احمد قابل : آیت الله خامنه ای شریک تمام ظلم و ستمهای حکومت است
احمد قابل یکی از چهره های مذهبی که به دلیل مخالفت شجاعانه با رفتار که او آن را رفتار ظالمانه رژیم و رهبر جمهوری اسلامی می داند ، تحت شدیدترین فشارها قرار گرفته است در نامه ای که جدیدا منتشر کرده با اشاره به اعمال ظالمانه حکومت با وزارت اطلاعات و دادگاه ویژه روحانیت اتمام حجت کرده و اظهار داشته در صورت عدم صدور گذرنامه کشور را از راه قاچاق ترک خواهد کرد.
عکس احمد قابل در کنار آیت الله منتظری :

احمد قابل خامنه ای را در همه این مظالم سهیم می داند و از این که با سکوت از کنار این مسائل به آسانی می گذرد به او شدیدا حمله کرده است .این نخستین بار نیست که احمد قابل از خامنه ای و حکومت صریحا انتقاد می کند .وی پیش از این نیز در شانزدهمین سالگرد انتخاب خامنه ای به رهبری جمهوری اسلامی،به او شدیدا حمله کرده بود .حجت الاسلام هادي قابل برادر او نیز از فروردین ماه به اتهام توهین به مقامات جمهوری اسلامی از طرف دادگاه ویژه روحانیت به خلع لباس، چهل ماه حبس و پرداخت 500 هزار تومان جزاي نقدی محکوم شده بود و در زندان بسر می برد. متن نامه احمد قابل به این شرح است :
در روز 11 دی 1387 و پس از گذشت چندروز از پایان اعتبار گذرنامه ام (که در روز 25/6/1384 در مرز سرخس توسط مأموران وزارت اطلاعات، ضبط و توقیف شده بود) برای گرفتن گذرنامهی جدید، از محل اقامتم در شهر «فریمان» اقدام کردم. فرمهای مربوطه را پرکردم و همراه همهی مدارک مورد نیاز، فتوکپی گذرنامهی قبلی را نیز تحویل دادم. پس از گذشت 39 روز، به من اطلاع دادند که برای روشن شدن علت عدم صدور گذرنامه، باید به «ادارهی گذرنامه در مشهد، دفتر نهاد ریاست جمهوری(ادارهی اطلاعات) مراجعه کنم».
صبح روز چهارشنبه 23 بهمن 1387 به محل یادشده مراجعه کردم و فردی برای توضیح آمد و گفت: «شما با نامهی شمارهی 470/م/21/14 دادسرای ویژهی روحانیت، در تاریخ 19/6/1384 ممنوع الخروج شدهاید و تا آنان قرار خود را لغو نکنند، برای شما پاسپورتی صادر نخواهد شد. تنها راه شما مراجعه به آن نهاد و حل مشکل از طریق آنها است».
من در فروردین 1385 نیز برای گذرنامهی جدید اقدام کرده بودم و نتیجهای نگرفته بودم. احتمالات آن روز به گونهای بود که میشد تصور کرد که؛ «بخاطر اعتبار داشتن گذرنامهی قبلی، از صدور گذرنامهی جدید امتناع کرده اند». البته چون اعتبار قانونی هرقرار قضائی، حداکثر 6 ماه است و پس از آن باید تجدید شود، صبر کردم و پس از گذشت شش ماه از زمان ممانعت از خروج، اقدام کردم، ولی نتیجهای نبخشید.
حال که به اقرار مسئول اطلاعاتی گذرنامه، با همان قرار شهریور 84 (که با درخواست « وزارت اطلاعات » و موافقت دادگاه ویژهی روحانیت صادر شده بود) از صدور گذرنامهی جدید برای من امتناع کردهاند، باردیگر «تخلف صریح از قوانین کشور» را با اتکای به زور، علیه یکی از شهروندان کشور، شاهدیم.
البته مسئولان کشور، از رهبری تا دولت و وزارت اطلاعات و دستگاههای قضائی و شبهقضائی و سایر نهادهای شناخته شده، در طول سالیان دراز، قانون شکنی را به شیوهای مستمر برای خود تبدیل کرده و به آن عادت کردهاند و همیشه و علیرغم قانون شکنی های آشکار و پیدرپی، مخالفان سیاستهای خود را به قانون شکنی متهم کرده و میکنند. گویا تعهدات قانونی را یکطرفه میدانند و گمان میبرند که در همه حال، این شهروندان اند که باید یکسویه خود را ملتزم به قوانین مصوب آنها بدانند.
من با علم و اطلاع از مجموعهی امکانات قانونی و غیر قانونی رقیب متجاوز و ستمگر، اعلام می کنم که تا پایان سال 1387 خود را در معرض قوانین کشور در خصوص «خروج از کشور» نگه داشته و به آن ملتزم خواهم بود. اگر در مدت باقیمانده تا آن روز، پاسپورت را از روال عادی تحویل دادند، این التزام تداوم خواهد یافت، ولی در صورت اصرار حاکمیت بر تخلف و قانون شکنی و عدم صدور گذرنامه، هیچگونه التزامی به صورت یکسویه نسبت به مصوبات یادشده را نخواهم پذیرفت و «در اولین فرصت مقتضی، به صورت غیر رسمی، از کشور خارج خواهم شد».
البته همچون تمامی ساعات، روزها، ماهها و سالهای گذشته، از هم اکنون نیز هرلحظه منتظر اقدامات حاکمیت جور و ستم، هستم و خواهم بود و ترسی از بازداشت یا هراتفاق دیگری ندارم، چرا که در صورت تحقق آن اتفاق، هنگامهی «اطمینان من به صحت رویکردهایم» خواهد رسید و شهد چنین اطمینانی را هیچ شرنگی (حتی مرگ) از بین نخواهد برد.
اکنون بیش از 6 سال و 9 ماه است که سند آپارتمان شخصیام در تهران، با قرار وثیقه، بازداشت شده است و مرا از فروش ملک مشروع خود، بازداشتهاند(که برخلاف شرع و قوانین کشور است) و صدمات فراوان مالی را به من تحمیل کردهاند، در صورتی که باید پس از 6 ماه از صدور قرار، مجددا از مالک استعلام میکردند تا در صورت رضایت او، قرار را تمدید کنند، ولی دریغ از اجرای قانون!!
در این خصوص، بسیاری از دوستان و سیاسیون مملکت با گرفتاریهای مشابه و گاه طولانیتر مواجهاند و هیچکس به تظلم آنانی که اقدامات رسمی برای تظلم کردهاند نیز پاسخ نداده است تا چه رسد به احمد قابل، که مراجعهی به دستگاههای قضائی و شبه قضائی حکومت را از باب «تحاکم الی الطاغوت» بر خود حرام کرده است و جز در مورد اضطرار، مراجعهی به آن را برای خود جایز نمیداند.
شخص ولی فقیه موجود، نمیتواند در خصوص رفتارهای یادشدهی دادگاه ویژه و وزارت اطلاعات و دادگاه انقلاب، با مخالفان سیاست های حاکمیت، خود را بیخبر جلوه دهد. چرا که مطمئنا از اخبار کشور مطلع است. مثلا در خصوص حکم برادرم، آقایان؛ سید حسن خمینی به توسط آقای ناطق نوری، آقای کروبی در دیدار شخصی با ایشان، آقای هاشمی و برخی افراد دیگر نیز با ایشان صریحا سخن گفته و انتقاد کرده بودند ولی ایشان سکوت کرده بود.
من آقای خامنهای را در تمامی ظلم و ستم هایی که به من، برادرم و همهی مخالفان سیاسی و خصوصا در مرحلهی اخیر به آقایان؛ مجتبی لطفی، قیصری و سعید رضوی فقیه شده و میشود، آشکارا شریک میدانم. اگر در این دنیا، جایی برای شکایت از ایشان و نهادهای تحت امر ایشان نیست(که نیست) در روز جزا نه داغ و درفش بهکارشان خواهد آمد و نه از کوچکترین ستمی بدون محاسبه گذر توانند کرد. پس باید گفت:«انما تقضی هذه الحیاة الدنیا».
در آغازین روزهای دههی چهارم انقلاب، وقتی بهارش را با این ستم ها آراستهاند، آیا میتوان منتظر «سالی نکو» بود و امیدوارانه به آیندهی انقلاب، چشم دوخت. باند حاکم بر کشور، میخواهد که همهی امید ملت به آینده را با «ماهوارهی امید» گره بزند و چنان تبلیغ کند که «همه امیدوارند» ولی وقتی پا در کوچه و خیابان شهر و روستای این کشور میگذاری و آمارهای مختلف اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی را مورد توجه قرار میدهی، تنها چیزی که به چشم نمیخورد «امید» است و نشاط، و عمدهترین چیزی که به فراوانی دیده میشود، «نگرانی و ناامیدی» است.
البته باند حاکم بر کشور، همچنان نسبت به «سکوت اکثریت ملت در برابر قانونشکنی ها و ستمگریهای حاکمیت» امیدوار است و دیر زمانی است که برای آن حساب ویژهای بازکرده است. آنان از «عدم مطالبهی حقوق» از سوی آحاد ملت، بهرههای هنگفتی بردهاند و قدرت مافیایی خود را در سراسر کشور گسترش دادهاند و اکنون نیز در آستانهی «انتخاب رئیس جمهور» به نمایشی غیر واقعی از حضور ملت میاندیشند، تا از سبد افرادی که آنان گزینش میکنند، کسی را بر مسند نشانند که هیچگونه تعرضی به قانونشکنی آنان نداشته باشد و راه را بر «سیاستهای» اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی شکست خوردهی «رهبری کشور» نبندد و یا مسئولیت شکست مفتضحانهی آن سیاستها را بهدوش «رهبری» نیاندازد و با دادن آدرس عوضی، آن ها را صرفا ناشی از رویکردهای ناشیانهی «دولت احمدی نژاد» (که در حقیقت همچون ماسکی بر صورت رهبری است) معرفی کند.
همانگونه که در بیانات پیامبر خدا(ص) آمده است؛ «هرکس متولی امور مسلمین شود و آنان را ضایع کند، خدا او را ضایع خواهد کرد» امروز کسی در پذیرش واقعیتی تأسفآور، یعنی؛ «ضایع شدن باند حاکم بر کشور» (با سیاست های غلط و بنیان بر انداز آنان) یا «ضایع شدن ثروت و اعتبار ملت و کشور» تردید نمیکند.
امروزه نه بخش خصوصی مملکت میتواند در تجارت جهانی حضوری مؤثر داشته باشد و نه بخش دولتی از اعتبار چندانی برخوردار است. بانک ها و مؤسسات پولی در آستانهی ورشکستگی و صنعت و تولید کشور در آستانهی تعطیلی و نابودی است و کشاورزی مملکت نیز رو به انحطاط نهاده است. مراکز علمی و دانشگاهی از رونق علمی دورمانده و تمامی تبلیغات حاکمیت، پیرامون باقیماندهی توانی است که برخی دانشمندان کشور در نهایت ایثار و ازخودگذشتگی، آن را برای بقای اعتبار ملت و مملکت بهکار میگیرند و اقتدارگرایان علم گریز، آن را درجهت اقتدارگرایی خود هزینه میکنند. کاش در این صحنهها نیز، اخلاق انسانی را مراعات میکردند و قدردان کار و تلاش تلاشگران حقیقی میبودند!!
از طرفی بهگونهای تبلیغ میکنند که گویی تمامی آحاد ملت، خصوصا آن گروههای میلیونی که زیر خط مطلق فقراند، با تمامی فهم و شعورشان، از «انرژی اتمی» به عنوان جایگزین «دستمزدهای چند ماههی عقب افتاده، اجاره خانهی عقب افتاده، نان، گوشت، تخممرغ، برنج، روغن، حداقل پوشاک، حداقل مسکن، هزینه های تحصیل فرزندان، جهیزیهی دختران، کار و شغل برای بیکاران، ازدواج برای بیش از 15 میلیون دختر و پسر سن ازدواج گذشته، و…» استقبال کرده و میکنند!!؟
آیا در تمامی دستگاههای حاکمیت و در درون اردوگاه اقتدارگرایان، هیچ وجدان بیداری نمانده است که برای یک لحظه به خدا و مسئولیت انسانی خود بیاندیشد و مستی قدرت را فراموش کند و دردهای بیدرمان ملتی را احساس کند که در طول سه سالهی گذشته با دهها و صدها میلیارد دلار درآمد نفتی و غیرنفتی نیز روز بهروز وضع معیشتیاش بدتر شد و این را «ثمرهی اصرار رهبری بر روش غلط اقتصادی خود» ارزیابی کند و به ایشان هشدار لازم را بدهد که بیش از این، ملت و کشور را ضایع نکند و به روشهای علمی و منطقی برگردد؟!!
خدا میداند که هیچ دشمنی، به اندازهی «کبر و غرور» به آقای خامنه ای صدمه نزده و نخواهد زد!! خدا میداند که اصرارهای ایشان بر سیاستهای غلط سیاسی، فرهنگی و اقتصادی و تأکید عملی ایشان بر «یکه سالاری»، بیش از فشارها و تحریمهای بین المللی، به ملت و کشور صدمه زده است!!
من و همهی کسانی که چنین میاندیشند، تمامی تلاشمان برای حفظ امنیت، رفاه، استقلال، آزادی، حفظ حقوق شهروندان و حق حاکمیت ملت است و در این رهگذر، به دفاع از حقوق انسانی همنوعان و حتی حاکمانی پرداختهایم که مورد نقد قرارشان میدهیم، ولی همیشه از سوی حاکمان به عنوان «دشمن، وابسته به بیگانه، سفله و…» متهم شدهایم.
اگر بنا باشد که همین روند ادامه یابد، چارهای نداریم جز آنکه همچون مولای متقیان و امیر مؤمنان علی بن ابیطالب(ع) دست به دعا برداریم که؛«خدایا ما را به افرادی بهتر از این حاکمان و این حاکمان را به افرادی بدتر از ما، مبتلا گردان»(آمین رب العالمین).
.
مطلب قبلی : رابطه خانواده آیت الله خامنه ای با سعید امامی
Tags: اتمام حجت با وزارت اطلاعات, احمد قابل, انتقاد, انتقاد تند احمد قابل از خامنه ای, بردار هادی قابل, جمهوری اسلامی, خامنه ای, خروج از کشور, رهبری, ظلم و ستم, مقام رهبری, نافرمانی, نامه احمد قابل به خامنه ای, هادی قابل, وزارت اطلاعات, ولی فقیه, گذرنامه
فوریه 23rd, 2009 at 11:01 ق.ظ
از اين غلطهاي اضافي اقاي قابل زياد مي كنه مرتيكه بي شعور
فوریه 23rd, 2009 at 12:50 ب.ظ
مثل اینکه حقیقت خیلی تلخه آقای مجاهد؟
فوریه 23rd, 2009 at 2:34 ب.ظ
نظر خاصی ندارم.فقط وقت برنامه رو بیشتر کنید ممنون میشم.
در ضمن اینا همشون سرو ته یه کرباسن
فوریه 23rd, 2009 at 6:47 ب.ظ
با اینکه از آخوند جماعت بیزارم ولی راست گفته راجع به اون مرتیکه !
فوریه 23rd, 2009 at 6:49 ب.ظ
خبر ديدار آقاي خامنه اي را از “موزه عبرت” خواندم که نام جديد کميته مشترک است. بي اختيار به چنين روزهائي در 33 سال پيش برگشتم که هر دو در اين زندان مخوف هم سلول بوديم و شرح مفصلش را در کتاب خاطراتم نوشته ام که اميدوارم به زودي منتشر شود.
نگهبان مرا به داخل هدايت کرد و در را محکم بست. وقتي بلند شدم، کتم را برداشتم و عينکم را زدم. مرد خيلي لاغري که ريش سياه بلندي داشت و عينک به چشم، را ديدم که روي کپه پتوهاي سياه نشسته بود. از عمامه اي که با پيراهن لباس زندان براي خودش درست کرده بود، فهميدم آخوند است. او با ديدن من برخاست و با لبخند شيريني خوش آمد گفت. دستش را جلو آورد و اسمش را گفت:
- سيد علي خامنه اي…
اولين بار در زندگي بود که با يک آخوند از نزديک برخورد مي کردم. آخوند براي من بالاي منبر بود و با ذهنيتي که هزاران سال نوري از من فاصله داشت. کافر بالقوه وجود من نمي دانم از کجاي تاريخ در من خانه کرده بود و نسب به کدامين ژن در اجدادم مي برد.
دستم را دراز کردم و بي اراده گفتم:
- من چپي هستم… اسمم هم…
هم سلولي جديد من خنده شيريني کرد و مرا کنارش روي پتوها نشاند. حالا که شرح زندگيش را روي اينترنت مي خوانم، مي فهمم که درست ده سال از من بزرگ تر است. در آن موقع من وارد بيست و پنج سالگي شده بودم. و او 35 سالگي را پشت سر مي گذاشت. 32 سال پيش.
سر و صدا که خوابيد پتوها را تقسيم کرديم. هر کسي 2 پتو بيشتر نداشت، يکي براي رو و يکي براي زير. نمي دانم چرا اين همه پتو در آن سلول جمع شده بود. هر کدام بقول آقاي خامنه اي صاحب بارگاهي شديم که خيلي زود آن ها را از دست داديم. وقتي به دستشويي مي رفتيم، نگهبان ها “اضافي” ها را بردند. نگهبان ها بيشتر سرباز بودند و مرتب عوض مي شدند، چند تايي هم نگهبان دايم داشتيم. آقاي خامنه اي با طنزي که در کلامش جاري بود و با خنده دايمي اش مي آميخت، هر کدام از آنها را نامي داده بود:
- سگ باد اول
- سگ باد دوم
ايام طولاني و سرد را به حرف زدن مي گذرانديم. وقتي نوبت دستشويي مي رسيد، آقاي خامنه اي پيراهن زندان را به صورت عمامه بر سرش محکم مي کرد. بيشتر نگهبان ها که شايد دستوري را اجرا مي کردند، آن را از سرش مي گرفتند و با توهين از سلول بيرونش مي بردند. يک بار هم سگ باد اول موهايش را گرفت و کشان کشان تمام طول راهرو را برد. او در دستشويي وضو مي ساخت، سخت با اخلاص. اغلب، و هميشه غروب ها، رو به پنجره بلند مي ايستاد. زير لب قرآن تلاوت مي کرد، نماز مي خواند و بعد هاي هاي مي گريست، طولاني و تلخ. يک پارچه در خدا گم مي شد. در اين رفتار روحانيتي بود که بر دل مي نشست. هر وقت اندوه بر من غلبه مي کرد و گوشه اي کز مي کردم، صدايم مي زد:
- هوشنگ پاشو به گردش برويم….
در اين گردش هاي هر روز آن قدر طول يک متري سلول را مي رفتيم و مي آمديم که خسته مي شديم. گاه اين گردش در بلوار کشاورز تهران اتفاق مي افتاد، زماني به طرف شانديز مي رفتيم. من از کودکيم، خانواده ام و کار روزنامه نگاري مي گفتم. او هم بيشتر از خانواده.
من، شب آخر بزرگ ترين عشق زندگيم را واگذاشته و براي هميشه آمده بودم. هنوز نمي دانستم که او کمي بعد از دستگيري من براي ادامه تحصيل به انگلستان رفته است. اما برايم ديگر عشقي بر باد رفته بود. وقتي از او گفتم، هم سلولي ام به سخن آمد. ماجراي آشنايي عاشقانه و ازدواجش با همسرش را تعريف کرد. از آن بلوار بزرگي گفت که روزي در پاي درختي و کنار چشمه اي بر آن سفره گشاده نان و سبزي، قصدش را از ازدوج گفته بود. در آن زمان دو پسر داشت، گمانم مصطفي و احمد. خيلي زودتر از زود، محبتي غريب بين اين چپي جوان ساده دل و آن عاقله مرد کار کشته سياست به وجود آمد.
من نمي دانستم اين محبت را چگونه تفسير کنم و آقاي خامنه اي يک بار به من گفت:
- در قلب تو حضور خدا را مي بينم…
هنوز هم که سال هاي دراز از ان روزها مي گذرد و من تبعيدي “در غربت” هستم و آقاي خامنه اي د رمقام ” ولايت” آن روزهاي مهرباني از دلم نرفته است. آنچه را در باره نقش او در سياست مي گويند، عقلم مي پذيرد و احساسم رد مي کند.
علاقه و آشنايي من به ادبيات و به ويژه شعر زمينه مناسبي براي صحبت هاي طولاني بود و در آنجا متوجه شدم او تسلط خاصي به ادبيات امروز و به ويژه شعر دارد. هر چند از اينکه فروغ و شاملو را دوست نداشت، دلگير بودم. اما در علاقه عاشقانه اش به اخوان و سايه همراه مي شدم. هدايت را هم دوست نمي داشت و من که عاشق هدايت بودم، مي کوشيدم قانعش کنم. از من مي خواست داستان هايي را که نخوانده بود برايش بگويم يا شعرهايي را که آن زمان حفط بودم، تکرار کنم. خود اوهم تعداد زيادي شعر از حفظ داشت.
گاه هم مي شد که سرودهاي انقلابي را که در زندان اهواز ياد گرفته بودم، مي خواندم و او با لذت گوش مي داد. بچه ها روي ترانه “بار ديگر ساقي ميخواران” که ويگن خوانده بود، براي شانزده آذر سرودي ساخته بودند: “بار ديگر شانزدهم آذر…” اقاي خامنه اي به سرود گوش مي داد و وقتي به شوخي ترانه اصلي را مي خواندم، مي خنديد و مي خواست که آن را نخوانم.
چند بار هم درس روزنامه نگاري گذاشتم و آنچه را مي دانستم به صورت تئوريک بيان کردم. با علاقه گوش مي داد و سوال هاي دقيقي مطرح مي کرد. يکي از آموزش هاي من اين بود:
- به تيترها توجه نکنيد، در داخل مطالب دنبال حرف هايي بگرديد که به شکل هاي گوناگون زده مي شود….
به دقت گوش مي کرد و “سفيد خواني” را مي آموخت. سخت دلبند سيگار بود. هر زنداني روزي يک نخ سيگار داشت. من سيگاري نبودم و سيگارم را به او مي دادم. دو سيگار را با دقت به شش قسمت تقسيم مي کرد و هر بار يکي از آنها را با لذت تمام آتش مي زد.
گاه جوک هم مي گفتيم. شوخي هاي لطيف را برمي تابيد و با صداي بلند مي خنديد. يک بار هم سگ دوم، صداي خنده ما را شنيد. در سلول را باز کرد و هر کدام چکي نصيب مان شد. اما شوخي هايي را که کمي “خاکي” مي رفت، برنمي تابيد و رو ترش مي کرد. و من گاهي به عمد شوخي هايي تعريف مي کردم که از لطافت خارج مي شد. مرز اين لطافت ورود به مسائل جنسي بود. چند بار هم، آقاي خامنه اي برايم لطيفه گفت و خاطره…
سلول انفرادي که ما دو نفر در آن بوديم، يک ماهي را در اين فضا پشت سر گذاشت. يکي دو بار آقاي خامنه اي را براي بازجويي بردند و يک بار هم مرا صدا زدند.
نيمه شبي در سلول باز شد و کسي را به درون انداختند. جوان کوچک اندامي بود که پاهايش آش و لاش بود. جايي برايش درست کرديم. هر چه مي پرسيديم، جواب نمي داند و فقط فرياد مي زد. تا صبح بيدار مانديم و از اولين نگهباني که براي دستشويي ما را مي برد، کمک خواستيم. هيچ توجهي نکرد. جوان را کشان کشان تا دستشويي برديم و برگردانديم. تا عصر آن روز هر چه در زديم و نگهبان را خواستيم، کسي جواب نداد. سرانجام يک نفر آمد و در را باز کرد. آقاي خامنه اي گفت:
- اين دارد مي ميرد…
نگهبان نگاهي به جوان انداخت و گفت:
- به جهنم…
و رفت. يادم نيست سرانجام کي آمدند، او را بردند و با همان پاهاي باندپيچي شده برگرداندند. بعدها که چند کلمه حرف زد، فهميديم ” ساسان” از هواداران فدائيان است. او به شدت کتک خورده بود. دچار حمله عصبي شده بود. نه حرف مي زد، نه مي خوابيد، نه بدتر از همه غذا مي خورد. شروع کرديم راه هاي مختلف غذا دادن به او را آزمودن. سرانجام دريافتيم که از تهديد کتک لحظه اي به خود مي آيد و دندان هايش را که قفل شده باز مي کند. بعد از کشف اين راه حل، وقتي غذا را آوردند که معمولاً يک کاسه مسي بزرگ پر از آب با يک تکه گوشت بود، و ما مجبور بوديم آن را بدون قاشق بخوريم، اقاي خامنه اي دستش را در کاسه مي کرد و گوشت را درمي آورد و من نقش بازجو را به عهده مي گرفتم.
”ساسان” را تهديد به زدن مي کردم. به محض اينکه دهانش باز مي شد، آقاي خامنه اي گوشت را دهانش مي گذاشت. او به اين ترتيب زنده ماند. بعد از انقلاب هم يک بار او را ديدم. هوادار حزب توده شده بود.
نيمه شبي ديگر در باز شد و اين بار جوان بلند بالايي را به داخل سلول انداختند. او را هنگامي که با يک ساک براي منفجر کردن مجسمه شاه به داخل ميدان اصلي بروجرد مي رفت، دستگير کرده بودند. در زندان همان شهر بازجويي پس داده و حالا براي اعدام به تهران منتقل شده بود. او با ديدن آقاي خامنه اي بسيار با احترام برخورد کرد. چنددقيقه بعد همه چيز را درباره اش مي دانستيم. نامش علي حسيني بود که بعدها در غربت عکس او را جزو اصلاح طلبان مجلس ششم ديدم. دادگاه به عنوان ضديت با نظام احضارش کرده بود. جوان 18 ساله و بلندبالاي 1353 مرد مو ريخته سال 1382 با اندوه از خاطره زندانش گفته بود و اينکه بعد از انقلاب آزاد شده و به جبهه رفته و جنگيده و چند سالي هم در اسارت عراق بوده است.
اکنون او از اصلاحات و نرمش مي گفت. اما در آن نيمه شب زمستان سال هاي دور، هر چه از او مي پرسيديم، يک جواب مي داد:
- مبارزه يعني تق تق…
و انگشت هايش را به شکل هفت تير درمي آورد. و ما مي خنديديم، بيشتر از همه آقاي خامنه اي مي خنديد. حالا 4 نفر بوديم و در يک سلول انفرادي. آنقدر جا بود که ما دو چپي و دو مذهبي دور ظرف غذا چمباتمه بزنيم و يا به پهلو بخوابيم. کنار هم بوديم و زندگي آماده مي شد تا در برابر هم قرارمان بدهد. از “ساسان” خبر ندارم. سه نفر بقيه هر کدام در يک جبهه ايم امروز و من چقدر دلم مي خواهد زمستان سرد 1353 بود و کنار هم بوديم هنوز.
همه چيز مدام سخت تر مي شد. اوج دوران سرکوب جنبش چريکي بود. خبر نداشتيم که بيرون از زندان شاه تشکيل حزب رستاخير را اعلام کرده است.
اول علي را بردند، بعد “ساسان” را. هر دو به زندان محکوم شدند و تا پيروزي انقلاب اسلامي در زندان ماندند. و ما دوباره تنها شديم. مانند گذشته به گردش مي رفتيم و خاطره مي گفتيم. شب هاي دراز در سرماي سخت زمستان زير پتو مي لرزيديم. صداي فرياد مدام از راهرو ها مي آمد. روزها هفته مي شد. حالا هم سلولي من به انکه به طور مشخص از کسي نام ببرد يا از جرياني دفاع کند، از برنامه اسلام مي گفت. من گوش مي دادم و صحبت را با شوخي مي بريدم. در دنياي ساده ذهني من اسلام و دين جايي نداشت.
سه ماه کم و بيش گذشته بود؛ سه ماهي که عمقي بيشتر از سه سال داشت. ديگر تکرار نشد که زماني به اين کوتاهي به کسي دل ببندم يا حتي نزديک شوم. روزي در باز شد. نگهبان اسمم را گفت:
- پتوهاتو بردار و حاضر باش…
معنايش اين بود که جايم را عوض مي کنند. قرار و مدارهاي ديدار را در صورت آزادي بارها گذاشته بوديم و نشاني هم سلولي را هنوزبعد از اين همه سال به ياد دارم:
- مشهد، گنبدسبز کوچه فريدوني، پلاک 4…
همديگر را در آغوش گرفتيم و گريستيم. احساس کردم هم سلولي، سخت مي لرزد. گمان بردم از سرماي زمستان است، ژاکتم را در آوردم و به اصرار به او دادم. نمي پذيرفت. نمي دانم چرا گفتم:
- فکر کنم آزاد بشوم..
و او گرفت و پوشيد. همديگر را در آغوش گرفتيم. اشک هاي گرم را حس کردم که مي ريخت و صدايي که هنوز در گوشم زنگ مي زند:
- در حکومت اسلامي، قطره اشکي از چشم بيگناهي نمي ريزد...
نگهبان گفت:
- بيا بيرون…
کتم را روي سرم انداختم و بيرون آمدم. از راهرو گذشتيم و از پله ها بالا رفتيم.
چقدر دلم مي خواست در ديدار آقاي خامنه اي در کميته مشترک بودم که نام جديدش “موزه عبرت” است. مي رفتم و در سلول 11 بند يک را باز مي کردم ومي پرسيدم:
- آن روزها يادتان هست؟ کامل آن را در خاطرات زندانم نوشته ام که بزودي منتشر مي شود و مختصرش را اينجا آوردم که درحوصله اينترنت باشد.
بعد به شما مي گفتم- نه بعد از انقلاب به شما گفتم – که روز فتح کميته مشترک من هم همراه مردم بودم. رفتم و به سلولمان سر زدم. بعد جمهوري اسلامي آمد و شما رئيس جمهور شديد. ماموران حکومت شما باز هم مراگرفتند و به همان بندبردند، اما به سلول 15.
به شما گفته اند که با من و ما چه کردند؟ صداي فريادهاي مستانه رسولي يادتان هست؟ چکي راکه ازغدي به ما زد بخاطر داريد؟ بازجويان حکومت جمهوري اسلامي کاري کردند که آنها روسفيد تاريخ شدند. مرا 666 روز در انفرادي نگه داشتند. از صبح 19 بهمن 1361 تا 12 فروردين1362 زير شکنجه بودم. جزء به جزء را درکتابم نوشته اند. شب هاي دراز از دست ياپا آويزانم کردند. سه بار خودکشي کردم. وقتي از ناچاري الکل را داروي مرگ پنداشتم و براي خودکشي خوردم هشتاد ضربه شلاق ديگر برايم بريدند. برادر حميد و برادر رحيم و برادر مجتبي و برادر محمود و برادر هيکل مسخره ام مي کردند که در زندان جمهوري اسلامي عرق خورده ام.
برادر حميد بازجويم مي خواست من اعتراف کنم که جاسوس انگلستان هستم و بعد جاسوس شوروي و همه اين اعترافات را از من گرفت. از سقف آويزانم کردند و ببخشيد مدفوعم را بخوردم دادند.
نمي دانم اصلا مشغله ولايت اجازه مي دهد حرف هاي هم سلولي خود رابخوانيد يانه. نمي خواهم شرح سه ماه شکنجه را بدهم. درکتابم آمده است. مي توانم نشاني بازجويم را هم بدهم که کاملا اتفاقي موفق به زيارت عکسش شدم. شما خوب او را مي شناسيد. شايع است وقتي گزارش قتلهاي زنجيره اي را به شما داد بر او نهيب زديد. درآن زمان گويا معاون وزارت اطلاعات بود و بعد سفير ايران شد در تاجيکستان. بله برادر ناصر سرمدي پارسا را مي گويم. مي توانيد از او بپرسيد که با من چه کرد.
وايکاش فقط من بودم. هزاران هزار زن و مرد سرنوشت مرا پيدا کردند. تازه من شانس آورد ه ام که از دادگاه مرگ گريختم. هزاران نفر را، مادران را، پسران نوجوان را، پيرمرهاي کمر خميده را از دار آويختند.
چقدر دلم مي خواست در راهروهاي کميته که قدم مي زديد، برايتان مي گفتم که بر پا کنندگان زندان عبرت، ادامه دهندگان همانانند که تاريخ ستمشان را موزه کرده اند.
اما بيشتردلم مي خواست درست مثل همين روزها در زمستان 1353 زنداني ستمي بوديم که براي براندازي آن دست در دست داشتيم. باورکنيد دوستي ما از ولايت شما و غربت من دلنشين تر بود…
فوریه 23rd, 2009 at 6:52 ب.ظ
خاطرات هم سلولی خامنه ای بود سردبیر خواستی ورشدار تو یه پست جدید بذار جالبه تو گوگل سرچ کنی با منبعش هست.
————
هفت تیر: با تشکر از شما . این مطلب خیلی قدیمیست اما حتما در فرصت مناسب بر روی آن کار می شود .
امروز صبح در بخش روزنامه سلام یک مطلب جدید تر در همین رابطه قرار داده شد :
آقای خامنه ای و هم سلولی هایش
http://77tir.com/salam/?p=69
فوریه 27th, 2009 at 4:02 ق.ظ
ايول
فوریه 27th, 2009 at 2:03 ب.ظ
اون دیوس برا گذرنامش گوه اضافی خورده وگرنه دلش برا منو تو نسوخته. مرتیکه الاغ.
فوریه 27th, 2009 at 3:05 ب.ظ
خب حتما یه کرمی به خامنهای ریخته بوده که گذرنامهشو گرفتن دیگه احسان جان
فوریه 28th, 2009 at 2:07 ق.ظ
بچه ها راسته میگن علی گدا مایه دار شده؟!!!
فوریه 28th, 2009 at 2:10 ق.ظ
خوشحالم از اینکه سایتتون شروع به کار کرد.در هیچ حکومتی به اندازه این سی سال به روحانیت بی احترامی نشده.
مارس 1st, 2009 at 3:16 ب.ظ
بچه ها چرا عادت به توهین کردیم همین ادم تا روزی که بهش میرسیدن اینجوری نبود در ضمن ایران تنها کشور مشکل دار نیست(فکر نکنی من مذهبی یا…هستم نه عزیزم فقط حرف حقیقت را گفتم)
مارس 6th, 2009 at 11:16 ق.ظ
قربون دهنت قابل جان.
مارس 14th, 2009 at 6:52 ب.ظ
البته حقوق فردی و شهروندی هر کس منجمله آقای قابل محترم هست و ما نباید از حساسیت ایشون به حقوق فردی خودشون برنجیم و توهین کنیم راستی چرا انتظار داریم هر معترضی برای منافع ” ما” صداشو بلند کنه و حبس بره و زندگیش نابود شه و نهایتا شهید بشه تا ما براش فاتحه بخونیم و سر قبرش ناله و زوزه بکشیم؟ من به شجاعت آقای قابل احترام میگذارم. و رعایت حقوق فردی ایشون رو وظیفه حکومت میدونم البته یک حکومت مردمسالاری و قانون سالاری نه فرد سالاری.
مارس 23rd, 2009 at 5:05 ب.ظ
البته من نظری ندارم ولی ما یک همسایه داریم که ایشان هم نظری ندارد.
مارس 24th, 2009 at 10:16 ق.ظ
در محل زندگيم يه آخوند هست مثل همين احمد قابل. جالبه با آقاي خامنه اي هم کلاس بوده تو حوزه ولي حسابي ازشون انتقاد مي کنه!خدا رو شکر لباس روحانيت باعث نشده که روحيه ي ظلم ستيزي که بايد در هر مسلماني وجود داشته باشد در بعضي ها از بين برود!
آوریل 8th, 2009 at 6:51 ق.ظ
سلام بچه ها من کاری به حکومت ورهبری ندارم ولی چون بچه فریمانم خانواده قابل را از سالهای دور میشناسم واقعا خانواده بیخودی هستند البته پدرشون (ره)ادم خوبی بود وامام جمعه فریمان این اقایون انتظار داشتند بعد از پدرشون یکی از سه پسر امام جمعه بشه اما اینطور نشد وهمین باعث شد همشون علیه رهبری صحبت کنند
آوریل 20th, 2009 at 7:49 ب.ظ
بابا رهبری به این خوبی داریم چرا قدرش را نمی دانیم
آوریل 23rd, 2009 at 7:43 ب.ظ
شما مردم با این نظراتتون بهترین دلیل برای هر گونه برخود با ما هستید ، گوسپند بودن تا کی؟ کاش مشکل فقط این آقا بود که با مرگش راحت می شدیم ، که اگر بود با مرگ آن یکی شده بودیم !! مشکل همین فکر من و شماست که کوتاه است و حقمان را نمی شناسیم و هیچ تلاشی نمی کنیم ! این نظرات را که خواندم ، فهمیدم که این چیزهایی که سرمان می آید تازه نصف حق ماست !!