام پخش زنده تلویزیونی دست به انتحار زد. وی در سال 1974 در هشتمین دقیقه از زمان پخش تلویزیونی تپانچه ای را در آورد و به مغز خود شلیک کرد. البته او مرد!
5- گل مرگبار سیروس دین محمدی!
زمانی که سیروس دین محمدی در تراکتورسازی بازی میکرد گل حساسی به ثمررسوند و پدر سیروس که در خانه بازی را تماشا میکرد از فرط خوشحالی جان سپرد. همچنین گل عزیزی به استرالیا باعث حمله قلبی و مرگ یک کرمانی شد.
مارس 5th, 2008 at 11:57 ب.ظ
هراس من از مرگ نیست ، هراس من از بیهوده زیستن است.
مارس 6th, 2008 at 8:48 ق.ظ
همه بخونيد……
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تراست…
هراس من باري مردن در سرزميني است كه در آن مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد….
مارس 6th, 2008 at 8:59 ق.ظ
مرگ دو نکته خوب داره. یکی اینکه یکبهر تجربه می کنیم. و یکی هم اینکه همه ما تجربه خواهیم کرد. یاد مرگ تلنگر خوبی برای ماست که مواظب کارامون باشیم. ولی فکر کردن زیاد به مرگ هم دردسر ساز میشه برامون.
مارس 6th, 2008 at 9:00 ق.ظ
ببخشید یکبار تجربه می کنیم
مارس 6th, 2008 at 9:29 ق.ظ
ببينيد دوستان عزيز ؛ مرگ يه واقعيته . زندگي مادي كه الآن داريم ، يه توهم شديده . چطوري بگم ؛ شايد بهتر باشه اينطور بگم كه ما سالهاي سال پيش از اين ؛ يه بار همين زندگي رو تجربه كرديم و حالا فقط توي تصاوير اون غوطه وريم . سالهاي ساله كه بدون اينكه خودمون بدونيم يا احساس كنيم ؛ يه زندگي جمادي
داشتيم . درصورتيكه اگه بتونيم به واقعيت برسيم ؛ ميبينيم كه فقط توي هلوگرامي از جمادات زندگي ميكنيم و سالهاست كه عمرمان به سرآمده و رفته ايم . باورش يه كم مشكل بنظر ميرسه ولي قطعا واقعيت داره .
پس درواقع مرگي در كار نيست چون همه مون داريم توي فضاي مرگ نفس ميكشيم و گذشته اي رو كه
تموم شده مرور ميكنيم .
مارس 6th, 2008 at 11:59 ق.ظ
مرگ متفاوت در زندانهاي ايران است كه قتل بصورت خودكشي جلوه داده مي شود
ختم كلام !
مارس 6th, 2008 at 2:49 ب.ظ
در جهان نتوان اگر مردانه زیست
همچو مردان جان سپردن زندگی است
مارس 6th, 2008 at 3:47 ب.ظ
با محمد:89.191.155
کاملا موافق هستم.
مارس 6th, 2008 at 4:48 ب.ظ
مرگ اغازی است بر یک پایان
مارس 6th, 2008 at 6:15 ب.ظ
من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک
مارس 6th, 2008 at 10:07 ب.ظ
خدا كنه در لحظه هاي بي ايماني مرگ سراغم نياد
مارس 6th, 2008 at 11:53 ب.ظ
به قول سپيده چقدر نااميد اما ياد مرگ يك اثر زيباست وادم رو وادار به تفكر اعمالش مياره چون اگر مرگي نبود معلوم نبود سر از كجا در مياورديم
مارس 7th, 2008 at 12:11 ق.ظ
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
دردل خاک سیاه
می درخشد دو نگاه
که به نکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین همه سال
دور از این جوش و خروش
می روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه
وندرین راه دراز
می چکد بر رخ من اشک نیاز
می دود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان راه دراز
منم کنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز
بینم از دور در آن خلوت سرد
در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی
ایستادست کسی
روح آواره کسیت
پای آن سنگ کبود
که در این تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
می تپد سینه ام از وحشت مرگ
می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خیره به راه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه
شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهایی خویش
شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است
شاید این بندی صحرای عدم
با منش سخن است
من در این اندیشه که این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه
خنده ای می رسد از سنگ به گوش
سایه ای می شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه می خندد و می بینم وای
مادرم می خندد
مادر ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم
وین چه عشقی است بزرگ
که پس از مرگ نگیری آرام
تن بیجان تو در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان می بخشد
قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد
شب هم آغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد
مارس 7th, 2008 at 12:42 ق.ظ
مهرشاد خداییش بچه کجایی
دوست دارم شعرات قشنگه
راستی مهرشاد میدونی دکتر کیه
مارس 7th, 2008 at 12:48 ق.ظ
سلام قلمبه
چه اسم جالبی داری.
مارس 7th, 2008 at 12:52 ق.ظ
ممنون مهرشاد این چراغ سبز نیست ها
مارس 7th, 2008 at 12:59 ق.ظ
کلا مرگ پدیده خوبی هست ولی باید ببینی تو زندگی چی کار کردیم که الان به مرگ (البته بعضیا)راضی هستیم
مارس 7th, 2008 at 1:02 ق.ظ
قلمبه شفاف تر صحبت کن.
مارس 7th, 2008 at 1:14 ق.ظ
یعنی اگر از زندگی که الان داریم راضی هستیم اصلا به مرگ فکر نمیکنیم
ولی خدا نکنه زندگی یه ذره فقط یه ذره روزگار سر ناسازگاری داشته باشه اون وقته که دقیقه ای 100000 بار تقاضای مرگ را ازخدا و بنده خدا داریم
مارس 7th, 2008 at 1:21 ق.ظ
چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید
مارس 7th, 2008 at 1:49 ق.ظ
اگه نمردم زنده موندم فردا بازم میام
مارس 7th, 2008 at 10:53 ق.ظ
مهرشاد خیلی قشنگ بود بازهم بنویس
به راستی مرگ غروبی است که طلوعی درخشان تر دارد
مارس 7th, 2008 at 1:58 ب.ظ
مهرشاد- نسترن و تمام بروبچ سلام دیدین زنده موندم
مارس 7th, 2008 at 5:25 ب.ظ
قلیمه خان شیرینی زنده بودنت رو ندادی؟
نسترن خانم. خواهش می کنم.
این هم یک قطعه به درخواست شما :
مرگ زیباست
بگذارید بخوابم چون جانم از عشق سرشار است
بگذارید بیارامم چون روح من روزها و شبهای فراوانی بی قرار بوده است
سکوت کنید می خواهم صدای موسیقی ابدیت را بشنوم
من در سپیدی سرشار شناورم آسوده و در آرامش
مرگ زیباست
مارس 7th, 2008 at 7:03 ب.ظ
مهرشاد جان
مرگ زیباست اما نه مرگ فرزند در آغوش مادراززور فقر
مرگ زیباست اما نه مرگ فقیر به خاطر اینکه خرج دوادرمون نداره
مرگ زیباست اما نه مرگ ÷در و بی سرو سامان شدن یک خانواده
میدونی چندتا زن تو این مملکت عنوان خود سرپرست رو یدک میکشند..اصلا میدونی خودسرپرست یعنی چی
چند سالته ؟ میدونی کسی که سایه پدر رو سرش نیست چطور زندگی میکنه میدونی روزی هزاربار در سکوت میمیره
اما این سکوت اون سکوت توی شعر جنابعالی نیست پس تورو خدا ننویس که مرگ زیباست ومن روهم ببخش به خدا من یه آدم عقده ای نیستم ولی تورو خدا دیگه نگو مرگ زیباست
مارس 7th, 2008 at 7:24 ب.ظ
جناب آقای محمود از اهواز:
1- شعری که اینجا نوشتم فقط به درخواست بعضی از دوستان بود و هیچ گونه بار سیاسی و غیره نداشته و صرفا به خاطر لذت ادبی بوده است.
2- نمی دونم چرا از این شعرها نتیجه گرفتی که من منکر فقر هستم و اصلا نمی دونم چرا ناهنجاری ها موجود در جامعه رو من باید پاسخ گو باشم.
3- اصولا شعر هنگامی گفته می شه که یک نفر از زندگی روزمره خسته میشه و برای دل خودش بدور از هر گونه هیاهویی شهر می گه و نمی دانم چرا اینگونه به من حمله ور شدید . آیا من باید تاوان بقیه را پس بدهم.
4- بهتر بود به جای این حمله ور شدن از من تقاضای شعری در مورد فقر میکردید. من به خاطر شما شعری در زیر می نویسم تا روح شما هم آرام بگیره.
مارس 7th, 2008 at 7:26 ب.ظ
الا ، ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ؛ چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن ؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون … ای رهگذر , در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
مارس 7th, 2008 at 8:01 ب.ظ
مهرشاد جان از محمود ناراحت نشو و به محمود حق بده شاید بعد از مرگ عزیزی واقعا آزرده شده
شعری در رابطه یک زندگی شاد براش بنویس
مارس 7th, 2008 at 8:20 ب.ظ
قلمبه خان . بهتره خودش اظهار نظر کنه.
مارس 7th, 2008 at 8:23 ب.ظ
دمت گرم دیگه زدی تو پر ما
مارس 7th, 2008 at 9:34 ب.ظ
جم کنید این ملیجک بازیها رو….
مارس 7th, 2008 at 11:53 ب.ظ
پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز
باد در را با صدایی تند میبندد
مرده ای گویی درون حفره گوری
بر امید سرد و بی احساس میخندد
مارس 8th, 2008 at 12:49 ق.ظ
جناب سردبیر سایت 7تیر کی آبدیت می شود
لطفا جواب بدهید
مارس 8th, 2008 at 1:05 ق.ظ
حالا اگر خدای نکرده — زبانم لال کسی دچار مرگ مغزی بشه دوست داره اعضای بدنش به افراد دیگه اهدا بشه
مارس 8th, 2008 at 2:28 ق.ظ
قلمبه جون من امدم.
مارس 8th, 2008 at 3:10 ق.ظ
طلایی نظرت راجع به متن بالایی چیه
مارس 8th, 2008 at 12:14 ب.ظ
من اگه باشم میدم چه اشکالی داره
مارس 9th, 2008 at 12:34 ق.ظ
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا كردم . تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم . پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس ، تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روييد با حسرت جدا كردم . و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي : دلم حيران و سرگردان چشمهايي است دريايي . و من تنها براي ديدن زيباي آن چشم ، تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم . همين بود آخرين حرفت ، و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ، حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم . نمي دانم چرا رفتي ، نمكي دانم چرا ؟ شايد خطا كردم . و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي ، نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ، ولي رفتي . و بعد رفتنت باران چه معصومانه مي باريد . و بعد رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت . و بعد رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد . و بعد رفتنت آسمان چشمانم خيس باران بود . و بعد رفتنت انگار كسي حس كرد ،من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت . كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد . و بعد رفتنت دريا چه بغضي كرد .
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد وبعد اينهمه طوفان وهم و پرسش و ترديد ، كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت .!. تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو . در راه عشق و انتخاب خطا كردم . و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد ، كنار انتظاري سرد و بي احساس ، و من در اوج پاييزي توي ويرانه يك دل ، ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر ، آرام گفتم
نمي دانم چرا رفتي
مارس 9th, 2008 at 1:09 ق.ظ
اقا فرامرز چند سالته
مارس 9th, 2008 at 4:02 ق.ظ
نظر شماره ی 70 مال من نیست.گر چه نظر من هم با این دوست عزیزی که اسم منا کپی کرده یکیه.اقا احسان خودت اسم به این قشنگی داری چرا اسم منا کپی می کنی؟
مارس 9th, 2008 at 12:02 ب.ظ
ببخشید مهرشاد
شعرت ارزش نقد داشت.
شاید این بندی صحرای عدم
با منش سخن است
مشکل وزنی دارد.
شاید بشود گفت با منش صد سخن است.
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند(یک دگر)
مهرشاد شعر فرامرز را چه کسی سروده؟
قسمت آخرش را من نشنیده بودم.!!؟؟
شعری که برای محمود گفتی محشر بود.
اما تشکر نکن! هنوز اون کامنت هایی که در جوابم نوشته بودی را فراموش نکرده ام.
ببین باز هم آفلاین نوشتم. تازه اونم بعد از 2 ساعت!
مارس 9th, 2008 at 2:43 ب.ظ
خانم “مانيا ۱۸ سال سن از تهران عزیز” شما اسم منو برداشتی. اگه ممکنه لطف کن با یه اسم دیگه نظر بده .
مارس 9th, 2008 at 10:59 ب.ظ
چنگ رویا خیز شب
1- این شعری که نوشته بودم از فریدون مشیری است و مطابق با اصل شعر “با منش سخن است” صحیح است.
2- شعر فرامرز از مریم حیدر زاده است.
3- شعر محمود از شاعری به نام کارو.
3- من هنوزم سر حرفم هستم و اون روز شما مقصر بودید. تازه توهین هم کرده بودید. اما این بار بهتر نوشتید و جای امیدواری هست.
مارس 9th, 2008 at 11:10 ب.ظ
اِاِاِاِ …مهرشاد چه کار بدی می کنی که شاعر ها را نمی نویسی(هر چند خودم هم ننوشتم)
فکر کردم شاعر همه این شعر ها خودت هستی!
شما شعر هم می گویی؟؟
در ضمن من از اشعارحضرت حافظ هم ایراد می گیرم!
چرا از استاد مشیری ایراد نگیرم؟
نگو توهین کردی!
دو بار آن جا عذر خواهی کردم!
حالا چرا هی تکرار می کنی؟
لطف کن شاعر ها را بنویس!
یک عالمه متشکر می شوم!
در ضمن من هنوز کامنت های شما را یادم هست!
مارس 9th, 2008 at 11:26 ب.ظ
چنگ رویا خیز شب
1- به خاطر حجم وسیع شعرهایی که می نویسم و بعضا شاعر بعضی از آنها را نمی شناسم از نوشتن نام شاعرها معذورم و دوستانی که من رو می شناسن این موضوع را میدونن.
2- اگر قصد دیگری داشتم همین الان هم که فکر می کردید شاعر این شعرها خودم هستم به روی خودم نمی آوردم.
3- ظاهرا دوباره از کوره در رفته اید و با صدای بلند فریاد می کشید. لطفا خونسردی خود را حفظ نمایید.
4- دقت عمل شما در خواندن شعرها جای بسی تامل و قدردانیست.
مارس 9th, 2008 at 11:29 ب.ظ
ناشناس بالایی منم!
در ضمن در یاداشت روز زن سراغت را می گیرند!
مارس 9th, 2008 at 11:31 ب.ظ
وا!من کجا عصبانیم
باور کن الان خیلی هم شادم!
بی شک خودت عصبانی هستی.
مارس 10th, 2008 at 1:45 ق.ظ
من دوست ندارم بمیرم.آخه خیلی آرزو دارم.چه میشه کرد .مرگ حقه.هر مهمونی یه روزی باید بره
مارس 10th, 2008 at 1:47 ق.ظ
اتقاثا این شمایید که عصبانی هستید و این از طرز نوشتن شما مشهوده.
مارس 10th, 2008 at 8:05 ق.ظ
آقا مهرشاد شعرات خیلی توپه دمت گرم
مارس 10th, 2008 at 10:30 ق.ظ
ولی من عصبانی نیستم!
چه دلیلی برای عصبانیتم وجود دارد.
شما تا حالا ندیده اید کسی مثل من بنویسد. به عبارتی این نوع ادبیات برای شما غریبه است. این دلیل بر عصبانیت من نیست.
من هم می توانم طبق احساسم درباره عصبانی بودن و به قول شما پرخاشگر بودن نوشته شما نظر بدهم ولی چون شما را نمی بینم این اجازه را به خودم
نمی دهم. شما هم این اجازه را به خودت نده…آن هم وقتی که من صریحا
می گویم شاد و آرام هستم!
پیش داوری می کنی و بر قضاوت خود اصرار می کنی!
مارس 10th, 2008 at 11:50 ق.ظ
آخي چه مرگايي داشتن بدبختا .
مرگ خوبه منم دوست دارم بميرم ولي خداي نكرده ناشكري نميكنم شكر از زندگيم راضيم
ولي مرگ عزيز خيلي سخته خيلي
آقا مهرشاد عزيز شعراي شما خيلي قشنگه مرسي . ولي دوست عزيز از حرف آقا محمود ناراحت نشو ويا از حرف دوستمون قلمبه ناراحت نشو كه گفت شايد داغ عزيز ديده باشه . من نظر آقا محمود رو نميدونم ولي خودم ميگم شعرات قشنگه ولي ياد ازدست دادن عزيزا رو واسه آدم زنده ميكنه .ياد مرگشون ولحظه رفتنشون.
منم دوست دارم بميرم هرچي زودتر تا كمتر گناه كنم دوست دارم مرگ باعزت وبدون درد داشته باشم وهميشه ميخوام وقتي ميميرم مفيد باشم
دوست عزيز آقا فرامرز متنت خيلي قشنگ بود اين متن رو خيلي دوست دارم خيلي وقت بود كه نخونده بودمش.
دوستاي عزيز به اين سايت نگاه كنيد متنا ونظرا رو بخونيد خوشتون مياد واگه خواستيد عضو بشيد تا براتون كارت عضويت بياد . اين واسه سوال دوستمون قلمبه هستش وشايد واسه خيلي هاي ديگه
انشالله كه عمرتون 120 سال باشه وعمر باعزت داشته باشيد
http://www.iran-ehda.com/Guestbook/ وhttp://www.iran-ehda.com/signin/وhttp://www.iran-ehda.com/
موفق وسربلند باشيد همه تون
مارس 11th, 2008 at 12:46 ق.ظ
ضمن تشکر از مریم _شهرری و ليلي- يزد
خانم رویا چنگ رویا خیز شب در نوشته آخرت خونسردتر بودید. بهتون تبریک می گم.
مارس 11th, 2008 at 10:22 ق.ظ
ما ها چون زنده ايم در مورد مرده ها قضاوت ميكنيم كه مرگ تولد ديگراست و……
درحاليه مرگ بازگشت به زندگاني بر اساس ساخته هاي اين زندگي است. قانون سوم نيوتن رو فراموش نكنيم كه : هر عملي رو داراي عكس العملي ميباشد، در همان راستا و………
حاسبوا قبل ان تحاسبوا
مارس 11th, 2008 at 1:36 ب.ظ
باز هم اشتباه کردی!
جناب مهرشاد!
نوشته آخرم با کمی خشم همراه بود. واگر ادامه می دادی حرفت تایید می شد چون دیگه داشت اون روی نافرهیخته ام بالا میامد!
مارس 11th, 2008 at 1:38 ب.ظ
در ضمن اشتباه تایپی داری! آن هم توی اسم من!!
مارس 11th, 2008 at 10:37 ب.ظ
چنگ رویا خیز شب
راجع به اسمت زیاد حوصله ندارم اسم طولانی رو تایپ کنم.
دوباره که عصبانی شدی. اصلا به دخترا نمی یاد عصبانیت.
مارس 11th, 2008 at 11:09 ب.ظ
چنگ رویا خیز شب
اشتباه املایی دارید.
توی صفحه مربوط به دستگیری فرمانده نیروی انتظامی “اختلاس” رو نوشتین “اختلاص” .
مارس 12th, 2008 at 10:25 ق.ظ
ممنون ولی زیاد تعجب نکن!
من دیکته ام هیچ وقت بالای 10 نبوده!
بعدا چرا این جا اینو گفتی؟؟
فعلا ناراحتم عصبانی نیستم!
خواستی اسمم را بنویس شب!
مارس 13th, 2008 at 12:50 ق.ظ
شما که دیکته ات بالای 10 نبوده بهتره بدونین اختلاس درسته نه اختلاص. توی همین صفحه بنویس چرا رفتی اون صفحه گفتی اختلاص درسته؟
می 22nd, 2008 at 4:50 ب.ظ
my number 3 test message