فرار بزرگ – مصاحبه خواندنی با احمد باطبی در مورد فرارش از ایران


هفت تیر 7tir.com مصاحبه نوشابه امیری با احمدی باطبی :
آخرین باری که با هم صحبت کردیم هیچ خبری از خروج تو از ایران نبود ؟ چی شد یکدفعه ؟
درست است. ما با هم کار می کردیم. من در یک بخش روزآنلاین کار می کردم. چند روز قبل از عید هم با هم صحبت کردیم.اما یک روز از دادگاه با من تماس گرفتند که دیگر مرخصی ات تمدید نمی شود. باید برگردی زندان. من تعجب کردم؛ چون به من گفته بودند اگر کار سیاسی نکنی می توانی بیرون باشی. من هم واقعا کار علنی سیاسی نمی کردم. یعنی کارغیر علنی می کردم . خیلی تعجب کردم. برای همین تصمیم گرفتم به بازجویم در وزارت اطلاعات زنگ بزنم. در واقع او مسئول من بود و مرتب در مورد کارهایم با من حرف می زد، اما وقتی چند بار به او زنگ زدم و خبری نشد، فکر کردم وزارت اطلاعاتی ها هم می خواهند من به زندان برگردم، برای همین خودشان را کنار کشیده اند. به دنبال این نتیجه گیری، به همه آدم هایی که می توانستم به آنها اعتماد کنم و با آنها حرف بزنم، تلفن کردم. ولی چون تعطیلی عید بود، هیچکس را پیدا نکردم. هر کسی را می گرفتم جواب نمی داد. هر که را می خواستم ببینم در حال سفر بود؛ مانده بودم چکار کنم. قدرت تصمیم گیری هم نداشتم؛ضمن اینکه تحلیل ام این بود که با توجه به 9 سالی که گذرانده بودم که بالاخره کم نیست و آسان هم نیست، اگر برگردم برایم یک اتفاق جانی می افتد. تازه برای خودم مهم نبود، ولی این مسئله حتما به خانواده ام خیلی فشار می آورد.مخصوصا مادرم. این یک تحلیل؛ تحلیل دیگرم هم این بود که زندان تا یک حدی ظرفیت دارد؛ اگر بیشتر می شد و هی تکرار می شد ، در واقع لوث می شد. بالاخره در فضای عید و این افکار، با دوستانم در حزب دموکرات کردستان ایران تماس گرفتم….با آنها از کجا آشنا بودی؟
در ارتباط بودم دیگر؛ یا از زندان یا با بعضی هایشان هم در بیرون.
بعد چی شد؟
به آنها موضوع را گفتم. گفتند آماده باش،ترتیب کار را می دهیم.یعنی نگفتند کی یا چگونه؛ فقط گفتند هماهنگ می کنیم. تا اینکه دقیقا روز اول عید که داشتم از تهران برای دیدن خانواده به کرج می رفتم، زنگ زدند. گفتند می خواهیم تو را در فلان جا ببینیم. من فکر کردم می خواهند در مورد برنامه سفر با من صحبت کنند.با همان کوله دوربینم و مدارکی که همیشه همراهم بود، به محل قرار رفتم. گفتند: عملیات از همین حالا شروع شده. سوار شو!
یعنی از همان خیابان؟!
بله.
کجا بود؟
نزدیک میدان آرژانتین.به آنها گفتم من هیچی همراه ندارم.گفتند: مهم نیست. عملیات شروع شده.سوار ماشین شدیم و اینطوری راه افتادیم.
به کدام سمت؟
نمی دانم . شهر به شهر مرا بردند. یک مسیر غیرمتعارف. زیگزاگی.تا رسیدیم به مرز.اسم آن شهر مرزی را نمی توانم بگویم.
خب بله؛ ولی بگو وقتی به تو گفتند که رفتن جدی شده، حالت چطور بود؟
غم دنیا آمد به دلم. خیلی ناگهانی بود. هیچ آمادگی نداشتم. خانواده؛ دوستانم؛ مملکتی که این همه دوستش دارم. همه و همه. تازه مشکل وثیقه هم بود.ندیدن خانواده؛ مشکل مالی.ولی نمی توانستم عملیات سنگینی را که شروع شده بود قطع کنم. رفتم. تا رسیدیم به شهری مرزی. آنجاها مین گذاری شده بود. مجبور شدیم چند بار مرز را عوض کنیم.رفتیم مرزهای دیگر. جاهای دیگر.بالاخره به شهری رسیدیم که فرماندار نظامی داشت. می گفتند او شب ها خودش مردم را با تیر می زند.برای همین چند شب نتوانستیم از مرز عبور کنیم. بالاخره انقدر از این مرز به آن مرز رفتیم تا خارج شدیم.
شب ها کجا می خوابیدید؟
در خانه روستاییان و اگر در شهر بودیم در خانه اعضای حزب دموکرات.
آنها تو را می شناختند؟
نه؛ با اسم مستعار مرا صدا می کردند. یعنی قبلش در ایمیل ها به من گفته بودند که اسم مستعار چه خواهد بود.
یعنی آنها نمی دانستند دارنداحمد باطبی را خارج می کنند؟
نه.فقط عملیاتی را که به آنها دستور داده بودند اجرا می کردند.
اسم مستعارت چی بود؟
بهرام. بهرام شجاعی . خلاصه از مرز رد شدیم. رسیدیم به یک جایی که جمهوری اسلامی آنجا را توپ باران می کرد. نزدیک بودبمیریم. ولی بالاخره رد شدیم و عاقبت خودمان را به پیشمرگ های عراقی تسلیم کردیم. آنها ما را به اداره آسایش، یعنی اداره اطلاعات یکی از شهرهای مرزی تحویل دادند.بعد…
صبر کن. صبر کن. پایت را گذاشتی آن طرف مرز. ممکن است یک قدم باشد فاصله این طرف مرز با آن طرف مرز؛ ولی این یک قدم چه فرقی داشت؟
خیلی فرق داشت.
چه فرقی؟
یک هراس عجیبی به من حاکم شد. هنوز هم که اینجا هستم این هراس را دارم.فکر کن درخانه خودت باشی، بعد یک مرتبه تورا بگذارند در یک خانه شیشه ای. جایی که همه تورا می بینند. ولی تو نه. هیچکس نیست کمکت کند. هیچکس را نمی شناسی. کسی نیست که به او اعتماد کنی. معلوم نیست کی هستی، چی هستی …می دانید من هیچ تصمیم قبلی برای خروج نداشتم. برنامه ریزی نداشتم.حتی پول نداشتم. فقط یک حساب بانکی داشتم که حقوقم از« روز» به آنجا ریخته می شد. تنها کاری که وقت شد بکنم این بود که در یکی از شهرهای مسیر از یک عابر بانک، بقیه پولم را گرفتم. باقیمانده حقوقم.
پس حلال حلال بود
[می خندد] بله؛ حلال حلال.فقط 400 هزارتومان بود. با همان زدم به بیابان.حالا در یک کشور غریب بودم. به هیچکس نگفته بودم کجا می روم. نه به خانواده، نه به هیچکس دیگر.با کسی هم مشورت نکرده بودم.فقط به بچه های حزب دموکرات گفته بودم و آنها هم مرا خارج کرده بودند.خب؛ این وضع هراس می آورد. یک موقعیت ناجور. در یک کشور جنگی. کشوری که در آن سلاح آزاد است. آدمکشی دیدم. جنگ دیدم.درگیری. البته این را هم بگویم که دیگر برایم مهم نبود. یک کاری را شروع کرده بودم.و من همیشه اینطوری هستم.باید ادامه می دادم.
خب بعد؟
در اداره آسایش گفتیم که ما با حزب دموکرات در ارتباطیم. آنها هم ما را به یک اداره امنیتی دیگر فرستادند. بالاخره ماشین های حزب دموکرات رسید و مرا به«کویه» بردند. کویه در واقع مرکز اصلی حزب دموکرات است. آنها در همه شهرها یک مرکزی دارند.چند هزار کرد ایرانی آنجا هستند.بعد به من یک خانه دادند که در آن مخفی شدم. از آنجا بیرون نمی آمدم. بالاخره به خواست خودم و وکیلم در آمریکا از آنها خواستم مرا به دفتر سازمان ملل در اربیل معرفی کنند. اتفاقا مسئول آنجا مرا می شناخت. گفت خیلی ها می آیند اینجا می گویند ما با احمد باطبی بودیم….
تنهایی یک حزب شدی. حزب احمد باطبی.
[خنده]حزب که نه؛ من یک آدمم. از احزاب یک نفره خوشم نمیآید. در آنجا کار مرا خیلی سریع پیگیری کردند.گفتند کجا می خواهی بروی؟من جای مشخصی در نظر نداشتم. البته در مدتی که آنجا بودم از طریق ایمیل با بعضی از دوستان تماس گرفتم.به آنها گفتم که مجبور شدم از کشور خارج شوم. دوستان سه جا را برای من مد نظر داشتند: فرانسه ، کانادا و آمریکا. تحلیل آن دوستان این بود که این جاها برای فعالیت بهتر است.من هم همین سه جا را به مسئول سازمان ملل در اربیل گفتم. از این طرف هم وکیلم، خانم لیلی مظاهری، پیگیری کرد تا اینکه بعد از دو سه ماه…
دو سه ماه رادر یک جا بودی؟اربیل؟
نه. پیش بچه های حزب دموکرات بودم و آنها مرتب جای مرا تغییر می دادند. یعنی به دلایل امنیتی این کار را می کردند. حتی یک تیم چند نفره برای مراقبت از من گذاشته بودند که شب و روز نگهبانی می دادند.
در این مدت با خانواده ات هم تماس گرفتی؟
یکی دوبار در حد «مسنجر». تا اینکه چند تا اتفاق بد افتاد…
بد؟
بله. اول اینکه در عراق جانم تهدید شد.برای همین حزب دموکرات مجبور شد چند بار جای من را عوض کند.
این همان وقتی نیست که فعالین حقوق بشر اعلامیه دادند که جان تو در خطر است؟
بله. البته من عضو فعالین حقوق بشر بودم ولی تا آن موقع علنی نکرده بودیم؛ ولی وقتی تهدید نظامی شدم…
تهدید نظامی؟
بله؛یک گروه تروریستی فرستاده بودند که چند نفر را ترور کنند. خبرش را حتی چند تا از روزنامه های محلی هم نوشتند .
خب بعد؟
اتفاق بعدی که افتاداین بود که ما سعی کرده بودیم ذهن ها را به این سمت ببریم که من در ترکیه هستم؛ اما وزارت اطلاعات تلفن شخصی من را که فقط یو ان داشت ، پیدا کرد و در عراق به من زنگ زدند. گفتند باید برگردی ایران. برو خودت را به کنسول ایران معرفی کن. بعد ما خودمان به تو پاسپورت می دهیم.بهت کمک مالی می کنیم که هر جا خواستی بروی. از این چیزها.من صدایشان را ضبط کرده ام.
وقتی صدای آنها را شنیدی چه حالی پیدا کردی؟
تعجب کردم.چون آن شماره را کسی نداشت. البته می دانستم که آنها به لحاظ تجهیزات جاسوسی خیلی دست شان باز است و می دانستم که آنقدر مجهز هستند که می توانند جای من را پیدا بکنند.ولی به هر حال وقتی تلفن زدندحزب دموکراتی ها یک نامه به سازمان ملل نوشتند و گفتند ما اطلاعاتی داریم که نشان می دهد جان احمد باطبی در خطر است و باید اورا هر چه زودتر از عراق خارج کرد.به دنبال این نامه مسئولین سازمان ملل در عراق تصمیم گرفتند مرا هر چه زودتر از عراق خارج کنند وبه سوئد بفرستند.اما قبل از اینکه این اتفاق بیفتد خانم لیلی مظاهری، وکیل من در آمریکا پذیرش آمریکا را گرفت و من به اتریش رفتم و از آنجا به آمریکا.
به وین که رسیدی، چطوری بود؟ خیلی فرق داشت نه؟
بله؛ یک فرق عظیم .ضمن اینکه من در مدتی هم که در عراق بودم اگر چه آزاد شده بود اما در واقع محدود بودم.از اتاقم هم بیرون نمی آمدم.
خب اولین کاری که در فرودگاه وین کردی چه بود؟
لپ تابم را بازکردم.اینترنت پر سرعت حیرت زده ام کرد. برای همین اولین کاری که کردم آپ دیت کردن نرم افزارهایم بود. رفتم روی یوتیوپ. فیلم تماشا کردم. حال کردم. هی فایل هارا دانلود می کردم؛ هی دیلیت می کردم. لذت بردم…
آدم های دور و برت را هم نگاه می کردی؟
بله چون همزمان بود با مسابقات جام اروپا. همه جور آدمی در آنجا دیده می شد. همه فوتبال نگاه می کردند و من آدم هارا. به خودم می گفتم: ببین دغدغه ما چیست؛ دغدغه اینها چیست!ما دل مشغولی مان این است که زنده بمانیم؛ اینها از جاهای مختلف می آیند که فوتبال ببینند.هر چقدر بیشتر به آنها نگاه می کردم، بیشتر احساس غربت می کردم. احساس هراس. همان احساسی که موقع رد شدن از مرز داشتم. مثل بچه ای که به دنیا می آید و وارد دنیایی می شود ناشناخته. فکر می کردم در این دنیا چطوری زندگی خواهم کرد.چطوری می توانم فکرکنم.چگونه خودم را بین اینها نگاهدارم و… این افکار انقدر به من دلهره می داد که با وجود ساعت ها بی خوابی نمی توانستم بخوابم. بعد چشم هایم را روی هم گذاشتم. آن وقت خانمی از کارمندان فرودگاه به آهستگی پتویی را روی من انداخت. گرم که شدم، خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیگر حالت عادی داشتم. آماده شده بودم برای ادامه راه.
بعد؟
وقتی می خواستم سوار هواپیما بشوم چند چهره مشکوک به نیرو های اطلاعاتی ایرانی را دیدم که به من برو برنگاه می کردند. ریش دار با نگاهای طلب کارانه . نمی دانم مرا شناخته بودند یا نه ولی نگاه شان جوری بود که دچار تردید شدم که به سمت هواپیما بروم یانه. پلیسی که آنجا بود متوجه این حالت من شد و علتش را پرسید. گفتم: اینها مرا نگاه می کنند. آن مامور به سمت آنان رفت و از آنها پاسپورت شان را خواست. درهمین فاصله من هم پریدم و سوار هواپیما شدم.
هواپیمایی که می رفت آمریکا.
بله ؛ آمریکا. راستی من از همه لحظات خروجم از ایران با موبایلم فیلم گرفته ام.از لحظه راه افتادن از تهران؛ خروج از مرز. سوار قاطر بودن. دفتر سازمان ملل. همه اینها را با موبایلم گرفتم.فایل های صوتی و تصویری. صحبت های کسی که از وزارت اطلاعات در عراق به من زنگ زد. همه و همه. و به زودی فعالان حقوق بشر گزارش ویدئو ، فایل صوتی و کپی مدارک مربوط به یو ان و حضور من را در این کشور به صورت مستند منتشر می کنند.
چرا؟
جون بر اساس تجربه دیگران می دانستم به محض اینکه خارج شوم حرف ها شروع می شود. و من می خواستم همه بدانند که چطوری از کشور خارج شدم و به اینجا رسیدم.
و حالا حرف ها شروع شده. کیهان هم هر روز می نویسد.
بله. البته کیهان اگر ننویسد باید تعجب کرد. کیهان روزنامه ای معلوم الحال است. این روزنامه زمانی که من زیر حکم اعدام بودم از پدرم مصاحبه ای را چاپ کرد که در آن او من را آدمی معتقد به نظام و ولایت معرفی و از زبان او برای من از مقام «عظمای ولایت» تقاضای بخشش کرده بود. در صورتی که پدرم روحش هم از این موضوع بی خبر بود . پیرمرد از ترس اعدام من حتی حاضر به تکذیب آن هم نشد . کیهان این است. وقتی هم به آدم فحش می دهد یعنی با آدم مشکل دارد. و این یعنی ما کارمان را خوب انجام دادیم . اگر کیهان در قبال کسی سکوت کرد باید به او شک کرد که دارد مسیری اشتباه میرود . اما بقیه هم هستند. کسانی که به خود حق قضاوت در مورد دیگران و همچنین سرکشیدن به حریم خصوصی آدم ها را می دهند. کسانی که خودشان یک روز هم حاضر نیستند در شرایط آدم هایی مثل ما باشند اما مرتب می گویند چرا این کار را کردی؟ وثیقه میثمی چی شد؟ و از این حرف ها. در حالیکه مناسبات من با آقای میثمی به خودمان مربوط است و من تدبیری هم اندیشیده ام که اگر مسئله ای متوجه ایشان شد، آن را حل کنم. و همه اینها در شرایطی است که نه وثیقه ای مصادره شده و نه کسی حتی تهدید به توقیف آن کرده است . همه این دوستان نگران، دارند برای قبر بدون مرده گریه میکنند . ولی واقعا تا این اندازه پاگذاشتن به حریم شخصی دیگران و قضاوت کردن یعنی چه؟ من و امثال من کاری را که میتوانستیم انجام دادیم . ما هم مثل همه آدمها زندگی و معذوریت های یک آدم عادی را داریم . و از همه مهمتر تحلیل و تفکری که بر مبنای تجربه های سخت سالهای گذشته مان بدست آورده ایم . دوستانی که مارا متهم به چیز های جور واجور می کنند از این تجربه و شناخت بی بهره اند . من و امثال من دست کسی چک و سفته ندادیم که تا ابد بخواهیم زندان بمانیم . به کسی هم بدهکار نیستیم تا هرکاری که می خواهیم بکنیم اول از آنها اجازه اخذ کنیم . این راهی است که کاملا به خود آدم مربوط می شود . دوستانی که خیلی نگران هستند بفرمایند بروند در همان شرایط ما و نسخه ای که برای امثال من می پیچند را برای خودشان بپیچند ببینیم آیا بهتر از ما عمل خواهند کرد ؟ جاده باز است و راه هم دراز . من برای خودم برنامه ریزی دارم که با مشورت خیلی از دوستان مبارز آن را تدوین کردم و به آن هم عمل خواهم کرد . با مشورت و راهنمایی های دیگر دوستان هم حتما موفق خواهیم بود . یادتان باشد این تاریخ است که در مورد ما و عملکرد ما قضاوت می کند. به گفته دکتر شریعتی، من از دفاع کردن از خودم نفرت دارم که این کار، کار آدم های سست است . مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارند . زندگی اش از او دفاع و زمان تبرئه اش می کندهرچند سنگ ها را بسته و سگ ها را رهاکرده باشند.
.
مصاحبه با احمد باطبی در آمریکا – فرار احمد باطبی – ماجرای خروج احمد باطبی از ایران – عکس احمد باطبی مقابل کنگره آمریکا –
جولای 7th, 2008 at 12:05 ب.ظ
ایول!
جولای 7th, 2008 at 12:25 ب.ظ
فرار به سوی پیروزی یا …….
جولای 7th, 2008 at 12:57 ب.ظ
درود بر او که نترسید
جولای 7th, 2008 at 1:48 ب.ظ
دمت گرم . من تا حالا فکر میکردم این عکس کیه که تو واقعه 18 تیر منتشر شده.
جولای 7th, 2008 at 1:58 ب.ظ
حیف اینم که رفت.
همه باید یه روز بریم.همه با هم همه……
جولای 7th, 2008 at 2:00 ب.ظ
حسن فارس خوبی؟
دوست دارم بدونم کی هستی؟
همه جا هستی؟با مسول سایت نسبتس که نداری؟
جولای 7th, 2008 at 2:12 ب.ظ
اي کاش ايران آزاد گردد.
به اميد اون روز که فکر نکنم ما ديگه زنده باشيم
با اين همه استرس و زندگيهاي پر فشار
حالا اين آقاي رفت بقيه ماها رو کي مي بره؟؟؟؟تا نمرديم روي خوشبختي رو ببينيم!!!!
جولای 7th, 2008 at 3:16 ب.ظ
هله ای صف شکنان بر صف بیداد زنید
جولای 7th, 2008 at 3:33 ب.ظ
ایول باطبی . دوست دارم 1000 تا
جولای 7th, 2008 at 3:51 ب.ظ
واقعا از صمیم قلب خوشحال شدم
جولای 7th, 2008 at 4:06 ب.ظ
به امید روز آزادی ایران , و روزی که همه برخیزند و به امید یک یا 2 نفر ننشینند.البته باید به باطبی بگویم درست است که شریعتی جملات زیبائی دارد ولی یادمان نرود در بپا کردن اتش انقلاب چه نقشی داشت!
جولای 7th, 2008 at 4:09 ب.ظ
حسن کچل دهنتو ببند
جولای 7th, 2008 at 4:11 ب.ظ
سردشت: بدنبال تیراندازی نیروی انتظامی به تجمع اعتراضی شماری از شهروندان “ربط” دست کم یک نفر کشته و پنج نفر دیگر هم زخمی شدند.
در جریان تیراندازی نیروهای گارد ویژه نیروی انتظامی به تجمع شماری از مردم شهر “ربط” حداقل پنج نفر زخمی شده و یک جوان ۲۱ ساله به نام ” حسین پویایی فر” به دلیل اصابت گلوله و خونریزی شدید جانش را از دست داد.این تجمع روز یکشنبه هفته جاری و در اعتراض به توقیف یک خودروی باربر بدست نیروهای انتظامی اتفاق افتاد و در جریان آن معترضین به توقیف این خودرو نخست در مقابل کلانتری “ربط” تجمع کرده و بعد از مدتی تجمعی را در ورودی شهر به راه می اندازند.نیروهای گارد ویژه هم بعد از حضور در مکان تجمع، اقدام به تیر اندازی –کمر به بالا- می کنند و در این بین حداقل پنج تن از ناحیه کمر به بالا زخمی شده و “حسین پویایی فر” هم جانش را از دست می دهد.جنازه نامبرده به طور شبانه و مخفیانه در گورستان “ربط” خاکسپاری شده است.
منبع: خبرگزاری دیده بان حقوق بشر کردستان
جولای 7th, 2008 at 4:56 ب.ظ
شعر با هم بودن
قرن های دروغ و صدرنگی،
کاش یک روز به آخر برسد.
این همه وحشت و تنهایی و مرگ،
کاش یک روز به آخر برسد.
دشمن ما خردست ؛ لیک آنها بهر گرده نانی پی او می گردند.
وای بر خودفروشان خبیث.
گره آزادی ما، نه به دستان یکی از ماها
نه به رحم آوری دشمن ما
بازشود.
سرّ آزادی ما، بودن ماست
با همدیگر
دراین زندان وانشود، جز به اتحاد یک یک ما.
ما به آن روز می اندیشیم
تن به ذلت ندهیم.
روز پیروزی ما نزدیک است.
تو چه می اندیشی؟
تو که انسانیت خود دادی بهر گرده نانی.
آغوش ما باز است هنوز
گرده نان ذلت رابه زمین انداز، با ما باش.
شب ما نیز سحرخواهد شد، همصدا با ما شو.
-رمز پیروزی ما-
ما به آن روز می اندیشیم
سربلند و آزاد
نه همین میهن خود
که جهانی آزاد
که جهانی آباد
نه فقیری ،
نه اسیری ،
نه رنج و شهادت.
ما برای آن روز می جنگیم
تو چه می اندیشی؟
جولای 7th, 2008 at 4:57 ب.ظ
من هم روزی خواهم رفت .
درست اون جایی که عکس گرفته من هم عکس میندازم .
باید بروم
میروم
عاشق اونجام
جولای 7th, 2008 at 4:59 ب.ظ
درود بر اکبر محمدی ، احمد باطبی و همه ی آزادیخواهان ایران زمین
جولای 7th, 2008 at 5:53 ب.ظ
خيلي مردي زدي تو حاشون
جولای 7th, 2008 at 7:02 ب.ظ
درود بر همه آزادي خواهان جهان و ايران اميد به آزادي هر چه سريعتر ايران عزيز
جولای 7th, 2008 at 8:22 ب.ظ
ئتسنتمن.م دراز بود شبیسه داستانهایی که توی رادیو فردا میگن
جولای 7th, 2008 at 8:26 ب.ظ
الان آقای باطبی یک فرد شناخته شده برای جهانیان است. امیدوارم از این فرصتی که بدست آمده نهایت استفاده رو بکنه و تمام تلاشش رو برای [ ] انجام بده.
جولای 7th, 2008 at 9:06 ب.ظ
باطبي امروز اومد صداي آمريكا نشست يه كم حرف زد ببينيد فردا تكرار رو.
گفت اونايي كه اومدن تو خونمون من رو گرفتن عرب بودن و فارسي بلد نبودن!!
اينا تروريست تبادل ميكنند!
جولای 7th, 2008 at 9:10 ب.ظ
خیلی جالب بود.یک ربعی قیافه محمود منگله از ذهنم دور شد.خلاصه خاک تو سرش(محمودو میگم)
جولای 7th, 2008 at 9:43 ب.ظ
سلام ودرود بر اكبر محمدي و……………… احمد باطبي.
جولای 7th, 2008 at 11:45 ب.ظ
تا دیروز انتی فیلتر می زاشتیم پاک می کردید اما اشکال نداره.
نسخه جديد و قدرتمند آنتي فيلتر – کليه ي مشکلات حل شده و سرعت بيشتري دارد لطفا به همه بدهيد و سند تو آل کنيد در ضمن کاملا رايگان است
http://www.persianupload.com/files/0w3izs8h1j3t3zlflryd.zip
جولای 8th, 2008 at 2:45 ق.ظ
ویکی جان و آق مری جون چطورید مصاحبه باطبی رو دیدم خیلی خوش تیپ شده بود ولی امان از زندان و غل و زنجیر پرنده اسیر قفس نیست پرنده رفتنی است
جولای 8th, 2008 at 5:58 ق.ظ
سلام به ایران وایران دوستان…
دوستان مرا ببخشیدمن همین اول از چیزی سخن گفتم که نمیشناسمش و هرگز ندیدمش…
من مانند شاعران از چیزی سخن میگویم که فقط شنیده ام و هرگز ندیده ام…
شاید کسی بتواند به من کمک کند و به من نشانش دهد نمی دانم…
البته کاری بسی مشکل است…
اری دوستان من ایران را میگویم ایران را…
ایرانی که سالهاست ایران نیست …
ایرانی که سالهاست از یادها رفته و فقط سایه ای مبهم از آن در یاد هاست…
ایرانی که زمانی کوروش کبیر را داشت و دیگر کوروشی نیست…
ایرانی که زمانی عظمتش چشم جهانیان را کور میکرد ولی حال خود کور شده…
ایرانی که زمانی جهان از شکوه و عظمتش از مردمان ودلاورانش از زیبائیها وجلالش ومهمتر از غیرت
وشرفش در حیرت بود…
اری من سالهاست که به دنبال ایران میگردم ولی ایرانی پیدا نکرده ام…
اری دوستان این ایران نیست که من و تو میشناسیمش…
ای کاش کوروش بیدار میشد ..رستم وسهراب بیدار میشدند.. نادر بیدار میشد و همه میدیدند که وارثانشان
با این مظلوم چه کرده اند…
ای کاش که شهیدانی که برای بغاء ایران خونشان را نثار کردند بیدار میشدند و میدیدند که اربابان ظلم با این
ستم دیده چه کرده اند…
به خدا حال که ابن سیاه را مینویسم بغض راه گلویم را بسته و در به در به دنبال ایران میگردم…
دوستان .. برادران.. خواهران.. مرا یاری کنید و ایران را به من نشان دهید…
ایران نه خاکستر ایران …
یا حق………….
جولای 8th, 2008 at 8:52 ق.ظ
واقعاً آفرين به پشت كارت، اميدوارم در هر كجايي از اين كرة زمين هستي موفق باشي و بتواني با تلاشهايت آزادي و … را براي هم وطنان بوجود آوري.
جولای 8th, 2008 at 9:16 ق.ظ
درود بر دمکرات
جولای 8th, 2008 at 10:10 ق.ظ
سلام بچه ها امروز 18 تیر ه امیدوارم همتون رو توی خیابان انقلاب ببینم
جولای 8th, 2008 at 10:23 ق.ظ
میدونید مخترع محمود منگله کیه؟؟؟؟؟!!!!!
آق مری خودمون دیگه بابا
دمت گرم آق مری خیلی باحالی
جولای 8th, 2008 at 10:37 ق.ظ
درود بر احمد باطبی
جولای 8th, 2008 at 12:25 ب.ظ
درود بر احمد باطبی بخاطر 18 تير
و
خاك بر سر احمد باطبی بخاطر فرار كردنش
جولای 8th, 2008 at 2:20 ب.ظ
سلام بچه ها از ممد سوتی چه خبر شنیدم می خواد کاندید بشه.بابا این باطبی هم توهم مهم بودن داره ها .یه جوری مصاحبه کرده هر کی ندونه فکر می کنه بن لادن از دست آمریکا ییها فرار کرده.آخ که همتون سر کارین………
جولای 8th, 2008 at 2:22 ب.ظ
دار تانیان جون مطمئنی ایرانی هستی یه بار دیگه از مامانت سوال کن.
جولای 8th, 2008 at 2:22 ب.ظ
******شهرام: 72.52.66.10 ******
نوکرتم به مولا.لطف داری.
حالا بیا به مناسبت 18 تیر برای شادی روح پدر محمود یک دقیقه ب گ و ز ی م.
جولای 8th, 2008 at 4:37 ب.ظ
احمد باطبی عزیز از اینکه توانستی از این رژِیم آخوندی و این بی خردان کج اندیش نجات پیدا کنی بی نهایت خوشحال شده ام. اما مسئولیت تو که همانا آگاهی دادن به مردم است تازه شروع شده است.از اینکه شکنجه های وحشیانه رژیم را تحمل کرده ای به تو آفربن می گویم.
جولای 8th, 2008 at 5:18 ب.ظ
چه ک ی ر کلفتی خوردن اون حزباللهیایی که تو فرودگاه نیگاش میکردن!
جولای 8th, 2008 at 8:45 ب.ظ
آق مری چه ک و ن گشادی داری که یک دقیقه می تونی ب گ و ز ی بپا جر نخوری.البته خیالی نیست می دی اونوری ها می دوزن برات
جولای 8th, 2008 at 11:33 ب.ظ
بیچاره اونایی که این باطبی می خواد براشون آزادی بیاره…….
جولای 9th, 2008 at 12:33 ق.ظ
سلام یاسین عزیز
بله البته اگه بشه اسمش رو ایران بگزاریم من هم هستم
من همیشه اینجا بودم و هستم و از شما که در طرف داری از این خون آشامان سگ صفت ید طولائی داری
میپرسم که آیا میشود اسم تو و امسال تو را انسان گذاشت که با این که چشم دارید نمیبینید با اینکه گوش
دارید نمیشنوید و با این همه دلیل و مدرک که از ظلم و ستم دوستان شما به چشم میخورد
باز قبول دار حق نیستید و تنها چیزی که در جواب حرف حق میتوانید بگوئید توهین وناسزاست
درود بر آزادی خواهان
یا حق…….
جولای 9th, 2008 at 1:10 ق.ظ
حامد جون كجايي دادا؟
ديدي دستاش چقدر كش اومده زير شكنجه؟
جولای 9th, 2008 at 2:02 ق.ظ
من به تمام آنهایی که فکر میکنند دارند عدالت را اجرا میکنند و ایران در
پرتوء نور خوشبختی میدرخشد میگویم که ببینید این است خوشبختی که برای مردم ایران به ارمغان
آوردید …
فقر…فساد…دربدری و آوارگی…خود فروشی و بردگی
بله دوستان ما بردهایی هستیم که به نظر میرسد آزاد هستیم
شاید جسم ما آزاد باشد ولی روح ما را به بردگی گرفته اند
که این از بردگی بدترین نوع آن است…
اگر میخواهید ملتی را زیردست خود کنید و از شما اطاعت کند پولش را بگیرید و برای آنکه از گرسنگی نمیرد
از مال خودش به او وام بدهید تا هم جسمش را در اختیار داشته باشید و هم روحش را
کاری که این حکومت انجام میدهد بیت لمال را با سود هایی که کمر ملت را شکسته به خودشان وام میدهد
کسانی که از این حکومت به خوبی یاد میکنند یا جیره خواران حکومت هستند یابیسوادانی که خود را
روشن فکر میدانند
و سخن آخر با کسانی که مرا خائن به ملت و مملکت میدانند بگویم که من خود از خوانواده شهداء هستم و
ما 28 شهید به این مز و بوم تقدیم کرده ایم که پنج تن از این عزیزان از خانواده خودم هستند
به امید آزادی
یا حق
جولای 9th, 2008 at 8:24 ق.ظ
هموطن زجر ديده و سختي كشيده
جناب آقاي احمد باطبي
با سلام
احتراماً ضمن سعي و تلاش ارزشمند شما،
اگر ايران برات مهم بود چرا فرار!
درسته زير شكنجه اين حروم لقمه ها نميشه طاقت آورد ولي من حاضرم تو وطن خودم بسوزمو بميرم تا اينكه بخوام فرار كنم!
همه اونايي كه دم از شورش و انقلاب مي زنند و در خارج از مرز هستند اينو بدونن كه: الآن با انقلاب قبلي فرق داره. الآن طرز شكنجه طرز كشتار، بي رحميها، همه چي فرق كرده و اگر خيلي ادعاي وطن پرستي ميكنيد بيايدو مشغول بشيد نه اينكه از بيرون گود بگيد لنگش كن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با تشكر
آرش طهران
از سوختگان نسل سوخته
جولای 9th, 2008 at 4:05 ب.ظ
آرش جان احمد باطبي قبل از اينكه بخواد فرار كنه وزارت اطلاعات ميخواست بفرستتش خارج كه خودش قبول نكرده بود گفته بودن كاره سياسي نكني كاري باهات نداريم ولي چون اون كار سياسي ميكردميخواستن بكشنش ضمنا الان تو آمريكا فعال حقوق بشر شده ايميل هم داده كه خانواده دانشجوياني كه افتادند زندان مشخصات بدند كه از طريق سازمان ملل جلوگيري از شكنجه و زور بيشتري گرفته بشه.
جولای 9th, 2008 at 4:16 ب.ظ
آقای تهران….عجیبه که واسه جون آدم ها ارزشی قائل نیستی….حرف سیاسی زدن باکار سیاسی کردن دو تاست.شما حرف سیاسی میزنی و باطبی ها سیاسی کار میکنند….صحبت از جون آدم هاست وباید جائی هزینه بشه که بیخودی هرز نره.
جولای 9th, 2008 at 7:11 ب.ظ
اون طوری دیگه فراریه ما طوری دیگه
اون ازایران فراریه وماازحکام وحکومت
جولای 9th, 2008 at 7:43 ب.ظ
در جواب آرش طهران:
roozonline.com/archives/2008/07/post_8247.php
جولای 9th, 2008 at 8:36 ب.ظ
تقدیم به احمد باطبی…!!
…
زمین که عمودمی شود…دیوار بوجود می آیدوزندان..!
چوب که عمودمی شود…دار بوجود می آید واعدام..!
زندانبان البته نمی داند..
که دشت چه معنایی دارد!
ونفس کشیدن
چه آسان می شود..
هنگامی که زمین افقی ست
وجهان تا بینهایت پیداست!
…………
جولای 10th, 2008 at 2:39 ق.ظ
درود بر احمد باطبی
جولای 10th, 2008 at 8:27 ق.ظ
****یاسین _تهران – 72.233.78.5****
بسیجی سلحشور
صحبتهایی درباره والده مکرمه شما و فراخی کردم که سردبیر حذفشان کرد.گفتم که در جریان باشید.
جولای 10th, 2008 at 8:38 ق.ظ
سلام.میخواستم ایمیل اقای باطبی رو چرخواست کنم.ممنون.
جولای 11th, 2008 at 6:05 ق.ظ
برو با با خیلی عوضی هستی بچه ننه!!!
جولای 11th, 2008 at 6:09 ق.ظ
دروغ نگو از اولش هم دنبال آمریکا بودی و کس مفت بلوند
اگه عاشق ایرانی می موندی
جولای 11th, 2008 at 1:34 ب.ظ
سمندر سبز یا شهره-ب یا هر اسم دیگهای که داری…
تو خودت اگه تونستی نصف شکنجههایی که اون تحمل کردو تحمل کنی بعد بیا به اون بگو بچهننه.
جولای 11th, 2008 at 1:36 ب.ظ
تو لینکی که به آرش دادم یعنی:
roozonline.com/archives/۲۰۰۸/۰۷/post_۸۲۴۷.php
عددای فارسیو انگلیسی کن و بازش کن.
جولای 11th, 2008 at 2:41 ب.ظ
بعد از 9 سال عذاب و سختی، امیدوارم از این به بعد با آرامش زندگی کنه !
جولای 11th, 2008 at 2:54 ب.ظ
شهره خانم، شما که دم از عشق به ایران میزنی چی کار کردی آجی ؟
جولای 11th, 2008 at 7:56 ب.ظ
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود………………به اميد رهايي هر چه زودتر از دست فتنه ها و عصيان هاي نظام فاسد جمهوري اسلامي
جولای 12th, 2008 at 9:25 ق.ظ
به اميد تحقق آزادي براي بشر وتضييع نشدن حقوق بشر در همه دنيا
جولای 12th, 2008 at 12:47 ب.ظ
شهره
نمی فهمی یا خودت را به نفهمی زدی
کسی که عاشق ایران نیست جانش را به خطر نمی اندازه
تو نصف که زیاده حتی یک پنجم زجر اونو نمی تونی تحمل کنی اگه می گی می تونم شب بیا بهت بگم.
(| | |/\| \-/ |-|
جولای 12th, 2008 at 3:15 ب.ظ
خسته نباشه یه مدت سختی کشید ول حالا میره تو امریکا هی گردن کلفت میکنه راستی دقت کردین اینا همشون بعد از چند وقت چه قدر گردناشون کلفت میشه ؟ علی افشاری رو دیدین گردنشو تبر هم نمیزنه . قبول دارم اینجا پدرشون دراومد اما خوب بهشت را به بها بدهند نه به بهانه امریکا رو هم همینجور
جولای 12th, 2008 at 4:04 ب.ظ
آق مری پس تمام حرف ها به خودت و والده محترم خودت برگشت .چون درخور خودت و خانواده ات بوده و سردبیر هم این رو فهمیده.
جولای 12th, 2008 at 4:08 ب.ظ
دارتانیا اگه این گوش شنوا رو داری پس چرا خودت نمیشنوی .یا همون چشم بینا چرا خودت نمی بینی ؟درک واقهیت از فهم شما خارجه.
جولای 12th, 2008 at 4:11 ب.ظ
واقعا خاک بر سرت آق مری مزخرف برای این سابت متاسفم که تو عضوشی .البته یک عضو منگل .
جولای 13th, 2008 at 8:47 ق.ظ
یاسین _تهران – 212.227.114.82 == sahar_کاشان – 212.227.114.82
خاک بر سرت. آخه تو چقدر احمقی.منگلتر از احمدی نژاد خودتی.
خاک بر سر تو و هر چی بسیجی و بوزینه وسپاهی.خاک بر سر تو و زعیم معظمت.
جولای 13th, 2008 at 12:54 ب.ظ
ايران سراي من است.
دوباره مي سازمت وطن
ستون به سقف تومي زنم اگر چه باخشت جان خويش
ايرانيان يك دست صدا ندارد.
جولای 14th, 2008 at 11:09 ق.ظ
اين ادما همه شون چرت و پرت مي گن
مي خوان برن دنبال خوش گذروني اين اداها در مي يارن
مثل ادم بگيدميخواهيم بريم امريكا حالي به حولي
جولای 14th, 2008 at 1:08 ب.ظ
اي كاش ايران باطبي زياد داشت
جولای 14th, 2008 at 1:13 ب.ظ
هیچ جا ایران نمی شود
باند حسن فارس جهت تکمیل کادر به منظور مبارزه با منافقین داوطلب میپذیرد
- حسن فارس
۲-شهاب بردیا
۳-اریا شیراز
۴-علیرضا شیراز
۵-سحر شیراز
۶-علی شیراز
۷-سحراهواز)
۸-ماجد بوشهر
۹-امیر شیراز
۱۰-لیلا شیراز
۱۱-آنا شیراز
۱۲-حمید شیراز
۱۳-سجاد شیراز
۱۴-امین – گلستان
۱۵- نیلوفر تهران
۱۶-میترا—تهرات
۱۷.پيام—-اصفهان
۱۸ – سارگل
۱۹-داریوش جهرم
۲۰-امیرلارستان
21-
جولای 14th, 2008 at 2:13 ب.ظ
آره حسن جان من هيچ جارو مثه ايران نديدم كه به اسم اسلام مردم مملكت خودشونو تارو مار كنن…هيچ جا ايران نميشه…!!!!!!1
جولای 15th, 2008 at 2:17 ق.ظ
به اين مي گن بهترين فرار قلابي! و هدايت شده!
من ساده لوح نيستم. اين يك سناريو بود و ايشان هم خواسته و ناخواسته مجري آن. والا اول زنگ نمي زنند كه تو بايد برگردي زندان و بعد بنشينند تا از تهران- نزديك ميدان آرژانتين!!! آنهم حزب دمكرات(خوب توجه كنيد) ايشان را زيگزاگي بردارد و به عراق ببرد. ايرانيها ساده هستند اما نه ديگر اينقدر تابلو!!!!!!!
راستي ماجراي وثيقه را بگو چطور حل كردي؟!
طفره نرو ! بگو مشكل ميثمي چطوري حل شد كه به توقيف هم نرسيد؟
جولای 15th, 2008 at 8:25 ق.ظ
امثال احمد باطبی همان بهتر که مزدوری خورا با پناهنده شدن به آمریکا درمعرض دید ملت ودانشجویان ساده لوح که مانند وی را رهبر ومراد خود می دانستد قرار داده راستی خیلی زرنگی که یک مدتی با نظام مخالفت می کنی تا راحت پناهندگی بگیری .ای خائن ناقلا
جولای 15th, 2008 at 9:18 ق.ظ
اق مری دلت نمی خواهد مثل باطبی به آمریکا پناهنده بشی اگه بری مشهور میشی اسمت تو سایت 7تیرهم میاد
جولای 15th, 2008 at 11:14 ب.ظ
*****حسن فارس: 65.49.2.92*****
من هم دوست دارم برم ولی با این گندهایی که محمود منگله زده,بورکینافاسو هم به ما ویزا نمیده.
جولای 17th, 2008 at 5:15 ب.ظ
آقاي احمدي از يزد و آنهايي كه مثل او هستيد شما چه فكر مي كنيد آيا شده با خودتان خلوت كنيد و بينديشيد كه چرا ائمه معصومين هيچگاه به هنگام ضعف خلفاي وقت آن زمان در صدد بدست آوردن حكومت نبوده اند و همواره آنرا پست مي شمردند اين بخاطر اين است كه دين از سياست آخوندي جدا است اين فقط دين و سياست علي است كه از هم جدايي ندارد و در تمامي زمانها انسانها را مجذوب خود نموده است پس برو اگر آدم بدون مطالعه هستي بخوان تا فردا از خودت متنفر نشوي ولي اگر براي اين كارهها حقوق مي گيري بدان مزدور خودت و همسنگري هايت هستي كه شرف را مي فروشي تا ادامه حيات دهي آيا تو مي تواني فكر كني بين اين ملاها و حكام زمانه و خلفاي بني اميه چه فرقي است آنها خود را امير المومنين خطاب مي كردند و مردم پشت سرشان نماز ميخواندند و … جواب : اينها همانند زحمت نكش چون اگه عقل مي داشتي آنطور سخن نميگفتي.
جولای 18th, 2008 at 3:54 ب.ظ
پانته ا_تهران
نه تنها دکتر علی شریعتی بلکه خیلی های دیگر رفتند. ولی چه انقلابی را می خواستند؟ این انقلاب و حکومت را؟ اون وعده ها همش در باغ سبز بود.
ولی چه بسیارند کسانی که از اون ور می رن رای میدن و جلوی همینا سر تعظیم فرود می آرن و از این ور بدشون رو می گن.همه و یا اکثرا این حکومت رو با نون و آب و برق و… مجانی و آزادی قبول کردن و رای دادن.
جولای 18th, 2008 at 11:25 ب.ظ
احمد باطبي در ايران نام و اسطوره اي شد كه بايد هميشه و در همه جا نام و وجهه اساطيري خود را حفظ كند.
من هميشه خبرهاي مربوط به باطبي را پيگير ميكردم و خوشحالم كه به امريكا امده و به من نزديك است. آزادمرد آزاديت مبازك.
اکتبر 17th, 2008 at 5:58 ق.ظ
آقای باطبی عزیز امیدوارم به اندازه اون نه سال عمر گرانبهایی که برای ما جوونای بی غیرت وبی لیاقت ایرانی خرج کردی به اندازه نود سال از اون دنیای پاک بدون آخوند لذت ببری.موفق باشی
آوریل 22nd, 2009 at 4:32 ب.ظ
This site is very cool throughout the Internet by a hot girl Clik
جولای 29th, 2009 at 5:17 ق.ظ
haj agha batebi khar khodeti ba arbabat ke bozorget kardan ferestadanet us bara adam foroshi,
to inghadr kesafati ke 2 ta zano to iran bichare kardi mese sag dar rafti albate ba komake khode rejim,
kesafat ba lo dadane jonbesh ba hamkari rofaghae haromzadat fakhr avar–sanjari–mohammadi–
haj ahmad bade sarnegoni mese akhonda az derakht avizoni bache basiji haromzade,
felan to kharej ba poole rejim be rishe melat bekhand vali roze hesab ketab nazdike ashghale adam forosh,