تحقيقات پليس استان فارس براي دستگيري يک زن رواني که دختر سه ساله اش را به قتل رسانده و پسرش را به شدت زخمي کرده است، آغاز شد.
به گزارش هفت تیر ۷tir.com : راز قتل دردناک فاطمه سه ساله در ۱۶ بهمن ماه سال جاري و زماني که برادر مجروحش علي از پدر تقاضاي کمک کرد، فاش شد. پدر علي که با تلفن پسرش از ماجرا باخبر شده بود بلافاصله با پليس تماس گرفت و خود نيز به سمت منزلش حرکت کرد و زماني به محل حادثه رسيد که ماموران پليس جسم غرق در خون و بي جان دختر سه ساله را داخل آمبولانس مي گذاشتند. اين در حالي بود که تکنسين هاي اورژانس جسم نيمه جان علي را هم بيهوش گوشه يکي از اتاق هاي خانه پيدا کردند و تلاش براي احياي وي را آغاز و سپس او را به بيمارستان منتقل کردند و در ادامه پدر علي براي انجام تحقيقات به اداره آگاهي انتقال يافت و به پليس گفت؛ من سر کار بودم که پسرم علي با من تماس گرفت و با وحشت گفت مامان سر فاطمه را بريد و من را هم با چاقو مجروح کرد و از خانه بيرون رفت. من که غافلگير شده بودم فقط به ذهنم رسيد که به پليس خبر بدهم تا شايد ماموران زودتر از من به محل برسند و به پسرم کمک کنند. اين مرد افزود؛ من و همسرم مريم سال ها پيش با هم ازدواج کرديم. بعد از ازدواج فهميدم همسرم از بيماري شديد رواني رنج مي برد و تولد فرزندان مان هم بيماري او را تشديد کرد. من و همسرم بارها با هم اختلاف پيدا کرديم. او نمي توانست خودش را کنترل کند و چندين بار به حالت قهر خانه را ترک کرده بود اما برادرانش او را وادار مي کردند برگردد. من هم به خاطر اينکه فرزندانم بي مادر نباشند هر بار با مريم آشتي مي کردم. وي ادامه داد؛ همسرم از زماني که مجرد بود از يک نوع بيماري رواني رنج مي برد که پس از به دنيا آمدن بچه ها بيماري او تشديد شد. متاسفانه من در جريان بيماري او نبودم و بعد از ازدواج متوجه موضوع شدم. در چند ماه گذشته مريم داروهايش را استفاده نمي کرد و حالش بسيار بدتر شده بود. در ادامه پليس علي هشت ساله را که پس از عمل جراحي وضعيت بهتري پيدا کرده بود مورد بازجويي قرار داد. اين کودک مجروح گفت؛ من و خواهرم فاطمه بازي مي کرديم که ناگهان نمي دانم چه شد مادرمان يکدفعه عصباني شد و صورتش حالتي خاص پيدا کرد. ما از ترس خشک شده بوديم، او اول با چاقو فاطمه را زد و من فرار کردم اما مامان مرا هم در اتاق پيدا کرد، با چاقو گوشم را بريد و چند ضربه هم به گردنم زد. بعد لباسش را پوشيد و بيرون رفت، تنها کاري که توانستم بکنم اين بود که به پدرم اطلاع دهم. پليس در ادامه متوجه شد مريم بعد از قتل دختر و مجروح کردن پسرش از خانه فرار کرده و به سراغ صاحبخانه قبلي اش رفته اما بعد از چند دقيقه آنجا را هم ترک کرده است. بنابر اين گزارش تحقيقات گسترده پليس شيراز براي دستگيري اين زن همچنان ادامه دارد.
شیراز - زن روانی - استان فارس - سر دختر ۳ ساله - گوش پسر - قتل دختر توسط مادر

شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ در ۱:۲۶ ب.ظ
اي داد بيداد
شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ در ۱:۵۲ ب.ظ
اره ۴ به بازار امد!
شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ در ۱:۵۹ ب.ظ
بعدشم حتما نوبت صاحب خانه بوده كه از اين دنيا راحتش كنه ؟؟؟؟؟ خدا از سر كساني كه مردم را اينچنين رواني كرده نگذره
شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ در ۲:۰۶ ب.ظ
متاسفم برای ان دختر متاسفم برای ان پسر
کاش پدری دلسوز داشتن که همه این کارها به علت نادانی پدر بود
شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ در ۳:۵۷ ب.ظ
امان از دست زنهای بدجنس و خشن
شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ در ۴:۰۳ ب.ظ
البته دوستان این زن شیرازی نبوده لطفا با شیرازی ها اشتباه نگیرید.
digari_dar_man@yahoo.com
شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ در ۴:۴۰ ب.ظ
متاسفم و متاثر …….
هي …هي………………………….
شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ در ۶:۴۱ ب.ظ
تاسف
دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۵ ب.ظ
وحشتناكه
جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶ در ۱۰:۰۰ ب.ظ
متاسفم!!!
شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶ در ۳:۵۹ ب.ظ
واقعا وحشتناک بود.متاسفـــــــــــــــــــــــــــــــم.
شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۵ ب.ظ
اقا جان نكنين زشته!!!زشته!!!
یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶ در ۱۲:۳۸ ب.ظ
عجب !!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶ در ۲:۰۱ ق.ظ
عجب زن با عرضه ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶ در ۷:۰۷ ب.ظ
دهشتناككككككككككككككك
چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۰۵ ب.ظ
یه دختر جون کجایی پس؟؟؟؟؟؟؟؟…..
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۶:۲۱ ب.ظ
باعث تاسف است در پايتخت فرهنگي ايران چنين اتفاقي رخ مي دهد. بايد كار فرهنگي شود.
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۷:۰۰ ب.ظ
واقعا برای خودم که تو این جامعه زندگی میکنم متاسفم
دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۱۸ ق.ظ
وقتيكه توفرهنگ ما جامي افته بسوز وبساز يعني قانون جايگاه نداره ،انسانيت وجودنداره ، عقل به بنبست رسيده وشرف وشجاعت و…..منقرض شدن .دولت كه نقش پدر ملته بايد فرهنگ سازي كنه ، قانون مند شدن رو الزامي كنه و………
سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۵۰ ب.ظ
این مرد چه شکلی شب پیش این می خوابیده خوب از جونش نمی ترسیده و گرنه…….
سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۶ در ۲:۳۰ ب.ظ
آخي خيلي متاسفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم. الهي بميرم واسه اين پسر بچه كه اينا رو ديده
اي خاك تو سرت كنن ومادر نباشي
پدره هم تقصير داره كه يه زن ديوونه رو با دوتا بچه تنها ميزاره
جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶ در ۶:۵۷ ب.ظ
اول تحقیق کنیدبعدازدواج کنید
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۷ در ۴:۲۷ ق.ظ
اون نمی خاسته اینکارو بکنه ….دیوونس دیگه…….دیوونس…..
سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۲۰ ب.ظ
من نمی دونم چرا پدره بچه هارو با علم به بیماری زنش تنها پیش اون میذاشته هان؟