بازگویی خاطره یکی از دانشجویان کوی دانشگاه : گناه آن روز ما چه بود

کوی دانشگاه
هفت تیر 7tir.com
: احمد ، یکی از دوستانم بود که خوابگاهش در ساختمان 22 روبروی خوابگاه ما بود . پدرش در جنگ شهید شده بود.ساختمان 22 ، ساختمانی نوساز در بخش جنوبی کوی دانشگاه و البته مجهزتر از بقیه ساختمانها بود. هم اتاقی های احمد فارغ التحصیل شده بودند.

حدود ساعت شش ونیم صبح روز جمعه به دستور یگان ویژه که- صدایشان را از بلندگوی دستی می شنیدیم- به درون اتاق ها رفتیم. 5 دقیقه نگذشته بود که که صدای فریاد یکی از دانشجویان ما را متوجه ورود یگان ویژه و لباس شخصی هابه داخل ساختمان کرد.با اینکه تهدید کرده بودند که به داخل ساختمان می آیند اما باورمان نمی شد.یگان ویژه ضد شورش و لباس شخصی ها به داخل طبقات آمدند.

علی همه ی امتحاناتش را داده بود و می خواست با هم به شهرستان برویم.من هنوز یک امتحان داشتم . تا قبل از اینکه مهاجمان به درون ساختمان بیایند ، در اتاق خودم بودیم .از پنجره همین اتاق جوانکی را دیدم که با فریاد یا زهرا به سوی در شمالی خوابگاه دوید . بعد از ورود آنها به ساختمان،احمد به اتاقش رفت.من و علی برای اینکه احمد تنها نباشد با او رفتیم. با خودم گفتم:تنهاست ،می ترسد. به راهرو نگاه کردم ببینم چه خبر است.یکی از مأمورین یگان ویژه را که بسیار تنومند بود دیدم که بطرف آشپزخانه-اولین اتاق روبروی راه پله – رفت.آشپزخانه در انتهای سمت راست راهرو و روبروی راه پله بود.صدای فریاد بچه ها هر لحظه بیشتر می شد.به اتاق برگشتم.درِ اتاق را بستم.حالا من بودم و احمد و علی.صدای شکستن در اتاق ها نزدیکتر می شد و ترس ما بیشتر.احمد از من و علی بیشتر می ترسید. اتاق ما در طبقه سوم ساختمان بود.به همین خاطر،راه فراری نداشتیم.فکرش را نمی کردیم که به درون اتاق ها بیایند. راه پله سمت چپ راهرو به اتاق ما نزدیکتر بود .تازه فکر فرار هم به سرمان نمی زد.با خودم گفتم:”می آیند. در می زنند . ما هم در را باز نمی کنیم و می روند.” آمدند ،در زدند و ما در را باز نکردیم اما نرفتند.دوباره در زدند.ما سکوت کرده بودیم.به این امید بودیم که می روند.اما نمی رفتند . با شدت بیشتر به در ضربه می زدند.مطمئن شدیم که قصد دارند به هر قیمتی وارد اتاق شوند .از راهرو دیگر هیچ صدای غیر از ضربه زدن به دَرِ اتاق ، به گوشمان نمی رسید.معلوم بود که اتاقهای مجاور را خالی کردند . فقط گهگاهی صدای شکستن چیزی از بیرون میامد.آنها هی بر در می کوبیدند.اما در محکم بود . راهرو تنگ بود.عرض کمی داشت . به همین خاطر دستانشان دامنه حرکتی کمی داشت.ضربه ها کاری نبودند . کمد چوبی یکی از هم اتاقی های احمد را که خالی بود به پشت در چسباندیم.استحکام در اتاق را دو چندان کرد.سه نفری به کمد که حالا به در چسبیده بود فشار می دادیم . در محکمتر شده بود . آنها هم با شدت و خشم هر بیشتر بر در ضربه می زدند.اما در از جایش تکان نمی خورد.کمد تمام عرض در را پوشش نمی داد . از دو طرف کمد،حدود 5 سانتی متر از درِ اتاق،پوشش داده نمی شد. اما کم کم صدای شکستن لایه بیرونی در را می شنیدیم. با اینکه یقین داشتیم به زودی به اتاق وارد می شوند اما نمی دانم برای چه در را باز نمی کردیم .تسلیم خشم آنها و ترس خودمان نمی شدیم.امید خاصی هم نداشتیم . از سمت چپ در-همان 5 سانتی که کمد پوشش نمی داد- کم کم در را سوراخ کردند .

حالا می شد از سوراخ ایجاد شده ،آنها را دید. اولین کسی را که دیدم لباس فرم به تن نداشت.پیراهنش سفید بود . کاردی شبیه سرنیزه که بر روی سلاح می بندند در دستش بود.به عمد کارد را نشانم می داد.چهره آرامی داشت.می خواست مرا بترساند اما نمی ترسیدم.من هم کارت احمد را نشانش دادم که یعنی فرزند شهید است.گفتم یک پسر شهید پیش ماست به او کاری نداشته باشید.گوشه کارت را از دستم گرفت.هنوز سوراخ ایجاد شده به حدی نبود که بتوان دست را از آن عبور داد.می خواست کارت را پاره کند اما کارت پرس بود و پاره نمی شد.

سوراخهای ایجاد شده در دو پهلوی در ،هر لحظه بزرگتر می شدند . حالا می توانستند کم کم لایه های نازک در را از هم باز کنند. در همچنان مقاومت می کرد. گویی به خشم آمده بود.از بیرون فقط صدای شکستن در و تهدیدهایشان به گوش می رسید.تهدید هایی شیبه:اگه اومدم تو ،می بینی چیکارت می کنم،تمام استخوناتو خورد می کنم و …

سوراخ ایجاد شده ی درِ اتاق بزرگتر شده بود.حالا می توانستند – به زحمت – از همان سوراخ ،کمد را که همچنان به پشت در چسبیده بود هل دهند.ما هم سه نفری به کمد چسبیده بودیم.کمد، کوهی شده بود فرو رفته در زمین.می دانستیم به زودی به اتاق وارد خواهند شد.مقاومتِ درِ اتاق، از مقاومت ما کمتر بود . در شکسته شد.سوراخ به حدی بزرگ شده بود که چند نفری با هم به کمد فشار می دادند.می دانستم که کم کم باید آماده دیدارشان باشیم.در همین موقع احمد از من و علی که به کمد چسبیده بودیم جدا شد. بطرف پنجره اتاق رفت و روی لبه آن نشست.لبهایش می لرزید.به شدت می لرزید . مثل لرز ناشی از سرمازدگی.ترسیده بود.حدس زدم که قصد چه کاری را دارد. گفتم :احمد کجا؟ لرزش لبهایش دلم را به درد آورد. گفت:می خوام بپرم،می خوام بپرم پایین.مو بر بدنم سیخ شد . حالا خودم هم می ترسیدم.با خود گفتم: نکند که بپرد. دستپاچه شدم. از ترسِ زیاد نیروی فوق العاده ای در خود احساس کردم.تصور پریدن احمد و سقوط بر روی زمین از فاصله چهار طبقه برایم وحشتناک بود.

به علی گفتم مواظب کمد باشد .یکهو جستی زدم و خودم را به احمد که روی لبه پنجره به حالت نیم خیز نشسته بود رساندم.یقه اش را محکم گرفتم و به یکباره او را به پایین کشیدم.در همین حال به او گفتم:”احمد جان، برای فرار از کشته شدن که نباید خود کشی کرد.بذار اگه قراره کشته بشیم خودمون قاتل نباشیم.از اینجا پریدن یعنی مردن.” احمد را مجاب کردم.دوباره به کمک علی در پشت کمد ایستادیم.همه این اتفاق کمتر از سی ثانیه به طول انجامید.

حالا کمد را با قدرت بیشتری فشار می دادند . زور شان بر توان ما فزونی گرفته بود.می دانستم لحظاتی دیگر وارد اتاق خواهند شد.به علی گفتم عکس های خاتمی را از روی دیوارها بردارد.

نمیدانم از چه ، بعد از ممانعت از پریدن احمد ،ته دلم قرص شده بود .قوی شده بودم و دیگر نمی ترسیدم با اینکه می دانستم چه بلایی قرار است سرمان بیاید.

مثل گرگ گرسنه انتظار مان را می کشیدند.بیش از سی دقیقه پشت در معطلشان کرده بودیم.

باید حرفهای آخرمان را با هم می زدیم. به علی و احمد گفتم:”گوش کنید بچه ها، ما اونا رو معطلشون کردیم، اذیت کردیم .الآن همشون انتظارمون رو می کشن ، خسته شدن ،پس به امید دل رحمی اونا نباشین.بدونید به محض خارج شدن از اتاق هر بلایی ممکن است سرمون بیارن.اصلا التماسشون نکنید چون بی فایده ست .”سوراخ در به اندازه ای نبود که دونفر همزمان از آن خارج شوند.به همین خاطر گفتم:”من اول بیرون میرم، علی پشت سر من بیاد احمد تو هم پشت سر علی.مواظب سر و صورتتون باشین.”

به اینصورت قرار گذاشتیم که به محض رها کردن کمد از پشت در،و خروج از اتاق به سمت چپ راهرو با سرعت هر چه تمام تر بدویم و مطلقا هیچ حرفی نزنیم و تا طبقه همکف و خارج شدن از ساختمان به دویدن ادامه دهیم.بیشتر نگران زخمهای احتمالی در صورت بچه ها بودم.از آنها خواستم دستها را در دوطرف سر و محافظ صورتشان قرار دهند.

بالاخره کمد را رها کردیم.کمد به یکباره و ناگهانی بر زمین افتاد. سوراخ در حدی بود که می توانستند از آن بگذرند و به اتاق وارد شوند.نیازی به باز کردن در نبود.اصلا دَری وجود نداشت.اولین کسی که وارداتاق شد مأمور یگان ویژه بود. تنومند و خوش هیکل. احساس کردم می ترسد و شاید هم احتیاط می کرد.کاری به ما نداشت.بیشتر مواظب خودش بود.پشت سرش نفر دوم وارد شد.او هم کاری به ما نداشت.رفتند که اتاق را وارسی کنند.حالا ما باید بیرون می رفتیم.در حالیکه دو دستم را در دو طرف سرم قرار داده بودم خم شدم و از در خارج شدم.شرایط به گونه ای بود که حدس می زدم.همین که سرم از دَرِ اتاق خارج شد باران باتوم بر بدنم باریدن گرفت.یک کلمه- حتی- حرف نزدم.همانطور که دستانم دو طرف سرم بود از زیر بغلم به پایین نگاه کردم.می خواستم مطمئن شوم که علی از اتاق خارج شده است.آنها همچنان با خشم تمام بر سر و بدنم با باتوم می کوبیدند.به محض دیدن پاهای علی با نهایت توانم شروع به دویدن کردم.راهرو از تکه چوب های شکسته شده که بسیار تیز هم بودند پوشانده شده بود.تازه یادم آمد که کفش نپوشیدیم.در دوطرف راهرو ایستاده بودند .چیزی شبیه تونل های مرگ که در فیلمهای خودمان از عراقی ها نشان می دادند. تونل هایی که باید اسیران از آنها میگذشتند.سهم من ازضربه های باتوم بیشتر از بقیه بود.چرا که من جلوتر می دویدم.با دویدن مان ،فرصتِ دوبار باتوم زدن را تا اندازه ای از آنها می گرفتیم.فرصت روبرگرداندن نداشتم. می دانستم که لباسم در دست علی است و او هم دارد می دود.به این امید بودم که در راه پله ها کسی نباشد.اما اینگونه نبود.کسانی که در راه پله ایستاده بودند به محض مشاهده سر و وضع ما،به سویمان هجوم می آوردند.با هر بدبختی از ساختمان خارج شدم.نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم.به سمتی دویدم که به خیابان کارگر می رسید.در حال دویدن بودم که یکی از مأموران یگان ویژه در حالی که با دو دستش باتوم را گرفته بود شبیه ضربه زدن در بازی بیس بال، بر بالای زانویم چنان ضربه ای وارد کرد که تمام بدنم مثل یخ سرد شد.دیگر توان دفاع کردن از خود را نداشتم.هر کس می رسید با لگد بر بدنم می کوبید و می گفت تحکیم وحدتیه ک.و.ن .ی

چند دقیقه بعد کسی -که حاج آقا صدایش می زدند- از زمین بلندم کرد و به سمت خیابان کارگر شمالی برد. نای راه رفتن نداشتم. دنده هایم آسیب دیده بود. نفسم بالا نمی آمد.دیگر نه از صورت خونی احمد و نه از ناله های ممتد علی تعجب نمی کردم.حاج آقا مرتب سؤال می کرد:تحکیم وحدتی هستید عزیزم؟و ما هر دفعه می گفتیم:نه حاج آقا ،تحکیم وحدتی کدومه.

از در کوی خارج شدیم.به خیابان کارگر شمالی رسیدیم. خیابان پر بود از مأموران یگان ویژه ضد شورش که در ردیفها و ستون های منظمی ایستاده بودند.نگاه غمزده مردمی که دستهایشان را زیر بغل گذاشته بودند عذابم می داد.فقط نگاهمان می کردند.دانشجویانی که قبل از ما گرفته بودند در کنار نرده های محافظ کوی دانشگاه بصورت یک ردیف نشسته بودند.بعضی از آنها با تکه پارچه هایی که ازلباسهایشان جدا می کردند زخمهای بعضی دیگر را تمیز می کردند و می بستند.لحظاتی بعد همه ی دانشجویان را سوار ماشینهایی که تورهای فلزی داشتند نمودند.ما – سه نفر- را هم درون یک ماشین قرار دادند.یک نفر دیگر هم با ما بود.هوا گرم بود و زخم روی استخوان ترقوه شانه ام به شدت می سوخت.ماشین به سمت بازداشتگاه راه افتاد. احمد در حالیکه به شدت می خندید گفت : “میدونی علی پله های ساختمونو چه جوری اومد پایین؟” با سر اشاره کردم نه ،چه جور؟ احمد گفت :با ک. و. ن ، مثل کارتون تام و جری.و من از شدت درد قفسه سینه ام نمی توانستم بخندم.

حالا که سالها از آن روز می گذرد هنوز که هنوز است از خود می پرسم:راستی گناه آن روز ما چه بوده است؟!!
.
کوی دانشگاه – خاطره 18 تیر -خاطره هیجده تیر – خاطرات – حمله به کوی دانشگاه – عکس کوی دانشگاه – عکس خوابگاه

.
ربات فیلتر شکن سایت هفت تیر را در یاهو مسنجر اد کنید و با تایپ کلمه هفت تیر یا 7tir از او فیلتر شکن دریافت کنید . “سند تو آل یادت نره send to all
id : filter.robot

.
دانلود نرم افزار فیلتر شکن دائمی

36 Responses to “بازگویی خاطره یکی از دانشجویان کوی دانشگاه : گناه آن روز ما چه بود”

  1. م-تهران Says:

    گناه ما ايرانيها اينه که ايراني هستيم همين و بس.
    تاريخ برايمان دائما در حال تکرار شدن است.
    الهي براتون بميرم فرزندان گل ايراني اي نازنيهاي بي کس و تنها.

  2. دنکیشوت Says:

    در 3 اسفند 79که سنندج بیشتر از 18 تیر تهران کشته داد ولی فراموش شد

  3. آرش كمان گير Says:

    بي رحم تر از اينها وجود نداره

  4. آرش كمان گير Says:

    حيوان هستن همشون

  5. javid Says:

    حالا من بهت میگم گناهت چی بود :
    1) محاربه
    2) تهدید و اقدام علیه امنیت ملی
    3) نداشتن التزام به ولایت مطلقه ی فقیه ( نظام شاهنشاهی آ خ و ن د ی )
    4) و مهمتر از همه کمی دگر اندیشی
    و…..

  6. عباس از اصفهان Says:

    گناه شما عزیزان ازاده بودن و مظلوم بودن هست
    کسی از امام صادق پرسید نشانه رهبر یک جامعه اسلامی چیست
    امام صادق فرمودند کسی که حرفش با عملش یکی باشه که اگه اینطور نبود باید به دینش هم شک کنید
    ایا رهبران ما حرف و عمل یکسانی دارند؟

  7. فرزاد-تهران Says:

    گناه شما: مظلوم بودن . نداشتن پارتی . دانشجو بودن (گناه نا بخشودنی) . احترام نگذاشتن به بسیجی ها ……….

  8. آرش كمان گير (تهران) Says:

    جاويد جان الكي قاضي نشو

  9. سيد قربان از س . لاهيجان Says:

    گناه شما اين بود كه به حكومت استبدادي التزام نداشتيد.

  10. آريايي Says:

    با سلام مدير سايت مطلب جالبي بود تبريك ميگم جنبش دانشجويي همچنان ادامه دراد و كسي نميتواند جلوي اين حركت را كاملآ مسدود كند موجم اگر ميروم گر نروم نيستم درود بر كوروش كبير و اين دانشجويان متحصن كه خودم نيز از گروهشان هستم.18 تير يادتون نره تهراني هاي عزيز

  11. امیررضا فارس - لارستان Says:

    ئاستانش جالب بود برنامه ریزی شده به متن و نوشته ها خوب نگاه کنید میبنید که دست نوشته یه غرد عادی نیست یه نویسنده یا داستان نویس اونو خلق کرده

  12. لیلا Says:

    امیررضا فارس – لارستان: 91.121.30.195
    مگه غیر از این بود ؟؟؟ خیلی بدتر بود خیلی

  13. یاسین _تهران Says:

    بابا زیاد سخت نگیرین شاید توی اطاقشون کریستال کفش کرده بودن شایدم تیکه آورده بودن مامورا هم گرفتنشون.راستی امروز خبرب نبود 18 تیر بود ها………

  14. آق مری تهران Says:

    گناه ما کم عقلی ماست. این همه ظلم رو میبینیم و باز هم روز انتخابات رای میدیم. اون هم کی؟:احمدی نژاد سپاهی وحشی آدم کش. شاید هم تو انتخابات بعدی: فرهاد نظری.

  15. ماندنی Says:

    اين گربه ها
    سووال: اگر گفتيد چرا هم گربه‏ها و هم انقلاب‏ها بچه‏هاي خودشان را مي‏خورند؟
    جواب اول: چون هر دو خياباني هستند.
    جواب دوم: چون هردو بي‏حيا و بي‏چشم و رو هستند.
    جواب سوم: چون هر دوشان بچه زياد دارند.
    جواب چهارم: چون هردو اول به مشكل گرسنگي فكر مي‏كنند.
    خرگوش سلول انفرادي
    سووال: وقتي يه خرگوش رو بندازن تو سلول انفرادي چه اتفاقي ممكنه براش بيفته؟
    جواب اول: به وسيله يه گرگ بازجويي مي‏شه و بعد از مدتي تبديل به يه روباه مي‏شه؟
    جواب دوم: به وسيله يه روباه بازجويي مي‏شه و بعد از مدتي تبديل به يه خر مي‏شه؟
    جواب سوم: در تنهايي فكر مي‏كنه و يواش يواش آدم مي‏شه و بعد اعدامش مي‏كنن؟
    جواب چهارم: چون بلد نيست حرف بزنه بازجو فكر مي‏كنه اون داره مقاومت مي‏كنه، و اون رو به حبس ابد محكوم مي‏كنه، در نتيجه تبديل به يه قهرمان مي‏شه.

    http://takzarb.com/link.php?url=http://mandaniha.blogfa.com

  16. داریوش_جهرم Says:

    اینجا جنگله نخوری می خورنت.اقا جون گناه تو اینه که قدرت نداری زور دستشونه تو که مظلومی باید باید باید باید باید ظلم بشه اگه تو ایرانی این است قانون اساسی ایران واسلام

  17. آنتی آخوند.آنتی اسلام. Says:

    یاسین جون شما تیکه هستی؟چند میگیری؟15 تومن؟دانشجویی حساب کن

    آخه تیکه جون همه که مثه شما بی غیرت نیستن که سخت نگیرن

    میدونم حال کردی از قیمتی که بهت گفتم چون مفتی هم کسی نمیکنتت

    خودت گفتی سخت نگیر.چیه ناراحت شدی؟

    اینا رو گفتم تا بدونی وقتی یه نفر از درداش میگه اینطوری نگی زیاد سخت نگیرین

    تو ازیه حرف ناراحت میشی این دانشجویان نباید ناراحت بشن؟

  18. آق مری تهران Says:

    توپ تانک ففشفشه
    رهبر ما ….

  19. ماندنی Says:

    برای یاد بود 18 تیر

    لالا لالا دیگه بسه گل لاله
    بهار سرخ امسال مثل هرساله
    هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
    هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله

    نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
    نمی بینی نشسته گوله تو سینه ؟
    آخه بارون که نیست … رگبار باروته !
    سزای عاشقای خوب ما اینه؟

    نترس از گوله ی دشمن گل لادن
    که پوست شیره پوست سرزمین من !
    اجاق گرم سرمای شب سنگر
    دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

    نخواب آروم گل بادوم ناباور
    گل دلنازک خسته، گل پر پر
    نگو باد ولایت پر پرت کرده
    دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

    دوباره قد بکش تا اوج فواره
    نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
    مث یار دلاور نشکن از دشمن
    ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

    نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
    نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
    کتابای سفیدو دوره می کردیم
    که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

    نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب !
    نگو کو تا دوباره بپریم از خواب !
    بخون با من نترس از گوله ی دشمن
    بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

    نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
    نگو تقدیر ما صد تا گره داره
    به پیغام کلاغای سیاه شک کن
    که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

    نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
    نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
    بخون وقتی که خوندن معصیت داره
    بخون با من بیا تا من نگو دیره !

    سکوت شیشه های شب غمی داره
    ولی خشم تو مشت محکمی داره !!
    عزیز جمعه های سرخ آزادی
    کلاغ پر بازی با تو عالمی داره …

  20. یاسین _تهران Says:

    آخوند جون تو قرارشو بزار من مجانی می یام .ولی پیشنهاد می دم تنها نیای ها.خطر نامه حسن……

  21. jahangiry-karaj Says:

    این هم بخشی ازهمان لطفی است که رهبر انقلاب به فرزندان خودش دارد!
    این جمله ی خامنه ای را خیلی خوب یادمه!
    “اگر عکس من را هم پاره کردند شما چیزی نگویید…و صدای گریه ی بسیجی ها در حالی که توی سرشان می زدند”
    ظهر بود و من توی یک مغازه بودم که تلویزیون داشت. پیرمردی هم پای تلویزیون بود. از این حرف خامنه ای این قدر بدش آمد که کلا نظرش درباره قداست خامنه ای عوض شد.
    اونه تظاهرات را دیده بود نه خبر موثقی از اعتراضات داشت. رسانه اش هم همین تلوزیون دروغ گو بود.
    نمی دانم چه حکمتیست که آن بی سواد حق و باطل را تشخیص داد ولی برخی امثال رضا لارستان و یاسین با دیدن این ظلم مسلم باز هم ذره ای از نفهمیشان کم نمی شود. آخه آدم باید چه جور موجودی باشد که دلش از این همه ظلم به درد نیاید همین طور چرندیات سر هم کند.

  22. HDMI Says:

    خدا ازشون نگذره يه روزي سره اينا هم ميره بالاي دار

  23. حامد Says:

    جای بسی تاسف است که با دانشجویان ساعی مملکت اینگونه بازی شد و حیف از روزگار که اینقدر در برابر این ظلمات طولانی سکوت اختیار کرده است

  24. حمیدرضا-قم Says:

    من با قطعیت می تونم بگم که امیررضا فارس از لارستان، عمله حکومتیه!!!
    چون تا حالا هر مطلبی حتی کاملا روشن که کمی قداست رهبر معظم انقلاب رو کمرنگ کنه با مخالفتهای بی منطق و بی سرو ته این آقا مواجه می شه. آقای امیررضا فارس! اگر فارسی بلدی یه بار دیگه مطالب مربوط به 18 تیر رو بخون. خواهش می کنم.

  25. بی نام Says:

    گنا ه ما بی عرضه گیمونه

  26. متحیر------ابادانی Says:

    اقای دانشجو تو وامثال تو گناهی ندارید .من وپدرت گناه کاریم که چنین سرنوشتی برای شماها بدون خرد رقم زدیم.در انزمان گفتند ونشنیده انجام دادیم ومقصر اصلی هم وزرای اموزش وپرورش رژیم شاه بودند که روی تاریخ تاکید نمی کردن تا مارا متوجه یورش تاریان برایران کنندواز خواب غفلت بیدارمان کنند ودرخریت نمانیم واین سرنوشت را برای شما رقم بزنیم.

  27. حقی Says:

    کل کشور ایران اسیر این قمی های بی پدر شدن فقط یه بمب اتم می خواهد تا همه این آخوند های قمی عرب دوست برن تو هوا و برای همیشه دستشون از ملت بدبخت ایران بریده بشه .

  28. سالار Says:

    داستان جالبي بود ولي فقط داستان نه چيزه ديگه…………اگه كسي به ملت رحم نكنه همين تحكيم وحدتيا هستن

  29. عليرضا شيراز Says:

    گناهتون اين بود كه دانشجو بودين بالاخره اين وسط بين محاربه احزاب وجناحها چند جون بيچاره بايد به جرم داشتن عقايد سالم وآزادي خواهي واصلاحات قرباني بشن

  30. امیر - گرگان Says:

    روی حرفم به جناب آقای سالره. شاید واسه شما داستان باشه، یا شاید هم اون روزها هنوز دوم راهنمایی بودی و امتحان تعلیمات اجتماعی داشتی، شاید هم سن و سال بالایی داشته باشی و مثل خیلی ها نخواستی بعضی از وقایع رو قبول کنی! نمیدونم ، اما سالار جان اینها داستان نیست ، وقایع و فجایعه جامعه ای هست که توش داریم واسه زنده موندن دست و پا می زنیم. شاید هم خاطره بدی از تحکیم وحدتیها داشته باشی ! یهت رحم نکردن نه !!!!؟؟؟؟ زورگیر کردنت ؟؟؟؟؟!؟!!!!؟!!!

  31. فيلترازمشهد Says:

    ارج نهادن به قشر دانشجو..اينم از روش جمهوري اخوندي…..

  32. رضا-ایران Says:

    لعنت خدا بر همه حزب اللهی ها.
    بزرگترین اشتباه ایران در طول تاریخ چندین هزارسالش اینه که باز مردمش انتخابات رو تحریم کنند تا حزب اللهی ها و بسیجی ها سرنوشت ما را رقم بزنند.
    لطفا نگویید تقلب میشه، اگر این کار رو میتونستند نمی زاشتند خاتمی دوباره بیاد سرکار-برای دو دوره.
    مطمئن باشید احمدی نژاد برای دومین دوره رای زیادتری را جمع خواهد کرد. من روز های دی و بهمن امسال را میبینم که احمدی نژاد به شهرستان های ایران سفر میکنه و با دست تکان دادن و اشک ریختن برای خودش و عقاید خشک و ناپاکش رای جمع میکنه.
    امیدوارم دانشجویان از جمله من در سیاست های خودشون اهداف متحدانه و یکسوتری با یکدیگر داشته باشند.
    هماهنگ و یک صدا فریاد سر دهیم.

  33. شهرام Says:

    با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز
    از تمامی دوستان بازدید کننده سایت تقاضا میکنم برای حمایت از دانشجویان و برملا کردن بیشتر جنایات حکومت دیکتاتور آخوندی اگر مطلبی دارند که افشای اون به رو شدن دست پلید حکومت کمک میکنه اون مطالب را ثبت کنند تا همه آگاه بشن تا انتخابات بعدی به احمقی مثل محمود رای ندن!!!

  34. خسرو-تهران Says:

    این ملتی که من می بینم اگه خود احمدی نژادم بیاد بگه داشته چی کار می کرده این مردم بهش رای می دن

  35. mahboobeh Says:

    سی‌ ساله پیش هدف از انقلاب از زیر دست اجنبی در رفتن بود امروز بردهٔ اهداف حزب الله،حماس و غیره هستیم در حالی‌ که مردم ایران سختی میکشند و هنوز در همون فقری هستند که سی‌ ساله پیش بودند. آیا ملت ایران مسلمان نیستند که ما انقدر قربون صدقه این مسلمانهای خارجی‌ میریم.آخه تا کی‌ سختی بکشیم. لا اله الالله.

  36. شیداسب Says:

    http://www.youtube.com/watch?v=gtsxUCNAnXQ

    دوستان یادتون نره که این آخوندها ایرانی‌ نبودند و نیستند اینها همه باز ماندگان امام خمینی عراقی‌ هستند. اگر امام و اخوندشون اینها هستند خدا می‌دونه یزیدشون چه دیوسی بوده. در ثانی‌ اینها اصللا یک اسلامی برای خودشون درست کردند که بتونند جنایت بکنند. من هر روز نماز میخونم و هیچوقت آزار به دیگران و یا دزدی از دیگران به مغزم خطور نکرده.

Leave a Reply

You must be logged in to post a comment.